![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
اکثر خانواده ها خانواری بودند گسترده , مثل سید خیل , یزدی خیل , بهرام خیل و... پدر بزرگ و مادر بزرگ و عموها و عمه ها همه با هم زندگی می کردند و البته در سایه پدر بزرگ و مادر بزرگ .زندگی از اذان صبح تا وقت خواب مشترک بود فقط جای خواب جدا بود. خانه ها شاهی بودن رو به آفتاب باچندین اتاق قطار مانند پستو دارکه هریک محل زندگی یک خانواراز جمع گسترده خانواده بود . سفره صبحانه ، ناهار ، شام از این ور اتاق تا آن طرف اتاق پهن می شد و عروس یعنی مادر باید می دوید و بساط ناها و شام و صبحانه را آماده می کرد . ظرفها را می شست و سفره راجمع می کرد اتاقها را جارو می کرد و رختها را می شست و.... بدبخت بودند زنانی که به عنوان عروس به این خانه ها می آمدند همه روی او تحکم داشتند از پدر شوهر که پدر بزرگ بود تا مادر شوهر که مادر بزرگ بود و عمه ها که خواهر شوهر بودند و اینگونه بود که مادران ما بدبخت می شدند و پدر بزرگهای مادری همیشه از دخترکان معصومشان عذر خواهی می کردند که اشتباه کردم آنجا شوهرت دادم بدبخت شدید و تا لحظه مرگ با دیدن دختر کان رنجدیده که اهل گلایه هم نبودند چشمانشان اشکبار می شد.مادر اما تازه عروس بود و توان کار زیادی داشت گاز هم که نبود ونفت هم هنوز به وفور مورد استفاده نبود و غذا باید روی آتش اجاق هیزمی گوشه حیاط پخته می شد ،برنج و خورش در حجمی عظیم . ظروف شسته و خشک می شدند و سفره آنداخته می شد برای سرو غذا و تازه ایرادات شروع می شد : عروس این غذا که شور است ، این که نمک ندارد ،اوف تند شده وشنیدم که یکبار پدر بزرگی ،سالار خانواده در گرداب خشم کنده نیمسوزی به سمت مادری جوان پرتاب کرد که شانس آورد به گوشه پیشانی او برخورد کرد و تا یک هفته نمی توانست درست ببیند و همه در سکوتی حق را به سالار دادند چون که مادر برده بود بی جیره و مواجب که باید در ازای لقمه نانی جان می کند تا روزی جای مادر بزرگ بنشیند . و ما در عالم بچگی در عالم فضای مرد سالاری که در آن می بالیدیم مادر را مقصر می دانستیم که کارش را خوب انجام نداده. آخه پدربزرگها در خانواده های ما بتی بودند که اشتباهی از آنان سر نمی زد. و عجیب بود تحمل مادران ما ، نو عروسان شکننده که صبورانه می نشستند و با گریه کار می کردند. پدر بزرگ و مادر بزرگ مادریمان از بسیاری از این رنجها خبر نداشتند ن و مادر هم هیچگاه شکایت نمی کرد بخاطر رنجی که پدر و مادرش می بردند. ننه هر وقت که می آمد یک گوشه می نشست و گریه می کرد به حال دخترش و این همه کارو کارو کار... پیر بود و زمینگیر فوقش می توانست پای گهواره بنشید و گهواره بجنباند ... و ما هم فکر می کردیم مادر کنیز ماست و کنیز خانواده ، پاکیزه بیرون می رفتیم و کثیف و خاک آلوده بر می گشتیم ده بچه و رخت چرکها را روی هم انبار می کردیم و پدر هم و پدر بزرگ هم و ....و مادر لب جوی آب می نشست و می شست و بچه در گهواره از شدت گریه کبود می شد و فرصت شیر دادن نبود و بچه البته خسته می شد و بخواب می رفت حکایت بچه هایی که در گهواره مردند بسیار غمبار است و روزی گفته خواهد شد از زبان ناظرانی که امروز رنج آن زمان آزارشان می دهد. روزهای سرد زمستان بدتر بود دستهای مادر سرخ می شد و باد می کرد بالا که می آمد خواهش می کرد که هیزم در بخاری بگذاریم و ما نمی گذاشتیم که وظیفه ما نبودو ما مرد بودیم . این بود که خود آتش را روبراه می کردبا دستانی کرخت و... . فقط همین نبود پخت نان در تنور 60 تایی، کار در مزرعه ، چیدن انارهای وحشی و.... واین گونه بود که جوانی های مادر و مادران ما سوخت . در پنجاه سالگی چروکهای صورت و دستانشان 70 ساله نشانشان می داد و در هفتاد سالگی فرتوت و زمینگیر....و ما زمانی رنج مادرانمان رافهمیدیم و درک کردیم که نبودند ... کاشکی می شد زمان را به عقب برگرداند کاش می شد دوباره سر بر زانوی مادر گذاشت و صدای محزون لا لا یی را یکبار دیگر از میان لبان خشکیده مادر شنید ... دلم برای شروه های مادر ،مادران رنج کشیده سرزمینم تنگ شده ، سخت تنگ شده ، کی میرویم ؟ روز مادر مبارک |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 تیر1387ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش یادداشت های پراکنده باران عشق تاشه یادداشت های یک کردکویی |
|
RSS
|