تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
Image and video hosting by TinyPic کردکوی بهشت گمشده - هذیانهای یک دیوانه (3)
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

 

نمي دانم پريدم يا نه . اما سبك شده بودم . چشم باز كردم شب بود . تا طلوع چقدر مانده بود ؟ كي خورشيد مي دميد؟ چقدر غصه آدمها را خورده بودم  .ياد ننه افتادم. بعد از مرگ آبجي كوچيكه ننه پير شده بود .اولش تا شد مثل اينكه كمرش شكسته بود . پوستهاي صورتش چروك خورد بعد پير شد . يعني نمي دانم اول ديوانه شد يا اول پير شد . شبها مي نشست تو ايوان ستاره مي شمرد . مي ترسيد ستاره ها كم شوند . مي گفتم سرما مي خوري ننه و ننه به من مي خنديد . نمي دانم اندوه را مي شود تقسيم بندي كرد يا نه  .نمي دانم اصلا اندوهي مانده يا همه سهم او شده و از اوبه من ارث رسيده . تا طلوع چقدر مانده بود ستاره ها را مي شمردم يكي انگار كم امده بود . خورشيد چرا طلوع نمي كرد . صبح شده بود حتما صبح شده بود . الان ننه سكينه پشت در خانه ها در مي زد و كارگران مزرعه را صدا مي زدبايد اول خروسخوان راهي شد و گرنه صاحب مزرعه ناراحت مي شد . تمام مزرعه پر شقايق بود . شقايق هاي وحشي . تو دلم يواشكي مي گفتم آخ اگه الان سعدي اينجا بود يا حافظ چقدر شعر مي گفتند . اما براي صاحب مزرعه اينا علفهاي هرز بودند و بايد مي كنديم . و ما بيرحمانه مي كنديم بايد نسل هرچه شقايق بود مي كنديم و من تو دلم برايشان مويه مي كردم برايشان مي خواندم و بلند بلند شيون مي كردم و صداي صاحب مزرعه بلند مي شد كه باز اين ديوانه را چرا اورديد و ديوانه مي خواند كه : سايه تون سنگينه مولا ... شايد مي خواندم : نوايي نوايي ....  مي خواندم مي خواندم آنقدر كه دهنم كف مي كرد و آنها شقايقها را ريشه كن مي كردند و زير افتاب دسته مي كردند تا خشك شوند تا نسلشان ور بيفتد. اين روزا مثل وقت امتحان بچه ها بود نه همديگر را مي ديديم نه حوصله هم را داشتيم استرس امتحان ما را مي كشت و تنهايي ديگه نگران نگاهاي نگران نبوديم آينده ما مهم تر بود . گويي ما بوديم و تمامي دنيا در مقابل ما .... آسمان را نگاه كردم كي طلوع مي كرد شب زنده داري خسته ام كرده بود . باد مي آمد نسيم . تنهايي ديوانه ام نكند خوب است . نميدانم كه تا پايان فصل وجين دوام مي آورم يا بايد مثل ننه به زنجيرم بكشند . تو تاريكي چشم دراندم يكي مي آمد بايد مي آمد خيلي وقت بود منتظرش بودم .انتظار مرا بيش از داغ شقايقها كشته بود يكي مي آمد سرم را رو كپه شقايقهاي خشك شده گذاشتم و خواندم نوايي نوايي .... چشمانم را بستم اخرين شقايق كنار چشمهايم مي لرزيد . حالا مي توانستم طلوع خورشيد را حس كنم نور مرا احاطه كرده بود....

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط ا.ش |