<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کردکوی  بهشت  گمشده</title>
<link>http://kordkoy.blogfa.com/</link>
<description>بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 10 Oct 2008 13:42:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مارال</title>
<link>http://kordkoy.blogfa.com/post-434.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 496px; HEIGHT: 365px&quot; height=392 alt=&quot;الا ای آهوی وحشی کجایی&quot; hspace=0 src=&quot;http://gallery.photo.net/photo/592815-md.jpg&quot; width=548 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;مرا آهوي چشمانت بيابان تا بيابيان ميدواند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;آهوي  زخمي  در دشت چگونه رهد&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مانده او تنها  تنها  ز پا مي فتد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پاي  رفتن  نيست  ديگر به كجا رود...&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;به تک درخت ارس تکیه دادم ونی لبک  را روی زانویم گذاشتم ارتفاعات شاهکوه به زیبایی زبانزد بودند کهکشان کوه پشت سرم بود و اوایل هفته اولین برف رویش نشسته بود وهوا را سرد کرده بود روبرویم خط رالرس جنگل هیرکانی و دره های پر شیب و عمیق با مه رقیق و سفیدی که در ارتفاعات محو می شد قرار داشت  خیلی وقت بود که خلوت و تنهایی نداشتم حتی نی زدن هم داشت یادم می رفت . دفتر اول مثنوی را که مدتها بود فراموش کرده بودم . آهو نگاهم کرد گفتم  این روزا آنقدر سکوت کرده بودی که فکر کردم لال شده ای اما هیچوقت چیزی ازتو نپرسیدم . می ترسیدم آشفته ات کنم و آشفته ام کنی . به پلکهایش نگاه کردم جرات نکردم به چشمهایش نگاه کنم . چشمهایش آشفته بود . چشمهایش فریاد می زد که تنها یی کلافه اش کرده اما با دست شکسته و زخم خورده تا کجا می توانست برود شب گرگ پاره اش می کرد.رو موهای سفید پیشانیش دست کشیدم و گفتم یکهفته دیگه صبر کن خوب می شوی . تو اگه دستت خوب بشه طوری خواهی پرید و یه جوری از درون جنگل خواهی دوید وچنان چکل های البرز را زیر پا خواهی گذاشت که هیچکس به گرد پای تو نخواهد رسید . شوقی که من در چشمهایی قشنگت می بینم آنقدر زیادند که مرا می ترسانند . اما یادت باشه من اینجا نشسته ام و در وقت دلتنگی نی لبکم را می نوازم . آهو اما غمگین بود . دلشکسته نگاهم کرد زخم پایش عفونت کرده بود حتما خیلی درد داشت اما نه مثل درد دلش . جفتش را گم کرده بود صدای تیر که آمد وقت حمایت که شده بود جفتش جا زده بود ،گم شده بود ومن پای درخت ارس کنار درختچه زرشکی وحشی پیدایش کردم چشمانش پر از غم بودندو من روی دستش آتل بستم ...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;اینک وقت جدایی بود وقت پریدن ومن برایش خواندم:ای نخورده مست ... لحظه دیدار نزدیک است... وبه غبار دامنه کهکشان کوه نگاه کردم.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 13:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kordkoy&amp;postid=434</comments>
<dc:creator>kordkoy</dc:creator>
<guid>http://kordkoy.blogfa.com/post-434.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلتنگی</title>
<link>http://kordkoy.blogfa.com/post-433.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 481px; HEIGHT: 307px&quot; height=504 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i13.tinypic.com/6oelx5v.jpg&quot; width=586 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;من آشناي غزل‌هاي خاطرات شمايم &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;گاهي در دلم سوگواره برپا مي شود &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt; به ياد شما آواي غريبي سر مي‌دهم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;چشمانم به دنبال چشم‌هاي باراني شما مي‌گردد و دل آواره ام دنبال &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دل‌هاي آسمان وار طوفاني &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;شما مي‌گردد&lt;/STRONG&gt; ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 02 Oct 2008 11:28:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kordkoy&amp;postid=433</comments>
<dc:creator>kordkoy</dc:creator>
<guid>http://kordkoy.blogfa.com/post-433.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاییز</title>
<link>http://kordkoy.blogfa.com/post-432.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 423px; HEIGHT: 427px&quot; height=692 alt=پاییز hspace=0 src=&quot;http://www.twoeyes.org/archive/visuals/Autumn%20Tree%201024x768.jpg&quot; width=722 align=baseline border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;&lt;STRONG&gt;دوباره پاییز آمد با برگ ریزان ، با رنگهای زیبا و ابرهای سیاه در آسمان و غرش تندر و رعد وبرق و ترنم باران بر شیشه پنجره ، راستش دلم برای یک روز بارانی تنگ شده ، برای دیدن آدمهایی که مدتهاست رفته اند و ...دو باره پاییز رسید فصل دل تنگی و روزهایی که زود شب می شوند و خیابانهایی که پر است از دانش آموزان پر است از امید و  شهری  بی پناه  در این روزهای ابری با کوچه هایی رها شده و پر از علف و جوییهایی که .....دلواپس بارانم ،دلواپس نباریدنش در این شهر خاک گرفته و .... دلواپس درختان اقاقیای حیاط همسایه که خاک آلوده چشم انتظارند و ....لحظه ای صبر کنید ....برگی از شاخه فرو افتاده ست...پاییز از راه رسیده است ....&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#990099 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;دلم برای قطره های باران&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#990099 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;يک ذره شده&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#990099 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#990099 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;کاشکی زودتر&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0066cc size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990099&gt; دل آسمان بباره&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Sep 2008 17:38:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kordkoy&amp;postid=432</comments>
<dc:creator>kordkoy</dc:creator>
<guid>http://kordkoy.blogfa.com/post-432.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کردکوی ما وشبهای قدر</title>
<link>http://kordkoy.blogfa.com/post-431.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 434px; HEIGHT: 354px&quot; height=1133 alt=&quot;حاج آقا شاعری در مراسم شب قدر&quot; hspace=0 src=&quot;http://i33.tinypic.com/qnwm8n.jpg&quot; width=1394 align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;كردكوي در زمينه مذهبي پيشينه اي درخشان دارد. مراسم ماه محرم، با شكوهي در كردكوي برگزار مي شو دكه در كمتر شهر استان سابقه و اين شكوه را دارد. از اون قديما وقتي سادات ميرخيلي ، سادات حسيني ، سادات عقيلي ، مسلمي و.. شال سبز به كمرو سر مي بستند و پيشا پيش دسته هاي عزاداري حركت مي كردند شهر يكپارچه شور و شكوه ميشد  گويي كه شهر يكپارچه سادات نشين است . همين مراسم سلام علمها كه با هيمنه و قداست خاصي همه ساله در محل مسجد مصلي و مسجد جامع ولاغوز برگزار مي شود عظمت و بزرگي اي دار دكه ياد گار عظمت و بزرگي اين مراسم در تاريخ اين شهر مي باشد. مراسم هفتم و هشتم و تاسوعا و عاشورا با اطعام خیل عظیم عزاداران بر پا ميشود. در نيمه شعبان مردم كردكوي سنگ تمام گذاشته و مي گذارند در هر كوي و برزن شهر يكسره چراغاني است و عشق به ظهور آقا امام زمان(عج) از دير باز در دلها ي مردم موج مي زند.&lt;/B&gt;&lt;B&gt;ماه رمضان از قديم الايام در كرد كوي ديدني بود آمدن ماه مبارك شور و نشاطي به همراه مي آورد شايد بر سفره هاي مردم جز نان و پنير و سبزي چيزي نبود اما دلها مالا مال از عشق به مولي الموحدين علي (ع) بود . هر شب مساجد از خيل صائمين پر مي شد . و كمتر خانه اي بود كه افطاري ندهد به خصوص شبهاي قدر كه آدم به چند مجلس دعوتي داشت .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;امسال شب بیست ویکم ماه مبارک رمضان در ورود به مسجد جامع غافلگیر شدیم زنها دور حیاط تا جلوی درب حیاط نشسته بودند کوچه باریکی به سمت صحن مسجد وجود داشت و هنوز تا شروع مراسم نیم ساعتی مانده بودوسیل جمعیت همچنان به سمت مسجد روان بود . فاطمه گفت بابا! گفتم برو تو جمعیت حتما جای خالی گیر می آید و من و کمیل به سمت صحن مسجد حرکت کردیم داخل مسجد هنوز به اندازه نشستن ما جا بود و نشستیم حاج آقا شاعری سر ساعت ده تشریف آوردند فشار جمعیت باعث شد که از مردم بخواهند با نام مهدی (ع)و صلوات جمعتر بنشینند و مراسم شروع شد ساده و بی آلایش . ابتدا مقدمه خواند با دعا و عذر خواهی که سنی از ما گذشته و بضاعتمان همینه و اینکه اگه دلتنون نرم نیست و هنوز تو جمعیت نیستید عیبی نداره صدها نفر بغل دستتون نشسته اند که دلهای نرم در مجلس و جود داره و ما هم انشااله دست خالی برنمی گردیم و رساند تا به سر گرفتن قران و چه سوزی در جمعیت پیدا شد و چه بک یا الهی .اخلاص آقا باعث شد شوری پدید آیدوصف ناشدنی در پایان دعا کرد طولانی از امام و شهدا و در گذشتگانی که دستشون از دنیا کوتاه و... خوبیش این بود که دوربینهای رنگارنگ معنویت را از مجلس نمی گرفت . مجالس ایشان همیشه ساده و بی تکلفند . سپس مداحی شروع شد اصغری و منوچهری نوحه خواندند و انصافا اصغری سنگ تمام گذاشت ومنوچهری هم پرسوزخواند. رعایت وقت راهم کردند سر ساعت یازده تمام شد و آماده شدند برای جوشن کبیر . پذیرایی هم ساده بود لیوانی شیر . اما تعداد جمعیت در طی سالهای که در مراسم  حضور داشتم بی سابقه بود .شهر در بعد برگزاری مراسم دارد خود کفا می شود .با همکاری رییس اداره ارشاد که از بچه های مومن شهرماست نمایشگاعه عکسهای دفاع مقدس هم توسط یکی از بچه های جنگ اقای یعقوبی در اداره ارشاد برگزار شده دعوتنامه اش را دیدم خیلی زیبا طراحی شده بود خداوند موفقشان بدارد قدرت عشق نیروی عجیبی دارد .راستی مراسم را هیات رزمندگان اسلام شهرستان برپا کرده بود.نمی دانم که سال بعد هم این توفیق خواهد بود ... خدا قبول کند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Sep 2008 08:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kordkoy&amp;postid=431</comments>
<dc:creator>kordkoy</dc:creator>
<guid>http://kordkoy.blogfa.com/post-431.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تسلیت</title>
<link>http://kordkoy.blogfa.com/post-430.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 1.5pt 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #cc0000; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 1.5pt 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #cc0000; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.mohammadkhazab.com/poshtenimkat/articles/shahadat_imamali.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 1.5pt 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #cc0000; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;&lt;STRONG&gt;باور نمي كنم كه شمشيري پركينه، اقيانوسي را توان شكافتن داشته باشد. باور نمي كنم كه ضربتي نفاق آميز، خورشيد را از نورانيت اندارد. و امشب سرخ ترين پرواز نماز، از رواق خون گرفته محراب بندگي است. شب جان سوزترين ناله هاي نخلستان!شب شهادت علي(ع) تنهاترين شب كوفه بود&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;و خسوفي ترين شب تاريخ، شبي که مردي از مردان بزرگ تاريخ بشريت با زمانه خود وداع گفت و در تمام زمان ها ماندگار شد.&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;شهادت مولای متقیان بر تمامی مسلمان تسلیت باد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Sep 2008 07:40:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kordkoy&amp;postid=430</comments>
<dc:creator>kordkoy</dc:creator>
<guid>http://kordkoy.blogfa.com/post-430.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رمضان و سحری در کردکوی ما</title>
<link>http://kordkoy.blogfa.com/post-428.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 455px; HEIGHT: 340px&quot; height=423 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.lazizfood.com/images/joje-makh-zafaran2.jpg&quot; width=527 align=baseline border=0&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;افطاری که تمام می شد جمعیت راهی مسجد می شدند.شبهای قدر مساجد برنامه های ویژه ای داشتند بعد از نماز و خواندن دعا آقا به منبر می رفت سپس برنامه مداحی و قران به سر گرفتن بود و پس از آن دعای ابوحمزه ثمالی وجوشن کبیر و... تا دو ساعت مانده به سحر ادامه می یافت و آنگاه آنانی که دعوت داشتند به مهمانی می رفتند سفره از یک ساعت مانده به اذان پهن می شد سحری شامل برنج و ساک و خوراک مرغ بود . ساک نوعی خورشت محلی شامل سبزی و نخود و گوشت گوسفندی و دنبه بود نخود خام گرفته می شد یعنی پوست آن را با جوشاندن در محلول جوش شیرین جدا می کردند . برای جا افتادن ساک آنرا از ساعتها قبل بار می گذاشتند . برنج هم با زیره و زعفران و زرشک سرو می شد . مرغ را هم اون قدیما برای هر نفر جدا در بشقاب سرو می کردند و بعدها آن را داخل دیس می چرخاندند. ماست و سالاد هم روی سفره بود مواد سالاد را خرد کرده و داخل ماست خوری برای هر نفر ظرفی می گذاشتند. قدیما که نوشابه نبود اب شله درست می کردند. آب شله رب انار شیرین یا ملس بود که آنرا با آب رقیق می کردند و داخل تنگ روی سفره می آوردند . سفره که چیده می شد آقا بفرما می زد و سحری شروع می شد . به فصلش صاحبخانه میوه شامل پرتقال یا انار هم سر سفره می آورد . بعد از سحر بلافاصله چای سرو می شد و سپس با قرائت فاتحه مهمانی تمام می شد . غذا آنقدر زیاد می آمد که به خانه همسایه ها ظرفی ساک و برنج و مرغ فرستاده می شد . مهمانان تا به خانه برسند اذان هم گفته می شد و وقت نماز بود و خوابی شیرین . فردایش با غذای مانده خانه میزبان شامل فرنی و آبگوشت سپری می شد و روز بعد یعنی شب بیست و سوم باز برنامه افطاری و سحری ادامه داشت به مدت سه شب وما  بچه هاخوشحال دور هم جمع بودیم به مدت پنج روز و بازی و بازی و شب نشینی با بزرگان و احساس بزرگی و .... یادش بخیر&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 18 Sep 2008 11:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kordkoy&amp;postid=428</comments>
<dc:creator>kordkoy</dc:creator>
<guid>http://kordkoy.blogfa.com/post-428.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت این شهر</title>
<link>http://kordkoy.blogfa.com/post-427.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.ostan-yz.ir/news-img/tasadab.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بیچاره پدر ،نمی توانست اضطرابش را پنهان کند . داخل اتاق می رفت روی سکو می آمد و با همه سلام و علیک می کرد .چهره پر چینش هنوز صلابت خود را حفظ کرده بود دستانش اما لرزش داشتند و نگاهش را از من می دزدید یعنی از همه می دزدیدو به کسی نگاه نمی کرد . مادر اما شیون می کرد در تمام زندگیش اهل شیون نبود همه مشکلات را با آرامش تحمل کرده بود و غصه هایش را درون خود می ریخت اما حالا بیتاب رو به آسمان استغاثه می کرد و ضجه می زد و پدر اما خواهر نداشت تا سفارش کند خواهرانش جلوی مادر را بگیرند و غمگین و لرزان به عروس هایش می گفت جلوی مادر را بگیرند . اما نمی شد  احمد هفده ساله بود و محصل پیش دانشگاهی و تنها پسر خانواده . مادر در مزرعه کمرش خم شده بود هر روز بعد از کار به لته تاشه می رفت و گوجه و بادمجان می چید و خمیر می کرد و نان تنوری و کار و کار و پدر مزدور مردم بود از جانش مایه گذاشته بود تا احمد کم وکسری نداشته باشد. واینک احمددر تصادف موتور سیکلت قسطی پدر با اتومبیل مغزش پاشیده شده بود . نه می شد مادر را آرام کرد نه آبجی ها را و کسی نبود تا پدر سر بر شانه های او غصه های دل باز گوید . دیگر نه تاشه نه کاندس هامن نه پلنگ پا صدای غرش موتور احمد را نمی شنید....&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;واین حکایت هر روزه کردکوی ماست .موتور سیکلت های غران و با سرعت بالا در سطح شهر و مادرانی که چشم بدر ... غم دل به که گویم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 10 Sep 2008 15:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kordkoy&amp;postid=427</comments>
<dc:creator>kordkoy</dc:creator>
<guid>http://kordkoy.blogfa.com/post-427.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رمضان و افطاری در کردکوی ما</title>
<link>http://kordkoy.blogfa.com/post-426.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i9.tinypic.com/3zc2mj5.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;از شب دهم به بعد نوبت افطار ی دادن بود شبهای اول مربوط به کسانی بود که فامیل زیاد نداشتند چون این شبها دعوتی زیاد نبود همه میهمانها سر سفره حاضر می شدند. شبهای قدر تقریبا همه آدمها جایی دعوت داشتند و بعضی ها میهمان کم می آوردند. معمولا هم افطار و هم سحری داده  می شد . افطاری یا سحری دادن چهار دلیل عمده داشت اول نذر بود که افراد معمولا هر سال شب خاصی افطاری می دادند. مثلا شب نوزدهم یا بیست ویکم یا بیست و هفتم . دوم عایدات زمین وقفی که از یک تا سه شب همراه سحری خرج می شد . سوم  برای مرحومین تازه درگذشته .چهارم بخاطر ثواب .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;سفره افطاری شامل نان بربری و لواش ودر بالاجاده ما البته نان تنوری محلی و سبزی خوردن  و تکه ای پنیر برای هرنفرو بشقابی فرنی که جز لاینفک سفره بود ،نفری دو عدد خرما یک زولبیا و دو عدد بامیه و استکانی که در آن شکر ریخته شده و آماده ریختن چای یا آب داغ بود . گاهی تعداد میهمانان آنقدر زیاد بود که جا نمی شد در خانه ما حتی روی تراس هم سفره پهن می شد و خویشاوندان نزدیک آنجا افطار می خوردند. سماور بیست لیتری از غروب آتش شده بود و بیست دقیقه قبل از اذان چای دم شده و قوریها را ردیف روی منقل می چیدند و دو سه دقیقه قبل از اذان سر سفره برده می شد . معمولا یک روحانی هم دعوت بود چای که ریخته می شد و اذان که خوانده می شد آقا می فرمود بفرمایید و جمعیت شروع می کرد . گاهی میهمانی دیر می رسید و صاحبخانه باید برایش جا درست می کرد کافی بود در جایی فشردگی جمعیت کم باشد میمان باید مثل کتاب آنجا چیده می شد . آب جوش و آب یخ هم سرو می شد صاحبخانه و خدمه فرصت غذا خوردن نداشتند دست به سینه مواظب بودند نان و سبزی و چایی وفرنی به وفور باشد اگر فرصتی  دست می داد لیوانی آب می آشامیدند. بخش اول غذا که خورده می شد و جمعیت دست از غذا می کشیدند آقا فاتحه می خواند. و صاحبخانه شروع به جمع آوری ظروف فرنی و پنیر می کرد ظرفهای سبزی نیمه کاره هم جمع می شد و جمعیت به انتظار اختلاط می کردند . سپس ظرفهای سبزی خوردن جدید و نان بربری و پیاز سر سفره آورده می شد که البته متشرعین از آن استفاده نمی کردند . سپس نوبت سرو آبگوشت بود . این آبگوشت را از صبح بار می گذاشتند نخود های آن خام گرفته یعنی پوست گرفته بود . اجاق بزرگی در حیاط درست می کردند و گوشت گوسفند همراه با دنبه و نخود و لوبیا بار گذاشته می شد هر زمان نخود و لوبیا پخته می شد آتش را می کشیدند یعنی به حداقل می رساندند دنبه هم کوبیده می شد تا آبگوشت پر چرب شود . پس از اذان وقتی که مهمان مشغول نوش جان کردن افطاری بودند ابتدا به آبگوشت رب اضافه می شد و سپس تابه بزرگی با چند کیلو روغن جامد و چند مشت نعنا روی آتش گذاشته می شد و نعنا را تفت می دادند و آنرا روی آبگوشت جو شان خالی می کردند که صدایش دهها متر آنطرفتر شنیده می شد اکنون آبگوشت آماده بود دیگ را از روی آتش بر می داشتند و محتویات آن را جدا می کردند ظرفی خاص نخود و لوبیا ظرفی برای گوشت و ظرف آب و ظرفی برای سیب زمینی . کاسه ها در سینی های بزرگ چیده می شد یک نفر نخود و لوبیا داخل آن می ریخت یک نفر تکه ای گوشت و یکنفر ملاقه ای آب و یک نفر تکه ای سیب زمینی  . امری که چهار نفر در آن مشارکت داشتند و خدمه سریع سینی ها را به نزد میهمانان می بردند .از جمله لذتهای بچه ها مکیدن استخوانهای بود که گوشت آن صاف شده بود با سنگ قلمها را شکسته مغز آن را می مکیدند. گداها هم در حیاط حاضر بودند اما صبورانه به انتظار پایان میهمانی نشسته بودند . جمعیت آبگوشت چرب را که نوش جان می کردند موقع فاتحه دوم بود البته بعضی میهمانان آبگوشت خشک می خوردند .یعنی بدون آب با تکه بزرگتری گوشت . کاسه های آبگوشت آنقدر بزرگ بودند که بعضی ها تقاضای کاسه خالی می کردند تا اضافه آبگوشت را در آن خالی کنند . البته هر چند قدم بادیه بزرگی از آبگوشت گذاشته می شد تا اگر کسی سیر نشده از آن بردارد . فاتحه که خوانده می شد در حالی که عده ای سفره را جمع می کردند . عده ای استکان و نعلبکی تقسیم می کردند و با صرف چای مجلس تمام می شد و جمعیت با یا الله بلند شده راهی مسجد می شدند تا برای سحری برگردند حاج غلامرضای ما سه شب افطاری میداد و سه شب سحری .نوزدهم و بیست و یکم و بیست و سوم . حالا نوبت گدا ها و فقرا بود به نوبت جلو می آمدند و سهم خود را از فرنی و آبگوشت باقیمانده می گرفتند . گاهی گودارها با هم دعوا می کردند که با تشر صاحبخانه ساکت سهم خود را برداشته و دعا کنان خارج می شدند...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;ادامه دارد&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 10 Sep 2008 14:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kordkoy&amp;postid=426</comments>
<dc:creator>kordkoy</dc:creator>
<guid>http://kordkoy.blogfa.com/post-426.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما و قران</title>
<link>http://kordkoy.blogfa.com/post-425.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://b.domaindlx.com/ghaffari/kanoonqom-10031.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;اولين صدايي كه به گوشم نشست صداي پدر بزرگ بود . پدر بزرگ لباس پوشيده منتظر بود. عمامه سفيد برسر قدك و عبا بر دوش منتظر بود اولين نوه پسري متولد شده بود و پدر بزرگ منتظر اتمام شستشو بود . پيچيده در قنداق تميز و زيبايي پدر بزرگ مرا در آغوش گرفت و بلند شد. تمام اهل خانه بلند شدند پدر ، عمه ها ، خاله ، دايي و ... و پدر بزرگ به سمت ايوان رفت . بلندم كرد رو به آسمان رو به خدا و سپس در گوشم اذان گفت واين گونه بود كه  اولين كلمه اي كه شنيدم اله اكبر بود. صداي دلنشين پدر بزرگ مرا به رويا مي برد صبح با صدايي قران او بيدار مي شديم و شب با شنيدن سوره واقعه به خواب مي رفتيم . قران را بسيار دلنشين ميخواند و بيشترش را از حفظ مي خواند . روزهاي ماه مبارك رمضان روزهاي بيكاري شغلي او بود و بقول خودش طبل عقد را زده بودند بنابر اين از صبح قران مي خواند هر سه روز يك قران ختم مي كرد . و ما با قران وشنيدن  صوت آن بزرگ مي شديم از پنج سالگي راهي مكتب شديم و نخستين كتاب زندگيم به من تعلق گرفت جزء سي ام قران كه به آن كتابچه مي گفتيم . مكتبخانه ترس داشت فلك در كار بود اما به ملا پنج ريال داده بودند و روزي دهشاهي به ما مي داد و ديديم كه نه تنها داغ و درفش در كار نيست بلكه هر روز پولي هم مي گيريم بنا براين ترسمان ريخت . ياد گرفته بوديم كه دست به صفحات قران نزنيم بنا براين از دست نشان استفاده مي كرديم . سومين تابستان كتابچه تمام شد و قران شروع شد . خانه كه مي آمديم قران مرور مي كرديم هر جا را كه غلط مي خوانديم پدر بزرگ از بر غلط مي گرفت و ما با تعجب نگاهش مي كرديم كه چطور قران را حفظ كرده است . قران طي سه تابستان ختم شد . و مادر پلوي مفصلي درست كرد و مجمعه بر سر عازم مكتب شد و آنروز عيد بچه ها ي مكتب بود . ياد گرفته بوديم كه قران كلام خداست بنابراين براي درد دل ، وقت شادي ، و قت غم سر وقت قران مي رفتيم و مي خوانديم و سبك مي شديم . اما پدر بزرگ ما را متعجب مي كرد وقت خواندن قران گريه مي كرد يا شاد مي شد و ما مي پرسديم كه چرا و اينگونه با داستانهايي قراني آشنا شديم از آدم و حوا تا عيسي و محمد ( ص ) . قران همه داراييمان بود در آن تنگدستي هاي و نداري ها ،  مي دانستيم كه هر زمان كه بخواهيم خدا با ما صحبت مي كند و با نما ز ما با او درد دل مي كرديم . ونوعي عاشقي پديد آمد ناگفتني . عشق ما  شركت در مراسم قران خواني بود در مسجد آنهم عصرها جلوي اهالي و روحاني محل . حتي پدر هم در مسجد حاضر مي شد و گوش مي كرد لحن و صوت ما را . علي جان شروع را مثل عبدالباسط مي خواند اما با شروع اولين كلمات از شدت اضظراب وهيجان ميزد زير گريه و ما مجبور بوديم خندهايي خود را بزور فرو ببلعيم چون نوبت ما هم مي شد و در پايان روحاني محل كه خود فرزند مجتهدي بزرگ بود سئوال مي كرد و جوايزي اهداء مي كرد و يكبار مسئله اي دشوار پرسيد و من كامل جواب دادم آن قدر بر سر شوق آمد كه فرياد زد برايت جايزه تعيين نمي كنم با پدرت به خانه ام بياييد و هر كتابي را كه خواستي بردار و من كه آرزوي ملبس شدن داشتم  كتاب دو جلدي شرح لمعه را برداشتم كه امروز به يادگار در دست اخوي كه لباس يادگاري پدر بزرگ را مي پوشد اهدا شده است . همين  جو باعث شد كه در خانه هم قبل از رفتن به مسجد قران مقابله كنيم ودر راه مدرسه تمرين قرائت و در ميني بوس و .... و خود را سپرديم به قران و اخوي كه ديگر نتوانست تحمل كند راهي حوزه شد و امروز در مسجد جامع خطبه مي كند و وعظ و نماز و گويي تاريخ تكرار مي شود .... روزي در حسرت داشتن قراني ازخود مي سوختيم اما امروز بچه ها هر يك قراني نفيس دارند و قران يادگار خانواده كه اسم وتاريخ تولد هر يك بر آن ضبط است . بعد از اين كه قران را ياد گرفتيم پدر بزرگ توصيه كرد كه آن را با معني بخوانيم و ترجمه ها نارسا بودند كلمه به كلمه با اين وصف خواندن ترجمه هاي جزؤ سي ام ديوانه ام مي كرد و سرشار و .... و امروز يكي از اهل خانه از من مي پرسيد قران با ترجمه درست و شيوا پيدا نمي شود؟ و من نمي دانستم . پيدا مي شود ؟ خدايا قران را از ما نگير .&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://shia-news.com/News/86/06/BigQoran.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Sep 2008 11:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kordkoy&amp;postid=425</comments>
<dc:creator>kordkoy</dc:creator>
<guid>http://kordkoy.blogfa.com/post-425.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رمضان و مسجد غربا</title>
<link>http://kordkoy.blogfa.com/post-424.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG height=423 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.dashtak.com/masjed%202.JPG-for-web-LARGE.jpg&quot; width=466 align=baseline border=0&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;مسجد ما در محله پایین را مسجد غربا می خواندند. بالاجاده ما سه مسجد و یک مهدیه داشت. مسجد میان محله یا جامع مسجد بالا محله یا مهدیه ومسجد پایین محله یا غربا . گت آقا روحانی بزرگ روستا یکشب مسجد جامع بود و یک شب مهدیه نماز می خواند و مسجد غربا متروک بود تا ماه مبارک رمضان. مسجد غربا را مرحوم عباس رحمانی در شمال روستا و انتهای آن نزدیک آسیاب و کنار کل قمر پشت خانه ساخته بود .بعداز مسجد لته های مردم بود و سپس گودار خیل. نصف مسجد رو تپه بود و نصف دیگر روی سنگ چین و روی سنگچین چوب ریزی کرده بودند وکف مسجد یکسر تخته ای بود و آن پایین هم انبار هیزم و ذغال بود مرحوم عباس رحمانی طرح جنگل داشت و چوب و هیزم مسجد فراوان بود . کنار مسجد خانه عزت رحمانی بود که متولی مسجد هم بود روزا درب مسجد باز بود و دراویش یا غریبه ها می توانستند در آن استراحت کنند. مسجد آبدارخانه نداشت جا ی برای زنها هم تعبیه نشده بود در واقع مسجد مردانه بود . دو درب ورودی بهمراه راهرو درازی که کفش کن بود ورودی مسجد را تشکیل می داد . گوشه ای از صحن مسجد کنار درب ورودی آبدارخانه بود سماور بزرگ ومنقل پر از آتش و استکان و نعلبکی و سطلی پر از آب که از خانه عزت رحمانی می آوردندتمام آبدرخانه بود جلوی چشم مومنین چای تازه دم تهیه می شد یک منبر چوبی قدیمی و تعدادی قران و مهرو دو فرش سنگین دستباف قدیمی تمام مایملک مسجد بود. مسجد تمام سال متروک بود البته همسایه ها مثل حاج غلامرضا ،عبداله مهقانی و...انفرادی در آن نماز می خواندند اما مجالس وعظ یا مصیبتی یا سخنرانی در آن برگزار نمی شد . عزت رحمانی هم بی چشمداشتی بخاطر برادر به آن می رسید . مسجد پلور های زیبایی داشت اما از لوستر و ... خبری نبود دو سه لامپ صد فضای مسجد را روشن می کرد تمام فضای داخل مسجد هم حدود شصت هفتاد متر بود . دوپنجره در سمت مغرب داشت که قسمت پایین آن با نرده های زیبای چوبی که تکیه گاه مومنین بود حفاظت می شد. نشستن کنار پنجره ها که حدود دو متر ارتفاع داشت سرقفلی داشت. رمضان که می آمد رونق مسجد هم شروع می شد پایین محلی ها و کسانی از میان محله و بالامحله که با گت آقا قهربودند در مسجد جمع می شدند و آن اوایل روحانی از مشهد می آمد. چون فضا کوچک بود برای گرفتن جای بهتر ادمها سریع از خانه خارج شده به مسجد می آمدند.صف جماعت جا نبود . عزت رحمانی هم بلافاصله بعد افطار سماور را روشن کرده منقل را پر آتش کرده بود . بعد از نماز آقا می نشست و چای و خرما توزیع می شد گاهی همسایه ای ظرف فرنی یا نانی و حلوایی یا انار و خیار محلی یا ظرفی شیر می آورد نان تنوری گردویی و حلوای محلی سیاه رنگ پراز مغز گردو و دیگر نذورات بین مومنین تقسیم می شد.. سپس دعای شبهای رمضان خوانده می شد و بعد آقا اگر اهل منبر بود منبر می رفت و گرنه رساله می خواند .شبهای رمضان به ما بچه های اهل مسجد احترام زیادی گذاشته می شد و ما احساس بزرگی می کردیم . پا به پای بزرگان در صف نماز می ایستادیم اگرچه گاهی شیطنتها گل می کرد و خنده های سر نماز و رو برگردانها که با پس گردنی مومنی سکوت برقرار می شد.آقا هم در مسئله گفتن بیشتر مسائلی را می گفت که فکر می کرد ما نیاز داریم غسل ، تیمم و... بعداز سخنرانی آقا که معمولا کوتاه بود مجلس قران خوانی منعقد می شد و ما هم بیرون مسجد جمع می شدیم برا بازی ،قایم باشک بازی خاص شبهای رمضان بود و مایی که نمی خواستیم سحر شود . ... یادش بخیر&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Sep 2008 16:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kordkoy&amp;postid=424</comments>
<dc:creator>kordkoy</dc:creator>
<guid>http://kordkoy.blogfa.com/post-424.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
