تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
کردکوی بهشت گمشده
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

کنار پنجره به انتظار نشسته بودم و خط افق را می نگریستم . کنار پنجره رو به دریا جاده های بی انتها را می نگریستم . گردوغباری جاده را فرا گرفته بود به مصداق شعر :

 آن گرد شتابنده که در دامن صحراست

گوید چه نشینی که سواران همه رفتند.

چشمانم خوب نمی دیدند و افق مه آلود و دریای مواج محو بودند . از تولد دوباره شان با آنها آشنا بودم از تاتی تاتی راه رفتنشان تا سوارکاری و لحظات عبور مستحکم و چهار نعلشان از زیر پنجره ام و اینک خط غباری از آنان باقی مانده بود .و با چشمان کم فروغم دیده بودم که یکی شان بیرق پیروزی بر افراشته شاید تعداشان بیشتر بود اما من حداقل یکی را متوجه شدم . ندیدمشان چهره هیچکدامشان و بخصوص آونی که پرچم را بر افراشته بود . آنقدر در سواری ماهر شده بودند و آنقدر سریع می تازاندند که من فرصت دیدارشان را نداشتم آنان هم که جوان بودند و هنوز دنیا برایشان نگشوده، حساب خستگی و دلتنگیم را نمی کردند . اینک اما بر فراز دریا برستیغ کوهها می تازاندند و آرزو می کنم که همواره موفق وهمیشه خوش باشندبه امید فتحی دوباره و....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

 

نمی دانستم گذرم دوباره به خوزستان خواهد افتاد. از بعد تسخیر فاو توسط دشمن کوله ام را بسته بودم و راهی ولایت شده بودم . نمی دانستم که گذر زندگی دوباره مرا به شلمچه خواهد کشاند و بار دیگر برآن خاک مقدس سجده بجا خواهم آورد و یاد شهیدان ناجی ، سلیمانی ، جنگعلی ، فولادگر و.... مرا خواهد کشت . یاد همرزمانی که هریک یادگاری از شلمچه دارند و ترکشی در بدن، مشرقیان ، محمدعلی ، سعید و...و حسرت به روزهای عطش و آتش و خون . ماه شلمچه بدر بود و نورانی .به مهتاب نگاه کردم دست نیافتنی بوداگر به حرف می آمد خاطرات زیادی از شلمچه داشت از شهید خرازی و... . شلمچه هیچ فرقی نکرده بود جز اینکه منطقه عملیاتی ما آنسوی مرز بود و غیر قابل دسترسی ومن نتوانستم پتروشیمی بصره را دوباره ببینم. خرمشهر چه غریب بود و آبادان هم . یاد روزهای کربلای چهار و لشکر امام حسین و شورو شوق عملیات . مقر لشکر بیمارستان نیمه کاره ای بود که نمی دانم تکمیل شد یا نه . دو شب قبل از عملیات و سیل لشکریان خدا در خرمشهر و پرواز بی امان هواپیماهای دشمن . شب وداع و گمشدن بسیاری از یاران و دلشکستگی و زخم شیمیایی و .چه زود گذشت بیست سال گذشته و اینک آمده بودم که شهادت دهم بر روزهای ایثار و شهادت . اما دستانم چه خالی بود ... یاد کربلای پنج و مثلثی های عراق و جنگ مردانه و شهادت حاج حسین که لشکر را عزا دار کرد...

خیابانهای اهواز هنوز هم هوای تو را داشت نادری ، سیمتری ، لب کارون و من لحظه ای تنها نبودم . نمی توانستم باشم .هیچ احساس غربت نداشتم . انگار نه انگار که در دستهای من شهید شده بودی . بعد بیست سال دوباره با هم بودیم و من قصه گوی این بیست سال شده بودم چند بار مصاحبه ومن هر بار از تو گفتم و از بچه ها و کلمات جوابگوی قصه ها نبودند  ....

کاش می شد در شلمچه ماند . کاش می شد از شلمچه بر نگشت . این روزها چه دلتنگم . کی می رویم ؟.....

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 
 

ترمه بود و تار . تار در قاب شکسته جا شده بود و ترمه بدیوار بود و من محزون به ترمه و تار نگاه می کردم یادگارهای سرزمینم ومیراث نیاکانم ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

Go to fullsize image

 

قربان كه تمام مي شد به انتظار غدير بوديم ما سيد نبوديم اما مادر بزرگها از دو سو سيد بودند و غدير براي ما علاوه بر راز و رمزهايش تكريم ننه هم بود. ننه اما از بعد از قرباني بيتاب مي شد به ياد پدرش و اجدادش . غدير عيد امامت بود و ما عاشق مولا . از پدر پرسيدم كه هيبت مولا چگونه بود و سيمايش ؟ و عكس قاب گرفته در پذيرايي هموست ؟ و او پرسيد كه به نظر تو چه شكلي بود و تصورات تنهاييم از مولا را گفتم آني كه راجع به عبادتش شنيده بودم و سخاوتش و علمش و حلمش و ..... تصوير ذهني دقيقي داشتم و پدر گفت درست است هموست . براي غدير ننه سكه جمع مي كرد اولها دو ريالي بعد ده ريالي . سادات در عيد غدير سخت عزيز مي شدند و خود اين را احساس مي كردند و هيبتي در آنان پديد مي آمد . سادات كم نبودند عمه زاده ها سيد بودند و صحيح النسب . و روز غدير روز ديدار بود عيدقربان شكوه غدير را نداشت چون در عيد قربان هر كس در خانه خود قرباني مي كرد و ما ديد و بازديد نداشتيم اما غدير وقت بازديد بود و ديده بوسي و دست بوسي از بزرگترهايي كه سيد بودند و بوسيدن دستانشان افتخارو گرفتن عيدي هر چند اندك اما متبرك كه ما ته كيسه هايمان نگه اش مي داشتيم  . ما در غدير به زيارت اهل قبور هم مي رفتيم همراه با غذايي يا بسته خرمايي. از صبح غدير مادر بزرگ لباس نو چيت گلدار مي پوشيد و منتظر . پدر بزرگ معمولا در خانه راحت بود با ژاكتي و عرقچيني اما در روز عيد چه نوروز چه قدير قدك مي پوشيد و عمامه مي گذاشت و پر هيبت سر سفره مي نشست و با شادي لطيفه مي گفت و البته در عيدي دادن هيچكس به پاي او نمي رسيد . خوشحالي ما البته تمامي نداشت دو عيد نزديك به هم و هر دو تعطيل و از صبح زود بيدار مي شديم و البته در بعد از ظهر داد اهل خانه در مي آمدچون بخاطر سرو صداي ما كسي نمي توانست بخوابد . از ديدن شادي چهره ننه ما هم شاد مي شديم . پدر بزرگ از مولا صحبت مي كرد و از غدير  . اگرچه آخر كار به گريه مي كشيد در غم مولا . اما باز فضا شاد مي شد . و ما آرزو مي كرديم كاش در ركاب مولا حضور داشتيم ..... امروز اما سر قبر ننه بودم و پدر بزرگ و پيشاپيش غدير را تبريك گفتم . اين روزها جايشان چه خاليست سر سفره قرباني ، سر سفره غدير و بيان فضيلتهاي مولا . عيد غدير مبارك

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

 

از آيينه يك بار ديگر به فضاي داخل اتوبوس نگاه كردم آماده سوار شدن مسافران بود . يه بار ديگر به صاحب اتوبوس نگاه كردم و گفتم مرد حسابي مسافرت ما هشت تا ده روز طول مي كشد و تو بجاي چهل تا مسافر به پنجاه و هفت نفربليط فروختي چه خواهد شد . گفت تو ديگه غر نزن حقوقت كامل پرداخت خواهد شد براي ده روز چه اين مدت طول بكشد يا نه . ضمنا از همه شان پول بليط كامل گرفتم . خيلي هاشان پول داده اند ولي قول مي دهم پايان اولين روز بر خواهند گشت كنجكاوي باعث خريد بليطشان شده مطمئن باش . گفتم بندگان خدا را كجا جا خواهي داد .گفت شش تا ته بوفه خالي داريم چهار تا را هم مي فرستم جا خواب راننده دونفر هم صندلي جلو بقيه هم گفتند سرا پا مي ايستيم و موقع خستگي جايمان را عوض مي كنيم .حرفي نزدم و دستم را روي بوق گذاشتم تا سوار شوند . كم رو بودند و خجالتي و از شهرهاي مختلف . هر سه چهار تايشان كه با هم آشنا بودند با هم و كنار هم مي نشستند . همه كه نشستند از پشت فرمان بلند شدم بايد اتمام حجت مي كردم كه جنگ اول بهتر بود از صلح آخر . اول ساكت نگاه شان كردم چند دقيقه كه زل زدم يواش يواش سكوت فضا را گرفت . گفتم مسافرت سختي را انتخاب كرديد . البته سفر در فرهنگ ما جايگاه والايي دارد ولي اين سفر طولاني است . راه پر از گردنه و پيچ .بخشي از راه سرد و قسمتي گرم . مقصد نهايي بسيار زيبا است اما گمرك و خستگي و ....  البته بسياري را باز خواهد داشت مي دانم كه خانواده بسياري از شما راضي نخواهند بود اما بخواهيم يا نه طي اين ايام همسفريم پس سعي كنيم همسفران خوبي باشيم و .... خوشحالي تو صورت خيلي هاشان موج مي زد . استارت زدم و راه افتاديم يا حق .....

غروب روز اول چند نفري خداحافظي كرده بودند بعضي ها گفتند اشتباهي سوار شديم به بعضي ها از خانه زنگ زدندكه برگرديد سال ديگه يه اتوبوس ديگه حركت مي كنه با اون بريد .....

روز دوم ... روز دوم را خوب يادم نيست اما حالا با هم آشنا شده بوديم اسم خيلي از مسافران را مي دانستم اتوبوس خراب و تعويض شد و در پايان روز دوم ديگه مسافر اضافه نداشتيم ....

روز سوم .... در يكي از شهرها اردو زديم به بازديد اماكن قديمي رفتيم يكي گفته بود اقاي راننده شما خوب رانندگي مي كنيد من هم مي خواهم مثل شما رانندگي ياد بگيرم و يه روز راننده شوم ....

روز چهارم .... دوسه تا صندلي خالي داشتيم يه چند نفر ديگه عذر خواهي كرده پياده شده بودند تومسير در كاشان توقف كرديم و ....شهر قشنگي بود پر از خاطره ....

روز پنجم .... در گمرگ به عربي مي پرسيدند و بسياري جواب دادن بلد نبودند و جا ماندند حالا حداقل پانزده صندلي خالي بود . من حتي اسم مسافرانش هم به يادم نماند.... خسته شده بودند و رفته بودند دنبال سرنوشت. خيلي ها بريده بودند بقيه هم نا آرام نشسته بودند . از آن همه نوارها و ترانه هايي كه گوش كرده بودند هيچي را ياد نگرفته بودند اين همه راجع به علايم راهنمايي و رانندگي بحث كرده بوديم آخرش مثلا مي گفتند محل پرش اتومبيل به رودخانه . از حرصش يكي دوبار خواستم در حال حركت در ماشين را باز كنم و بپرم تو جاده ....

روز ششم ..... صبحانه را درقسمت راننده ها خورده آبي به صورتم زدم و سوار اتوبوس شدم از آيينه نگاهي به داخل انداختم و جا خوردم فقط شش نفر نشسته بودند .گفتم همين شش نفريد گفتند نه چهار ده نفريم بقيه گفتند غروب وقت اطراق خودمان را مي رسانيم . دوباره نگاه كردم متفرق نشسته بودند . دونفر آن ته كنار پنجره يكي شان انگار عزادار بودسرش پايين و غرق در خود . دونفر ديگر جلوتر سمت راست به من گوش نمي كردند مثل اينكه داشتند جك تعريف مي كردند و مي خنديدند يكيشان يه دفتر در دست داشت و مثل اينكه نقاشي مي كرد و هر چند لحظه يكبار به ترك بغل دستي اش نشان مي داد و يكي آن جلو با لبخند و نگاهي بي حالت نگاهم مي كرد . اتوبوس روشن بود وبا سرعت مي رفت . هنوز از قراردادم چهار روز مانده بود و بايد مي راندم اما نا گهان پايم را گذاشتم روي كلاچ و فرمان را چرخاندم و.....

 

 

                                                            

 

و اماحکایت روز هفتم هنوز باقی است شاید وقتی دیگر بازگویش کردم اما هنوز  ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 
  

پرنده در کنج قفس مغموم نگاهم می کرد گفتم امروزت مثل دیروزت بود مثل همه روزهایی که گذشتند .وتو فکر می کردی که زندگی می کنی . در حالی که زمان می گذراندی. ببین شادی هایت چه حقیرند و غمهایت چه کوچک .قرار بود پرواز را تجربه کنی . پرواز را یاد بگیری و به دیگران بیاموزی. اما حالا ببین شاهپرت دیگه رشد نمی کنه و به همین یه ذره اب و دون دلخوشی که هرجایی پیدا می شود. حیف که به تو دلبستم نه می تونم رهات کنم نه می تونم به پروازت دل ببندم . قرار نبود هررو زت یکی باشه بود؟ نگاهم کرد غمگین...  ماالبته زبان هم را نمی فهمیدیم . اما یه سئوال : پرنده ها هم گریه می کنند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

                                                   

 

چه شبي است امشب كه ديوانه ام مي كند . امشب من يه جوريم. مثل مستها،امشب من مثل گنگها هستم ، امشب ديوانه ام . امشب خسته ام خسته از دنياي دور و برم . امشب حالي دارم ، كاش مي شد ديوانه شد . امشب تا خود جزيره خضرا خواهم رفت . بر ركابش بوسه خواهم زد . گلايه خواهم كرد .اشك خواهم ريخت . امشب حال خوشي دارم . ديوانه خواهم شد . رو به آسمان تنهاي تنها ستاره ها را خواهم شمرد . خواهم مرد. تا صبح چند بار خواهم مرد . امشب شب مجانين است .شب عاشقان بيدل و شب من . چه آشفته ام و چه دلگير از اين همه انتظار . تحمل تا به كي . جال مجنون در بيابان چون بود ؟ امشب آسمان چه نزديك است مي شود به آن چنگ انداخت و ستاره چيد و خود را به ماه آويخت . وقت جنون نزديك است . وقت اتمام دلتنگيها . ستاره اي آن بالا مي درخشد و چه پر نور . انتظار مرا كشته است .وتنهايي در ميان جمعي با صورتكهاي رنگين و خنده هاي بي فروغ و دروغين و ريا و تزوير ...ديوانه ام ديوانگيم هر لحظه بيشتر مي شود . سينه مجال اين همه اندوه ندارد و چشم تحمل اين همه اشك را . امشب چه ديوانه ام . نه من حال آنان مي فهم ونه آنان حال مرا . خون از چشمهايم روان است و خون قي مي كنم سينه ام چه بي تاب است . چه دلتنگم اين دلتنگي مرا نكشد خوب است . كي مي آيي آقا ....

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

 

                                                       

 حیف قدر روزها را که با شتاب می گذشتند نمی دانستیم سرگرم بحث و فحص بودیم و بازدید و یاداشت و خواندن و روزهای امتحان و دلتنگی برای آغازی دوباره ،سرگرم دانستن و کلاسهای با شکوه و تب و تابهای طلبگی و زمان بی رحمانه می گذشت . هر چند می دانستیم که روزهای خوش را پایانی است اما نه  با سرعتی اینچنین . در آغاز فصلی دیگر دور افتاده ایم و گم کرده ام گلهایی که با همه نداری  با اشک چشمانم  آبیاری شان کرده ام و امید بارور شدن را در آنان دمیده ام واینک هر یک نهالی شده اند بارور و خود عشق و امید می پراکنند.پرستو ها در حال کوچند و نگاهم به آسمان شاید نغمه ای آشنا دوباره بی تابم کند . اینجا  تنها به انتظار دیداری دوباره در زمانه ای بیرحم روز را به شب می رسانم و نمی دانم که این دل دوباره می تواند قصه مجنون را حکایت حاج ملا هادی و زندگی طبری و...راتصنیف نماید یا ....

+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط ا.ش |