![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
لب پرتگاه نشسته بودم و پاهایم به سمت پایین آویزان بود . آبشار با غرش به سمت دره زیر پایم سرازیر می شدو قطرات آب از شدت فشار مثل پودر به هوا می پاشید طوریکه پیرهنم وسرو صورتم خیس آب بود. میلیونها قطره آن پایین دوباره به هم می پیوستند و در قالب رودی عظیم در دره جریان می یافتند وشتابان راه دریا را جستجو می کردند . خسته بودم خسته شده بودم از خودشکستنهای متوالی و راه رفتن بر لبه دره های عمیق و اینک خود را به صدای غرش آبشار جهنده و رود رونده سپرده بودم . اگه می شد پرید پریده بودم اما هنوز باید تا رسیدن به سرچشمه راه زیادی طی می کردم و حوصله کوهنوردی دوباره را نداشتم . تنگ غروب و غلاغ پر بود وسردم شده بود . دیگه حتی حوصله روشن کردن آتش را نداشتم که در این ستیغ ممکن بود میهمانانی ناخوانده گرد آتش جمع شوند و انبان قصه های من نه که تمام شده باشد که من دیگر حوصله قصه گویی نداشتم .حوصله آدمایی که قصه نمی دانند و قصه نمی فهمند . یادمه یه دفعه یکی با من همسفر شده بود و ظاهر ش شبیه آدمای دیگر نبود و من فکر کردم چه خوب حالا همه دیوانها همه کتابا را براش می خوانم یا که اصلا لازمشان ندارم می بخشمش به او و مثل همیشه با شکستنم.... فقط یکی بود که بار اولی که دیدمش نه بار چندمی که دیدمش اولین دفعات ندیدمش بار چندمی که دیدمش یه لباس پوشیده بودیکسره سپید و من متعجب که این چگونه لباس پوشیدنیست و دیدم عاشق است و اهل راه و رفتیم ...ورفتیم در نیمه های راه سر که برگرداندم باورم نشد یکسره سیاه پوشیده بود وفرصتم کم بود و گمش کردم و در پایان ،لب همین پرتگاه دیدمش دوباره یکسره سپید پوش و فرصت نشد بنشینیم و گپی بزنیم و تازه نفس بود و رد شد ومن فراموش کردم که بگویم که بگویم ، راستی چه را باید می گفتم .آهان قطرات آب را به او نشان دهم که برای رسیدن به دریا چه شتابی داشتند و اینکه نباید از دریا ترسید و دریا آغاز است برای رسیدن و پیوستن به اقیانوس . و من چه تب کرده ام و شاید اثر هذیان است که افکارم اینسان مغشوش است. و آن پوشیده در سپیدی مدتی است که گم شده از دیروز با قطرات آب همراه شده و اینک همرا ه رود در دره به سمت دریا جاری است ومن بر لب پرتگاه خیره به آبشار اولین شعری را که به ذهنم راه می یابد مترنم می شوم : ای بی خبر از سوخته و سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 خرداد1387ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش یادداشت های پراکنده باران عشق تاشه یادداشت های یک کردکویی |
|
RSS
|