![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
چمباتمه زده بودم, تو شالیزار جور دیگری نمی شد نشست. تا بالای قوزک پایم در گل بود وجین مزرعه برنج کار سختی بود آفتاب هم سرم را می سوزاند,وقت ناشتایی بود اما مثل اینکه فراموشم کرده بودند. اگه ناشتایی را می آوردند می رفتم کنار مزرعه در سایه درخت داغداغان می نشستم و ناشتاییم را صرف می کردم . سال سختی بود باران که هیچ نباریده بود سر آب ششدانگ امسال خون راه می افتاد این زندگی به آسمان وصل بود به ابرها به باران و باران هم با ما سر لج افتاده بود این زندگی امسال نمی گشت . تو مزرعه چمباتمه نشسیته بودم به برنج ها نگاه می کردم که دانه نگرفته بودند و فشار بی آبی داشت خشکشان می کرد امسال چرخ زندگی نمی گذشت و حتی نمی توانستیم به پابوس آقا برویم .محل اسکان هر ساله مان یعنی حسینیه به دیگران داده می شد و ما اینجا دلتنگ می شدیم. دلتنگ بودم و کم حوصله , تبر را با تمام قدرتم بر کنده فرود آوردم دستانم تاول زد و تاولها ترکیدند و دسته تبر، چوب سفید ال خونی شد اما می کوبیدم و خشم خود را بیرون می ریختم بیش از اندازه بار یک الاغ هیزم شکسته بودم .زیر سایه بلوطی نشستم و از لابلای درختان به آسمان چشم دوختم کارم شده بود جمع آوری و فروش هیزم ،اما خشکی امسال و گرمای هوا باعث شده بود که هیزم چندان مشتری نداشته باشد گوشه حیاط خانه پر شده بود از هیزمهایی که خریدار نداشتند مزرعه هم خشکیده بود و همسرم بدون اینکه به چشمام نگاه کنه با من حرف می زد ساکت رفت و روب می کرد و این بیشتر خشمگینم می کرد و حوصله دیدن کفشای ژنده بچه ها را هم نداشتم . هیزمی دیگر روی آتش گذاشت این وقت سال در مه غلیظ غروب گرمای آتش می چسبید . آتش بالا گرفت خسته بودم دود هم چشام را اذیت می کرد خوابم می آمد از مزرعه کنار کومه بانگ قرقاول مستی بگوش می رسید که آماده شودار می شد گفتم مواظب هیزما باش تا خاموش نشوند و چشمام را بستم .خواب دیدم که دوباره کلاس پنجمی شدم شاید سوم راهنمایی و شاید هم پشت کنکوری . خواب دیدم آسمان یکسر سفید شده و برف می آید و زن استا هر چه کهنه پاره دارد رو خودش ریخته و در انباری حسین روچاک خودش را به منقل چسبانیده و ما پشت در اتاقش جمع شده ایم و می خوانیم زن استا مرغانه کارده شصت تا و او ناسزا یمان می گوید و ما می خندیم و خوشحالیم که برف می آید و دستهامان مثل لبو شده قرمز قرمزو ننه نگران سرما ست و معلم با صدای بلند درس می دهد که ننه سرما... یادم آمد چقدر چیزها بیادم می آید پری حمام رفته بود و بچه وروند افتاده بود و خفه شده بود مادر مویه می کرد که شیطنت آخر کار دست بچه داده دست هارا بلند کرده بود تا از گهواره آزاد شود و وروند به گردنش افتاد و خفه شد اولین پسر بود از میان پنج بچه که دختر بودند و برف هم یک ریز می بارید و مرگ بچه تو این قحطی مهم نبود و قبرش خیلی زود گم می شد. خستگی خستگی چقدر چشام می سوخت سال سختی بود و زیارت آقا نرفته بودیم و ننه غصه دار بود سال سختی بود گوسفند نذری ما مرده بود و نتونستیم جلو نخل قربانی کنیم چقدر مردم قربان صدقه ذوالجناح می رفتند چقدر گرفتار بودندآدما و گندمهای ننه رو دستش مانده بود ومن یواشکی گندمها را جلو کفترای گرسنه همسایه ریختم و ننه چقدر اشک ریخت . شیخی غریب ومجنون و بی قرارآمدبلاجاده ما و منبر رفت و از نشانه های آخر زمان گفت و مردم ترسیدند و من خوشحال شدم که شاید ظهور آقا نزدیک شده باشد...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) باران ارشتيش |
|
RSS
|