![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
این روزها شادی و امید در دل ما موج می زد . از دهم اسفند به بعد منتظر رسیدن عید بودیم . این روزها روزهای سفال گردان بود . استاد خبر می کردند با دو شاگرد که تمامی سفال بام را جمع می کردند و در گوشه حیاط می چیدند . سپس اگر تخته ای زیر سفال بر اثر رطوبت پوسیده بود عوض می کردند و از اول سفالهارا که جارو و تمیز شده بود سر جایش می چیدند. ته سفالها را نیز آهک اندود می کردند بنا بر این نرسیده به عید سقف خانه ها برق می زد. این روزها ننه هامان دنبال گل رس خوب بودند . گل فروشان گل ها را بار خورجین الاغ می کردند و در کوچه های خاکی داد می زدند آی عروس گل . ته گل از گل رس خوب و پهن گاو ساخته می شد و سر گل از گل رس خوب ورز داده ونرم اگر یک ذزه آهک نیز در آن می ریختند گل روی دیوار متمایل به سفید می شد که سلیقه کدبانو را نشان می داد. اگر چه در طول سال بارها خانه را گل می کردند اما گل عید صفا و تازه گی دیگری داشت.و ما مواظب بودیم که آن را لک نکنیم. این روزها زیر آفتاب آخر زمستان نمدها جمع و کوبها (حصیر) و جاجیم به جای آن پهن می شد.روکش بالشها،پردها،و.... دوباره شسته می شدند شمعدانیهای دور حوض تکثیر می شدند. این روزها فصل تی تی (شکوفه) بید مشکها، آلو گوجه هاو گل های پامچال بود جنگل و حیاط خانه پر از شکوفه های سفید می شد و وزووز زنبورهای عسل فضا را پر می کرد. یک دنیا عشق و مهربانی در فضا موج می زد . این روزها ما منتظر خرید عید بودیم . پارچه چلواری که مادر برایمان پیرهن می دوخت بیژامای نو شلوار و شاید از سر کرامت پدر کتی ، مادر سبزه می ریخت در ظرف در کوزه و... این روزها منتظر نوروز خوان بودیم با اشعار زیبای: باز بمو بهار بمو بلبل در افغان بمو محمد یا محمد یا محمد برس فریاد امت یا محمدو.... این ایام پدر بزرگ با شادی سوار الاغ به جنگل میرفت و بار بار هیزم را با دقت و وسواس در گوشه حیاط می چید. الیس توله مان با شادی ورجه وورجه می کرد وگاهی سر به سر الاغه می گذاشت که الاغ به او لگد میزد و الیس زوزه کشان نزد بابا بزرگ شکایت میکرد و پدر بزگ با چوب دو سه ضربه به الاغ میزد و الیس از شادی به سوی آسمان می پرید .این روزها پشت بام طویله درمیان دسته های کاه می شد دهها تخم مرغ پیدا کرد که مرغها یواشکی می گذاشتند و هی جای تخم را عوض می کردند که کرچ شوند و جوجه کشی کنند. روی سفال خانه ها، شلمی های زرد سبز می شدند نه فقط در بالای بام بلکه تمامی مزرعه پر از شلمی می شد . گویا این گلها را با دست کاشته اند. صبحها را با نشاط از خواب بیدار شده و در راه مدرسه خود را به باد گرم به بوی خوش گلهای اطلسی می سپردیم حتی ناظم مدرسه هم این روزها مهربان بود. قبل از مدرسه به انار رکم و بوته زار پشت مدرسه میرفتیم و جیبهایمان را پر از گلهای شیر پنیر تازه و پامچال میکردیم و با لذت آن را می خوردیم.غمهای شبهای سرد زمستان و روزهای کوتاه و کم فروغ و بارانی زمستان تمام شده بود . و ما از نداری و غصه پدر خبر نداشتیم و فقط شادی را می دیدیم. سر سفره عید هم با یک جعبه نون قندی و یک کاسه شکلات و سمنوی پخت مادر و پرتغال درخت حیاطمان عرش را سیر می کردیم. یک کاسه بزرگ پر از تخم مرغهای رنگ شده سر سفره بود و به همه دیدو باز دید کنندگان می رسید. عیدیهامان یک قرانی بودو دو هزاری و... این ایام مغازه هاهم در کردکوی ما نو نوار شده بودند.همه با جارو مغازه را روفته بودند.حالا در تاقچه ها وسایل بیشتری پیدا می شد. تنگهای ماهی جلوی همه مغازه ها بود و .. اینروزها ما با شادی منتظر رسیدن عید بودیم و بازی و بازی و بازی و آرزوی اینکه این عید تمام نشود . عید بر شما مبارک. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 اسفند1387ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) باران ارشتيش |
|
RSS
|