<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کردکوی  بهشت  گمشده</title>
<link>http://kordkoy.blogfa.com/</link>
<description>بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 03 Nov 2009 13:08:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title> باد زمستانی</title>
<link>http://kordkoy.blogfa.com/post-502.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 379px; HEIGHT: 249px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://jametajali.persiangig.ir/image/5356.JPG&quot; width=485 height=453&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پاییز&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;فصل برگ ریزان&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;فصل باران&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;فصل بی چتر زیر باران رفتن&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;.............&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 13:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kordkoy&amp;postid=502</comments>
<dc:creator>kordkoy</dc:creator>
<guid>http://kordkoy.blogfa.com/post-502.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرواز</title>
<link>http://kordkoy.blogfa.com/post-501.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=1&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 359px; HEIGHT: 220px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.panhala.net/Archive/Sky%20and%20the%20Bird.jpg&quot; width=527 height=418&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=1&gt;&lt;STRONG&gt;می دانی دیگر به یاد ندارم چگونه باید بال بگشایم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=1&gt;&lt;STRONG&gt;دیگر پرواز از خاطرم رفته است&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=1&gt;&lt;STRONG&gt;هر بار فکر پرواز را داشته ام چشم باز کردم ودیدم در کنج قفس&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=1&gt;&lt;STRONG&gt;باید روزگار بگذرانم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=1&gt;&lt;STRONG&gt;ای دوست اگر روزی توانستی آبی آسمان را لمس کنی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=1&gt;&lt;STRONG&gt;سلام مرا به ابرها برسان&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;ن&lt;/B&gt;&lt;B&gt;گاه می کردم گویی هیچ ندیده بودم این منظره را .نگاهم به برگهای سبز درختان راش بود .راش سر به فلک کشیده ، از پشت برگها نور به ارامی عبور می کرد و بر چشمانم می نشست .چند وقت بود نگاهم خیره شده بود را نمی دانم . زیر پایم حرکت مورچه های درشت را احساس می کردم که با حوصله خرده نانها را به لانه می بردند با چه زحمتی هم  باید از لابلای برگهای خشکیده عبور می کردند و خود را به تنه درخت می رساندند و در سوراخی کنار ریشه ناپدید می شدند . می توانستم صدای پرواز چرخ ریسکی را بشنوم که از شاخه ای به شاخه ای دیگر می پرید و صدای دارکوبی که هر چند وقت یکبار سکوت را می شکست. من اما مدتها بود که اینجا نشسته بودم و حساب زمان از دستم در رفته بود .پیش خودم پرسیدم چند وقته؟ اما وقتش مهم نبود زندگی جریان داشت . صدای زنگ گردن گوساله ای از ان دورها از بالای پدیار میاندره میامد و غرش تراکتوری که در سربالایی دود غلیظی بجا می گذاشت و می رفت و ادمای شادی بالای گلگیر ان به امید رسیدن به اب بندان سران می دادند و یکی بلند معصومه جان می خواند.لازم نبود ببینم همه را حس می کردم اما خودم مدتها بود که به برگها خیره شده بودم و نمی توانستم چشم از ان بر گیرم .الان ادما کار را شروع کرده بودند و کار شده بود وسیله معاشی و گذرانی برای عمری کوتاه که سریع به اتمام می رسید ونه اجرای امری که بدان مامور شده بودند برای اعتلای  جامعه شان...باد نمی امد مدتها بود و برگها در روزهای کوتاه پاییزی تکانی نداشتند اما زیباییشان خیره کننده بود و چشمانم را پر می کرد نیازی نبود به جایی دیگر نگاه کنم زندگی را تمام کمال حس می کردم و در من جریان داشت حتی حرکت خون زیر پوستم را احساس می کردم و جنبش مویرگها را و جنبش برگهای زیر پایم را در حرکت ارام مورچگانی که نزدیک ریشه در سوراخی گم می شدندو پرواز پرندگانی که بی اعتنا به روز مره گی ادمیانی که در اون پایینها راه خود را در می نوردیدند . چقدر دلم برا پرواز تنگ شده بود یه پرواز بلند در غروبی پاییزی باید تماشایی باشد و پرنده ها از اون بالا چی می دیدند ؟ این همه خانه این همه ماشین این همه خیابان و جاده و... متعجبشان نمی کرد ؟ و دیدن این همه ادم از اون بالا که شبیه کوتوله ها به زمین چسبیده بودند و بجای اجرای انچه که بدان مامور شده بودند زندگی می کردند پست و حقیر تا زود به اتمام برسد روزهایی که بدانان بخشیده شده بود و در پایان در دل خاک گم می شدند سالها قرنها  تا فرصت دیداری دوباره و افسوسی که دیر شده بود . ومن خیره به برگها لبخند بر لبم جاری شد از این همه  افکار پریشان ، باید به اسمان نگاه می کردم تنگ غروب بود الان حتما خورشید خونرگ شده بود و رگه های نور قرمزش ابرهارا خونین کرده بود چقدر لذت بخش بود پرواز اگه میشد پرید .وقت چقدر تنگ بود و تا غروب راهی نبود حالا برگ هم رنگ پاییز را گرفته بود رنگ غروب را و سرخیش تمام چشمانم را پر کرده بود پرندگان تو اسمان سرو صدا می کردند و چقدر وقت تنگ بود . زمانه ادمهایی بود که از اون بالا شبیه مورچه به چشم می امدند شبیه کوتوله ها. پرندگان صدایم می کردند اگر می توانستم چشم از برگ ، چشم از زندگی بردارم ، باید می پریدم چقدر دیر شده بود الان خورشید غروب می کرد و تو شب می ماندم پرند ه ها تو شبها چگونه  طی طریق می کردند ؟ پرنده ام تو لاجوردی اخرایی رنگ  آسمان مرا می خواند ...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 18:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kordkoy&amp;postid=501</comments>
<dc:creator>kordkoy</dc:creator>
<guid>http://kordkoy.blogfa.com/post-501.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسمان ابی</title>
<link>http://kordkoy.blogfa.com/post-499.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i43.tinypic.com/t6yulf.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;هوا گرم و آفتابی که می شد جنگل پاییزی صفایی داشت که نگو .  ما به برگهای درخت خال می گفتیم .فصل برگ ریزان که وارد جنگل می شدی کف جنگل پر از خال بود ضخیم .زیر درختهای پیر بلوطگاهی بیست سانت و سی سانت و در گودالها نیم متر خال فرش شده بود روی خالها تمیز و خشک بود و راه رفتن روی ان لذتی داشت اما اگه دسته ای خال را بلند می کردی زیرش نمور بود. ما معمولا زیر درخت بلوط پیر می نشستیم . بلوط انقدر کهنسال بود که درونش خالی شده بود ما به درختان تو خالی لاپه می گفتیم . تو شکم بلوط پیر راحت چهار نفر جا می گرفتند و می تونستند سفره کوچولویی بندازند و چای بیاشامند . روزا بارانی و برفی سر پناه خوبی بود .ما بیرون اتش درست می کردیم و غنجه ها یا همان ذغال گداخته را داخل می اوردیم که دود اذیتمان نکنه. زیر درخت نشستیم از پس ساعتی راه پیمایی و خیس عرق .بهبه بادقت خالها را کنار زد و بغلی هیزم اورد  تا اتش روشن کند . من هم به درخت تکیه دادم و منتظر ماندم تا بساط چای روبراه شود به بالا نگاه کردم از لابلای شاخه های ستبر بلوط اسمان پیدا بود ابی و زلال بی لکه ابی یا گرد و غباری .اسمان درخشان بود .یک لحظه سرم گیج رفت و پیش خودم گفتم نکنه توش سقوط کنم . اگرچه سقوط به اسمان ابی را دوست داشتم . گفتم به به جواب داد جانم .گفتم چرا برگها می ریزند. گفت حکمت خداست برگها می ریزند تا درخت بخوابد تا در زمستان برف اضافی رو درخت نشیند .چون غذای زمین کم میشه و درخت نمی تونه به برگهاش غذا بده . گفتم پس چرا برگهای پرتقال و نارنج نمی ریزند .خندید و گفت پرتقال بومی اینجا نیست .اما زمستان پارسال را یادت میاد که تمام درختهای پرتقال ما خشک شدند . فکر می کنی که این بلوطی که زیرش نشستیم چند سالشه. گفتم چند؟گفت بیش از هشتصد و هزار سال .پدر بزرگ زیر همین درخت می نشست و پدرش و پدر پدر بزرگ از پدرش حکایت بلوط را می کرد .چشمانت را ببند هیاهوی انها را کنار درخت نمی شنوی . دوباره نگاه کردم گفتم درخت دلش تنگ نشده برای پدر بزرگ که هر روز تو روزای پاییزی اینجا بیتوته داشت همرا گله گاو هاش ؟.برا نی لبک بابا بزرگ که صداش تمام کوه ودشت را پر می کرد برای ای لیلی لیلی پدر پدر بزرگ؟ خندید و گفت درخت دلتنگی هم که بکنه ما که نمی فهمیم با با جان اما ببین چطور تنه اش خالی شده . حتما دلتنگی ها باعث شده از درون بمیره و بپوسه . گفتم امسال خیلی لطمه خورده این بلوط پیر فکر نکنم این زمستان را دوام بیاره .فکر نکنم این بهار بتونه لباس نو بپوشه . اما اگه افتاد من اینجا خواهم امد و براش مویه خواهم کرد . حتی تو دل سیاه زمستان . به به خندید و گفت اخه کی برا درخت برا یه بلوط پیر مویه کرده که تو بکنی بابا . از لابلای شاخه های بلوط پیر به اسمان نگاه کردم چقدر ابی بود و زلال . می گند ستاره ها همیشه تو اسمانند و جایی نمی رند فقط خورشید باعث میشه ما نتونیم اونا را ببینیم .اهسته پرسیدم هی بلوط تو ستاره ها را می بینی؟ ... اسمان چقدر ابی بود دلم می خواست درش سقوط کنم  تا خود ستاره ها....&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 11:01:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kordkoy&amp;postid=499</comments>
<dc:creator>kordkoy</dc:creator>
<guid>http://kordkoy.blogfa.com/post-499.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تبریک</title>
<link>http://kordkoy.blogfa.com/post-498.aspx</link>
<description>&lt;IMG height=364 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i37.tinypic.com/2qtj1vb.jpg&quot; width=460 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ولادت با سعادت کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها مبارک باد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 06:37:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kordkoy&amp;postid=498</comments>
<dc:creator>kordkoy</dc:creator>
<guid>http://kordkoy.blogfa.com/post-498.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یاد و اندوه</title>
<link>http://kordkoy.blogfa.com/post-497.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 486px; HEIGHT: 410px&quot; height=455 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://mouhajer.files.wordpress.com/2008/03/picture1.jpg&quot; width=524 align=baseline border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;اولین روز دبستان بازگرد&lt;BR&gt;کودکی ها شاد و خندان باز گرد&lt;BR&gt;باز گرد ای خاطرات کودکی&lt;BR&gt; بر سوار اسب های چوبکی &lt;BR&gt;&lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;خاطرات کودکی زیباترند&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;یادگاران کهن مانا ترند&lt;BR&gt;درسهای سال اول ساده بود&lt;BR&gt;آب را بابا به سارا داده بود&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;درس پند آموز روباه و خروس&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;روبه مکار و دزد و چاپلوس&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;روز مهمانی کوکب خانم است&lt;BR&gt;سفره پر از بوی نان گندم است&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;کاکلی گنجشککی باهوش بود&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;فیل نادانی برایش موش بود&lt;BR&gt;با وجود سوز و سرمای شدید&lt;BR&gt;ریز علی پیراهن از تن می درید&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;تا درون نیمکت جا می شدیم&lt;BR&gt;ما پر از تصمیم کبری می شدیم&lt;BR&gt;پاک کن هایی ز پاکی داشتیم&lt;BR&gt;یک تراش سرخ لاکی داشتیم&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت&lt;BR&gt;دوشمان از حلقه هایش درد داشت&lt;BR&gt;گرمی دستانمان از آه بود&lt;BR&gt;برگ دفتر ها به رنگ کاه بود&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;مانده در گوشم صدایی چون تگرگ&lt;BR&gt;خش خش جاروی با پا روی برگ&lt;BR&gt;همکلاسیهای من یادم کنید&lt;BR&gt;باز هم در کوچه فریادم کنید&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;همکلاسیهای درد و رنج و کار&lt;BR&gt;بچه های جامه های وصله دار&lt;BR&gt;بچه های دکه سیگار سرد&lt;BR&gt;کودکان کوچک اما مرد مرد&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;کاش هرگز زنگ تفریحی نبود&lt;BR&gt;جمع بودن بود و تفریقی نبود&lt;BR&gt;کاش می شد باز کوچک می شدیم&lt;BR&gt;لا اقل یک روز کودک می شدیم&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;یاد آن آموزگار ساده پوش&lt;BR&gt;یاد آن گچها که بودش روی دوش&lt;BR&gt;ای معلم نام و هم یادت به خیر&lt;BR&gt;یاد درس آب و بابایت به خیر&lt;BR&gt;ای دبستانی ترین احساس من&lt;BR&gt;بازگرد این مشقها را خط بزن&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;برگرفته از وبلاگ دل نوشته&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 06:31:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kordkoy&amp;postid=497</comments>
<dc:creator>kordkoy</dc:creator>
<guid>http://kordkoy.blogfa.com/post-497.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاییز</title>
<link>http://kordkoy.blogfa.com/post-496.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 449px; HEIGHT: 432px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://wilstar.com/wallpaper/autumn2.jpg&quot; width=596 height=611&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پاییز غمگینمان می کرد مدرسه که تعطیل می شد تا غروب وقت زیادی نبود مدرسه ها دوشیفته بودند و تعطیل که می شدند وقت کلاغ پر بود و تنها می شد تو اسمان پرواز دسته جمعی کلاغها را به تماشا نشست که همیشه طرف جنگل می رفتند و گاهی غمگنانه غار غار می کردند . تا خانه راهی نبود کافی بود از تنگ کوچه عبور می کردیم بعد یه کوچه دیگه و خانه . پاییز کم حوصله مان می کرد به خانه که می رسیدیم تا چایی بخوریم شب شده بود و مادر لامپا و فانوس را روشن کرده بود . شبای طلولانی پاییز تمامی نداشت ساعت شش تا شش ونیم و خیلی دیر هفت شام صرف می شد تازه اگه تا هفت بیدار می ماندیم .چهارونیم شب می شد و هفت کلی از شب گذشته بود . این بود که این شبا زود می خوابیدیم . بیرون باد درون جنگل می پیچید و صدای خاصی داشت . اب درون رودخانه داخل حیاط شرو شر می کرد و اگه مهتاب بود نور ماه از پنجره بداخل اطاق می ریخت و نیازی به فانوس نبود. زود می خوابیدیم و دم صبح سیر از خواب شبانه بیدار می شدیم به انتظار طلوع .شبهای مهتابی جنگل روشن بود و دامنه سز دار زیر نور مهتاب تماشایی بود . جابجا شعله های اتش شوپا گران دامنه را روشن می کرد و مردانی که حتما خود را در شولا پیچیده بودند به انتظار صبح چشم به اسمان داشتند اما شبای پاییز بلند بودند و تا سپیده و روشنایی باید مدتها صبر می کردند.خوبی شبای پاییز این بود که نسیم در طول شب جریان داشت و باد در شاخه های درختان می پیچید و صدای باد ترنم زیبایی داشت .گاهی برگی زرد شده بزمین می افتاد و صدای به زمین افتادنش به گوش همه می رسید. گاهی با صدای پارس دیوانه وار سگهای محله از خواب می پریدیم با وحشت از خواب می پریدیم و می گفتیم هه. تازه ساعت نه تا ده شب بود و شب زنده داران به خانه بر می گشتند و ما می دانستیم تا صبح وقت زیادی داریم و چشمانمان را می بستیم.زرشک و ولیک و کندس و تمشک رسیده بود و منتظر جمعه بودیم که به جنگل برویم برای چیدن میوه های رسیده...پاییز دلتنگمان می کرد فصل جدایی بود فصل مدرسه و باید صبر می کردیم تا عید و شادی دوباره اما کو عید... هنوز زمستان سهمگین در راه بود و من از پنجره به جنگل نگاه می کردم که برنگ پاییز در امده بود و ابری که بالای درازنو شکل می گرفت . تا عید راه درازی در پیش بود ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 18:28:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kordkoy&amp;postid=496</comments>
<dc:creator>kordkoy</dc:creator>
<guid>http://kordkoy.blogfa.com/post-496.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تسلیت</title>
<link>http://kordkoy.blogfa.com/post-495.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.ido.ir/myhtml/news/1387/m08/138708011302.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;شهادت اما م جعفر صادق (ع ) بر عموم مسلمانان و بخصوص شیعیان ان حضرت تسلیت باد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 06:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kordkoy&amp;postid=495</comments>
<dc:creator>kordkoy</dc:creator>
<guid>http://kordkoy.blogfa.com/post-495.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گرامی داشت.</title>
<link>http://kordkoy.blogfa.com/post-494.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ashna.persiangig.com/image/seri2/72.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 24pt; COLOR: green; FONT-FAMILY: &quot; ?IPT.Nazanin?? B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#0000cc size=3&gt;بسم رب الشهداء والصديقين&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 24pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: &quot; Yekan?;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff0000 size=3&gt;شهدا را به خاک نسپاريم ، به ياد بسپاريم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 22pt; COLOR: #993300; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#0000cc size=3&gt;هفته دفاع مقدس يادآور هشت سال  &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 22pt; COLOR: #993300; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 22pt; COLOR: #993300; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#0000cc size=3&gt; حماسه و ايثار دلاورمردان عرصه جهاد و  شهادت ، &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 22pt; COLOR: #993300; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#0000cc size=3&gt;مردان مَرد ، &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 22pt; COLOR: #993300; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#0000cc size=3&gt;شهيدان والامقامي چون همّت ، باکري ، زينُ الدّين &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 22pt; COLOR: #993300; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#0000cc size=3&gt;، چمران ، بروجردي ،&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 22pt; COLOR: #993300; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#0000cc size=3&gt;متوسّليان ، باقري ، جهان آرا ، بصير ، ... &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 22pt; COLOR: #993300; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#0000cc size=3&gt;ايثار جانبازان گرانقدر و حرّيّت آزادگان سرافراز ، &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 22pt; COLOR: #993300; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#0000cc size=3&gt;بر&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 22pt; COLOR: #993300; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#0000cc size=3&gt;فرماندهي کل قوا ، رهبر فرزانه انقلاب &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 22pt; COLOR: #993300; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#0000cc size=3&gt;حضرت آيت الله خامنه اي و همه رزمندگان &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 22pt; COLOR: #993300; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#0000cc size=3&gt;به جا مانده از قافله ايثار و شهادت گرامي باد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 17:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kordkoy&amp;postid=494</comments>
<dc:creator>kordkoy</dc:creator>
<guid>http://kordkoy.blogfa.com/post-494.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این شب</title>
<link>http://kordkoy.blogfa.com/post-493.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://entezarehojat.persiangig.com/image/shab-ghadr.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;دل خسته و غمگین به دیوار تکیه دادم . شب قدر بود و قران بر سر ،  اقا می خواند و با سوز هم می خواند و رسیده بود به مصائب فاطمه سلام اله علیها.یاد شهید تورجی افتادم می گفت یه دفعه از دفتر فرماندهی تماس گرفتند که حسین اقا دلش گرفته مصیبت زهرا را بخوان خط بودم .گفتند از پشت بیسیم بخوان و من شروع کردم به خواندن که از بین ان دیوار و در زهرا صدا می زد پدر... دوبیت که خواندم گفتند طیب الله .کافیه حسین اقا غش کرده...به دیوار تکیه دادم از این همه مصیبت... اقا می فرمود مولا دهه اخر کلا رختخواب را جمع می کرد کنایه از کثرت عبادت و شب زنده داری و فکر می کردم با افطاری که شامل نان و نمک باشه رمقی باقی نیست و اقا می گفت امام حسین دو بار بلند گریه کرد یکیش شهادت عباس بود که گفت کمرم شکست و مردم صدای گریه اش را شنیدند در مصیبت برادر و چقدر مضطر بودم اگه بدیوار تکیه نداده بودم حتما زمین می خوردم و مولا ضربت را که خورد و فزت را که گفت توان رفتن نداشت زیر بازویش را گرفتند از خستگی ایام روزه داری از بی رمقی از شدت ضربتی که کاسه سر را شکسته بود از خونی که جاری بود و در کوچه ها به سمت خانه روان بود . زیز بازویش را که چسبیده بود؟ و چگونه پا کشان به خانه می رفت؟... سخت بود .خیلی وقت بود تحمل این همه مصیبت را نداشتم ارام دراز کشیدم یعنی از دیوار سر خوردم به زمین رسیدم و چشمانم نیمه باز بود و قلبم سنگینی می کرد گفتند طیب الله حسین اقا غش کرده .از لا پلکهایم می دیدم که جمعیت به من نگاه می کنند و دیدم که بالا سرم جمع شدند و اقا می خواند از بین ان دیوار و در و بلندم کردند چقدر سبک شده بودم...&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 08:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kordkoy&amp;postid=493</comments>
<dc:creator>kordkoy</dc:creator>
<guid>http://kordkoy.blogfa.com/post-493.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب قدر</title>
<link>http://kordkoy.blogfa.com/post-492.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://sadeegh.persiangig.com/ghadr.gif&quot; align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;قرار بر شب قدر است ، شبي که تقدير روشن زمين است ،&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt; شبي که مهربان ترين کلمات بر پيشاني زمين نقش مي بندند &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;و مقدس ترين واژه ها اتفاق مي افتند، شبي که آيه آيه روشني &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;تفسير مي شود و سوره سوره زيبايي تکثير. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;شبي که تنزيل کتاب عظيم است و ترتيل قرآن کريم.&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شبي که زمينش مقدس تر از آسمان است و زمانش عزيزتر از هزار ماه. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شبي که فرشتگان بر آستينش سجده مي کنند و بر آستانش &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سر مي سايند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شبي که لبريز از شراب رحمت است و لبالب از سکر سلام. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شبي که منبع فخر است و مطلع فجر.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شبي که مقدرات يکسال عاشقي را در بين اهالي زمين به&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; حراج مي گذارند و همه فرصت تاراج «کل امر» را دارند، همه به&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;قدر بندگي محض ، بزرگي شان را به رخ مي کشند و سهم &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;هيچکس به يغما نمي رود...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=1&gt;(منبع :چرااسم تو لیلا نیست؟)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 16:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kordkoy&amp;postid=492</comments>
<dc:creator>kordkoy</dc:creator>
<guid>http://kordkoy.blogfa.com/post-492.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
