تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
کردکوی بهشت گمشده - باران و بهار
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....
 

چقدر باران بارید دیشب .از همان بارانهایی که دوست داشتی . سفالها گنجایش این همه بارش را نداشتند و صدای چکه رو چوبهای سقف بلند شد و ما تشت وتغارها را زیر آبچک گذاشتیم با خنده و شادی ،آخه هر کدام یه صدایی می داد ،گفتی امسال حتما سفال گردان خواهیم کرد. آب حتما کوچه ها را خیس کرده و الان همه شهر از تمییزی برق می زند . تو جنگل هم حتی یک وجب جای خشک پیدا نمی شه . باران اونقدر سنگینه که آب از روی تنه درختان سرازیر شده و در انبوه برگها و خاشاک فرو می رود. از لابلای برگهای خشک جویهای آب راه افتاده اند و به سمت دره سوی رودخانه روانند . اون درخت لاپه جزک حالا شده یه اتاق جلوش آتش روشن کردیم از همان آتشهای که دوست داشتی یه کپه عظیم از سرشاخه ها و کنده های خشک بلوط که بر باران پیروز می شد آتش تا خود آسمان میرفت و سرشاخه های نزدیک زمین را می سوزاند بخار از لباسهامان بلند بود و داشت خشک می شد همراه بوی دود که تو دوست نداشتی . راست هم می گفتی بویش تند ه و یه بار من خندیدم که اگه فرانسویها بدانند حتما اسانسش را بجای عطر به ما می فروشند و تو اخم کردی. امسال بهار زود می آمد هوا سردی نکرده بود و آرزوی یه هوای برفی با بارش برفهای رقصان آخرش رو دلمان ماند.باران که می آمد شادی را با خود می آورد در هوای بارانی ناگهان تمام روستا بیکار می شد مردها خانه نشین می شدند و کم حوصله این بود که یا مهمانی می رفتند یا انتظار ورود یکی را داشتند گاهی صدای سرفه همسایه ای که حوصله اش سر رفته بلند می شد و یااله ای و صاحبخانه هم منتظر مهمان و بساط روز نیشت فراهم می شد . اول از همه هم قلیان چاق می شد و حکایت های تکراری اما خوش آهنگ و خوش طنین تکرار می شد و استکانی چای با پنیر وکره و مربای و مغز گردوی محلی و نان تازه پخت کدبانوی خانه و بخاری که هیزم می طلبید و گرمای مطلوبی داشت هرچه سن وسال مهمان محترم بیشتر آتش بخاری باید تیز تر می شد نمی دانم چرا بدن سالخوردگان گرم نمی شود آن همه پیرهن و ژاکت و کت و پالتو باز خانه باید حمام می شد یه بار ازت پرسیدم این ببه ها گرما زده نمی شوند و تو چشم غره رفته و گفتی هیس علیخان دایی می شنود تو چقدر چشم سفیدی و من با سادگی از علیخان دایی پرسیدم شما هیچوقت چشمت سفید شده و تو نفرینم کردی و چوچین کله را گرفتی و من فرار کردم.فقط چای داغ که دیواره مری را غلفتی می سوزاند چاره سردی بود آنهم چند لیوان پشت سرهم که باعث می شد پیشانی به عرق بنشیند تازه باز هم نمی شد درب را باز کرد چون میهمان محترم و عرق آلود سرما می خورد و ما هم از تب و تاب او عرق می ریختیم .و تو نگاهت هزار عتاب بود به من و هزار حرف که فرصتش نبود تا بگویی. چقدر باران بارید دیشب از همان بارانهایی که دوست داشتی از همان بارانهایی که باعث می شد پدر سجده شکر بخواند از همان بارانهایی که شلمی های رو سفالها را سبز می کرد . مدتهاست که دلم نمی گیرد چون باران بی امان می بارد از همان بارانهایی که تو دوست داشتی.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط ا.ش |