![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
گمرک پر از کامیونهای ایرانی بود که در صف صبورانه منتظر تشریفات بودند.پاسپورتها را ارائه کردیم هم به دفتر ریاست جمهوری مستقر در گمرک هم قسمت اداری .تشریفات گمرگ سریع انجام گرفت . تعداد مسافرین هم اندک بود .نماز را در نمازخانه گمرک ایران خواندیم و منتظر ماندیم . ساعت حدود یک بود که آقا رشید راننده رایزنی ایران دنبال مان آمد ساعتی منتظر آقای نوعی و خوجملی ماندیم اما نیامدندو سپس به سمت نقطه صفر مرزی رفتیم تشریفات سریع صورت گرفت ما مهمان دولت ترکمنستان بودیم وسازمان ملی میراث. در کمال احترام ویزاهایمان صادر و با ماشین تویوتا کمری رایزنی راهی عشق آباد یا بقول ترکمنها عاشق آباد شدیم . وسط های راه ایست بازرسی مستقر بود که باز آقا رشید کارها را انجام داد و راهی شدیم بعد نیم ساعت به عشق آباد رسیدیم . تو را آقا رشید تعریف می کرد که می خواهد سمند بخرد و سمند از پژو بهتره و یه سمند دست دوم تمیز سراغ گرفته با سه سال کارکرد ۴۰۰۰ دلار و اینکه لوازم یدکی سمند ارزان و فراوانه.پرسیدم جمعیت عشق آبا چند نفره مثل اینکه بد متوجه شد چون گفت شش ملیون نفرومن با خنده گفتم منظورت با حومه است؟آخه شنیده بودم از آبادانیه پرسیده بودند جمعیت آبادان چند نفره گفته بود با حومه هفتاد میلیون نفر.بعد از رسیدن به عشق آباداز دیدن شهر زیبا و ساختمانهای قشنگش مبهوت شدم .دولت ترکمنستان دهها ساختمان با معماری های سبک رومی و هلنی ساخته بود که هر یک عظمت و ابهت خاص خود را داشت.غرق تماشای خیابانهای خلوت و تمیز و عریض شهر بودیم که آقا رشید گفت هم می توانید در رایزنی اقامت کنید هم می توانید به هتل بروید و ما ترجیح دادیم به هتل برویم.هتلی که برای میهمانان در نظر گرفته بودند هتل چهار ستاره آق آلتین بود .با تحویل پاسپورتها شماره اتاقمان مشخص شد .دواتاق کنار هم که هر کدام سه تخته بودند اما در هر یک تنها یک مهمان اقامت داشت. آقا رشید با ما برای فردا قرار گذاشت و رفت اتاق مرتب بود اما یخچالش قدیمی و شکل عجیبی داشت که سرد هم نمی کرد. ساعت چهار بود و هنوز ناهار نخورده بودیم البته ساعت آنجا پنج ونیم بود با دکتر به رستوران رفتیم و مصیبت ما شروع شد آنجا روسی و ترکمنی صحبت می کردند و با زبان اشاره حالیمان کردند که ساعت هفت به وقت آنجا شام می دهند ما پنج ونیم صبح صبحانه خورده بودیم .گفتیم پول بگیرید و چرک بدهید که پول ایرانی قبول نمی کردن . به خیابان رفتیم گشنه و بی پول . کنار خیابان راننده اپلی قصد داشت خانواده اش را سوار کند گفتیم پول را کجا چنج می کنند و البته به فارسی و انگلیسی و عربی و اشاره . به خانواده اش که دو زن نسبتا مسن بودند اشاره کرد که منتظر بمانندو تعرف کرد که سوار شویم . تو راهبه ترکی تعریف کرد که پدرش ترک ایرانی و دو برادرش ساکن مشهدند و نام بچه اش را به نام یکی از برادران شیر علی گذاشته .تک و توک کلمات فارسی می دانست . فکر کنم گفت از هشت سالگی به عشق آباد آمده . نام خیابانی که در آن تردد می کردیم مختومقلی بود ناگهان چشممان به ساختمانی افتاد که بر سردرش پرچم جمهوری اسلامی نقش بسته بود و گفتیم نگه دارد .دکتر یک دو هزار تومانی به او داد که خواست نگیرد اما گفتیم یادگاری بردار.بچه های رایزنی به گرمی از ما استقبال کردند مخصوصا حاج آقا ناصری که شرمنده مان کرد. مردی سرد و گرم چشیده و مسلط به زبان ترکی از اهالی زنجان .بلافاصله دستور دادند ناهار حاضر شود... ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) باران ارشتيش سیستانیها در گلستان |
|
RSS
|