تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
Image and video hosting by TinyPic کردکوی بهشت گمشده - شعرحاج آقا حجتی( ره) در باره تمیشه
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

                                                   

بااسم حاج آقا حجتی از بچگی آشنا شدم پدر بزرگ روحانی بود و دوست صمیمی آقاو در تمام میهمانی های آقا شرکت داشت و با آقا به زیارت کربلا و گردش هفت کشور عربی رفته بود از علامه مسن تر بود اما همیشه با احترامی از ایشان یاد می کرد . عبایی لطیف داشت از کرک شتر که هدیه علامه بود و حرمتی داشت آن عبای سوغاتی . علامه فقید هم دوستش داشت و اینگونه بود که در خانه ما با احترامی از ایشان یاد می شد و اینک هر دو اسیر خاکند ووظیفه ما چقدر سنگین است....

                                                      پدر بزرگ

 حیفم آمد این یاداشت وارده را در باره علامه فقید اضافه نکنم ۰(25 شوال، روز وفات امام جعفر صادق متولد شد و به ابوی گرامش خرده میگرفت، چرا به جای صادق، نامش را ابراهیم نهاد. دو ساله است که پدر را از دست میدهد و مادر، فرزندی در راه دارد هنوز. و فقر بیشتر گریبانش را میگیرد. به مدرسه میرود و خیلی زود هوش زیادش بروز میکند. اما فقط تا 5 کلاس در روستای کوچکشان هست. نوجوانیش زمان اشغال ایران به دست روسهاست و او کارش فروختن تخم مرغ و خرت و پرت های دیگر است به روسها. استعداد زیادی در یادگیری زبان دارد و روسی یاد میگیرد. کنار دست دائیش به شاگردی مغازه میرود. 16 ساله است که بی هیچ مشورتی با کسی،خودسرانه مصمم میشود راه پدر را ادامه دهد و برای تحصیل علم به مشهد میرود و میشود روحانی. جوانکی که تنها زبانی که خوب بلد بود مازنی است، در 18 سالگی هزار بیت شعر میگوید به عربی در منقبت حضرت فاطمه، به سبک الفیه ابن مالک. طلبه فاضلی است که خیلیها پای درسش می نشینند و درسهایش را چاپ میکنند. حافظ قرآن است و بیست هزار بیت شعر. همیشه میگفت برای شاعر شدن باید حداقل دوازده هزار بیت از آثار بزرگان محفوظ باشی. و بعد از مشهد راهی قم. در این میانه یکی از خوانین شهر دختر به این بچه یتیم میدهد که در تمام سختی ها همراهش هست و با نداری و عصبانیتهای گاه گاهش میسازد. اولین دختر و پسرش هم در قم همراهش هستند. از آیت ا... بروجردی جایزه ای میگیرد هر چند محضرش را درک نمیکند و راهی نجف میشود. خرج تحصیلش و امرار معاشش جیره حوزه است و پولی که معمرین شهر برایش میفرستند به قرض. پای ورقه اجتهادش در بیست و شش هفت سالگی را آیت ا... حکیم و خوئی و و امضا میکنند. هم دوره سیستانی. اصرار دیگران بر ماندنش در نجف افاقه نمیکند و به همان شهر کوچکش برمیگیرد تا حداکثر بشود امام جماعت مسجدی، که با همراهی هم محلی هایش بنا میکند یک چهار دیواری، بی هیچ تجملی . تمیشه)

و یاداشتی از محمد ابراهیم که:(مرد، نماد انسانی بود که با اعتقاداتش میزیست. حتی در جزئی ترین امور زندگیش، این تسری ایمان و باور را میتوانستی ببینی. مرد روزگار من نبود، که آدمهایی این چنین، خارج از توان تحملمان هستند. چشم دیدن مردان معتقد را نداریم، چون ایمان خویش را چنان سترگ نیافتیم، که بتواند راه مان برد. باد ما را به هر سو میبرد و اینان، درختان ستبر بودند که هیچ طوفانی نشکست شان. حرص مان را در میآورند، وقتی دست نمی شویند از باورهایشان. به هزار منطق و دلیل، بر کارشان خرده میگیریم تا نشان دهیم اینان نیز، چون مایند، که نیستند. هرگز با موسیقی آشتی نکرد، که برایش موسیقی غنا بود و حرمت دار. نظام آموزش جدید دختران، را بر نمی تابید تا حجاب واردش نشد، حتی به قیمت بازداشتن دخترانش از تحصیل رسمی. جور آموزششان را خود به دوش کشید و ماند بر سر حرفش. چه در احکام و چه در اخلاق، دین برایش راهنما بود و فصل الخطاب. دینی سازگار، که گاه چندان هم به سیاق مذهب رسمی و جاری نبود. حتی برای فرزندانش نیز، سنگ قبری تدارک ندید، چون خواست شبیه بت پرستان جدید نباشد، همین است که کسی در قبرستان سرزمینش، نشانی از پسرانش نمی یابد مگر به راهنمایی آشنایی. ابا داشت از عکس گرفتن، مگر به ضرورتی تام. همین است که یکی از زیباترین عکسهای خانه های همه مان، مردی تکیه داده با دیوار با حالتی از آرامش و سکون و وقار است که بی خبر از او عکس میگیرند. در مسجدش، عکسی نبود و تنها زینت محرابش، نوشته ای بود به نستعلیق، و ماده ابجدش سال تاسیس مسجد به تاریخ هجری. مسجد خانه خدا بود.
در مخاطبش، حسی جز احترام و هیبت برنمی انگیخت بی آنکه چیزی از بشاشت چهره اش کم شود. در سخن بی بدیل بود و نکته سنج. روایتها و داستانها و اشعار بسیار میدانست برای اقناع دیگران. تصویری که از خویش بر جای میگذاشت تصویر مردی بود که نشان میداد، زمانه اش را میشناسد و میداند این روزگار نه دوست که دشمنش است. دشمن ایمان و خانواده اش. معلوم بود که طوفانها هر سال سهمگینتر میوزند و او تنهاتر میشود. مرد هرچقدر بزرگتر میشد، تنهاتر نیز می گشت.
هر ماهی به کسی اختصاص داده میشود و ماه دوم پاییز ماه او.
گاه عجیب دلتنگ لحظاتی میشوم که روبرویش نشسته ام و دارم سوالاتم را از او می پرسم.
عجیب نبود که در کنارش آرامش می یافتی)

علامه فقید آیت الله  حجتی که خدایش رحمت کند از روحانیون با سواد کردکوی بود که طبع شعر هم داشت شعر زیر در باره تمیشه ، توسط ایشان سروده شده است:

 

درعهدي كه اشتر  به يك  غازبود      در خانه مان بر همه  باز  بود

 ز هر سو   براي     ملاقات    ما       مشرف  نمودند     اوقات   ما

بر آمد  سخنها   در   اين   انجمنن      ز تاريخ  اين  مرز  و بوم كهن

 

ز   كردكوي      پيدايش      اولش      زماضي  و   حال      مستقبلش

زكردان   ورزيده      اين      ديار      ز   زحمت  كشان   ولايت مدار

كه    دارند   در   كربلا   و  نجف      نشانهاي  روشن زعز و  شرف

 

بماند   از  ايشان   بجا    چلچراغ        نجف  دارد ازچلچراغش  سراغ

دراو  آل حفا ر   وادي      السلام        زنسل      كياشيخ      والا  مقام

بجا     حجتي   از   دو  نسل   كيا       خدايا       ببخشش    بحق     نيا

 

نيا   كيايي   كه   يوز باشي   است      ز مامش   نيا افضل  كاشي است

تبار  نيايم   ز  كرد     لر     است      كه ازعشق اين دووجودم  پراست

زشهري   كه   نامش   تميشه   بود      نهان   در   دل  خاك  بيشه  بود

 

تميشه   چه   بود آنجا   كه      بود       بناهاي   مستحكمش  ازكه   بود

كه آبا د    كرد    كه كردش  خراب      كه  بنوشت  تاريخ آن را    كتاب

سه نام   محلي   در  اينجا  بجاست       كه  ثابت بودهر يكي در كجاست

 

خراب شهر و الوته   و گوري زكر       شناسند  اين  هر  سه را اهل شهر

تميشه      محلش   همينجا      بود        كه   با آجر  گبر   هر  جا     بود

تميشه    هميشه     لم است  و لوار        خرابه   بود    شهر   الوند    تبار

 

خراب شهر      الوته       آبسكون    اسامي    بجا  مانده    از   قرون

آبسكون كه آبش     زدر ياچه است        هم اكنون  به  نام جزيره  بجاست

تميشه       بود    نام     شهر خراب    ندارد   مشروح   حالش      كتاب

 

تمش   در  زبان     محلي        تلي        خرابه  بود از   تلي   و      ممتلي

در اين خطه هر جا كه گردد   خراب       رويد    تمش   روي   تل    تراب

خراب شهر و الوته  وصل    همند          گمان    ميرود اصل  و فرع همند

 

تصور چنين    است    اين   جايگاه         محل    قشون  بود و   جاي  سپاه

چو آتش   زدند  كوي      آلوته  را          گسستند زهم   تا ر   پيوسته   را

به فرمان     سردار       مين باشيان       بقاضي محله   نهادند     آلوته  يان

گرفته       آلوته يان   از     ملوك           محلي  كه      گويند      بالا بلوك

 

اميران  اين   خطه از  آل  قلي              زحاتم  قلي     و       جعفر قلي

پس عباسقلي  و   سپس  شاقلي                      سر انجام  اين  جمع   محمد قلي

رعيت   كيا   برده      مالكش                  كياني است  ارباب خان  مالكش

 

رعايا   و ملاك   و حكام  ده                 كيا خان     ارباب    نوكر   بده

نه ارباب  دارد مروت  نه خان                خدايا    رعيت     ندارد    توان

نباشد  ز ارباب  و خان درامان              نه عمر ونه ناموس ني مال وجان

 

ملوك  ولايت     بهم     تاختند             همه  چيز هم   را  بهم     باختند

سرانجام   با    قدرت    ارتشي            پذيرفته       پايان        آدم كشي

خدايا  بود   از  تو   امن  سلام            نگهداراين   خطه   را  از خصام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط ا.ش |