![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
ای حرمت قبله حاجات ما نام تو تسبیح و مناجات ما محصول که جمع می شد ، قرضها که ادا می شد ، گندمها که آرد می شد و برق شادی در چشمهای مادر و پدر می درخشید ، دیوانه می شدیم ، همه ساله، دیوانه دیدار آقا ، کم نبودند آدمهایی بی قرار مثل ما ، عاشق گنبد زرد و طلایی آقا ، ما با نام امام رضا (ع) بزرگ شدیم و با عشق به دیدار ش همه ساله و گاهی دو بار در یک سال . اقا همه چیز مان بود ، طبیب مان ، سنگ صبورمان ، کعبه امال ما و... و این گونه بود که قرار سفرمان گذاشته می شد برای مشهد ، این که شلوغ بود یا خلوت ، جا بود یا نه مهم نبود بالاخره مسافرخانه ای ، حسینه ای یا مسجدی گیر می آمد ما غریب بودیم در آنهمه ازدحام مثل خود آقا ، اما دلهایمان مالامال از عشق بود و قلبهای خسته و جسم بیمارمان با دیدن صحن و سرای با صفایش آرام می گرفت و آداب دیدار آقا چقدر زیبا بود ، آب خوردن از کاسه های چهل قل اسماعیل طلایی ، بوسیدن درب ورودی ، احترام به کفشدارها ، بوسیدن زمین و درخواست اذن دخول و نشستن روبروی ضریح آقا ، و گفتن از غریبی و بی کسی و تنهایی و غم نان و دعا برای ننه که همیشه سخت سفارش می کرد . ضریح آقا را که می دیدیم دلهایمان آرام می گرفت و چشمهای پر از اشک راز درونی را افشا می کرد .ضریح را که می دیدیم بی تابی تمام می شد . چشم در ضریح دعا می خواندیم . برای بیماران ، همسایگان، گرفتاران ، هیچ کسی از یاد نمی رفت خود را مدیون می دانستیم و در عالم بچگی دعا می کردیم دعا دعا ..... دیدن کبوتران حرم آقا تماشایی بود، ننه همیشه یک پاکت گندم میداد که برای کفترای حرم آقا بریزیم . گندمهایی که خود جمع کرده بود و پولی که داخل ضریح بیندازیم و همیشه در انتظار تکه پارچه سبز تبرک ضریح آقا بود . و در سالی در ازدحام بار مسافران پاکت گندمهای ننه پاره شد و من مردم و زنده شدم و خودم را کشتم تا آخرین دانه گندمها جمع شدند و با دست خودم جلوی کفترای آقا ریختم در حالیکه اشک پهنای صورتم را پر کرده بود .....و ننه همیشه ممنونم بود و .... شبهایی بیست و هشتم صفر غوغایی بود ما از ترس گم شدن چشم از مادر بر نمی داشتیم و مبهوت این همه آدم بودیم که گویی از زمین می جوشیدند و سر بر می آوردند. کبوترهای حرم اقاروح ما را نیز با خود پرواز می دادند به اسمان آبی . دست به ضریح آقا که می زدیم دیگر هیچ آرزویی در دنیا نداشتیم وروضه خوانهای حرم ما را می کشتند وقتی از غریبی آقا می خواندند و بیماریش ما هم می خواستیم بمیریم . آرزو داشتیم در ارض اقدس مشهد مقدس بمیریم .و در جوارآقا آرام بگیریم . یکی از سالها در نیمه شبی برادر کوچک مریض شد و ناگهان مرد مادر و پدر بی تاب به خیابان دویدند . اما بچه خود مرده بود و سرش روی بازوی مادرآویزان ، مادر و پدر دو مسافر غریب و مستاصل که پزشکی نبود و هردو درمانده و آخرین علاج ..... ایستادند رو به گنبد اقا و از غربت و تنهایی گفتند و گلایه و گلایه از میهمان نوازی و ....و ناگهان بچه جیغ زد و سر بلند کرد و مادر هنوز مبهوت آن لحظه...... و ما مبهوت روح بلند اقا .... امشب چقدر دلم گرفته است .به قول عزیزی گانادیم یوخدی اوچام کلگ سالام سن گورسن امشب مانده ام تنها با دلی بی قرار ، یاد کبوترهای آقا ، گنبدطلایش ، ضریح نورانی .... مرا می کشد . آقا دستم بگیر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش یادداشت های پراکنده باران عشق تاشه یادداشت های یک کردکویی |
|
RSS
|