تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
Image and video hosting by TinyPic کردکوی بهشت گمشده - هذيانهاي يك ديوانه2(غزل خوان)
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

 

با یادت

 

 

آرام چشمهايم را باز كردم نور از لابلاي درختان عبور مي كرد و فضا را روشن كرده بود . بلند شدم لباسهايم را مرتب كردم زير پايم پر بود از بنفشه هاي وحشي . نسيم مي وزيد و لطافت هوا را دو چندان كرده بود بايد عجله مي كردم منتظرم بودند شش هفت نفري منتظرم بودند . وارد كه شدم سرفه كردم هنوز نفس كشيدن برايم سخت بود تو سالن سرفه كردم و وارد شدم . بايد از فلاني در فلان سال مي گفتم و مرگ فلاني و معاهده فلان . خيره نگاهم مي كردند و من بي تاب كه زمان هر چه زودتر بگذرد . فكر پرواز بودم و در واقع ساعات وداع بود . خسته بودم و شتاب داشتم براي رفتن و آنها نمي دانستند . به حكايت فلان مي خنديدند و من خسته بودم و فكر وداع و فكر رفتن راحتم نمي گذاشت دستمال را يواشكي جلو دهنم گرفتم و سرفه كردم و يواشكي نگاهش كردم. ظاهرا خوب شده بودم خدا را شكر كردم كه جلوي آنان ابرويم را نبرد . سير نگاهشان كردم . ظاهرا يكي شان سردرد داشت و قرصي نبود . خبر نداشت كه من سالهاست نمي توانم قرص بخورم برايم ممنوع است و بايد درد را تحمل كنم دردهاي سخت را مرگ آوررا اما مسكن ممنوع . از پنجره يواشكي به البرز نگاه كردم با لكه هاي ابر بالاي آن چه زيبا بود .جان مي داد براي پرواز از بالاي آن . چه كيفي مي كردند كايت سواران. يكبار ديگر نگاه كردم فضا اتاق  آنقدر كوچك بود كه نمي توانستم نفس بكشم . بايد مي رفتم . شتابان بيرون آمدم . ياد يه دختر سيده افتادم كه دانشجو بود و كاميون به ما شينش زده بود و  رفته بودو ما را داغدار كرده بودياد مصيبت حضرت زهرا افتادم كه شهيد تورجي براي شهيد خرازي مي خواند كه : از بين آن ديوار و در زهرا صدا مي زد پدر. نمي دانم او هم مثل فاطمه اطهر در لحظات آخرين پدر را صدا زده بود يا نه ... دوباره حالم بد شده بود راه گلويم بسته شد  تف كردم دوباره خون پاشيد تو هوا . باز مجنون شدم سرم سنگيني مي كرد .شروع كردم به خواندن غزل. يكي سر غزل با من كل كل مي كرد و من ميخنديدم . گرم بود كتم را كندم . دكمه هاي پيرهنم باز نمي شد پاره اش كردم .پيرهنم جر خورد نشستم كنار جوي آب و شروع كردم به خنديدن . بچه ها دورم جمع شدند و مي خنديدند . بچه ها جمع شده به من اشاره مي كردند. يكي با چوب به سرم زد . هيچي نگفتم چه بايد مي گفتم آنان از جنون از درد هاي كشنده سر از تركيدن شقيقه چه مي دانستند . سردرد  ناراحتم مي كرد دراز كشيدم اما افتادم داخل جوي آب .دور و برم آدما جمع شده بودند صدايشان گنگ بود چه مي گفتند؟فقط صداي يكي برايم مفهوم بود كه از ديدن حالم ترسيده بود و مهربان مي گفت هر چه مي خواهي غزل بخوان و من  خنديدم و گفتم چشم و او با تعجب نگاهم مي كرد. از گوشه چشمم به آسمان نگاه كردم آبي بود صاف بدون لكه اي ابر جان مي داد براي پرواز. خسته شده بودم تحملم طاق شده بودتنهايي مرا كشته بودچه جان سخت بودم اين سالها دست زدم زير گوشم و شروع كردم به خواندن سرفه اما امانم نمي داد. گریه کردم وپیش خودم گفتم این اشکهاخونبهای عمر رفته من است. صداي بال مي آمد نمي دانم كسي ديگر هم شنيد يا نه  چشمانم را بستم و پريدم ......

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط ا.ش |