تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
کردکوی بهشت گمشده
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

 

 

 

رمضان که می آمد شوری خانه را می گرفت .صبحها با صدای قران خواندن بی بی بیدار می شدیم و آخر شب با ترنم صدای مناجات پدر می خوابیدیم به انتظار بانگ سحر.صدای ربنای شجریان هر غروب طراوت و تازگی خود را داشت و با وجود تشنگی و گرسنگی به احترام پدر تا اتمام اذان دست به سفره نمی بر دیم افطار را با قرائت سوره حمد آغاز می کردیم و اهتمامی داشتیم به آغاز افطار با چای و خرما که بعد از اذان ولرم شده بود . آخر شب می خوابیدیم به انتظار سحر و سحر ها برای ما رویایی بودند مادر از ساعتی قبل بیدار شده بود و بساط چای آماده بود چای خواب شکن بود بعد از غذا هم چای آشامیده می شد و به انتظار اذان صبح وضو ساخته می شد . از مناره های مسجد روستا چهار نوع اذان پخش می شد حاج آقا ،حاج جلاح ، کل علی و شیخ نورعلی و ما از صدای اذان شیخ نورعلی خوشمان می آمد امروز یاد آوری طنین اذانش مرا به یاد رمانهای هری پاتر و ... می اندازدخدایش رحمت کند. .... روز عید فطر خوشحال و سرحال و متاسف از ماهی که با شور آمد و چه زود رفت  آماده نماز می شدیم .... رمضان مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 از شب دهم به بعد نوبت افطار ی دادن بود شبهای اول مربوط به کسانی بود که فامیل زیاد نداشتند چون این شبها دعوتی زیاد نبود همه میهمانها سر سفره حاضر می شدند. شبهای قدر تقریبا همه آدمها جایی دعوت داشتند و بعضی ها میهمان کم می آوردند. معمولا هم افطار و هم سحری داده  می شد . افطاری یا سحری دادن چهار دلیل عمده داشت اول نذر بود که افراد معمولا هر سال شب خاصی افطاری می دادند. مثلا شب نوزدهم یا بیست ویکم یا بیست و هفتم . دوم عایدات زمین وقفی که از یک تا سه شب همراه سحری خرج می شد . سوم  برای مرحومین تازه درگذشته .چهارم بخاطر ثواب .

سفره افطاری شامل نان بربری و لواش ودر بالاجاده ما البته نان تنوری محلی و سبزی خوردن  و تکه ای پنیر برای هرنفرو بشقابی فرنی که جز لاینفک سفره بود ،نفری دو عدد خرما یک زولبیا و دو عدد بامیه و استکانی که در آن شکر ریخته شده و آماده ریختن چای یا آب داغ بود . گاهی تعداد میهمانان آنقدر زیاد بود که جا نمی شد در خانه ما حتی روی تراس هم سفره پهن می شد و خویشاوندان نزدیک آنجا افطار می خوردند. سماور بیست لیتری از غروب آتش شده بود و بیست دقیقه قبل از اذان چای دم شده و قوریها را ردیف روی منقل می چیدند و دو سه دقیقه قبل از اذان سر سفره برده می شد . معمولا یک روحانی هم دعوت بود چای که ریخته می شد و اذان که خوانده می شد آقا می فرمود بفرمایید و جمعیت شروع می کرد . گاهی میهمانی دیر می رسید و صاحبخانه باید برایش جا درست می کرد کافی بود در جایی فشردگی جمعیت کم باشد میمان باید مثل کتاب آنجا چیده می شد . آب جوش و آب یخ هم سرو می شد صاحبخانه و خدمه فرصت غذا خوردن نداشتند دست به سینه مواظب بودند نان و سبزی و چایی وفرنی به وفور باشد اگر فرصتی  دست می داد لیوانی آب می آشامیدند. بخش اول غذا که خورده می شد و جمعیت دست از غذا می کشیدند آقا فاتحه می خواند. و صاحبخانه شروع به جمع آوری ظروف فرنی و پنیر می کرد ظرفهای سبزی نیمه کاره هم جمع می شد و جمعیت به انتظار اختلاط می کردند . سپس ظرفهای سبزی خوردن جدید و نان بربری و پیاز سر سفره آورده می شد که البته متشرعین از آن استفاده نمی کردند . سپس نوبت سرو آبگوشت بود . این آبگوشت را از صبح بار می گذاشتند نخود های آن خام گرفته یعنی پوست گرفته بود . اجاق بزرگی در حیاط درست می کردند و گوشت گوسفند همراه با دنبه و نخود و لوبیا بار گذاشته می شد هر زمان نخود و لوبیا پخته می شد آتش را می کشیدند یعنی به حداقل می رساندند دنبه هم کوبیده می شد تا آبگوشت پر چرب شود . پس از اذان وقتی که مهمان مشغول نوش جان کردن افطاری بودند ابتدا به آبگوشت رب اضافه می شد و سپس تابه بزرگی با چند کیلو روغن جامد و چند مشت نعنا روی آتش گذاشته می شد و نعنا را تفت می دادند و آنرا روی آبگوشت جو شان خالی می کردند که صدایش دهها متر آنطرفتر شنیده می شد اکنون آبگوشت آماده بود دیگ را از روی آتش بر می داشتند و محتویات آن را جدا می کردند ظرفی خاص نخود و لوبیا ظرفی برای گوشت و ظرف آب و ظرفی برای سیب زمینی . کاسه ها در سینی های بزرگ چیده می شد یک نفر نخود و لوبیا داخل آن می ریخت یک نفر تکه ای گوشت و یکنفر ملاقه ای آب و یک نفر تکه ای سیب زمینی  . امری که چهار نفر در آن مشارکت داشتند و خدمه سریع سینی ها را به نزد میهمانان می بردند .از جمله لذتهای بچه ها مکیدن استخوانهای بود که گوشت آن صاف شده بود با سنگ قلمها را شکسته مغز آن را می مکیدند. گداها هم در حیاط حاضر بودند اما صبورانه به انتظار پایان میهمانی نشسته بودند . جمعیت آبگوشت چرب را که نوش جان می کردند موقع فاتحه دوم بود البته بعضی میهمانان آبگوشت خشک می خوردند .یعنی بدون آب با تکه بزرگتری گوشت . کاسه های آبگوشت آنقدر بزرگ بودند که بعضی ها تقاضای کاسه خالی می کردند تا اضافه آبگوشت را در آن خالی کنند . البته هر چند قدم بادیه بزرگی از آبگوشت گذاشته می شد تا اگر کسی سیر نشده از آن بردارد . فاتحه که خوانده می شد در حالی که عده ای سفره را جمع می کردند . عده ای استکان و نعلبکی تقسیم می کردند و با صرف چای مجلس تمام می شد و جمعیت با یا الله بلند شده راهی مسجد می شدند تا برای سحری برگردند حاج غلامرضای ما سه شب افطاری میداد و سه شب سحری .نوزدهم و بیست و یکم و بیست و سوم . حالا نوبت گدا ها و فقرا بود به نوبت جلو می آمدند و سهم خود را از فرنی و آبگوشت باقیمانده می گرفتند . گاهی گودارها با هم دعوا می کردند که با تشر صاحبخانه ساکت سهم خود را برداشته و دعا کنان خارج می شدند...

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

                                      54806843_3735d92470_m.jpg                                  

 

       باسمه تعالي

                                                                 

از رمضان در كردكوي با شادي استقبال مي شد . از اواسط ماه شعبان مردم منتظر ماه مبارك رمضان بودند. گويا كه همگي ضيافتي را وعده داشتند.

رمضان رنگ وبوو شور و نشاط خاص خود را داشت.  رنگ اذان و مناجات و سفره هاي مهرباني مردمي مهربان و صميمي ،غروبها سماورها آتش مي شدند. سماور بايد حتما سر سفره آورده مي شد و بخار آن اطاق را مي اندود. سفره رمضان بسيار ساده بود نان و پنيرو سبزي و فرني كه جزء لاينفك سفره افطاري بود. رمضان رنگ و بوي قران را داشت هر كسي اهتمام داشت كه ر وزانه يك جزء از قران را بخواند. و حداقل در پايان ماه يك ختم كامل قران داشته باشد. بعد از افطار نوبت مسجد بود. مساجد اگر چه جلاء وزيبايي مساجد امروزي را نداشتند اما پر ميشدند از مردمي كه به عشق جماعت در صفهاي طولاني مي ايستادند. و سپس نوبت رساله خواني و مساله گويي و منبر وقرائت قران بود. وچقدر زيبا بود نماز پيش كشيدنها وسعي در تلفظ والضالين  وخندهاي فرو خورده بچه هاكه به پيشاني عرق كرده جواني يامردي در حال امتحان پس دادن جد امروزي را نداشتند اما پر ميشدند از مردمي كه به عشق جماعت در صفهاي طولاني مي ايستادند. مي شد و بخار آ ن اشاره مي كردند.

اين شبها شبهاي بچه ها بود كه پس از برگزاري جماعت بيرون مسجد جمع مي شدند وانواع بازيها رواج داشت از گرگم به هوا تا... نور اميد در چهره بچه ها موج ميزد وخنده وشادي وفريادهاي از سر شوق فضا را مي آكند غمي نبود مزرعه اي وداسي واسبي و... چرخ مي چرخيد و قناعت آدمها دلها را روشن نگه ميداشت.

سحر هابا بانگ خوش سحوري بلند مي شديم يا با صداي كوبه دروازه كه همسايه اي مهربان از ترس خواب ماندن همسايه مو من خود به صدا در آورده بود.بچه كوچكها كه بيدار نميشدند و روزه تكليفشان نبود روزها از سحري مپرسيدند كه چگونه است وما از روي شيطنت توضيح مي داديم كه رنگ به رنگ ،آبي و سرخ وعنابي وآنان از جذبه اين سحري زيبا به خود مي لرزيدند و آرزوي روزي را داشتند كه خود نيز در اين دنيا پر رنگ و نگار سحري شركت كنند.

مردم حداقل يك ساعت قبل از اذان بيدار مي شدند. و اهتمامي داشتند  به نشستن واز سر فرصت چاي آشاميدن وسپس سحري ونماز و خواب.

ماه رمضان حقيقتا ماه ضيافت بود و همه خوشحال از فرا رسيدن ماه ضيافت اله عمه ودايي ودر و همسايه سحري و افطاري ميدادند شبهاي قدر از بس افطاري دعوت   مي گرفتند آدمها دو يا سه جا دعوتي داشتند  بو ي خوش ليمو عماني وآبگوشت كوچه هاي خاكي را پر ميكرد . گويي رمضان مصداق اين شعر مرحوم نسيم شمال بود كه : شكم ها را همه معمور ديدم          گدا ها را همه مسرور ديدم ...

وچه زيبا بود عيد فطر صبح عيد مردم با لباسهاي تمييز ديده بوسي كنان راهي مسجد محل ميشدندبه نماز عيد در راه فطريه نثار مي شدوپس ازنماز به زيارت ا هل قبور و بسياري با ظرف نهار و نذري ميامدند  صحن امامزاده النگ و روشن آباد پر مي شد از زايرين شهر و روستاهاي اطراف وفريادهاي دستفروشان دوره گرد.

يادش بخير. رمضان ماه شادي بود  سر سفره افطاري سعادت در فضاي خانه موج ميزد  و ما غرق نور....

                   

                                                                                                                       

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

ميلاد فرخنده يگانه منجي عالم بشريت ،آقا امام زمان(عج) ،بر تمامي مسلمين جهان مبارک باد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

روی دلربای تو با دلم چه ها کند             قامت رسای تو محشری به پا کند

شبیه مصطفی ، امیر دلربا ، حیدر کربلا ، یا علی اکبر

غم فراق فرزند بخصوص اگر پسر باشد و عزیز دردانه پدر ، بسیار سخت و جانکاه است . حکایت یعقوب و یوسفش در تاریخ مشهور است و چشمانی که درغم دوری فرزند اشک افشان شد و نابینا ، غم آدم در فراق هابیل و ...

امام حسین (ع) به پدر علاقه ای داشت عظیم ، شیفته بود و عاشق و نمی دانم که لحظات ضربت خوردن پدر و لحظات دوری را چگونه تحمل کرد . اما میدانم که داغ شهادت و دوری پدر برایش بسیار جگر سوز بود و غم شهادت پدر برای ابد بر دلش ماند. حسین (ع) نام اولین پسر را علی گذاشت عزیزترین اسمی که در دنیا وجود داشت . پسر دوم که بدنیا آمد باز علی نام گرفت بیاد پدر ، و سومین پسر نیز ، به همین خاطر فرزند بزرگ را علی اکبر و دومی را علی اوسط و سوم را علی اصغر نامیدند .

واین علی اکبر فرزند حسین بود و لیلا از قبیله بنی ثقیف . و زیبایی ثقیف و بنی هاشم را در چهره داشت . مینویسند چهره اش با چهره پیامبر مو نمی زد . بسیار شبیه ، گفته اند او در سیما پیامبر است منتهی جوانی پیامبر ، نوشته اند که امام حسین (ع) این پسر را بسیار دوست می داشت ، سیمایی مردانه ، هیکلی ورزیده ، و پیشانی ایی که از آن نور ساطع بود . و پسر نیز عاشق پدر بود مثل حسین و علی (ع) . در روز عاشورا اولین کسی که از بنی هاشم خدمت حسین (ع) رسید علی اکبر . جوان رشید بنی هاشم و امید حسین و وصی حسین و میوه دل حسین ، امام هم نزدیکترین و عزیز ترین کس خود را به میدان فرستاد . یعنی به او اذن مبارزه داد . اگر چه برای او هم مثل هر پدری سخت بود . این را می دانست که بر گشتی در کار نیست .

اما علی اکبر دو روز بود که تشنه بود اگر آبی بود به فرزندان خردسال داده شده بود . و حسین این را می دانست . میگویند خود حسین (ع) رکاب گرفت و او را بر اسبی ویژه سوار کرد و راهی میدان نمود و سپس سر به آسمان عرض کرد : خدایا کسی به میدان می رود که شبیه ترین مردم به پیامبر است خلقا و خلقا و ....ما هر وقت مشتاق دیدار پیغمبرت می شدیم به او نگاه می کردیم .

علی اکبر وارد میدان شد و همانند جدش علی (ع) شروع کرد به رجز خوانی که: منم علی بن حسین بن علی .... من آنقدر بر شما شمشیر می زنم تا شمشیر در پیچ و تاب افتد .و....چند نفر را کشت در روایات متفاوت است ، اما تشنگی زیاد موجب شد که توان حرکت شمشیر از او سلب شود و شاید فکر کرد که نکند سستی او را از ضعف بگیرند . تشنه ، خسته ، خون آلود به سمت پدر اسب تازاندو شاید با پوزش خواهی عرض کرد : سخت تشنه ام ، آب نخواست ، عرض حال کرد. حسین امانوشته اند که سخت بی تاب شد . بی تاب از حضور فرزند از زخمهایی که بر داشت و از تشنگی اش ، متاثر شد و نمی دانم که خجالت کشید یا نه ، نوشته اند که علی اکبر را در آغوش کشید و فرمود : زبانت را در دهانم بگذار ، چرا ؟ حسین خود تشنه تر از علی اکبرش بود . در آن بیابان خاک گرفته میان رملها ، دهانش و کامش چون کویر تفتیده بود واین راعلی اکبرفهمید، زبان در دهان پدر که گذاشت و دهان خشک وعطشان پدر را که دید فهمید و سر به پایین انداخت . دوم اینکه حسین (ع) فرمود پسرم ، عزیز دل من به میدان برو امیدوام به همین زودی جدت را ملاقات کنی و از دستش سیراب شوی و نوشته ان که فبکی الحسین یعنی حسین گریست و .. و این سخت ترین لحظه وداع است یعنی  برو که مرگ را ملاقان خواهی کرد. این لحظه قطع امید است لحظه ناامیدی از دیداری دوباره یعنی که بزودی داغ تو بر دلم خواهد ماند .

و علی اکبربه میدان برگشت برخی نوشته اند که در مجموع با 200 نفر  جنگید اما به سرش ریختند درحالی که از تشنگی بی تاب بود و تحمل شمشیر زدن از او سلب شده بودابتدا با شمشیرو نیزه و نوشتهاند که در پایان با چکمه به جسم بی جانش لگد میزدند و حسین دوید . دوید سر آسیمه و پریشان اما به جسد بی جان فرزند رسید و نتوانست علی اکبر را زنده در آغوش بگیرد و آخرین وداع را با روی ماهش داشته باشد. مورخین دو نکته جان سوز ذکر کرده اندقبل از آن ذک یک نکته ضروری است و اینکه  می دانیم زمانی  که حسین  (ع) به جسد بی جان حضرت عباس رسید فرمود کمرم شکست ، یعنی بی طاقت شدم ، یعنی دیگر پشتیبانی ندارم ، یعنی حسین تنها شد .اما مینویسند وقتی به پیکر بیجان و پاره پاره فرزند شهیدش رسید فرمود :بعد از تو اف بر این دنیا . یعنی دیگر دنیا را نمی خواهم ، دیگر این دنیا برای حسین نیست و گفته اند برای اولین و آخرین بار در زندگی به صدای بلند گریست. حسین و گریه با صدای بلند خدایا این چه داغی بود . داغ فرزند بزرگ ، یاد روزهای بچگی علی اکبر ،  بابا گفتنش ، یاد سیمای زیبای علی اکبریاد رسول ال... حسین طاقت نیاورد و بلند بلند شروع به گریه کرد یعنی زار زد و گریه کرد .

زینب اما در خیمه فریاد حسین را شنید این زن تنها و زجر کشیده به سوی میدان دوید حسین را دید پریشان و جسد له شده علی اکبر را . مینویسند که فریاد کشید ای وای برادرم و برادرزاده ام . حسین داغدار بلند شد و فرمود جسد علی اکبر را به خیمه ببرند تا مادر و برادران با او وداع کنند آخر مادر نتوانسته بود به میدان بیاید....

مسئله شهادت حسین (ع) و پاره پاره شدن پیکر مطهرش مطلبی است و زخمهای دل حسین و مظلومیتش مطلبی دیگر . لعنت ا... علی القوم الطالمین

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 
 

 

 علم گردانی در بالاجاده

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

 از اواسط ذيقعده حال و هواي روستا تغيير مي كرد .حاجي ها دوره مي افتادند براي بهل گرفتن . و آدمهامهربانانه همديگر را مي بخشيدند و كدورتها تمام مي شد.حاجيها خدمت آقا مي رسيدند براي حساب و كتاب مال و اموال. و روزي چاوش صدا مي كرد از صبح با بانگي خوش كه :اول به مدينه پيغمبر خدا را صلوات و ..... زنگي درصداي چاوش بود و حالتي در شعر كه مو بر اندام راست مي كرد . حاجي ها كه مي رفتند ما منتظر دو عيد بوديم  قربان و غدير. قربان مال همه بود اگر چه از غدير هم بي نصيب نبوديم . دو سه روز مانده به عيد قربان پدر بزرگ سفارش قرباني مي داد . يكساله . كسري نداشته باشد ، چاق باشد و ... و غروب روز نهم در حالي كه صداي سيركوي ننه بلند مي شد براي پختن حلوا . ببه با گوسفند وارد مي شد . دست و پاي گوسفند را بسته پشت الاغ ازبنه (آغل گوسفند در دشت يا پاي كوه )مي آورد گوسفند را وزن نمي كردند بلكه چشمي معامله مي كردند دستي به پشت گوسفند زده يا از زمين بلند كرده قيمت مي دادند . مختاباد ( رييس چوپانها) آشنا بود و علفهاي مزرعه را مجاني به چراي گوسفند داده بود و گوسفند هم براي قرباني بود بنا بر اين سخت نمي گرفت .و معامله زود جوش مي خورد . گوسفندي كه از گله جدا شده باشد چون به جمع عادت دارد مرتب بع بع مي كند . اين بع بع ما را نا راحت مي كرد . از انبار جو مي آورديم آب در تغار جلويش مي گذاشتيم و تا پاسي از شب جلويش نشسته تما شايش مي كرديم . برق نبود و هوا زود تاريك مي شد و مادر هر چند لحظه يكبار صدايمان مي كرد . صبح به صداي  تيز كردن كارد ببه بلند مي شديم . مادر ديگ و لگن و قليان تكنه (ني قليان ) براي فوت كردن زير پوست را آماده كرده و پدر بزرگ بالاي سر گوسفند مي ايستاد و دعا مي خواند و ما غرق اين جذبه نگاه مي كرديم . مادر سفارش مي كرد كه موقع سربريدن نگاه نكنيم گناه دارد و ما سر بر مي گردانديم . گوسفند كشته و پوست كنده  به ايوان منتقل مي شد و روي سنت شقه و تقسيم مي شد . البته اكثر همسايه ها و فاميل قرباني مي كردند . غربتي ها و گودارها در محل راه مي افتادند براي گوشت قرباني . گوشت را در بشقاب گذاشته براي همسايه ها مي برديم اندكي گوشت و يك گرده حلوا . بوي خوش كباب بوي خوش شادي از كوچه ها بلند بود . چشمها از خوشحالي برق مي زد حلوا ، شيريني و كباب و خوشحالي . شادي باعث مي شد كه غم بگريزد احساس پيري نباشد و پدر بزرگ سرخوش به همه عيدي مي داد . روز بازي بود پولدار بوديم و نونوار . خستگي ناپذير بازي مي كرديم . از گرگم به هوا تا قايم باشك كه به آن چشم دلكا مي گفتيم . و غروب هنوز بانگ اذان تمام نشده مثل مرده مي افتاديم وخواب خوش پس از خستگي مي رسيد از صبح فردا منتظر عيد بوديم . عيد غدير با سنتهاي خاص خود . عيد سعيد قربان مبارك

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

روز عرفه صدای سیرکو از خانه ها بلند می شد سیرکو سنگ ها با شدت بر برنج و مغز گردوها فرود می آمدند. سیرکو جزو سرجهاز ننه بود . قسمتی از تنه درخت به ارتفاع حدود چهل سانت که داخل آن را خالی کرده و دو طرف آن دسته داشت . سیرکو نام داشت  برنجها را داخل آن ریخته و با سنگ صیقلی استوانه ای شکلی که به آن سیرکو سنگ می گفتند  می کوبیدند . تا کاملا نرم شوند سپس نوبت مغز گردوها بود که داخل سیرکو ریخته می شد .مغز گردوها نباید خیلی خاک می شدند اندکی دندانگیر بودند بهتر بود . شنیدن صدای سیرکوی دسته جمعی همسایه ها نوید رسیدن عید را می داد عیدی اسلامی , قربان یا فطر , بخصوص عید فطر که حتما باید حلوا پخته می شد. نیمه شعبان , شب عید نوروز , مبعث , ماه مبارک رمضان و .... فصل حلوا بود , شیرینی سنتی کردکوی. حلوای کردکوی از جمله بهترین و مقوی ترین شیرینیهای رایج در شمال کشور بود . که شاید در میان شیرینیهای سنتی از نظر طعم و مقوی بودن و مواد بکار رفته در آن  در کشور نظیر نداشته باشد . در واقع مراسم عزاداری در کردکوی هنوز هم بدون حلوا معنی ندارد . همچنین سفره های عید خانواده های عزادار در کردکوی هنوز هم با حلوا تزیین می شوند .

برای تهیه این حلوا پس از کوبیدن یا آسیاب کردن برنج و مغز گردو , آن را با آب و شکر مخلوط کرده و در تابه مسی بزرگی روی آتش قرار می دادند و با کفگیر بزرگ مسی شروع به کتیرا زدن می کردند . این عمل ساعتها به طول می انجامید و چند نفر متصدی پختن آن می شدند . وقتی مایع سفت می شد روغن پس میداد . این روغن از مغز گردو بود بطوری که حلوا در میان روغن گردو می جوشید . هر چه میزان آب حلوا در ابتدا بیشتر و مقدار کتیرا زدن آن بیشتر می شد حلوا سیاهتر و پر روغن تر بود . در آخر آن را با زعفران یا گلاب مخلوط کرده و تابه را زمین می گذاشتند . حلوا را سه گونه تقسیم می کردند : یکی برای همسایه ها که آن را به اندازه کلو چه دایره ای شکل  درست کرده وروی هم می چیدند دوم برای فامیل نزدیک که آن را داخل پیش دستی ریخته با ته قاشق روی آن را صاف می کردند و سوم برای قرار دادن روی سفره , که حلوا را روی سینی پهن کرده و پس از سرد شدن به صورت لوزیهای کوچک می بریدند. این حلوا مقوی و پر انرژی و خوش طعم و خوشمزه وبا ارزش غذایی بسیار بالای بود . این روزها اگر چه سیرکوها در کردکوی متروک شده اند و آسیابهای برقی کار آن را انجام می دهند اما پختن حلوا در کردکوی هنوز متروک نشده است و ....

از پختن حلوا در کردکوی چند سال می گذرد نمی دانم اما تا کنون کسی در صدد بر نیامده تا آن را به عنوان شیرینی سنتی شهر و سوغات میهمانان عزیزی که از کردکوی دیدار می کنند معرفی کند . شاید علتش گرانی مغز گردو بوده ( چند سالی است که عده ای درختان گردو را خوب می خرند و پس از بریدن تنه های درخت آنها  به تهران انتقال می دهند و اینگونه است که مزارع کردکویی از درختان گردو تهی می شوند و بزودی کردکوی که تولید کننده گردو بود باید گردو را از سمنان و بجنورد وارد کند و ...)و یا زحمت و سختی عمل آوردن آن .

در عرفه ای دیگر  اگر چه صدای سنگهای سیرکو به گوش نمی رسد .اما در بسیاری از خانه ها کد بانوها با حوصله مشغول ژخت حلوای گردویی مباشند تا سنتها همچنان در کردکوی تداوم یابند.عید مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

نهم ذی الحجه...

روز عرفه....

روز دعا و نیایش....

خوشا به حال کسانی که در مکه اند...

عرفه روز شناختن خویش است و تا خود را نشناسیم به شناخت خدا راه پیدا نمی کنیم من عرفه نفس فقد عرف ربه و قربان کشتن نفس سر کش است که باید او را ذبخ کنیم و به امر خدا گردن نهیم .ایام الله عرفه و عید قربان بر همه مسلمین جهان مبارک باد .خدایا عیدی ما را در عید قربان اجازه ظهور و حضور ولی و حجتت امام مهدی عج قرار بده .اللهم عجل لولیک الفرج والنصر .

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

شهادت امام پنجم شيعيان جهان حضرت امام محمد باقر(ع)  تسليت باد

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 
حاج آقا شاعری در مراسم شب قدر

كردكوي در زمينه مذهبي پيشينه اي درخشان دارد. مراسم ماه محرم، با شكوهي در كردكوي برگزار مي شو دكه در كمتر شهر استان سابقه و اين شكوه را دارد. از اون قديما وقتي سادات ميرخيلي ، سادات حسيني ، سادات عقيلي ، مسلمي و.. شال سبز به كمرو سر مي بستند و پيشا پيش دسته هاي عزاداري حركت مي كردند شهر يكپارچه شور و شكوه ميشد  گويي كه شهر يكپارچه سادات نشين است . همين مراسم سلام علمها كه با هيمنه و قداست خاصي همه ساله در محل مسجد مصلي و مسجد جامع ولاغوز برگزار مي شود عظمت و بزرگي اي دار دكه ياد گار عظمت و بزرگي اين مراسم در تاريخ اين شهر مي باشد. مراسم هفتم و هشتم و تاسوعا و عاشورا با اطعام خیل عظیم عزاداران بر پا ميشود. در نيمه شعبان مردم كردكوي سنگ تمام گذاشته و مي گذارند در هر كوي و برزن شهر يكسره چراغاني است و عشق به ظهور آقا امام زمان(عج) از دير باز در دلها ي مردم موج مي زند.ماه رمضان از قديم الايام در كرد كوي ديدني بود آمدن ماه مبارك شور و نشاطي به همراه مي آورد شايد بر سفره هاي مردم جز نان و پنير و سبزي چيزي نبود اما دلها مالا مال از عشق به مولي الموحدين علي (ع) بود . هر شب مساجد از خيل صائمين پر مي شد . و كمتر خانه اي بود كه افطاري ندهد به خصوص شبهاي قدر كه آدم به چند مجلس دعوتي داشت .

امسال شب بیست ویکم ماه مبارک رمضان در ورود به مسجد جامع غافلگیر شدیم زنها دور حیاط تا جلوی درب حیاط نشسته بودند کوچه باریکی به سمت صحن مسجد وجود داشت و هنوز تا شروع مراسم نیم ساعتی مانده بودوسیل جمعیت همچنان به سمت مسجد روان بود . فاطمه گفت بابا! گفتم برو تو جمعیت حتما جای خالی گیر می آید و من و کمیل به سمت صحن مسجد حرکت کردیم داخل مسجد هنوز به اندازه نشستن ما جا بود و نشستیم حاج آقا شاعری سر ساعت ده تشریف آوردند فشار جمعیت باعث شد که از مردم بخواهند با نام مهدی (ع)و صلوات جمعتر بنشینند و مراسم شروع شد ساده و بی آلایش . ابتدا مقدمه خواند با دعا و عذر خواهی که سنی از ما گذشته و بضاعتمان همینه و اینکه اگه دلتنون نرم نیست و هنوز تو جمعیت نیستید عیبی نداره صدها نفر بغل دستتون نشسته اند که دلهای نرم در مجلس و جود داره و ما هم انشااله دست خالی برنمی گردیم و رساند تا به سر گرفتن قران و چه سوزی در جمعیت پیدا شد و چه بک یا الهی .اخلاص آقا باعث شد شوری پدید آیدوصف ناشدنی در پایان دعا کرد طولانی از امام و شهدا و در گذشتگانی که دستشون از دنیا کوتاه و... خوبیش این بود که دوربینهای رنگارنگ معنویت را از مجلس نمی گرفت . مجالس ایشان همیشه ساده و بی تکلفند . سپس مداحی شروع شد اصغری و منوچهری نوحه خواندند و انصافا اصغری سنگ تمام گذاشت ومنوچهری هم پرسوزخواند. رعایت وقت راهم کردند سر ساعت یازده تمام شد و آماده شدند برای جوشن کبیر . پذیرایی هم ساده بود لیوانی شیر . اما تعداد جمعیت در طی سالهای که در مراسم  حضور داشتم بی سابقه بود .شهر در بعد برگزاری مراسم دارد خود کفا می شود .با همکاری رییس اداره ارشاد که از بچه های مومن شهرماست نمایشگاعه عکسهای دفاع مقدس هم توسط یکی از بچه های جنگ اقای یعقوبی در اداره ارشاد برگزار شده دعوتنامه اش را دیدم خیلی زیبا طراحی شده بود خداوند موفقشان بدارد قدرت عشق نیروی عجیبی دارد .راستی مراسم را هیات رزمندگان اسلام شهرستان برپا کرده بود.نمی دانم که سال بعد هم این توفیق خواهد بود ... خدا قبول کند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

مثل کفتر حرم پر میزنم پر میزنم پرمیزنم امشب

داشتم به تصویر گنبد آقا نگاه می کردم و اظهار دلتنگی .... دلم برا کبوترای حرمش تنگ شده بود. تنها بودم نه که تنهای تنها ،حضورت را احساس می کردم .اهنگ به مناسبت ایام خیلی غمگین بود از کجا برش داشته بودم نمی دانم . تو حال مرا در این ایام درک نمی کردی مثل من در اون زمونا که از شادی بال در آورده بودم و از غصه او متعجب بودم ... تو حال خودم بودم که فریادت منو ترساند. این روزا چه با قدرت فریاد می زدی حساب اعصاب خراب مرا نمی کردی این چه اهنگیه!؟دلتنگی.دلتنگی.دلتنگی.اینه اخر....مگه میاد روزی که دلتنگ نباشی؟ تو بودی که گفتی و حق داشتی . فرصت نکردم خیلی داستانها را یادت بدهم .دیگه حوصله هیچکس حتی مرا هم نداشتی دوباره گفتی که: اخر اون که به گفته های شما گوش بده وعمل کنه همینه .وهمین، یعنی جنون. یعنی دلتنگی . داشتم به گلدسته های نورانی مسجد گوهرشاد نگاه می کردم معمولا از مسجد گوهر شاد مشرف می شدم . یعنی اون اول اولش از صحن شیخ بهایی می رفتم اما این چند وقته از داخل مسجد می رفتم . گنبد طلایی را از هرجا که می دیدی دلتنگیهایت تمام می شد و بدیش این بود که فرصت نکرده بودم، امسال هنوز فرصت نکرده بودم بشینم و سیر تما شایش کنم . ننه اگه بود الان ازم گله می کرد.گندما درو شده بودند ننه اگه بود الان یه دستمال گندم تمییز سهم کبوترای آقا را جدا کرده بودواین روزا را بی تابی می کردبطوریکه حتی همسایه ها هم متوجه بیتابیش می شدند.حواسم به فاصله گنبد طلایی تا مسجد گوهرشاد خاتون بود که گفتی چه بدبختم.نه؟بدیش اینه که خوشبختی و بدبختی را برایت معنی نکرده بودم .و در اوج خوشبختی احساس بد بختی می کردی.راست می گفتی آهنگ خیلی غمگین بود . اشکم را در آورد و راست گفتی که ته عاشقی جنونه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

امشب دلم چقدر برات تنگه آقا.غصه دیدارت... امشب دلتنگ کبوترای حرمت ،دلتنگ صدای نقاره،دلتنگ شنیدن اذان از گلدسته های منورت و دورکعت نماز...امشب چه دلتنگم آقا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

 

 

 ساعت چند بود نمي دانم سالها بود كه گذر زمان برايم مفهومي جز اداي برخي تكاليف نداشت . اما هنوز سپيده ندميده بود . دلم پر از گلايه بود ، اگرچه حق گلايه نداشتم اين همه انتظار اين همه دوري خيلي وقت بود كه مرا از پا در آورده بود . كاشكي مي شد يه نگاه فقط يك نگاه بزير پاتون مي انداختين ، كاشكي يه اشاره مي شد تا بميرم . مدتها بود كه وقف شما شده بوديم و مدتها بود كه صدايي نرسبده بود . ديگه وضو وآرامش نماز هم تسكينم نمي داد. ديگه دعا هم آرامم نمي كرد .ديوانگي از حد گذشته بود . مجنون شده بوديم . ساعت چند بود نمي دانم سپيده هنوز نزده بود و هوا چقدرسردبود سرما اذیتم می کرد  . سر روي سجده ياد حكايت فتحعليشاه افتادم كه در فراق عباس ميرزادر سجده هاي نماز صبح يك سجاده از اشك خيس مي كرد و من ديگه حتي فتحعليشاه هم نمي شدم كه در غم هجرتو يك سجاده پر از اشك كنم چشام خشك بود مدتها بود خشك شده بود . شب وقت تنهايي وقت دلتنگي بود . مي گن علي (ع) شبها سر به چاه مي گذاشت و شكوه مي كرد . در سياهي و بي رنگي شب ، كدام چاه ؟ انكه خود كنده بود يا چاه آب نخلستان ، اگه چاه آب بود حتما نور مهتاب در آن انعكاس داشت ؟ ودر چهره مهتاب آيا فاطمه را مي ديد؟ حتما با فريادهاي علي (ع) مهتاب سطح آب ترك بر مي داشت و تكه تكه مي شد و غم علي ... . به مهتاب نگاه كردم و قت سحر بود وقت خروسخوان ومن خواندم: كوچه خيلي وقته مونده چشم براه قدماتون . غم تو صدا را حس مي كردم . چقدر صداي شيهه اسب را دوست داشتم و چقدر دنيام از دنياي آدمها جدا بود . وچقدر تنهايي كشنده بود . تو اين را مي داني . وقت رفتن بود هوا گرگ و ميش شده بود روي ايوان آمدم دست روي باقيمانده سياهي شب كشيدم وروي سپيدي سحر . آن پايين تا چشم كار مي كرد جنگل بود و سبزه و مه رقيقي كه از فراز درختان مي گذشت . طاقت تنهايي نداشتم دستهايم را باز كردم و پريدم به درون سبزينگي و خنكاي جنگل،  زير پايم خالي شد و در هوا غوطه ور شدم و خود را به نجواي باد ترانه خوان سپردم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

ازسایت شایا

امام ايستاد و خطبه اي كربلايي خواند:
«اما بعد... مي بينيد كه كار دنيا به كجا كشيده است! جهان تغيير يافته،
منكَر روي كرده است و معروف چهره پوشانده و ازآن جز ته مانده ظرفي، خرده
ناني و يا چراگاهي كم مايه باقي نمانده است.» «زنهار! آيا نمي بينيد حق را
كه بدان عمل نمي شود و باطل را كه ازآن نهي نمي گردد تا مؤمن به لقاي خدا
مشتاق شود؟ پس اگر اينچنين است، من درمرگ جز سعادت نمي بينم و در زندگي با
ظالمان جز ملالت. مردم بندگان حلقه به گوش دنيا هستند و دين جز بر زبانشان
نيست؛ آن را تا آنجا پاس مي دارند كه معايش ايشان از قِبَل آن مي رسد، اگر
نه، چون به بلا امتحان شوند، چه كم هستند دينداران.»


+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

سنتهای مذهبی در کردکوی آنچنان دیر پایند و قوی و با عظمت برگزار می شوند که گاهی انسان خیال می کند که از سپیده دم تاریخ تا کنون تداوم داشته اند . به روز نیمه شعبان شهر یکسره غرق جشن و سرور می شود و چراغهای الوان شهر را سیمایی نو می بخشند . در روز عید غدیر خیل جمعیت بر در خانه سادات روانند برای عرض تبریک وستاندن  بسته های عیدی ، رمضان با بانگ زیبای اذان و مراسم احیا و تدارک افطاری و جلوس همگانی در مساجد سپری می شود و با شکوه تر از همه محرم است .

عظمت و بزرگی و هیمنه ای که محرم در کردکوی دارد به جرات می توان گفت که در استان گلستان یگانه است . دهها دسته عزاداران از آغازین روزهای محرم در تدارک عزاداری به تکاپو می افتند و در هفتمین روز محرم میهمانانی عزیز در قالب دسته جات عزاداری از روستای ولاغوز راهی کردکوی می شوند . محل اجتماع مسجد مصلای شهر است و چه زیباست و دیدنی است مراسم سلام علمها که بسیاری از شوق این دیدار و حرکت علمها و چرخش طوقها به خود می لرزند برخی آرام اشک می ریزند و فضایی روحانی بر در مصلی حاکم می شود . دسته جوش زنان داخل مصلی صف در صف فریاد یا علی ، یا علی و شه با وفا ابوالفضل سر می دهند.

در هشتمین روز محرم ، تمامی کردکوی به جنبش در می آید ، برق علمها چشمها را خیره می سازد هزاران زن و مرد والا و شیدا ی حسین (ع) در خیابانهای کردکوی به سمت روستای همجوار ، ولاغوز روان می شوند.

سطح خیابان یکسره از خون گوسفندان نذری رنگین می شود و سقایان کاسه آب در دست فریاد یا حسین یا حسین سر می دهند . دوباره مراسم علمها و شوق علم گردانان به احترام صاحبان علم و پیشواز از علمهای دستجات کردکویی در کنار مسجد ولاغوز بر پا می گردد . میهمان نوازی دیر پای مردم صمیمی ولاغوز در این مراسم به گونه ای است که در کمتر نقطه ای از ایران اسلامی مشاهده می شود . بی شک این مراسم فقط یاد آور عشق به صاحب عزا یعنی ابا عبدا... الحسین (ع) است .

هر فرد ولاغوزی با شیفتگی دستجات عزاداری را به منزل دعوت می کند و برخی مغموم از اینکه میهمانی به خانه نبرده اند. ولاغوزیان آنچنان پرشور میزبان می شوند که دریای جمعیت انسانی در خانه های آکنده از محبت بر خوان نعمت گسترده محو می شوند .

میهمانانی که در هشتمین روز محرم به کردکوی آمده اند از این همه شوق و عظمت انگشت تحیر به دندان گزیده اند . و چندی است که اهالی محترم ولاغوز با ساخت مسجدی آبرومند پاسخگوی عطش عزاداران حسینی شده اند .

عاشورا در کردکوی اوج عشق به حسین (ع) است . تمامی خیابان ولیعصر و شهید بهشتی و پاسداران و میرزا کوچک خان غرق در دریای انسانهای عاشق می شود . وعده گاه مزار شهدا است که عشق زیارت تربت آنان و فاتحه ای بر اهل قبور اهالی محترم ولاغوز را نیز به خود می خواند و سپس همت اهالی بالابلوک و میرخیل و پایین محله و.... در اطعام عزاداران حسینی.

بنا بر سنتها مراسم زیبای جوش زدن در مصلای شهر برگزار می شود و چه دیدنی است حرکات نوحه خوان و پریدنهای او به هنگام یا علی یا علی گفتن و جمعیتی که از شور التهاب به سمت آسمان بلند می شود و از ته دل ندای یا علی سر می دهد .

در محرمی دیگر باید به سران دستجات عزاداری و زعمای شهر گفت که این مصلا گنجایش این همه عاشق را ندارد و شایسته توجهی بیش از اینهاست ، در برابر جمعیتی این چنین عاشق و شیفته ، مصلای شهر ما چه کوچک می نماید در حالی که در بسیاری از روستاها و تکایا مساجدی مخصوص این ایام و تداوم مراسم آن برپا شدهاند باید به فکر مصلای شهر بود .

مصلا می باید نشانگر سنتهای شهر باشد سنتهایی که بی توجه به حکومتهای زمانه جاری بوده اند و در جمهوری اسلامی باید سخت مورد توجه و قابل احترام باشند . اینک صف جوش زنان کردکویی از پنج و شش صف فراتر می روند. و دسته های عزاداری دو خیبان مانده به مصلا از شدت ازدحام متوقف می مانند .

در کردکوی ما برق مناره ها به چشمها نمی نشینند و جای گنبدی فیروزه ای به عنوان نمادی از یک شهر مذهبی خالی است . کجاست سقا خانه ابوالفضل (ع) با حوضی از آب زلال و طاسهای چهل قلو نذرهای مادران چشم براه و ....

در کردکوی ما جای زیارت عاشورا در روز عاشورا چه خالی است و فریادهایی که در زیر طاقها اوج بگیرند و شانه هایی که از شدت هق هق به درگاه حضرت حق بلرزند . فریادهای انی سلم لمن .....

جای دعای ندبه و اشکهایی که در فراق مهدی (عج) جاری شود و فریاد یا مهدی ....حضرات علما ، بزرگان شهر ، زعمای قوم ، سران دستجات عزاداری ، عاشقان ابا عبدا... , یاوران مهدی به فکر مصلای شهر باشید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

image/247969334

 

اولين صدايي كه به گوشم نشست صداي پدر بزرگ بود . پدر بزرگ لباس پوشيده بود. عمامه سفيد برسر قدك و عبا بر دوش منتظر بود اولين نوه پسري متولد شده بود و پدر بزرگ منتظر اتمام شستشو بود . پيچيده در قنداق تميز و زيبايي پدر بزرگ مرا در آغوش گرفت و بلند شد. تمام اهل خانه بلند شدند پدر ، عمه ها ، خاله ، دايي و ... و پدر بزرگ به سمت ايوان رفت . بلندم كرد رو به آسمان رو به خدا و سپس در گوشم اذان گفت واين گونه بود كه  اولين كلمه اي كه شنيدم اله اكبر بود. صداي دلنشين پدر بزرگ مرا به رويا مي برد صبح با صدايي قران او بيدار مي شديم و شب با شنيدن سوره واقعه به خواب مي رفتيم . قران را بسيار دلنشين ميخواند و بيشترش را از حفظ مي خواند . روزهاي ماه مبارك رمضان روزهاي بيكاري شغلي او بود و بقول خودش طبل عقد را زده بودند بنابر اين از صبح قران مي خواند هر سه روز يك قران ختم مي كرد . و ما با قران وشنيدن  صوت آن بزرگ مي شديم از پنج سالگي راهي مكتب شديم و نخستين كتاب زندگيم به من تعلق گرفت جزء سي ام قران كه به آن كتابچه مي گفتيم . مكتبخانه ترس داشت فلك در كار بود اما به ملا پنج ريال داده بودند و روزي دهشاهي به ما مي داد و ديديم كه نه تنها داغ و درفش در كار نيست بلكه هر روز پولي هم مي گيريم بنا براين ترسمان ريخت . ياد گرفته بوديم كه دست به صفحات قران نزنيم بنا براين از دست نشان استفاده مي كرديم . سومين تابستان كتابچه تمام شد و قران شروع شد . خانه كه مي آمديم قران مرور مي كرديم هر جا را كه غلط مي خوانديم پدر بزرگ از بر غلط مي گرفت و ما با تعجب نگاهش مي كرديم كه چطور قران را حفظ كرده است . قران طي سه تابستان ختم شد . و مادر پلوي مفصلي درست كرد و مجمعه بر سر عازم مكتب شد و آنروز عيد بچه ها ي مكتب بود . ياد گرفته بوديم كه قران كلام خداست بنابراين براي درد دل ، وقت شادي ، و قت غم سر وقت قران مي رفتيم و مي خوانديم و سبك مي شديم . اما پدر بزرگ ما را متعجب مي كرد وقت خواندن قران گريه مي كرد يا شاد مي شد و ما مي پرسديم كه چرا و اينگونه با داستانهايي قراني آشنا شديم از آدم و حوا تا عيسي و محمد ( ص ) . قران همه داراييمان بود در آن تنگدستي هاي و نداري ها ،  مي دانستيم كه هر زمان كه بخواهيم خدا با ما صحبت مي كند و با نما ز ما با او درد دل مي كرديم . ونوعي عاشقي پديد آمد ناگفتني . عشق ما  شركت در مراسم قران خواني بود در مسجد آنهم عصرها جلوي اهالي و روحاني محل . حتي پدر هم در مسجد حاضر مي شد و گوش مي كرد لحن و صوت ما را . علي جان شروع را مثل عبدالباسط مي خواند اما با شروع اولين كلمات از شدت اضظراب وهيجان ميزد زير گريه و ما مجبور بوديم خندهايي خود را بزور فرو ببلعيم چون نوبت ما هم مي شد و در پايان روحاني محل كه خود فرزند مجتهدي بزرگ بود سئوال مي كرد و جوايزي اهداء مي كرد و يكبار مسئله اي دشوار پرسيد و من كامل جواب دادم آن قدر بر سر شوق آمد كه فرياد زد برايت جايزه تعيين نمي كنم با پدرت به خانه ام بياييد و هر كتابي را كه خواستي بردار و من كه آرزوي ملبس شدن داشتم  كتاب دو جلدي شرح لمعه را برداشتم كه امروز به يادگار در دست اخوي كه لباس يادگاري پدر بزرگ را مي پوشد اهدا شده است . همين  جو باعث شد كه در خانه هم قبل از رفتن به مسجد قران مقابله كنيم ودر راه مدرسه تمرين قرائت و در ميني بوس و .... و خود را سپرديم به قران و اخوي كه ديگر نتوانست تحمل كند راهي حوزه شد و امروز در مسجد جامع خطبه مي كند و وعظ و نماز و گويي تاريخ تكرار مي شود .... روزي در حسرت داشتن قراني ازخود مي سوختيم اما امروز بچه ها هر يك قراني نفيس دارند و قران يادگار خانواده كه اسم وتاريخ تولد هر يك بر آن ضبط است . بعد از اين كه قران را ياد گرفتيم پدر بزرگ توصيه كرد كه آن را با معني بخوانيم و ترجمه ها نارسا بودند كلمه به كلمه با اين وصف خواندن ترجمه هاي جزؤ سي ام ديوانه ام مي كرد و سرشار و .... و امروز يكي از اهل خانه از من مي پرسيد قران با ترجمه درست و شيوا پيدا نمي شود؟ و من نمي دانستم . پيدا مي شود ؟ خدايا قران را از ما نگير .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط ا.ش |