![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
فاصله کوه تا دریا کوتاه بود و پر شیب .ارتفاع از سطح صفر در دوساعت راهپیمایی به سه هزار متر می رسید و هوا هم که در طول بهار و پاییز ابری بود و مخصوصا باران بر جنگل زیاد می بارید و جویهای کوچک رودی می شدند خروشان که به سمت دریا روان می شدند . ما به رودخانه روبار می گفتیم مثل بالاجاده روبار یا کارد مله روبار یا میاندره روبار. بخاطر شیب زیاد زمین رودخانه در مسیر خود دره عمیقی حفر می کرد و گاهی دهها متر از دیواره اطراف پایینتر می رفت. اما به نزدیکیهای روستا که می رسید عمق بستر رودخانه بخاطر شیب کمتر جلگه کمتر می شد. عرض رودخانه هم بیش از هفت هشت متر تا ده دوازده متر نبود . در بالا دست روستا انجا که جنگل به روستا وصل می شد آب رودخانه تمیز بود و زلال و در بستری از ماسه های رودخانه جریان داشت .سرد و قابل اشامیدن. صخره های دو طرف رودخانه هم از گل رس بود محکم و استوار .کافی بود در قسمت باریکتر رودخانه در محل پیچی مسیر اب را سد کرد تا استخر طبیعی درست شود که جان می داد برای شنا. برای درست کردن استخر بچه ها جمع می شدند .ابتدا سر شاخه های کلفت درخت را صاف می کردند و به فاصله یکمتری به کف رودخانه می کوبیدند و فواصل آنرا با سر شاخه های نازکتر پر می کردند . عده ای هم مامور درو چماز نوعی سرخس وحشی می شدند و با صبر و حوصله چماز را از پایین لابلای شاخه های داخل اب می گذاشتند بطوریکه چند قطره بیشتر اب نشت نمی کرد.روی هر قسمت را هم با سنگ محکم می کردند . ارتفاع سد را حدود دو تا دو نیم متر می گرفتند و اب از روی سد سر ریز می کرد . چون معمولا ارتفاع صخره دو طرف خیلی بالاتر از سطح اب بود با دقت روی صخره را تا سطح اب پله های گلی می زدند. البته رفت و امد با پاهای گلی خیلی زود پله را خیس می کرد وم خیلی ها در نیمه راه لیز می خوردند و به داخل اب سقوط می کردند. تو همین سدها بود که ما شنا را یاد می گرفتیم خیلی ها از بالا روی صخره خود را بداخل اب پرت می کردند انهایی که شنا بلد نبودند دو لنگه بیژ اما و سرکله ان را با کل یا نخی می بستند و سپس انرا خیس کرده و تویش فوت می کردند تا باد شود حالا بیژاما مثل لاستیکی دو لنگه شده بود که می شد زیر شکم گذاشت و دو پایه ان از دوطرف کمر بالا می رفت و فرد روی اب غوطه می خورد و شنا می کرد .دهها نفر تو اب غوطه می خورند. این روزا مدرسه تمام شده بود. گرده ای نان دو سه عدد گوجه فرنگی و یکی دو دانه خیار غذای روزانه بود از صبح وارد اب می شدیم تا ظهر ظهر ناهاری خورده دو باره اب بازی شروع می شد. غروب بیرون می امدیم و در افتاب می ایستادیم تا خشک شویم سپس لباس را پوشیده و خسته و بی جان راهی خانه می شدیم و فرصت نبود به رختخواب برسیم سر سکو خوابمان می برد.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 تیر1388ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) باران ارشتيش |
|
RSS
|