تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
Image and video hosting by TinyPic کردکوی بهشت گمشده - هذيانهاي يك ديوانه 1(آغاز ديوانگي)
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

 با یادت

 

 

 سر به ديوار كوبيدم دو بار شايد هم سه بار نمي دانم شايد هم تا صبح . خون از پيشانيم از كناره گوشهايم از لابلاي موهايم سرازير بود . بالشم خيس بود از خون و شمد هم . دستمال را روي چشمهايم انداختم خيس شد . دستمالي دوباره . بي تابي كردم بيتابي . شروع كردم به خواندن .چه مي خواندم نمي دانم آوازي گنگ بود در وصف هجران. بلند شدم خسته بودم خسته ومانده و راه افتادم تلو تلو خوران . نفسم بزور مي آمد .لب مزرعه كنار جوي اب نشستم . سرد بود هوا خيلي سرد بود شايد باران مي آمد شايد هم خون روي سرم بود كه چكه مي كرد پيرهنم خيس بود نمي دانم از باران بود يا رد خون خيسش كرده بود. چشمهام نمي ديد خيلي وقت بود كه نمي ديد .سرم را داخل جوي كردم گل روي سرو صورتم نشست . صداي شيهه اسب مي آمد . صبورانه نشستم . لرز كرده بودم . دور مي شدم از شهر از آدمها . جلويم سر بالاي بود و من ضعيف و بي رمق . راه ليز بود ومن بي كفش . سرد بود و من بي لباس . تاريك بود و من كور . يكي بايد مي آمد يكي بايد دستم را مي گرفت ولي مدتها بود كه راه مي رفتم و هيچكس دور و برم نبود . من بودم و تنهايي .يكي هم نبود كه برايش در اين دم آخر درد دل كنم . يكي هم نبود حرفهايم را بشنود . زير درختي نشستم نارون بود شايد هم نمدار بوي گلهايش را حس مي كردم . ان دورها نوري كورسو ميزد اگر بهش مي رسيدم . آخ اگه بهش مي رسيدم . خسته بودم مدتها بود خسته بودم تنها بودم سالها بود خو كرده بودم به تنهايي . خو كرده بودم به اينكه شبيه آدمهاي دور و برم حرف بزنم . بيچاره آدمها نمي دانستند كه من لالم مدتهاست كه لال شده ام . خنده ام مي گرفت تو دلم مي خنديدم از اينكه فكر مي كردند من هم يكي از اونام . داشتم مي گريستم تو دلم مي گريستم و آنها فكر مي كردند كه مي خندم با آنها همزبانم . با دستهايم چنگ مي زدم به علفهاي دور و برم .شب چه تاريك بود و آدمها به  نور چراغهاي نئون عادت كرده بودند . هيچكدام نور را نديده بودند همان كه چشمهايم را سوزانده بود . فكر مي كردند چشمهام بخاطر بيماري كور شده نمي دانستند نور چشمهايم را اذيت كرده بود.سينه ام مي سوخت گوشه ريه ام سوراخ شده بود و با هر نفسي مي سوخت و خون به دهنم مي پاشيد شور بود و بد مزه . از گوشه لبم سرازير مي شد و روي گردنم روان مي شد . بوي گل مي آمد بوي گل بنفشه . روي زمين دست مي كشيدم تمام زمين پر بود از بنفشه ارغواني رنگ يا آبي . نمي ديدم فقط تصور مي كردم اما بويش را حس مي كردم . روي بنفشه ها شبنم نشسته بود دستم خيس شد بوي خون با بوي گل مخلوط شده بود دراز كشيدم سر روي بنفشه ها و جشمانم را بستم . صداي سم اسب مي آمد . تنهاييم تمام مي شد. چشمانم را بستم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط ا.ش |