تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
کردکوی بهشت گمشده - زمستان(برای مادران سرزمینم)
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

آخ زمستان مادر را می کشت. سرما بیداد می کرد قندیلهای یخی از لبه سفالها سرازیرمی شد و تمام آسمان و زمین یخ می بست بخاطر سرما نمی خواستیم از رختخواب بیرون بیاییم حتی رودخانه کوچک داخل حیاط   یخ می بست بخاری هیزمی هم تا نزدیک سحر دوام می آورد مادر از اذان صبح دوباره هیزم می آورد و بخاری را روشن می کرد آب را گرم می کرد تا با آن دست و صورت خود را بشوییم بیدار که می شدیم سماور قل می زد و چای آماده بو د مادر سفره را پهن  می کرد و نان را گرم و ما ناشتایی خورده و نخورده به تماشای برف می نشستیم و مادر در تدارک رفت وروب بود و شستن رخت چرکها در مطبخ داخل حیاط با دستهای قرمز و لپهای گل انداخته و تدارک اجاق  برای ناهارخانواده که تعدادشان از یک ایل کمتر نبود یازده نفر، و برف می بارید و ما بخاطر سرما از پشت پنجره حیاط سفید پوش و جنگل برفی را نگاه می کردیم  و بخاری می سوخت و گرممان می کرد و مادر گاهی از شدت سرما به اطاق پناه می آورد و دستاش را رو بخاری گرم می کرد و ما داد می زدیم آخ درب را ببند سرده و مادر نگاه همان می کرد و چارقد گل بته قرمزرا از روی صورتش باز می کرد تا اندکی گرم شود .کار که تمامی نداشت یه عالمه ظرف بود برا شستشو . نانی که باید پخته می شدوگاوی که دوشیده می شد دان مرغهاو... و زمان به شب می رسید و رد پای مادر رو برفهای حیاط باقی می ماند و مادر مواظب بود سرما نخوریم و سرما صورت مادر را می سوزاند و مادر چارقد را محکم رو صورتش می بست و ما می خندیدیم و مادرمی گفت خسته ام یه وقتی باید سیر بخوابم ...ومادردر کنار ما تکیده می شد و جوانیش به پیری پیوند می خورد و شکایتی نکرد از روزگار ... و زمستانی دیگر هنوز مادر فرصت نکرده یه دل سیر بخوابد ومن نگران چشمانش پشت چارقد گل بهیش هستم که با نگرانی به اهل خانه نگاه می کند که مبادا....

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط ا.ش |