تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
کردکوی بهشت گمشده - تب (برای مادران سرزمینم)
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

تب که می کردیم درست مثل بچه گنجشکهایی می شدیم که از لانه می افتادند و از ترس می لرزیدند . حداکثر داروی موجود در خانه گل گاو زبان بود و گل بنفشه و مادر هم هزار تا کار داشت .اما در هر رفت و آمد بالای سرمان می آمد، دست به پیشانی تبدارمان می کشید و ناراحت برمی خواست، هزار تا کار نکرده بود از رخت چرکها تا هیزم بخاری و خمیر نان و ناهار و... تب که می کردیم مادر بیشتر از ما مریض میشد . ناهار همه را می کشید اما خود اشتها نداشت بالای سر مریض می نشست پاشور می کرد دستمال خیس رو پیشانی می گذاشت و بقیه ناهارشان را که می خوردند سفره راجمع می کرد ،هزار تا کار داشت اما یه پاش دم رختخواب مریض بود . شب ،تنهایی بود و بیماری و تب و مادر که کنارمان دراز می کشید و اگر تب زیاد بود یواشکی گریه می کرد که نفهمیم.شب برای ما سحر نداشت تب دهان را تلخ می کرد و نصف شب با بی حالی طلب می کردیم : آب و آب حاضر بود و مادر نیمه شب رو آتش بخاری گل گاو زبان دم می کرد که عطشمان رفع شود. روستا حکیم نداشت و حکیم در شهر بود و نمی شد بخاطر یک طب تا شهر را رفت . این بود که در تب می سوختیم و مادر پا به پایمان رنج می کشید. گاهی که نصف شب تب کم می شد مادر خوشحال می شد و یک استکان آب سرد می داد که بنوشیم . ندیدم که مادر بخوابد . این روزا مادر انقدر رنجور می شد و آنقدر تکیده که حتی پدر هم از ابهت او حساب می برد . مادر آما آرام نداشت غذا می پخت رخت می شست هیزم می شکست گاو می دوشید و صدای گامهای خسته اش هر لحظه در خانه می پیچید دست به پیشانی تبدار مان می کشید و دعا می کرد . همه دارای کوچکش را مرغ حنایش را ...نذر می کرد به امام رضا به ابوالفضل حتی اندک طلای گردنبند وانگشتریش را .... تب تمام می شد و ما برمی خواستیم اما مادر صد بار می مرد و زنده می شد و در پایان جسم نحیفش را بزحمت به رختخواب می کشاند اما هزار کار نکرده فرصت خواب هم نمی داد و اینگونه مادر جوانیش را به پای ما به پیری کشاند و هنوز هم صدای گامهای خسته و رنجور او در خانه پدری بگوش می رسد و هنوز هم نگران تب بچه هاست ....وهنوزم نتوانسته ایم ذره ای از آن همه محبت را جبران کنیم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط ا.ش |