![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
سال دوم بوديم يا سوم خوب يادم نيست . اما سال عجيبي بود . تحت تاثير حرفهاي او بود يا رقابتي كه بين ما بوجود امده بود يا عشق به آينده اي زيبا كه براي ما ترسيم شده بود، خوب يادم نيست . اما خود را كشته بوديم يه بار معلم به من گفت چرا چشمهايت خوني نيست . مگر درس نمي خواني ؟ و من خجالت كشيدم و گفتم من چشمهايم پف مي كند و معلم خوشحال شد ومن از خوشحالي او بيشتر خوشحال شدم. امتحانات ان سال مثل برق و باد رسيد و هنوز درسها را خوب نخوانده بوديم . اما از شدت خواندن سخت ضعيف شده بوديم . حالت چهره مان يه جوري پر جذبه شده بود و عارفانه . چهره مان لاغر شده بود از شدت التهاب و اين را هركسي كه ما را مي ديد مي فهميد. حتي آق معلم ما هم از ديدن بي تابي هاي ما ترسيده بود و يك بار به من گفت ترمزبريدي ؟ من به اين گونه درس خواندن راضي نيستم شماها درس مي خوانيد با خودكشي مي كنيد و نمي دانست كه از شنيدن حرفش چقدر خوشحال شدم . روزهاي امتحان ، سخت و سنگين مي گذشتند . كتابها سنگين بودند اما وظيفه ما خواندن بود حال ديگر ما عاشق بوديم و بقول سعدي عاشقان كشتگان معشوقند برنيايد زكشته هيچ آواز . مي خوانديم ومي خوانديم . به عشق آق معلم به عشق آينده و به خاطر روزهاي كه سريع مي رفتند و ما مي خواستيم تمام نشوند و جمع ما هميشه جمع و با هم باشيم . امتحان كه تمام شد بي تاب نتيجه بوديم . يعني نتيجه براي ما خيلي مهم نبود اقا مهم تر بود و ديدن لبخند رضايت آميزش تماشايي تر و ما به عشق آن لحظه ، لحظه شماري مي كرديم . فردا نتايج اعلام مي شد و من تبدار بودم آن روز تمامي نداشت هر جوري كه مي خواستم سرم را گرم كنم نشد تا غروب مثل مرغ سركنده نيمه جان بال بال زدم به اميد شبي كه زود خواهد رفت . اما يكي از طولاني ترين شبهايي زندگيم را تجربه كردم . مي دانستم كه امتحاناتم را خوب داده ام اما مي ترسيدم از عتاب آقا مي ترسيدم يعني آقا معلم كه چيزي نمي گفت . نه فقط چيزي نمي گفت .بلكه براي ما مي مرد . حتي نگاه غمگين يكي از ما او رامي كشت و ما از همين غم چهرهاش مي ترسيديم . يه بار عنان از دستم رفت رو به قيافه غمزده اش گفته بودم اقا ما براي شما مي ميريم شما را چه مي شود ؟ و مثل هميشه پاسخي نبود . شب تاز ه شروع شده بود همراه با بي تابي من يكشنبه بوداما من حتي حوصله خود را هم نداشتم . يه بار يه جايي خوانده بودم كه : در رفتن جان از بدن هرنوعي گويند سخن . من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود . اينك حكايت من شده بود . تجربيات غريبي بود باما چه كرده بود اين معلم . فكر فردا و نشستن در دفتر مدرسه رودر روي معلم و چشم دوختن در چشمهايي كه نگاه به آن مرا مي ترساند و خجالت از نمرات داشت مرا مي كشت . چقدر راحت بودند دیگران بي خبر از دنياي عشاق ، و مجانين ، بي خبر از قصه هاو غصه هاي تنهايي ما . به ايوان رفتم و چشم دوختم به ستاره ها ، و پرسيدم .ازخودم پرسيدم الان چند نفر مثل من به آسمان چشم دوخته اند . زهره در آسمان نورافشاني مي كرد و دب اكبر با ابهت آن بالا جا خوش كرده بود . خيلي وقت بود كه آسمان را نديده بودم . ونمي دانستم كه شب هم رمز و راز خود را دارد خيره به اسمان دنبال ستاره خودم مي گشتم و زير لب شعري را كه در كتاب فارسي خوانده بودم زمزمه مي كردم كه : شب عاشقان بي دل چه شبي دراز باشد و .... صبح ساعت 5 از خواب بيدار شدم رو به آمام رضا نذر كردم . چرا اين همه بي تاب بودم . براي خودم هم عجيب بود . 8صبح در مدرسه بودم و نمرات را يادداشت مي كردم . از 17 پايين تر نداشتم و 20 هم داشتم . همانجا در خنكاي سايه صنوبري نشستم به انتظار دوستان . امروز را بر عكس ديروز نمي خواستم تمام شود . ساعت 10 بود كه معلم امد . خسته و اندكي قوز كرده و رو يك پا ، انگار كه كمر درد داشت و مانده بودم كه به دفتر بروم يا نروم بروم يا نروم . و رفتم . سرش روي كاغذها خم شده بود و سخت مشغول خواندن بود. در زدم و سرش را بلند كرد . لبخند تمام پهناي صورت غم زده اش را پر كرده بود يعني راستش صورتش اصلا غم زده نبود . انگار ده سالي جوان شده بود آنقدر كه اولش نشناختم و نشستم . و چشم در چشمهايي با محبتش سير تماشايش كردم اي كاش امروز تمام نمي شد . حال ديگر به سمت افق حركت نمي كردم پرواز مي كردم . افق آنجا بود فقط بايد دستم را دراز مي كردم و لمسش مي كردم . و او شاد و سرخوش مي خنديد وفريادش هنوز هم در گوشم مي پيچد كه مي گفت برو برو نمان .تو به اينجا تعلق نداري و .... بعد از اين نور به آفاق دهم از دل خويش كه به خورشيد رسيديم و غبار آخر شد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) باران ارشتيش |
|
RSS
|