![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
روستا در دل جنگل فرو رفته بود و از سه طرف کمربند سبزی از درختان آن را احاطه کرده بود . جنگل تا پشت خانه ها امتداد داشت و زمین پوشیده از خاک سیاه پر قوت بودمستعد دانه پاشیدن و برداشت . بخاطر کمبود زمینهای کشاورزی دامنه جنگل را از رکم (انارستان وحشی و خرمالو و کندس و ولیک ) پاک کرده و روستاییان در اراضی شیبدار کشاورزی می کردند کاری سخت و طاقت فرسا چون فقط با اسب یا گاو می شد زمین را شخم زد و هرگونه کشاورزی اعم از کاشت و داشت و برداشت با دست انجام می شد و حاصل زراعت قوت لایموتی بود که بزحمت شکم خانواده را تا سال آینده سیر می کرد . با همه نداریها و سختی معیشت بازهم بودند آدمهایی که نه بخاطر نان که به خاطر دل خود کار می کردند . .. کار روزانه که تمام می شد یا این روزها که محصول جمع و فصل بیکاری بود.میر حسن عازم جنگل می شدو دو سه روز در جنگل راهپیمایی می کرد و با دقت به تنه های افتاده درختان نگاه می کرد و درآخر با کنده درخت ملیچ یا نمدار یا سرخ داری به خانه بر می گشت . کار گاهی که نداشت انباری کوچک کنار طویله کارگاهش بود و همه وسایلش داسی بود و مغاری و دره ای و تبری و رنده ای و... که خود درست کرده بود . یکی دوروز به چوب دست می کشید و در خیالش نقشی را تجسم می کرد و سپس شروع به کار روی چوب می کرد با حوصله و دقت . حاصل کار ممکن بود دربی باشد با جامهای کار شده ومنبت یا سیرکویی یا دانه پاش و صندوقچه ای و... اما سه ماه یا پنج ماه زمان می برد .چوبها بدقت صیقل می خوردند روی هر تکه اش کار می شد و نقش می خورد از اسبی و سواری یا بوته گلی و نوشته ای یا کوه ودریاو.. . زمان مهم نبود دستمزدی هم در کار نبود کار دل بود . پایان کار نقشی پدید می آمد یگانه . زمانی که صرفش شده بود شاید ارزش صدها تومان را داشت. اما برای میر حسن پول علت کار کردن نبود .صندوقچه که ساخته می شد مادر دختر دم بختی آنرا طلب می کرد یا کدخدا یا دوستی و صندوقچه اهدا می شد بی چشمداشتی مادی . شاید مادر عروس از روی کرم پنج قران تقدیم می کرد و البته جنس اهدایی قیمت گذاری نمی شد یا لنگه درب که درست می شد متولی امامزاده ای برای ثواب درخواستش می کرد و بجای مزد یک گونی انار بجا می گذاشت و میر حسن تنها سفارشش این بود که خوب نگهش دارید لاک الکلش کنید و نه آن گونی انار و نه آن دو ریال در گردش چرخ زندگی میر حسن تاثیری داشت هدایا را می پذیرفت تا مالکین جدید احساس خجالت نکنند وگرنه بخشی از جوانی بخشی از خاطرات زندگی با آن صندوق با آن لنگه درب رفته بود... . میر حسن ها برای دلشان کار می کردند و حیف که نامی از خود بجا نگذاشتند جز یادگارانی که تار و پودشان از اوج عاشقی حکایت می کند. دیروز در خانه یکی از هم ولایتی ها صندوقچه ای یادگاری مجنونی را دیدم که دلالی چند ملیون تومان روی آن قیمت گذاشته بود و نبود آن مجنون که ببیند حاصل کارش بعد از سالها هنوز فریاد عاشقی اش را حفظ کرده و مجنونش اگرچه بین ما نیست اما نقش عشقش دست بدست می گردد... بالا قبرستانی انتهای جنگل ، بالا دست روستا رو به دریا چشم انداز زیبایی دارد . بخش اعظم آن با بوته های تمشک وحشی پوشیده شده است و در اطرافش درختان بلوط چند صد ساله سایه سارخود را روی زمین پخش کرده اند . دهها سنگ فضای قبرستان متروک را پر کرده است . و رویشان با قلم کنده کاری شده است. یکی که نمی دانم چه نام داشت، فرهادی گمنام صدها سال پیش در خنکای جنگل نشسته و سنگهای خام را به تابلوهای هنری تبدیل کرده است. آیا مزدی هم دریافت کرده یا نه را نمی دانم . اما زیبایی نقشها و ماندگاری آن از ورای قرنها مرا به تکریم وا می دارد . روستایی گمنامی که در ضربات تیشه و در تنهایی جنگل صدایش را سر داده و بانگ گلنسا جان و ونه بورم را ترنم می کرد نقشی زد زجان و رفت ... ومن مغموم به آن دور ها به چشم انداز آن روستایی عاشق ،فرهادی شوریده نگاه می کنم که حتی نامش را برایم باقی نگذاشت و امضایی نقش نکرد برسم یادگاری که نام برایش مهم نبود و نان هم .... کاش یکی از این مردان بی نام و نشان اما دل داده و شوریده مرا به شاگردی می پذیرفت تا بتوانم بر دستان پر از زخم تیشه اش بوسه ای زنم بجای مرحم ، شاید ترحمی بر این مجنون روا می داشت و نقش زدن را یادم می داد که ورای نان و نام تیشه بر صخره ای بکوبم برسم عاشقی .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
واي از شب مهتابي ! واي از شوق ديدار... بي تو مهتاب شبي كوچه را ساختم... سر اين كوچه نشستم... از غم دوري تو شعر سرودم... شوق ديدار تو بود، ديدار نبود! عطر صد خاطره بود، ياد تو بود... يادم آيد كه شبي، از اين كوچه گذر كردي! شعر خواندي و نوشتي! تو به من گفتی: حذر کن! از این عشق، گذر کن! وای... وای که بی تو به چه حالی در اين کوچه نشینم... به چه حالی بنویسم! گر که خواهی خبر از عاشق آزرده بگیری، سر این کوچه بیا! شعر این کوچه بخوان! شعرهایم همه تقدیم تو باد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
بی تو مهتاب شبی باز............. برنخيزد دگر از مرغک پربسته نوايی. يادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتيم، لحظه ای با تو لب جوی نشستيم، چه صفايی ، چه وفايی . عکس مهتاب فرو ريخته در آب ، قلبم از عشق تو بی تاب ، دلم از جام تو سيراب . با من غمزده از عشق بگفتی. من که از عشق شنيدم ، دل ديوانهّ خود را به تو بخشيدم و گفتم : از تو بهتر نه بديدم ، نه شنيدم ، و بگفتم که تحمل نتوانم ، که ببينم ، تو از اين عاشق ديوانه جدايی. چه صفايی ، چه وفايی . بی تو من در همه شهر غريبم، بی تو من با دل تنها و غريبم چه حزينم . تو همه بود و نبودی ، تو همه عشق و سرودی ، تو همه روح و وجودی . بی تو من طوفانزدهّ دشت جنوبم ، صيد افتاده به خونم . بی تو من زنده نمانم . دوری از چشم تو هرگز نتوانم. قلبم از جای فرو ريخت. شاپرک پر زد و بگريخت . من و يک لحظه جدايی ، نتوانم ، نتوانم . بی تو من زنده نمانم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 4:34 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
اين غم بي حيا مرا باز رها نمي كند از من و ناله هاي من هيچ حيا نمي كند حال كه ديوانه شدم مي روي بي سرو سامانه شدم مي روي مي روي افسانه شدم مي روي مي روي جانم بفدايت مرو سوختم از جور و جفايت مرو تشنه پيمانه شدم مي روي ميروي افسانه شدم مي روي حال كه ديوانه شدم مي روي بي سرو سامانه شدم مي روي نيست كسي مونس تنهاييم واي بحال سر سوداييم حيف كه بيگانه شدم مي روي ميروي افسانه شدم مي روي حال كه ديوانه شدم مي روي بي سرو سامانه شدم مي روي ساربان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط ا.ش |
|
|
لب پرتگاه نشسته بودم و پاهایم به سمت پایین آویزان بود . آبشار با غرش به سمت دره زیر پایم سرازیر می شدو قطرات آب از شدت فشار مثل پودر به هوا می پاشید طوریکه پیرهنم وسرو صورتم خیس آب بود. میلیونها قطره آن پایین دوباره به هم می پیوستند و در قالب رودی عظیم در دره جریان می یافتند وشتابان راه دریا را جستجو می کردند . خسته بودم خسته شده بودم از خودشکستنهای متوالی و راه رفتن بر لبه دره های عمیق و اینک خود را به صدای غرش آبشار جهنده و رود رونده سپرده بودم . اگه می شد پرید پریده بودم اما هنوز باید تا رسیدن به سرچشمه راه زیادی طی می کردم و حوصله کوهنوردی دوباره را نداشتم . تنگ غروب و غلاغ پر بود وسردم شده بود . دیگه حتی حوصله روشن کردن آتش را نداشتم که در این ستیغ ممکن بود میهمانانی ناخوانده گرد آتش جمع شوند و انبان قصه های من نه که تمام شده باشد که من دیگر حوصله قصه گویی نداشتم .حوصله آدمایی که قصه نمی دانند و قصه نمی فهمند . یادمه یه دفعه یکی با من همسفر شده بود و ظاهر ش شبیه آدمای دیگر نبود و من فکر کردم چه خوب حالا همه دیوانها همه کتابا را براش می خوانم یا که اصلا لازمشان ندارم می بخشمش به او و مثل همیشه با شکستنم.... فقط یکی بود که بار اولی که دیدمش نه بار چندمی که دیدمش اولین دفعات ندیدمش بار چندمی که دیدمش یه لباس پوشیده بودیکسره سپید و من متعجب که این چگونه لباس پوشیدنیست و دیدم عاشق است و اهل راه و رفتیم ...ورفتیم در نیمه های راه سر که برگرداندم باورم نشد یکسره سیاه پوشیده بود وفرصتم کم بود و گمش کردم و در پایان ،لب همین پرتگاه دیدمش دوباره یکسره سپید پوش و فرصت نشد بنشینیم و گپی بزنیم و تازه نفس بود و رد شد ومن فراموش کردم که بگویم که بگویم ، راستی چه را باید می گفتم .آهان قطرات آب را به او نشان دهم که برای رسیدن به دریا چه شتابی داشتند و اینکه نباید از دریا ترسید و دریا آغاز است برای رسیدن و پیوستن به اقیانوس . و من چه تب کرده ام و شاید اثر هذیان است که افکارم اینسان مغشوش است. و آن پوشیده در سپیدی مدتی است که گم شده از دیروز با قطرات آب همراه شده و اینک همرا ه رود در دره به سمت دریا جاری است ومن بر لب پرتگاه خیره به آبشار اولین شعری را که به ذهنم راه می یابد مترنم می شوم : ای بی خبر از سوخته و سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 خرداد1387ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
من و سید احمد مدتی همسفر بودیم در کوچه های پر پیچ و خم ...و اینک پیام او در پایان یک سفر: |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 خرداد1387ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
آرام چشمهايم را باز كردم نور از لابلاي درختان عبور مي كرد و فضا را روشن كرده بود . بلند شدم لباسهايم را مرتب كردم زير پايم پر بود از بنفشه هاي وحشي . نسيم مي وزيد و لطافت هوا را دو چندان كرده بود بايد عجله مي كردم منتظرم بودند شش هفت نفري منتظرم بودند . وارد كه شدم سرفه كردم هنوز نفس كشيدن برايم سخت بود تو سالن سرفه كردم و وارد شدم . بايد از فلاني در فلان سال مي گفتم و مرگ فلاني و معاهده فلان . خيره نگاهم مي كردند و من بي تاب كه زمان هر چه زودتر بگذرد . فكر پرواز بودم و در واقع ساعات وداع بود . خسته بودم و شتاب داشتم براي رفتن و آنها نمي دانستند . به حكايت فلان مي خنديدند و من خسته بودم و فكر وداع و فكر رفتن راحتم نمي گذاشت دستمال را يواشكي جلو دهنم گرفتم و سرفه كردم و يواشكي نگاهش كردم. ظاهرا خوب شده بودم خدا را شكر كردم كه جلوي آنان ابرويم را نبرد . سير نگاهشان كردم . ظاهرا يكي شان سردرد داشت و قرصي نبود . خبر نداشت كه من سالهاست نمي توانم قرص بخورم برايم ممنوع است و بايد درد را تحمل كنم دردهاي سخت را مرگ آوررا اما مسكن ممنوع . از پنجره يواشكي به البرز نگاه كردم با لكه هاي ابر بالاي آن چه زيبا بود .جان مي داد براي پرواز از بالاي آن . چه كيفي مي كردند كايت سواران. يكبار ديگر نگاه كردم فضا اتاق آنقدر كوچك بود كه نمي توانستم نفس بكشم . بايد مي رفتم . شتابان بيرون آمدم . ياد يه دختر سيده افتادم كه دانشجو بود و كاميون به ما شينش زده بود و رفته بودو ما را داغدار كرده بودياد مصيبت حضرت زهرا افتادم كه شهيد تورجي براي شهيد خرازي مي خواند كه : از بين آن ديوار و در زهرا صدا مي زد پدر. نمي دانم او هم مثل فاطمه اطهر در لحظات آخرين پدر را صدا زده بود يا نه ... دوباره حالم بد شده بود راه گلويم بسته شد تف كردم دوباره خون پاشيد تو هوا . باز مجنون شدم سرم سنگيني مي كرد .شروع كردم به خواندن غزل. يكي سر غزل با من كل كل مي كرد و من ميخنديدم . گرم بود كتم را كندم . دكمه هاي پيرهنم باز نمي شد پاره اش كردم .پيرهنم جر خورد نشستم كنار جوي آب و شروع كردم به خنديدن . بچه ها دورم جمع شدند و مي خنديدند . بچه ها جمع شده به من اشاره مي كردند. يكي با چوب به سرم زد . هيچي نگفتم چه بايد مي گفتم آنان از جنون از درد هاي كشنده سر از تركيدن شقيقه چه مي دانستند . سردرد ناراحتم مي كرد دراز كشيدم اما افتادم داخل جوي آب .دور و برم آدما جمع شده بودند صدايشان گنگ بود چه مي گفتند؟فقط صداي يكي برايم مفهوم بود كه از ديدن حالم ترسيده بود و مهربان مي گفت هر چه مي خواهي غزل بخوان و من خنديدم و گفتم چشم و او با تعجب نگاهم مي كرد. از گوشه چشمم به آسمان نگاه كردم آبي بود صاف بدون لكه اي ابر جان مي داد براي پرواز. خسته شده بودم تحملم طاق شده بودتنهايي مرا كشته بودچه جان سخت بودم اين سالها دست زدم زير گوشم و شروع كردم به خواندن سرفه اما امانم نمي داد. گریه کردم وپیش خودم گفتم این اشکهاخونبهای عمر رفته من است. صداي بال مي آمد نمي دانم كسي ديگر هم شنيد يا نه چشمانم را بستم و پريدم ...... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
اسب سفید مدتها بود که در آخور بسته شده بود . و مدتها بود که من از پنجره اتاقم چشمان منتظرش را می دیدم . گویی که با چشمانش سرزنشم می کرد . نمی دانم تاثیر سرما بود یا بیقراری یورتمه رفتن در دشتهای سرسبز که در آخرین نگاهش گویی قطرات اشک را دیدم .مدتها بود که توان سواری را از دست داده بودم و پشت این پنجره زندانی بودم . مدتها بود که که باهم در دل باد بهاری و شرجی تابستان و بوی خوش پنبه زارهای ولایت سواری نکرده بودیم . و در خنکای جنگل کنار بوته های تمشک یورتمه نرفته بود. پشت پنجره به تماشای قامت زیبایش نشستم و رویم نشد که به چشمان نجیبش نگاه کنم . گذشته بود زمانی که فارغ البال افسارش را رها می کردم که از باد پیشی گیرد .اینک هردو اسیر بودیم . من پشت این پنجره می پوسیدم و او اسیر من، مدتها بود که در آخور بسته شده بود و گاهی از شدت حرمان باد از منخرین خارج و می کرد و با جشمان منتظر به پنجره می نگریست.... دیری نخواهد بود که اسب سفیدم را زین کنم و پا در رکاب به دل صحرا بزنم و از باد سبک پیشی گیرم . دیری نخواهد بود که انتظار اسب سفیدم پایان خواهد گرفت آن زمان که چسبیده به یالهای زیبایش در زیر آسمان شب در مسیر راه شیری به سرعت شهاب رهسپار سرزمینهای دور شویم . وما روزی دریاها را زیر پا خواهیم گذاشت ،یله ورها و اسب سپیدم آرام و مهربان از روی هفت دریا خواهد پرید . شاید هم امشب اسب سفیدم را زین کردم . اگر این تب بگذارد . شاید امشب از هفت دریا گذر کردم . ازقلل کوهها از درازنو از جهان نما از دل شب . شاید امشب را به سپیدی رسانیدم ... شنیدم اونور کوه ،اونور هفت دریا، پایان قصه های هزار و یکشب است . شاید امشب قصه کوه وحکایت هفت دریا را برای اسب نجیبم حکایت کردم . اگه رویم شود که تو چشای نجیبش نگاه کنم . شاید امشب به حساب و کتابهایم رسیدم و زین را از زیر زمین درآوردم وسوار اسب سفیدم به سرزمینهایی دور رفتم ...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 بهمن1386ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
از دروازه اول تا هفتم بسرعت برق و باد گذشت . از دروازه ششم به بعد گذر سخت بود و ناهمواریها زیاد. بسیاری درپای دروازه ششم از پای درآمدند و برخی از دروازه هفتم گذر نکردنداینک دروازه هشتم گشوده شده بود و پایان نبردی سخت . در این پایان بسیاری باید دوباره از دروازه ای اول آغاز کنند . با همرهانی جدید و فرمانده ای ... وجایشان چه خالی خواهد بود و ردی که بردروازه ها مانده حکایت عبور غریبانه آنها خواهد بود.روزهای بیقراری را به یاد خواهند داشت ؟. و مرثیه خوانی چاوشگری که در زمان جا مانده است؟.پشت آخرین دروازه به نظاره نشسته آم گذر یارانی که در غبار گم خواهند شد بی هیاهویی.و شایدروزی در یاد عبور از سرزمینهای فتح شده و گذر از دروازهای هشتگانه مرثیه خوان شوند . در حالی که چاوشگر سالها پیش مویه هایش را در سکوت و غربت به فرجام رسانیده بود .گذر از دروازه هشتم آخر یک دنیاست و ورود به اولین دروازه گشودن دنیای جدیدی که بارها صحبتش شده بود.اینک هشتمین دروازه تو را می خواند واولین دروازه گشوده بعد از آن....وناگهان چقدر زود دیر میشود... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
داشتم تو کاغذ پاره های قدیمی می گشتم دنبال نامه ای .نامه ات را دیدم . پس از آنهمه سال کاغذش زرد شده بود. نوع نوشته ات با همه نوشته های دیگر فرق داشت . و یاد خاطرات جبهه را کرده بودی . نوشته بودی اینک در محاصره دیوارها و پرده هایم .اما چراغ اتاقم خاموش نمی شوند. اینجا در غربت به فکر توهستم و تمام خانه پر از فکر توست .... چند وقت است ندیدمت ؟ حسابش از دستم در رفته . می دانی دلم خیلی برایت تنگ شده . این روزا برفی است و ما در جنوب هوای برفی را تجربه نکرده بودیم . تو حتی در هوای آفتابی هم کاپشنت را از خودت جدا نمی کردی . الان اگر در کنارم بودی حتما سرما خورده بودی . آون روزی که با هم رفتیم خط یادت می آید همان روزی که می خواستی مثل من شوی . یه دانشجو. و من دلداریت دادم که بخوانی می توانی و تو فقط نگاهم کردی . گفتم جنگ هم یه روز تمام می شود و ما هر کدام دنبال سرنوشتمان می رویم اما تو گفتی که من می خواهم این دوستی بماند اگه از جنگ سالم برگشتیم .... کاغذ زرد شده بود اما رنگ نوشته های تورا داشت . این روزها چقدر دلم برایت تنگ است . خدا کند این فراق دیوانه ام نکند . جز دست خطهایت یادگاری ندارم و بهمن نزدیک است فصل عملیاتهای کربلا . کربلای 4 و 5 که یادت می آید و روزهای با هم بودن . من اینجا هر لحظه دلم بیاد تو می طپد و پیش خودم منتظر روزی هستم که دیدارها تازه شوند . بنشینیم سیر و دوباره درد دل کنیم از همه جا از همه کس از خودمان و روزهای گرم و آفتابی جنوب و این بار جدا نخواهیم شد و من تورا دوباره از دست نخواهم دادو....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 دی1386ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
گفتی خسته ام خسته شدم . اما قرارمان این نبود . گفتی باد ما را می برد باد مارا خواهد برد . چشمانم را بستم . باید فکر می کردم . دیگه نمی شد گفت فرد ا ،فردا رسیده بود . گفتی ببین فرصتی نیست . کدام فرصت ؟ دارم از فشار لحظه ها دیوانه می شوم و تو آرامم نمی کنی . باید فکر می کردم . اینروزا هوا چقدر گرفته بود . می دونی تو بعضی شهرها گاز قطع شده و هوا مدتیه حتی یه چیکه بارون نباریده . نمی دونم می تونم با اشکام دنیا را آبیاری کنم یا نه ؟. چقدر پریشان بودم و تو اینو نمی فهمیدی . فصل امتحانات فصل غریبیه فصل گوشت تلخی و بی قراری... گفتی آخه چطور می شود دنیا را عوض کرد؟ گفتم ....یعنی هیچی نگفتم نگاهت کردم نگاه نگاه . تا خوابم برد ... می دونی خواب دیدم برف میاد و همه جا سپیده و تو نشسته ای زیر درخت صنوبر با یه کتاب اندازه لنگه دربهای امامزاده های قدیمی و روسرت برف نشسته و یه کلاغ روی زمین نشسته و باتعجب نگاهت می کنه .... خواب دیدم حیاط ننه دوباره پر گلهای شمعدانی شده اما هوا هم برفی است و شمع دانی ها یخ زده اند و ننه هر چه لباس کهنه داشته پوشیده اما حیف که سرما خورده و رنجور کنار بخاری هیزمی ناله می کنه .... می دونی خواب عجیبی دیدم من بودم و کاظم و ابراهیم و علیرضا و آقا رضا و محمود تو حیاط روبرفها نشسته ایم تا عکس بگیریم اما دوربین نداشتیم شاید هم دوربین ما فیلم نداشت و کاظم رو برفها دراز کشید و من از سرما می لرزیدم و ..... گفتی این شبا اونقدر خسته ام که حتی فرصت خواب دیدن هم ندارم و من هم مدتها بود خواب ندیده بودم . دیروز تو محدود لحظه های بیداری به آب بندان رفتم . دو تا مرغابی تو مه می خواندند و من ناگهان دلم برای مرغابی ها تنگ شد . خیلی وقت بود مرغابی ندیده بودم . راست می گفتی باد مارا می برد باد ما را خواهد برد و من و ما چقدر بی پناه بودیم . اسمان ابری بود هواشناسی برای امروز و فردا هوای برفی پیش بینی کرده بود . سقف خانه مان چیکه می کرد . سقف خانه همسایه ها هم . ما چقدر بی پناه بودیم کاشکی خورشید دوباره طلوع می کرد . من لرز دارم و الانه که هذیانهایم شروع شود ..... و تو گرفته و غمگین مثل یه سایه نشسته بودی گفتم نکنه سایه باشی اما نه حتما تب کرده بودم و لرز داشتم و هذیان می گفتم ا. گفتم هی تو سایه ای . صدای بارش برف می آمد و من خیلی وقت بود که صدای مرغابیها را نشنیده بودم . حتما ننه تا حالا اززور سرما یخ زده بود باید می رفتم باید زودتر می رفتم یکی باید به شمعدانی ها می رسید . یکی باید اواز مرغا بیها را می شنید . فکر کردم حداقل امید هست هنوز دهکده را در می اورد و درجهان نما پای صحبت مختاباد می نشیند . اما راه درازنو هم بسته بود . یکی به امید بگوید که در جهان نما باید قصه کوه را خواند قصه ناتمام لله وا را . این روزا دهکده چه خالی شده بچه ها به سفر رفتند و امید تنها .... کاشکی سینه ام خوب می شد و من هم کمکی .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 دی1386ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
اولین برف زمستانی به نرمی از آسمان فرود می آمد و صدای خاصی داشت صدای بارش برف، که نوعی خش و خش بود و فضا را پر کرده بود . زیر پایمان پر از برگ بود به رنگهای زرد و قرمز و ...و گاهی برگی زرد از بلوطی پیر جدا می شد و رقص کنان فرود می آمد اگه موقعی دیگر بود شادی کنان به سمت ان می رفتی تا آن را در هوا بقا پی و ذوق زده نشانم دهی . اما اکنون غمزده پایت را روی برگهای خشک می گذاشتی و همراهیم می کردی . ما حرف نمی زدیم نیازی به حرف زدن نبود یعنی هیچوقت با هم حرف نزدیم چشمانت فریاد می زد ومن هم که مادر زاد لال بودم . تا کلبه راهی نبود هوا بشدت سرد بود سرمای دوروز مانده به زمستان عجیب بود و من داشتم گوش می کردم به صدای بارش برف و تو غصه می خوردی که گنجشکها چکار خواهند کرد . در ب کلبه باز بود و شومینه دیواری اتاق را گرم کرده بود در این بلوطستان پیر و جود این کلبه غنیمت بود و تو به آتش آن علاقه داشتی اگر چه چشمانت می گفت که شومینه انهم در این هوای سرد کلبه را گرم نمی کند . نشستم یعنی نشستیم کنار دیوار . وگلایه هایت راشنیدم یعنی گلایه نکردی چشمانت پر از گلایه بود ومن قصه چلچله های حیاطمان را گفتم . وتو چشمانت را بستی آنقدر طولانی که فکر کردم خوابیدی . نخواستم بیدارت کنم اما نخوابیده بودی . چشم که باز کردی آرامش داخل چشمانت موج می زد یک لحظه بتو حسودی کردم و خنده ام گرفت با تعجب نگاهم کردی وپرسش که یعنی به چه می خندی . ومن بلندتر خندیدم و چشمانم را آرام بستم یعنی چیزی نیست . چای آماده بود فنجانی برایت ریختم بلندش کردی و جلوی صورتت گرفتی و صورتت در بخار چای کمرنگ شد ومن ترسیدم که نکند رویا باشد و تو نباشی و کار برعکس شود یعنی بجای اینکه من بروم تو نباشی . آنقدر که نیم خیز شدم و تو با تعجب نگاهم کردی و دوباره نشستم . روی بلوط کنار کلبه کلاغی غار غار کرد . ونگاهت افسرده شد وقت رفتن بود همیشه غار غار کلاغ ما را متوجه گذر زمان می کرد .متوجه می شدیم که غروب نزدیک است و وقت رفتن . زمان چه زود تمام می شد و وقت جدایی چقدر سریع فرا می رسید و تو همیشه سرزنشم می کردی که چرا همیشه مسافری و من همیشه پاسخی نداشتم . از کلبه که بیرون آمدیم برف زمین را سپید کرده بود و رد توکایی کنار بوته ها روی برف مانده بود و توکا روی شاخه کندس وحشی با تعجب به ما نگاه می کرد . شاید برایش عجیب بود که دونفر بدون حرف کنار هم قدم میزنند. پشت سرم را نگاه کردم جای پاهایمان روی برف مانده بود اگه امشب یخ می آمد جا پایمان یخ میزدو می ماند اما اگه باران می آمد یا برف ادامه داشت جا پایمان پاک می شد مثل اینکه هرگز با هم نبوده ایم . از کنار بوته تمشک که رد می شدیم پرنده ای از نزدیک صورتت پر زد و تو ترسیدی ومن خندیدم و تو سرزنشم کردی یعنی حرف که نزدی نگاهم کردی و من هم عذر خواستم یعنی حرف که نزدم نگاهت کردم به مهر و تو خندیدی .امشب اگه برف قطع نمی شد اگه هوا صاف نمی شد مهتاب هم طلوع نمی کرد ومن تحمل شبهایی تاریک بی مهتاب را نداشتم آخ یادم نبودکه آخر ماه مهتاب نداریم و باز باید شب را در نور ستاره ها به نظاره بنشینم و نمی توانستم چهره ات را درآسمانِ. در مهتاب ببینم ...ابتدای جنگل فصل شلوغی بود فصل آدمای که همدیگر را نمی شناختند فصل بوق ماشینها و شکستن سکوت و نیاز به تکلم .فصل شتاب آدمهایی که هزار کار نکرده داشتند. فصل غربت . و من تنهایی و غربت را دوست نداشتم و به همین خاطر مسافر بودم. بازم یادم رفته بود این را به تو بگویم .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
به چشمان مضطرب پدر نگاه کردم وقول دادم . زندگیم در بیست و چند بهار گذشته خود گذشته بود . و من هیچ نمی دانستم از دنیا . از موسیقی از شعر از کتاب از زندگی از سینما از فوتبال از اجتماع و.... تازه سر حادثه ای غریب چشمهایم باز شده بودند و نشسته روبروی پدر قول دادم برای تلاش و کوشش و زندگی جدید. نمی دانستم ایستادن پای قول اینقدر سخته . هزار مانع بر سر راهم بود و روزها کوتاه .کوتاه ؛کوتاه. پشت خانه مان دریا بود و هر پاییز درناها به بیشه نزدیک دریا کوچ می کردند امسال درنا ها چه دیر کرده بودند هرصبح به اشتیاق شنیدن صدای آوازدرناها از خواب بر می خواستم .و درناها گویی با من قهر کرده بودند. ... در پشتی خانه مان به جنگل باز می شد .پاییز فصل کوچ کفترای وحشی به بیشه پشت خانه بود و هر روز به انتظار شنیدن صدای بال کبوترها از خواب بر می خاستم .امسال کبوترها کجا بودند؟ . ..... رودخانه از حیاط عقبی خانه مان می گذشت و در گرمای پاییزیی کپور ماهی ها روی آب می شلپیدند . (پرش صدا دار ماهی در آب ) بخصوص بعد از پهن شدن افتاب صبحگاهی. گوشم به صدای رودخانه و شلپیدن صدایی ماهی ها بود . اما سکوت بود و سکوت . .... پشت خانه مان تپه بود مثل همه تپه های شمال پر سبزه . پاییز که می آمد نرگسهای سبز با گلهای سفید و زرد تپه را رویایی می کردند . یه بار گفته بودم ننه اگه پاییز مردم مرا در همین تپه دفن کنید و ننه با چوب دنبالم کرد .... روبروی پدر نشسته قول دادم که هیچ مانعی نتواند جلو دارم شود و من خواهم رفت و پدر خندید سرخوش..... هوا ی پاییز و گرمای ملایم خورشید مستم کرد بو ی نرگسهای وحشی می آمد . چشمم را باز کردم صدای درناها مرا نیم خیز کرد و ماهی ها بودند که در رودخانه می شلپیدند.و صدای پرواز کبوتر ها شوق زندگی را در من بیدار کرد ..... پدر سالهاست که کوچ کرده . در پاییزی زیبا و در تپه دلخواه آرام گرفته است و من در پیمانم با وی استوارو .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 آبان1386ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) ارشتيش سیستانیها در گلستان |
|
RSS
|