تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
کردکوی بهشت گمشده - این پنجشنبه
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

پدر بزرگ صدر مجلس می نشست با عینکی ته استکانی به شماره 5/13 روی بینی و ما را با رضایتی تماشا میکرد . ، قدک را می کند و با ژاکتی قهوای که از جلو دکمه می خورد و عرقچین  به سرسرسفره می نشت و مادر بزرگ کنارش باچارقد سفیدیکه  زیر گلو سنجاق کرده با پیرهنی سبز با گالهای ریز و عطر گل محمدی ، عینک بر چشم ما را نگاه میکرد . پدر و عمه ها اطراف و ما پایین تر آنقدر زیاد که در اطاق هشت در چهار جا نمی شدیم و دو ردیفه می نشستیم ،  پدر بزرگ کیف خود را در می آورد یکی یکی جلو می رفتیم و دست پر مهر ش را می بوسیدیم و عیدیمان را می گرفتیم . و من البته در اولویت بودم نوه بزر گ از تنها پسرش . و در پایان پدر بزرگ با افتخار می گفت که خدا را شاکر است که نبیره و نتیجه خود را دیده است و یک نفر به دهها نفر بالغ شده است . سخاوتمندانه عیدی می داد و من نگران به دستهایش نگاه می کردم که هر سال لرزشش بیشتر می شد . نبیره کوچولوی دختریش  می نشست کنار پدر بزرگ و محزون می خواند که :

 بابا بزرگ پیره الهی هیچوقت نمیره،

عینک داره با عصا قصه میگه با ادا

هرچند که بابا پیره الهی هیچ وقت نمیره

وهمه برای طول عمر پدر بزرگ و مادر بزرگ دعا می کردند و من با نگرانی به چشمهای بابا بزرگ نگاه می کردم که خیس شده بودند و پیش خودم ناراحت بودم که چرا این شعر را درحضورشان می خوانند . بچه ها اما بی خیال بالا و پایین می پریدند و من در ابهت حضور بابا بزرگ و ننه آرام نشسته و سیر تماشایشان می کردم . ومواظب بودم بچه ها عمامه بابا بزرگ را خراب نکنند. .....

پنجشنبه آخر سال به هوای همه ساله به زیارت اهل قبور رفتم . حالا همه آشنایان اینجا بودند و من اصلا احساس غریبی نمی کردم ، همه بودند آرمیده در خاک با آرزوهایی که به گور رفته بودند ، پدر بزرگ  ، مادر بزرگ  ، عمه ها که زود رفته بودند ، دایی پدر ، ننه و .... آکثر بزرگان اتاق شش در هشت  خانه پدری به اینجا منتقل شده بودند در کنار یکدیگر ، و من اصلا احساس غریبی نمی کردم ،  این روزها نگران چشمان بی تاب بچه ها هستم و.... دیر یا زود جمع خانوادگی تکمل خواهد شد و ما برای فرزندانمان چه میراثی گذاشته ایم از عشق و شورو .....سال نو مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 8:57 قبل از ظهر  توسط ا.ش |