تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
Image and video hosting by TinyPic کردکوی بهشت گمشده - برای دانشجویی غریب در سرزمین باران
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

بسمت درازنو

 

خیس عرق بودم پاهایم توان گام برداشتن نداشتند بالا را نگاه کردم درازنو بالای سرم زیر نور آفتاب تلالو داشت از کوره راه به جنگل زدم چند قدم جلوتر آبشاری از کوه سرازیر می شد و به سمت پایین دست حرکت می کرد . کنار آبشار روی تخته سنگی نشستم قطره های آب از بالا روی سرم می ریختند و از گردنم سرازیر شده پیرهنم را خیس می کردند. یکی از همرهانم غریب بود ظاهرا بچه ... و دانشجوی پزشکی ،مهربان و شاد. جلو آمد و گفت اینطوری که سرما می خورید .خندیدم و گفتم یادم نبود دانشجوی پزشکی هستید . گفت در هر حال با این حال و روزتان خیلی دوام نخواهید آورد . گفتم بی خیال عادت دارم . گفت یعنی چی که عادت دارید دستی دستی خودکشی می کنید که عادت دارید . راست می گفت و حرفی نداشتم . راستش خجالت هم کشیدم . گفتم خوب خودت چی ؟ چکاره ای . فکر کردی اسمت شد دانشجو رسالتت تمام است . گفت نه می خوانم ، می نویسم با همه مشکلات حتی یه مقاله هم نوشتم تو نوبت... گفتم شبی چند ساعت می خوابی گفت شش تا هفت ساعت گفتم زندگیت را هدر می دهی حتما چند ساعت هم ... شبی چهار ساعت بخواب بقیه اش را مطاله کن، مرا ببین کم آورده ام و برای فتح دوباره قله باید جان بکنم و معلوم نیست برسم . خوب چند تا کتاب غیر درسی که اساتید معرفی کرده اند خواندی گفت این ترم گفتم نه این هفته . گونه هایش قرمز شدند . از خودم بدم آمد همیشه با همین صراحت حرف می زدم و اینان ، بچه هایم رنج می کشیدند . گفت آخه غریبیم خانه باید برویم شستشوی لباسها و ... گفتم بهانه بهانه . تو با دیگرانی که می شناسم فرق داری هم خوب می فهمی هم خوب می نویسی هم ... شاید تا آبشار برسی اما فتح قله دشوار است وتو حتما به مدرک پزشکی عمومی قانع نیستی ، هستی گفت نمی دانم سخته گفتم اگه هستی ما دیگه با هم کاری نداریم من دنبال آدمایی هستم که بتونند تا نک قله همراهیم کنند . یکی گفت حالا می خواهید از شما ببره گفتم نه دیدم یه جایی نوشته بود من دوست دارم همیشه اول باشم برام مهم نیست که یه گردان بعد از من باشن برام مهمه که خودم اول باشم و یه جورایی همه از روم الگو برداری بکنن  باید یاد بگیره که برای اول شدن باید کور بشه یعنی نه که کور بشه عینکی بشه یعنی نه که عینکی بشه چشاش قرمز باشه تا من بفهم که چه رنجی میبره تا مطمئن باشم در کنکور دستیاری نفر اول تا سومه .گفت اوووه بیچاره تازه ترم سومه .گفتم باید یاد بگیره که اگه الان شروع نکنه دیر می شه اگه الان کنفرانس نده اگه الان مقاله ننویسه بعدها مشکل خواهد داشت.... نگاهم کرد رنجیده بود رنجیده می نمود اما می دانستم زندگی شوخی بردار نیست و برای روزهای بهاری باید جنگید. گفتم دیگه راه بیفتید دیر می شه دانشجوی مهربان پزشکی  گفت شما چی ؟ گفتم خسته ام شما برید من هم خواهم آمد حالا دیگه خودتان یه پا کوهنوردید و راه افتادند در کوره راهی که به سمت قله می رفت و قبل از گم شدن در دل جنگل برگشت ونگاهم کرد ومن داشتم برایشان دعا می کردم شاید دیگر همدیگر را ندیدیم ...

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط ا.ش |