تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
کردکوی بهشت گمشده - ياد و اردیبهشت (1)
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

 

مثل برق و باد مي گذشت و سال تمام مي شد يه چيزي ما را با معلم مان پيوند مي داد كه تا حالا تجربه نكرده بوديم . آن سال را نمي خواستيم كه عيد بيايد . دلتنگ بوديم دلتنگ كنار هم بودن دلتنگ معلمي كه نمي دانم از كجا پيوند هاي نزديكي با او پيدا كرده بوديم از كدام كلاس شروع شده بود نمي دانم اما روز بروز بيشتر شيفته مي شديم و اولين سالي بود كه عيد را نمي خواستيم بيست و هشتم اسفند بود كه به دفتر مدرسه رفتيم براي خداحافظي داشت مي رفت اهل ديار ما نبود مي خواستيم روز تمام نشود و ساعت جدايي نرسد اولين سالي بود كه عيدش با دلتنگي شروع مي شد . گفت آنقدر آشفته ام و آن قدر دغدغه هاي معمولي گرفتارم كرده كه حتي فرصت نكردم برسم كهن، عيدي اي حاضر كنم و فرصت نداشتم كارت تبريكي بخرم و مرا مي بخشيد . وما البته حتي به محبت صدايش هم راضي بوديم . من  گفتم در وقت دغدغه هايت خيلي بد اخلاقيد و ما مي ترسيم . گفت اي واي پس من هميشه بد اخلاقم چون هميشه دغدغه دارم اما چشم ديگر بد اخلاقي هاي مرا نخواهيد ديد . گفت نمي دانم از كجا شروع شد اما حالا ديگر راستي راستي بچه هاي منيد و مي خواهم خوشبختي تك تك تان را ببينم . فراق غم امروز ديروز نيست تابوده اين غم بوده اما شما ها كه در فكر ساختن دنياي بهتريد ومسافران وادي روشنايي بايد تحمل فراق را داشته باشيد كه طبيعي است . ما آن لحظه جوابي نداشتيم . مدتها بود دنيايمان با ديگران فرق داشت انچه ما را خوشحال مي كرد براي ديگران نا مفهوم بود و آنچه كه ديگران بدنبالش بودند ما را متعجب مي كرد. كي اينگونه شده بوديم نمي دانم اما تفاوتهايمان را هم خود مي فهميديم هم ديگران . حالا محكم بوديم و اميد وار، پوچي برايمان مفهوم نداشت . شكست نا اميدمان نمي كرد و   روزها را كم مي آورديم مي خوانديم مي نوشتيم يادداشت مي كرديم آنقدر مي خوانديم كه از معلمهايمان جلوتر بوديم ، به حركت در آمده بوديم و مي دانستيم كه ديگر هيچ مانعي جلو دارمان نيست بايد مي رفتيم آينده از آن ما بود . و اينك عيد مي رسيد هم از معلممان جدا مي شديم هم مي ترسيديم از تلف شدن وقتهايمان . ننه اما متعجب بود مي گفت چه شده ؟ به همه حالاتم آشنا بود و اين همه تغيير متعجبش مي كرد حالا ديگر آمدن بهار و شكوفه هاي بهار نارنج هم مفهومي از نو شدن از تغيير را داشت . يه نوع ديد فلسفي تو نگاه همان پيدا شده بود كه روز مره گي كه پو چي را از ما مي گرفت ننه مي گفت بوي مسافران غريب حالات مسافران تنها را پيدا كردي . دارم گمت مي كنم به كجا مي روي ومن خط افق بالاي درازنوي مه گرفته را نشانش مي دادم كه بايد در پس آن گم شوم ......اردیبهشت ديگري مي رسد سالهاست از معلمم خبري ندارم بي نشان شده است ... دلم گرفته است هواي ديداري دوباره ديوانه ام مي كند هواي نشستن در دفتر و شنيدن حرفهايش و شنيدن حرفهايم . اين دلتنگي مرا نكشد خوب است . كاش و قت آخرين ديدار مي گفتم كه چه دلتنگم و غصه دار و او مثل پدرم است و چقدر دوستش دارم و نگفتم رويم نشد و حسرتش بدلم ماند . ادمهاي دور برم چه شادند . به روزهاي ابري آن سالها فكر مي كنم و مسافري كه با همه بيماريش سنگ صبور مان بود . انتظار ديدار دوباره به كدامين سال به كدامين ماه به كدامين روز كه دل من بيش از اين تاب دوري ندارد .... اردیبهشت مبارك

 

آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست

هر كجا هست خدايا بسلامت دارش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط ا.ش |