![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
مشتی تازه وارد شده بود . تو حیاط رو پله چوبی نشست و پاتو را باز کرد و رفت سر جوی آب و پاها را شست بعد با دقت پاک کرد تا خشک شوند سپس وضو ساخت و یا الله گفت وارد اتاق شد . لامپا روشن بود و التهاب و نگرانی در خانه موج می زد مشتی به نماز ایستاد و سپس کنا رسفره نشست . زن نگران گفت بچه از صبح تا حالا داره در تب می سوزه والان داره هذیان میگه مشتی نان نخورده بلند شد دختر چشمانش بسته بود و با صدای پدر بزحمت اندکی چشمانش را باز کرد مشتی دست روی پیشانیش گذاشت داغ بود مثل تنور وقتی که سر شاخه ها را داخلش می ریختند و سرخ می شد . مشتی بلند شد و به حیا ط رفت و الاغ را پالان زد و دختر را بغل کرد و حرکت کرد زن گفت آخه گشنه ای یه لقمه شام یا چایی مشتی گفت باشه بعد ... شب از نیمه گذشته بود چون خروسها دوبار بانگ زده بودند مشتی برگشت دختر تو نسیم شبانگاهی چشمانش باز بود و آسمان را نگاه می کرد .مادر به استقبال آمد و بچه را بغل کرد و مشتی پالان را برداشت و الاغ را به داخل طویله هی کرد... اولین استکان چای را که نوشید زن گفت تا حالا چهار بار از خانه حاجی آمدند پی ات گفتند حتما سر بزنی . مشتی شامش را که سه دانه سیب زمینی آب پز بود به همراه کاسه ای ماست و گرده ای نان محلی خورد و راهی خانه حاجی شد . کلند باز بود و حاجی در طویله ظرف آب مالها را پر می کرد . حاجی گفت مشتی بورجان نیامده دلواپسم می دانی که آبستنه . مشتی گفت الان دیر نیست ؟ حاجی گفت نه برو دنبالش مشتی خانه آمد چشمانش می سوخت از زور بی خوابی از زور خستگی الاغ را سوار وهی کرد . از روستا که بیرون آمد راهی بند بن شد کنار زمینها شروع کرد به سران دادن از طرف طاق بن صدای زنگی بگوش رسید و داخل دره نرسیده به سامان لنگه بورجان را یافت ظاهرا از تپه افتاده بود و گیر کرده بود .مشتی داز را برداشت و بوته های انار را تراشید و راه باز شد و صدای خوش آهنگ زنگ در دل شب در صحرا طنین افکند .چیزی تا صبح نمانده بود مشتی کنار کومه آتش درست کرد صبح باید زمین را می کند برای غرس نهال بعد باید به مزرعه سر میزد بعد...کنار آتش دراز کشید خسته و بی قرار چشم به آسمان دوخت که روجا طلوع می کرد تا سحر راهی نمانده بود اخگری از اجاق زبانه کشید و مشتی چشمان خسته اش را بست به انتظار سحر... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) باران ارشتيش |
|
RSS
|