![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
نفس کشیدن دشوار بود و هنوز راه تا بالای چکل امتداد داشت و برای دیدن امتداد راه باید سر را بلند می کردم.هوای خرداد دم کرده بود و نوعی شرجی خاص جنگل همراه بوی پلم وتمشک و عرقی که از پیشانی سرازیر می شد و لباس های خیس خیس . باید می نشستم اما فرصت نبود اگه می نشستم خوابم می گرفت و با این لباسها حتما سرما می خوردم.خیلی ها چشمشان به من بود .یعنی منو که نمی دیدند اما منتظرم بودند و می گفتند این دفعه چقدر دیر کرده .کجاست؟ ومن خسته و تبدار در نیمه راه چکل بعد از سیاهبند مانده بودم اگه به چکل سر میرسیدم دیگه راهی نبود یه کمرکش تا کال نو و بعدش جیکا چشمه و درازنو .اما من تو چکل مانده بودم وسط راه مالرو با سنگهای عظیم دو طرف راه باریکی که تو چکل پیچ و خم می خورد و بالا می رفت و هیچ جا دیده نمی شد. اون همه دو صبگاهی و تعلیمات وامزش نظامی و غرب از اسپیدار و گلان دزلی و سینه خیزهای شلمچه و حلبچه افاقه نکرده بود . خسته پشتم را بدیوار دادم یه عمر مجاهده به نظر خودم باد هوا شده بود و حالا در سخت دان چکل گیر کرده بودم و با هر نفس سینه ام می سوخت . رادیویم روشن بود و داستان صبح جمعه پخش می کرد فکر کنم حکایت یه بچه بود تو سن شانزده هفده سالگی که با دو نفر سر دوستاش کل کل می کرد و من حوصله شنیدنش را نداشتم چقدر سبک بود این داستانهای صبح جمعه انگار نه انگار که سی سال از انقلاب گذشته . بعد اون همه سال بعد هشت سال جنگ و صدها حادثه بعد از جنگ .باز بیست سوالی هایی بازی می کردند که حالم را بهم میزد مثل الان که خسته بودم رادیو را خاموش کردم . پیش خودم گفتم که با این سینه به چکل نخواهم رسید و شاید بهتر باشه که برگردم .اما یاد عهدم افتاد که باید تا ته خط را می رفتم امسال فرصت نکرده بودم درازنو بروم و این بود که گفتم یه چرت می خوابم و می روم. بیدار که شدم سبک شده بودم بلند شدم قبراق چکل سر اون بالا بود اهسته براه افتادم و حساب انرژی و نفسهامو داشت . به مجری رادیو خندیدم و دلم به حال جوانک سوخت اما به من ربطی نداشت دور نمای درخت الوچه سر چکل دیده می شد. در چکل سر الوچه ها این فصل گل می کردند و غرق گل می شدند پا درخت الوچه نشستم حالا این بالا نسیم می امد و سیاهبند زیر پایم خفه و خاموش بود با لکه های ابری که رویش تشکیل می شد تا کال نو راهی نبود اگه شتاب می کردم قبل از غروب جیکا چشمه بودم و شایدم شب را پیش صادق شفت می ماندم . اخ صادق چقدر قشنگ می خواند :زن صادق نشو صادق فقیره..خوراک صادقت نون و پنیره.... صدایش قشنگ نبود اما پرسوز بود مناسب این روزای من...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 خرداد1388ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) باران ارشتيش |
|
RSS
|