تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
Image and video hosting by TinyPic کردکوی بهشت گمشده - چشم براه باران
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

 

گوشه حیاط به عمق دو متر و عرض چهار متر زمین را کنده بودند ودیوار و کف آن را  سیمان کرده بودند . رویش را با آجر طاق زده و گوشه آن را دریچه آهنی گذاشته بودند . این مخزن آب انبار خانه بود . لوله ناودانی تا جوی آب امتداد داشت یک لوله زاپاس هم برای اتصال به آب انبار وجود داشت باران که شروع می شد اندکی صبر می کردند تا خاکهای حلب سقف شسته شود و داخل جوی آب خالی شود . سپس لوله یدکی به آب انبار وصل می شد و آب باران به داخل آب انبار سرازیر می شد بارانهای بهاری و پاییزی زود آب انبار را پر می کردند. تلاق ( چوب انار به ارتفاع حدود یک و نیم متر که انتهای آن حدود بیست سانت به سمت مخالف چوب رشد کرده بود و جای نگهداری دسته دلو بود) و دلوو اگر تلاق نبود ریسمان و دلو وسیله آب کشی از آب انبار بود . کردکوی هنوز لوله کشی نشده بود و معمولا از آب انبار برای آشامیدن آب بر می داشتیم . آبی شیرین و گوارا . سالی یک بار هم آب انبار تمییز می شد.  اگه باران نمی آمد آب اب انبار تمام می شد اونوقت چشم براه وجیه غب بودیم که با ارابه و مخزن آب رویش از صبح تو کوچه ها روان بود و فریاد آب سطلی دو زار سر می داد، و خرید چند سطل آب به امید باران. ننه این روزا چشمش به آسمان بود و دیدن لکه های ابر و باران نمی آمد و گویی با ما قهر کرده بود . وسط حیاط کردکوییها چاه آب قرار داشت که به آن چلو می گفتیم زمین چهار پنج متر کنده می شد و به آب می رسید . استاد چاه کن ا ز پایین دور چاه را سنگ چین می کرد و بالا می آمد محل چشمه های آب را خالی می گذاشتند و جاپاهم در نظر می گرفتند . دهانه چلو شصت هفتاد سانتی از زمین بالاتر بود و محلی بود برای نشستن . با ریسمان و دلو از آن آب می کشیدند . آب چلو سنگین بود و معمولا برای آشامیدن استفاده نمی شد اما بر ای شستشوی لباس و ظروف و ... مورد استفاده قرار می گرفت .البته گاهی در وقت بی آبی از آب چلو هم برای آشامیدن استفاده می کردیم . باران که می آمد چلو ها پر آب می شدند و آبشان زلال و سبک می شد آما در سالهای بی بارانی چلو ها هم خشک می شدند و خانواده عطش زده و بی تاب باران را آرزو می کردند . چه تعداد بچه ها داخل چلو آفتادند و مردند را نمی دانم باید از افراد مسن کردکوی پرسید وخود شرح غم انگیزی دارد. ...باران که نمی آمد و چلو ها که خشک می شدند . روی چلو را با تخته می پوشاندندوبه انتظار باران چشم به آسمان ....

آب ششدانگ برای برنجکاری بود از داخل جنگل به سمت مزرعه جاری می شد سالهای پر باران آب هم فراوان بود و دهها هکتار مزرعه زیر کشت می رفت . در خشکسالی ها میرابها صخره های رسی کنار جنگل را به داخل رودخانه تخریب می کردند تا آب گل آلود و حجم آب زیاد شود . مزارع بالا دست حق استفاده از آب را نداشتند و نزاعهای خونینی سر آب درمی گرفت و اغلب رنگ آب با خون عزیزی مخلوط می شد . مزرعه خشک می شد و خانواده ها بی رزق و روزی می ماندند. چشمها به آسمان بود و اشکها ...کاش اشکها بجای باران در مزرعه سرازیر می شدند .....

یه شاعر مازندرانی سروده بود :

 آسمان عرش عقیم

لکه ابری هم نیست

 مزرعه خشک و عبوس  

مادرم می پاشد آب چهل تاس

سر شالیزار

تا ببارد باران تا بروید شالی

وای از این خشکسالی

وای از این بد سالی

این روزا چشم به آسمان داریم و لکه های ابر ، باران گویی با ما قهر کرده است . یکی چهل تاس ننه را پیدا کند....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط ا.ش |