![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
ماو معلم خوب ما غصه دار بودم غصه دار بوديم آقا معلم فقط به بعضي بچه ها توجه داشت و ما را نمي ديد . براي جلب توجه او خود را مي كشتيم . درسهايي را كه هيچوقت نمي خوانديم خوانديم برنامه ريزي كرديم با هم ، و شروع كرديم به خواندن . آقا معلم فوتبال دوست داشت و ما شديم فوتباليست ، اقا معلم هيزم مي خواست براي بخاري ، غروبها يك پشته هيزم به خانه اش مي برديم . و او به ما محبت مي كرد اما برايمان كم بود . همه محبتش را مي خواستيم وقتي با هم بوديم و از ارزوهاي خود حرف مي زديم آرزو مي كرديم كه كاش او پدر مان ، دايي مان ، عمويمان و .... بود و چقدر خوشبخت مي شديم . همه مي خواستيم معلم شويم مثل او ، هر فداكاري را براي او ميكرديم و اگر مي خواست برايش مي مرديم ، اما او گويي ما را نمي ديد و محبتش را براي همه ما تقسيم مي كرد و اين ما را ناراحت مي كرد در عالم بچه گي با او قهر مي كرديم با او كه نه با خودمان كه چيزي در خور او نداشتيم وگرنه با تمام وجود نثارش مي كرديم عاشقش بوديم ديوانه او....و سالهاي دوره راهنمايي مثل برق و باد تمام مي شد . و خبر امد كه معلم ما منتقل شده است و امسال خواهد رفت با ور نمي كرديم ودعا مي كرديم كه دروغ باشد . وقتي كه آمد از خودش پرسيديم گفت كه درست است منتها تا پايان سال با هم هستيم . و اين گونه ما تبدار شديم و بي انگيزه . غروبها چند نفري روي تپه مشرف به روستا در مزرعه نخود روي علفهاي سبز دراز مي كشيدم و غمگنانه از وداع سختي كه در پيش بود حرف ميزديم . خيره به ابرهاي سياه نگاه مي كرديم واز آرزوهاي دست نيافتني حرف مي زديم . .... هيچ چيز در خور او نداشتيم و من البته گلايه ام باقي بود از تو جه زياد او به برخي و ... اين بود كه غمهاي دل كوچكم را در نامه نوشتم در حالي كه مي گريستم . و نامه را به درخانه اش بردم و از پنجره به داخل انداختم . آن شب را تب كردم از اين كه عزيزي را ناراحت كرده ام و با دست خود خنجر به قلبم زدم ... روز آخرين روز سختي بود . معلم با صلابت ما كه مهر و شادي و دوستي و ... را با اوياد گرفته بوديم سخت عبوس وارد شد و نشست پشت ميز شكسته كلاس چشم در چشم همه و گفت كه تمام شد وامروز آخرين روز است و شايد ديگر همديگر را نبينيم . بغض ابتدا گلوي او را گرفت و خيلي زود به صورت هق هق بچه ها تمامي كلاس را پركرد روزي سخت بود سخت . آنجا غم وداع را فهميدم با تك تك ما دست داد و سرمان را بوسيد . وگفت نامه اي را كه يكي از عزيزان نوشته است خوانده و آن عزيز اشتباه مي كند شايد روزي به هم رسيديم و پاسخش را از من گرفت و ... وديگر نماند و رفت و رفت و ديگر نديدمش ...... اينك معلم بودم و از پس سالها ديدمش . روبوسي و دست بوسي و خاطرات با طراوت كودكي و من نتوانستم رازم را بيش از اين حفظ كنم و گفتم كه نويسنده نامه من بودم . و او از رنج بي پدري از رنج غربت برخي از بچه هايش يعني همكلاسيهاي قديمي و نياز شديد آنان به محبت صحبت كرد كه با جستجو در انبان خاطراتم تمامي تاييد شدند . پيرمرد البته از خواندن نامه ام با وجود خامي مطالب ان رنج كشيده بود و اين را به من گفت . پيرمرد پدر دوم ما بود با اين تفاوت كه پدر تنها شش فرزند داشت اما او صدها و هرسال هم بيشتر مي شدند و هر كدام او را متعلق به خود مي دانستند و محبت او را تنها براي خود مي خواستند و انتظار هيچ بي مهري نبود حتي هنگام خستگي هاي مرگ آوراو حتي هنگام سردردهاي كشنده او . حتي هنگام رنج بيماري همسر و فرزند . او حق نداشت از رنجهايش بگويد . از تنهاييهايش از غصه هايش ما او رامثل پدر مي ديديم و فقط و فقط بايد مهر نثار ميكرد و اينگونه بود كه معلم ما زود فرسود هرسال به اندازه رنج دهها و صدها فرزندانش تكيد و پير شد و ما اين را نمي فهميديم و گلايه هايمان هر روز بيشترمي شد ونمي دانستيم كه او يكي از خود ماست با همه مشكلات ما منتها با دل خونين لبهاي خندان خود را نثار ما مي كند و سنگ صبور دلهاي پر غصه ما مي شود كاش ما مي دانستيم گنجايش دل دريايي او چقدر است كاش ما از رنجهايش از تحقيري كه به خاطر معلم بودن مي شد خبر داشتيم كاش علت غمهاي ته چشمانش را مي فهميديم و مي دانستيم اما نفهميديم و ندانستيم ..... كاش دوباره يه روزي به هم برسيم آن روز من برايش مي ميرم واقعا مي ميرم ...... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) باران ارشتيش |
|
RSS
|