تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
کردکوی بهشت گمشده - از دفتر خاطرات
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

مثل روزای قدیم شده بود من  کنار پنجره نشسته بودم و چشم انداز بیرون را نگاه می کردم  اون دورها یه گله گوسفند ارام در مزرعه می چریدندو درگوشه ای تراکتوری مشغول شخم زدن بود.و کمباینی اخرین مزرعه باقی مانده گندمی را درو می کرد.یک روستایی کنار آتش زیر درخت گردویی نشسته بود و به انتظار قل زدن آب به آتش چشم دوخته بود . همه چیز مثل روزای قدیم بود جز اینکه جمعی در کار نبود و تو تنها نشسته بودی مثل همیشه و سرت پایین بود . چه باید می گفتم همه حرفهامو با دقت شنیده بودی و عمل کرده بودی .اما شاید حرفی باقی بود که گفته نشده بود . حرفی که نیازی به گفتنش نبود آنی که باعث شده بود که اینجا بیای و باشم . از پنجره بیرون را نگاه کردم روستایی چای داغ را با لذت می آشامید . گفتم بیچاره یه همزبان نداره و تو گفتی خیال می کنی اون بادرخت و گل و بوته و سنگ وچوب حرف می زنه و پاسخ هم می گیره .ای وای راست می گفتی .خودم اینو بارها گفته بودم و چقدر کم حواس شده بودم این روزا و چقدر کم حوصله حرفهای خودم از یادم رفته بودند. حتی اینجا هم نمی آمدم حوصله شو نداشتم در تنهایی بشینم و به درو دیوار نگاه کنم وگفتم که حوصله نداشتم دیگه نمیام و تو گفتی اوه دوروبرت پرند ادما و راست می گفتی اما مشکل اینجا بود که همدیگر را نمی دیدیم هیچکی هیچکی را نمی دید انقده کار بود انقده دغدغه که ادمها را می کشت . خودت می دونی چی ها را می گم و هر کدام از ما تنها بودیم و دنبال دغدغه هایی که آخر کار معلوم می شد دغدغه نبودند و یه اتفاق ساده و ناگزیر بودند و تو سرت پایین بود و ساکت گوش می کردی مثل همیشه.و نگران بودی برای اونایی که رفته بودند بی هیچ نشانی و گم شده بودند و من از پنجره خط افق را نگاه می کردم که لکه های سفید و نو  ابر آرام روی سیاه بند به همدیگر متصل می شدند طوفان در راه بود باید مواظب می بودیم...

+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط ا.ش |