![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
درخانه ننه همیشه بروی مان باز بود . خانه ننه دو تا اتاق داشت در یک حیاط نقلی ، با درخت توتی در گوشه آن و حوضی در وسط حیاط . دور تا دور حوض گلهای شمعدانی تو گلدانهای گلی چیده شده بود . خانه ننه دو اتاق داشت با پستویی که به اوان دله ( هال) چسبیده بود . پستویی که برای ما راز آمیز بود. گوشه پستو چند عدد کدو کنار هم بود بالاش غربال و الک آویزان بود کیسه آرد در گوشه ای بود و نصف کیسه نیمدانه . تمام ظرف و ظروف ننه دو تا تابه مسی بود و دیگی و چند بشقاب لعابی با گلهای ریز . ننه ما را که می دید قربان صدقه مان می رفت صورتمان را می بوسید که من همیشه بدم می آمد و نمی گذاشتم ننه می خندید و می گفت الهی داماد شوید که ناراحت میشدیم . کف اتاق نشیمن ننه زمستانها با نمدی کهنه اما تمیز و تابستانها با کوب (حصیر ) مفروش می شد.گوشه اتاق رفی چوبی قرار داشت و زیرش چوب لباسی آویزان بود روی چوب لباسی همیشه پارچه تمیزی بود که ننه با دست خودش روی آن گلدوزی کرده بود. و شعری را روی آن پس دوزی کرده بود که از بس آن را خواندم فراموشم نمی شود : الهی صاحب این زنده باشد دلش شاد و لبش پر خنده باشد روی تنها پنجره اتاق ننه پرده ای آویزان بود با عکسهای از سی و سه پل . هردفعه از ننه مپرسیدم اینجا کجاست می گفت اصفهان ننه . و من دلم می خواست اصفهان را و سی و سه پل را ببینم . ده دوازه سال بعد وقتی روی سی و سه پل ایستادم فریاد زدم ننه . وننه نبود که ببیند عزیزش روی سی و سه پل ایستاده و دارد از رنج دوری ننه مهربانش اشک می ریزد. ننه اموراتش با کارگری سر زمین مردم و با فروش تخم مرغ می گذشت با همه تنگدستی هروقت پیشش می رفتیم یک دهشاهی یا یک قرانی درجیبمان می گذاشت.نمی دانم اگر ننه نبود چه کسی به غم و غصه هایمان گوش می کرد همیشه موقع تنهایی و غم سروقت ننه می رفتم و سر روی زانوی مهربانش گریه می کردم . یادم نمی رود کلاس پنجم را که تمام کردم پدر گفت درس بس است از امسال وقت کار است و من غصه دار خانه ننه رفتم یک گوشه بالش برداشتم و خوابیدم یک وقت غصه دار بیدار شدم دیدم ننه بالای سرم است پرسید چه شده زدم زیر گریه . ننه دست روی سرم کشید وگفت بابات غلط کرده . آنوقت چارقد سفیدش را سرش گذاشت همانی که موقع نماز به سرش می بست گفتم می خواهی بابا را نفرین کنی گفت نه تو همینجا با ش تا برگردم . نمی دانم چه به با با گفت و بین شان چه بگو مگویی شد اما پدر جا زد و من ادامه دادم وبه شهر رفتم در بازگشت اول خانه ننه می رفتم و ننه همیشه کمکم می کرد سر خرید تخته رسم یک خروس و دو تا مرغ حنایی مورد علاقه اش را برایم فروخت. این اواخر ننه تنهای تنها شده بود . پیر و تنها با این وصف کارهایش را خودش انجام می داد کم خیلی کم به خانه ما می آمد وقتی هم می آمد همش عذر می خواست که مزاحم بچه ها شده چشمهاش تلویزیون را نمی د ید فقط به صدایش گوش می کرد کلمات را غلط ادا می کرد و بچه ها به او می خندیدند یک گوشه می نشست و مزاحم هیچ کس هم نبود موقع نماز نشسته نماز می خواند و حداکثر غروب روز دوم میگفت مرا به خانه ببرید هرچه اصرار می کردم اقلا یکهفته بمان قبول نمی کرد با که غریبی می کرد نمی دانم . خیلی کمرو بود ننه و ما این را نمی دانستیم . این اواخر شده بود که بارها دارو نداشت پرهیز انه نداشت یکبار نگفت و به روی کسی نیاورد. این اواخر به او که سر می زدم زیر لب زمزمه داشت سخت هوای پدر بزرگ و پسر جوان مرگش را کرده بود . همیشه تشکر می کرد که وقتم را گرفته ام و به او سرزده ام . انگار نه انگار که زندگیم را به او و خوبیهای او مدیونم . نصف شب بود که تلفن زنگ زد بیا و رفتم پیرزن زیر چادر نماز سفیدش آرام گرفته بود و چه غریب و تنها مرد در میان دهها فرزندو نوه و نتیجه . عزیزان رسم جوانمردی نیست که ننه هایمان بعد از عمری کار و تلاش اینگونه غریب دنیا را ترک کنند جوانمردی نیست که با دست خود ریشه مان را بخشکانیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 31 خرداد1387ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش یادداشت های پراکنده باران عشق تاشه یادداشت های یک کردکویی |
|
RSS
|