تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
کردکوی بهشت گمشده
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

بسم رب الشهداء والصديقين

شهدا را به خاک نسپاريم ، به ياد بسپاريم

هفته دفاع مقدس يادآور هشت سال  

 حماسه و ايثار دلاورمردان عرصه جهاد و  شهادت ،

مردان مَرد ،

شهيدان والامقامي چون همّت ، باکري ، زينُ الدّين

، چمران ، بروجردي ،

متوسّليان ، باقري ، جهان آرا ، بصير ، ...

ايثار جانبازان گرانقدر و حرّيّت آزادگان سرافراز ،

برفرماندهي کل قوا ، رهبر فرزانه انقلاب

حضرت آيت الله خامنه اي و همه رزمندگان

به جا مانده از قافله ايثار و شهادت گرامي باد.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

این روزها با صدای جیر جیر چلچله ها بیدار می شدیم . از طلوع خورشید چلچله ها یک بند و بی امان می خواندند. و ما باور داشتیم که قران می خوانند . چلچله ها بالای ستونها لا نه می ساختند . و از صبح گل می آوردند و دو سه روزه لا نه را می ساختند . سپس نشستن روی تخم آغازمی شد و ما بی صبرانه منتظر بودیم که بچه ها کی متولد می شوند . و ناگهان یک روز صدای جیر جیر بچه ها را می شنیدیم و شاهد تلاش مضاعف چلچله های مادر بودیم برای تغذیه بچه ها . ما عاشق چلچله ها و پروازشان بودیم .زیر لانه می نشستیم و ساعتها ذگاه می کردیم . پرواز و اوج و فراز و فرود چلچله ها دلهایمان را پر از شوق می کرد این بود که کوچ پرستوها ما را غمگین می کرد . وقت کوچ وقت وداع بود حالا بچه پرستوها بزرگ شده بودند و ساعتها روی سیم برق می نشستند و می خواندند گویی با ما خدا حافظی می کردند. و ما غمگین می خواندیم : چلچلا بو کربلا      قران بخوان             تسبیح بیار

ما میخواستیم پرستوها سال دیگر حتما برگردند به این خاطر لانه را خراب نمی کردیم پدر با سلیقه تکه حلبی را زیر لانه نصب کرده بود که ایوان کثیف نشود.

این روزها تمامی فضای خانه و حیاط و روستا را عطر بهار نارنج و پرتقال پر کرده بود . با بوی خوش بهار نارنج  بیدار می شدیم . تمام حیاط خانه شکوفه بود و ما مست و مسحور روی بهار نارنج ها قدم می زدیم . شکوفه های نارنج رقص کنان روی سرمان می ریختند و ما لابلای درختان قهقهه می زدیم فصل شادی بود و از بهار لذت می بردیم .

صبح یکی از همین روزها با چهچهه بلبلی مست که روی درخت سیب گوشه حیاط نشسته بود بیدار می شدیم . زمین و زمان ساکت می شد و گوش به نغمه سرایی بلبل مست می سپردیم . صدا آنقدر گوش نواز و آن قدر زیبا بود که جرئت خروج از اتاق را نداشتیم و می نشستیم و ساعتها  به نغمه سرایی و شیدایی بلبل سرگشته گوش فرا می دادیم ... و پرنده هر روزمی خواند تا وقتی که شلمی های زرد روی سفالها گل داشتند.

این شبها کنار پنجره زیر نور مهتاب ، در فضای عطرآگین اردیبهشت در سکوت و تاریکی به ماه خیره می شدیم که ارام در پس لکه های ابر حرکت می کرد و ما حرکت ماه را در پهنه آسمان تعقیب می کردیم به چهره نورانی  ماه نگاه می کردیم و از شیداییش می پرسیدیم . ماه این شبها چقدر زیبا ، چقدر نورانی و چقدر نجیب بود برایش یواشکی غصه می خوردیم که به وصال معشوقش خورشید خانوم نرسیده بود یواشکی که آقای ماه نفهمد و بیشتر غصه دار شود . در نورافشانی ماه و خیره به ماه خوابمان می برد خوابی به لطافت گلهای بهار نارنج و نور ماه . خواب پریان را می دیدیم و قصه های هزارو یک شب را و ....

این روزها مزرعه دیدن داشت با رودخانه پر از اب در کنارش . مزرعه یکسر سبز بود مثل دل ما . با شقایقهای وحشی قرمز که به زیبایی همچون تابلویی نقاشی در میان سرسبزی گندمهای مواج وزردی شلمی های زیبا خود را می نمایاندند. دل هایمان پر از شادی بود . وقت پامچال بود و شیر پنیر و حشی و.....

 این روزها وقت نشستن زیر درختان آلوچه بود وقت گذر از میان مزارع سر سبز باقلا ....

اردیبهشت بود وقت شادی . بهار در گلستان دیر چهره می نمایاند به خاطر بارانهای فروردین که اجازه خروج از خانه را نمی داد. اما چه خوش می آمد . نزدیک تعطیلی مدرسه . زمان فراوانی .تمیزی ، با آفتاب درخشان اما لطیف . مهر در خانه ها و کوچه ها جاری بود . وما با نگاههایی پر امید و دلی شاد چشم به آینده ای زیبا ،     می بالیدیم و زمان را در می نوردیدیم . یه وقتی فرخی سیستانی سروده بود که :

زباغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید

کلید باغ ما را ده که فردامان  به کار آید .....

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی

ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی  

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

شخم زمین و آماده کردن آن برای بذر پاشی کاری دشوار بود . پس از نماز صبح جفت های ورزو به همراه افراد خانواده راهی زمین می شدند , ازال ( گاو آهن ) به گاو بسته می شد و صدای هی و هی از اول صبح صحرا را تش ( آتش ) می  کشید . تا عصر تنها اندکی از زمین شخم می شد و غروبا که اهل کار به خانه بر می گشتند فرقی با مرده متحرک نداشتند . روز ها و روزها سپری می شد تا  زمین یکسره شخم می شد و سپس کلو(کلوخ) شکنی و بذر پاشی و ....

اون زمونا گاوها را از صبح از خانه بیرون می کردند که به سمت جنگل بروند و غروب سیر و سرحال بر گردند . بسیاری از گاوها با دیدن کلند باز مسیر مزارع که توسط کشاورزی بی مبالات باز مانده بود بجای جنگل راهی زمینهای مردم می شدند و چقدر دردناک بود زمانی که خوشه های سرسبز توسط گاوو اسب و الاغی خورده می شد . پنبه که می رسید کار دله دزدان شروع می شد از بردن ماش و لوبیا و انار گرفته تا پنبه که سخت ما یه نگرانی بود .

دشتبانان مردان صادق دشتهای سر سبز کردکوی بودند که از طلوع صبح در مسیر مزرعه کنار کلندهای چوبی نشسته بودند و مواظب مزارع مردم بودند . دره های بلند آنان و داسهای که بر دستار زده بودند ترس را در دل ناطورترین دزدان دشت رسوخ می داد . مردانی که پس از عبور صبحگاهی وجین گران و کارگران مزرعه کلندها را انداخته داخل کومه , دشت را می پاییدند. کپه های خاکستر کنار کومه ها نشان شب زنده داری و روز گذرانی دشتبانان در کنار مزرعه بود .

سران  (هیاهو )  دشتبانان شنیدنی بود و فریادهایی که در هوهوی سران آنان برایشان مفهوم بود .

دشتبانان حافظ دسترنج مردم بودند و سنتهای خاص خود را داشتند . ناترسی , شجاعت , صداقت و مهربانی از خصوصیات آنان بود .

 دیریست که دشتهای کردکوی از هو هوی دشتبانان خالی است آما گویی سران و هوهوی آنان هنوز در گوش پیرمردان و پیره زنان این دیار طنین انداز است .

نشسته بر کنار دشت چشم به افق خونین در سکوت طبیعت آخرین فریادهای دشتبانان را دراین وقت غروب به انتظار نشسته ام  که یکبار دیگر جان به این صحرای مرده بخشند و.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

 

شباي چله كوچيك

كه تو كرسي چيك و چيك

تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد

صداش تو ناودون مي اومد

بي بي جون قصه ميگفت

حرفهاي سربسته مي گفت ....

 

صداي پاي يلدا در دل شبهاي بلند آخر پاييز مي پيچد . اين شبها شبهاي بي خوابي بود نه از ازال و شخم بهار خبري بود و نه از وجين و شب پا و خستگي هاي ممتد آن و خواب سر شب . گندمها كاشته شده بودند و شبها شبهاي شب نشيني بود و بي خوابي كه سحر نمي شدو سحر نمي آمد بخصوص شب يلدا كه بلند ترين شب سال بود . و پس آز آن نوبت ننه سرما و شبهاي سرد زمستان و نشستن كنار اجاق و بخاري هيزمي بود . بنا براين بايد در مقابل زمستان ايستاد . و ما براي اينكه نشان دهيم كه از زمستان و ننه سرما نمي ترسيم انار مي خورديم به رنگ قرمز، رنگ آتش ، هندوانه به رنگ آتش و سنجدو طلوع خورشيد خونرنگ را منتظر مي مانديم. اينك يلدا بود شب تولد و آغاز  زندگي نو و سالي جديد و با بركت . . پدربزرگها و مادر بزرگها خانه را براي استقبال از فرزندان مي آراستند و فرزندان و نوه ها نيز از آن سوي براي ديدار بزرگان خانواده بي قراربودند . آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيريني و ميوه هاي گوناگون است که همه جنبه نمادي دارند و نشانه برکت، تندرستي، فراواني و شادکامي هستند. دي ماه، در ايران كهن، چهار جشن، وجود داشت. نخستين روز دي ماه و روزهاي هشتم، پانزدهم و بيست و سوم، سه روزي كه نام ماه و نام روز يكي بود. و در اين سي روز ماه، سه روز آن «دي» نام دارد و هر سه روز را در گذشته جشن مي گرفتند. امروز از اين چهار جشن تنها شب نخستين روز دي ماه، يا شب يلدا را جشن مي گيرند، يعني آخرين شب پاييز، نخستين شب زمستان، پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال. يلدا از نظر معني معادل با كلمه نوئل از ريشه ناتاليس رومي به معني تولد است و نوئل از ريشه يلدا است .

واژه يلدا سرياني و به معني ولادت است . ولادت خورشيد ( مهر و ميترا )  و روميان آن را ( ناتاليس انويكتوس ) يعني روز ( تولد مهر شكست ناپذير   ) نامند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

 

 

از بس    شدم   ديونه             همش به شور و شينم

خواب ميبينم شباکه              تو حرم حسينم

دل من باز كرده بهونه حسين

غريب بودم يعني همه غريب بوديم .گردان بچه هاي اعزامي از دانشگاه متشكل از گلپايگاني ها و رشتي ها و مازندراني ها و يزدي ها و كاشاني ها و بندر عباسي ها و .... بود كه عازم شديم به جبهه . از طرف بسيج ناحيه يك اصفهان . غربت ما شمالي ها بيشتر بود . لهجه هاي يزدي و كاشاني و .... نزديك به هم بودند و ما در بين آنها با لهجه اي غريب .. با بچه هاي جنگ در دارخوين آشنا شديم ،شهرك انرژي اتمي . بفهمي نفهمي مي ترسيديم  اما ديدار چهره ها ي مهربان بچه ها و فرماند هان باعث شد ترسمان بريزد . آنان از ما خودماني تر بودند و بخصوص محبتشان به ما غربا بيشتر . و شد كه ماندني شديم و ديگر دل جدايي را نداشتيم . ياد اون روزا بخير . مسجد امام حسين (ع) . كانكس هاي انرژي اتمي ؛ كارون ، و سنگرهاي زير زميني شهرك و موقعيت شهيد عرب و ...

ياد مراسم صبحگاه و حضور و غياب كه امروز بايد فرياد تك تكشان را من بزنم :

حاجي جون : شهيد .  علي جنگعلي : شهيد  .  فولادگر : شهيد . ناجي : شهيد . و....

محمدعلي سليماني : جانباز . اصغر مشرقيان : جانباز . رضا سليماني : جانباز . سعيد نصر : جانباز . كريمي : جانباز . و.....

محمدعلي سخت رنجور است و سينه اش متورم و اصغر .... و...

يكي به حسين ( ع) بگويد يكي بگويد كه به عشق تو رفتيم . يكي به آقا برساند كه انتظار ظهورت پيرمان كردو هنوز به انتظار ظهورت نشسته ايم با دردهايي بر جان و بر روح....

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 
آش

نمی دانم بخاطر تاثیر آب و هوا بود یا عوامل دیگری دخیل بودند که برخلاف مناطق جنوبی و مرکزی مردم در منطقه ما به غذا های آبکی علاقه زیادی داشتند . انواع و اقسام خورشت ها با آب فراوان پخته می شدند . با کله ماهی قلیه درست می شد پر از آب و نعنا و سیر. غذای عمومی مردم برنج بود با خورشت . با وجود آبکی بودن خورشتها خانمهای خانه دار همیشه اظهار می کردند که از خوردن برنج  خسته شدیم ،آشی ، اویی ، و او البته به معنی آب بود یعنی غذای بسیار آبکی . لذا پخت انواع و اقسام آشها در کردکوی ما رواج داشت . برخی آشها بدون تشریفات پخته می شدند مثل آش دوغ . اون قدیما دوغ را از بنه یا بلاغ سر یعنی محل آغل گوسفندان که معمولا بیرون آبادی قرار داشت می آوردند. چوپانها کره که می زدند دوغ اضافه می آمد که محلی ها با ظروف مسی راهی بلاغ سر شده و آن را مجانی دریافت می کردند و اگر هم مشتری نبود چوپانهانان خشک در آن ترید می کردند و برای سگها می ریختند که سگهای گله  با لذت آن رامی خوردند . محتوی آش دوغ برنج و کدو سبز و باقلای سبز در صورت موجود بودن  و اسفناج بود اسفناج ها با ساقه بلند که به ساقه آن چوته می گفتند مایه اصلی کار بود . بقول پدر بزرگ چوته باید از پس سر هم دور میزد و دوباره به دهان می رسید. بعضی ها به این آش سیر هم می زدند و چاشنی اصلی آن ماهی کلمه بود که به آن تلاجی می گفتند.ماهی کوچکی که خوب وجیده یعنی سرخ می شد و بخاطر کمی صید تلاجی بعد ها کپور جایگزین آن شد .ظرفیت آدمها برای خوردن این آش متفاوت بود حجم کاسه های  انفرادی آش آنقدر زیاد بود که برای امروزیها باور کردنی نیست که یکنفر بتواند این حجم از آش را نوش جان بفرماید. بعد از خوردن آش گنس (بی حال ) می شدند و پای سفره می خوابیدند.

آش دیگر آش ترشی بود که علاوه بر برنج و تکه  کدو های زرد رسیده شامل بنشن بود عدس و لوبیا و نخود وباقلای خشک بنشن اصلی این آش بود و با رب انار به آن طعم د اده می شد البته سیر داغ هم به آن زده می شد . سیر داغ سیر له شده تفت داده در روغن بود که در پایان کار روی آش ریخته می شد .این آش سنگین بود و همه کس به خوردن آن رغبت نداشت.

آش دیگر آش ماش بود .که معمولا در هوای سرد زمستان پخته می شد  . علاوه بر ماش پیازهای کوچک سفید نیز درسته در آن ریخته می شد و چاشنی آن نیز پیاز داغ بود . در واقع داروی اصلی سرما خوردگی و گلو درد در سالهای دور بود .

با ماش خورشت دیگری هم درست می کردند که معمولا سرد سرو می شد .ماش پتی که با اسفناج تهیه می شد و به آن سیر داغ می زدند و برنج سرد شده را با آن مخلوط کرده میل می کردند.

آش عدس را کسانی می پختند که هزار جریبی بودند یا در هزارجریب فامیل داشتند عدس یا مرجی یا مرجوم را از هزارجریب تحفه می آوردند بنا براین پخت آن کمتر رواج داشت.

آش انار هم بود که شبیه آش دوغ پخته می شد وبجای دوغ به آن انار دان شده که کمی له شده و آب افتاده بود و با سیر و نعنا مخلوط شده بود سرو می شد

. ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

 

 

تو ای مادرکه یک عمره دلت با غصه دمسازه

لالایی های تومادرمنو به گریه میندازه

 

اکثر خانواده ها خانواری بودند گسترده , مثل سید خیل , یزدی خیل , بهرام خیل و... پدر بزرگ و مادر بزرگ و عموها و عمه ها همه با هم زندگی می کردند و البته در سایه پدر بزرگ و مادر بزرگ .زندگی از اذان صبح تا وقت خواب مشترک بود فقط جای خواب جدا بود. خانه ها شاهی بودن رو به آفتاب باچندین اتاق قطار مانند  پستو دارکه هریک محل زندگی یک خانواراز جمع گسترده خانواده بود . سفره صبحانه ، ناهار ، شام از این ور اتاق تا آن طرف اتاق پهن می شد و عروس یعنی مادر باید می دوید و بساط ناها و شام و صبحانه را آماده می کرد . ظرفها را می شست و سفره راجمع می کرد اتاقها را جارو می کرد و رختها را می شست و.... بدبخت بودند زنانی که به عنوان عروس به این خانه ها می آمدند همه روی او تحکم داشتند از پدر شوهر که پدر بزرگ بود تا مادر شوهر که مادر بزرگ بود و عمه ها که خواهر شوهر بودند و اینگونه بود که مادران ما بدبخت می شدند و پدر بزرگهای مادری همیشه از دخترکان معصومشان عذر خواهی می کردند که اشتباه کردم آنجا شوهرت دادم بدبخت شدید و تا لحظه مرگ با دیدن دختر کان رنجدیده که اهل گلایه هم نبودند چشمانشان اشکبار می شد.مادر اما تازه عروس بود و توان کار زیادی داشت گاز هم که نبود ونفت هم هنوز به وفور مورد استفاده نبود و غذا باید روی آتش اجاق هیزمی گوشه حیاط پخته می شد ،برنج و خورش در حجمی عظیم . ظروف شسته و خشک می شدند و سفره آنداخته می شد برای سرو غذا و تازه ایرادات شروع می شد : عروس این غذا که شور است ، این که نمک ندارد ،اوف تند شده وشنیدم که یکبار پدر بزرگی ،سالار خانواده در گرداب خشم کنده نیمسوزی به سمت مادری جوان پرتاب کرد که شانس آورد به گوشه پیشانی او برخورد کرد و تا یک هفته نمی توانست درست ببیند و همه در سکوتی حق را به سالار دادند چون که مادر برده بود بی جیره و مواجب که باید در ازای لقمه نانی جان می کند تا روزی جای مادر بزرگ بنشیند . و ما در عالم بچگی در عالم فضای مرد سالاری که در آن می بالیدیم مادر را مقصر می دانستیم که کارش را خوب انجام نداده. آخه پدربزرگها در خانواده های ما بتی بودند که اشتباهی از آنان سر نمی زد. و عجیب بود تحمل مادران ما ، نو عروسان شکننده که صبورانه می نشستند و با گریه کار می کردند. پدر بزرگ و مادر بزرگ مادریمان از بسیاری از این رنجها خبر نداشتند ن و مادر هم  هیچگاه شکایت نمی کرد بخاطر رنجی که پدر و مادرش می بردند. ننه هر وقت که می آمد یک گوشه می نشست و گریه می کرد به حال دخترش و این همه کارو کارو کار... پیر بود و زمینگیر فوقش می توانست پای گهواره بنشید و گهواره بجنباند ... و ما هم فکر می کردیم مادر کنیز ماست و کنیز خانواده ، پاکیزه بیرون می رفتیم و کثیف و خاک آلوده بر می گشتیم ده بچه و رخت چرکها را روی هم انبار می کردیم و پدر هم و پدر بزرگ هم و ....و مادر لب جوی آب می نشست و می شست و بچه در گهواره از شدت گریه کبود می شد و فرصت شیر دادن نبود و بچه البته خسته می شد و بخواب می رفت حکایت بچه هایی که در گهواره مردند بسیار غمبار است و روزی گفته خواهد شد از زبان ناظرانی که امروز رنج آن زمان آزارشان می دهد. روزهای سرد زمستان بدتر بود دستهای مادر سرخ می شد و باد می کرد بالا که می آمد خواهش می کرد که هیزم در بخاری بگذاریم و ما نمی گذاشتیم که وظیفه ما نبودو ما مرد بودیم . این بود که خود آتش را روبراه می کردبا دستانی کرخت و... . فقط همین نبود پخت نان در تنور 60 تایی، کار در مزرعه ، چیدن انارهای وحشی و.... واین گونه بود که جوانی های مادر و مادران ما سوخت . در پنجاه سالگی چروکهای صورت و دستانشان 70 ساله نشانشان می داد و در هفتاد سالگی فرتوت و زمینگیر....و ما زمانی رنج مادرانمان رافهمیدیم و درک کردیم که نبودند ... کاشکی می شد زمان را به عقب برگرداند کاش می شد دوباره سر بر زانوی مادر گذاشت و صدای محزون لا لا یی  را یکبار دیگر از میان لبان خشکیده مادر شنید ... دلم برای شروه های مادر ،مادران رنج کشیده سرزمینم تنگ شده ، سخت تنگ شده ، کی میرویم ؟ روز مادر مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

 

پدر بزرگ صدر مجلس می نشست با عینکی ته استکانی به شماره 5/13 روی بینی و ما را با رضایتی تماشا میکرد . ، قدک را می کند و با ژاکتی قهوای که از جلو دکمه می خورد و عرقچین  به سر ،سرسفره می نشت و مادر بزرگ کنارش باچارقد سفیدی که  زیر گلو سنجاق کرده با پیرهنی سبز با گلهای ریز و عطر گل محمدی ، عینک بر چشم ما را نگاه میکرد . پدر و عمه ها اطراف و ما پایین تر آنقدر زیاد که در اطاق هشت در چهار جا نمی شدیم و دو ردیفه می نشستیم ،  پدر بزرگ کیف خود را در می آورد یکی یکی جلو می رفتیم و دست پر مهر ش را می بوسیدیم و عیدیمان را می گرفتیم . و من البته در اولویت بودم نوه بزر گ از تنها پسرش . و در پایان پدر بزرگ با افتخار می گفت که خدا را شاکر است که نبیره و نتیجه خود را دیده است و یک نفر به دهها نفر بالغ شده است . سخاوتمندانه عیدی می داد و من نگران به دستهایش نگاه می کردم که هر سال لرزشش بیشتر می شد . نبیره کوچولوی دختریش  می نشست کنار پدر بزرگ و محزون می خواند که :

 بابا بزرگ پیره الهی هیچوقت نمیره،

عینک داره با عصا قصه میگه با ادا

هرچند که بابا پیره الهی هیچ وقت نمیره

وهمه برای طول عمر پدر بزرگ و مادر بزرگ دعا می کردند و من با نگرانی به چشمهای بابا بزرگ نگاه می کردم که خیس شده بودند و پیش خودم ناراحت بودم که چرا این شعر را درحضورشان می خوانند . بچه ها اما بی خیال بالا و پایین می پریدند و من در ابهت حضور بابا بزرگ و ننه آرام نشسته و سیر تماشایشان می کردم . ومواظب بودم بچه ها عمامه بابا بزرگ را خراب نکنند. .....

پنجشنبه آخر سال به هوای همه ساله به زیارت اهل قبور رفتم . حالا همه آشنایان اینجا بودند و من اصلا احساس غریبی نمی کردم ، همه بودند آرمیده در خاک با آرزوهایی که به گور رفته بودند ، پدر بزرگ  ، مادر بزرگ  ، عمه ها که زود رفته بودند ، دایی پدر ، ننه و .... آکثر بزرگان اتاق شش در هشت  خانه پدری به اینجا منتقل شده بودند در کنار یکدیگر ، و من اصلا احساس غریبی نمی کردم ،  این روزها نگران چشمان بی تاب بچه ها هستم و.... دیر یا زود جمع خانوادگی تکمل خواهد شد و ما برای فرزندانمان چه میراثی گذاشته ایم از عشق و شورو .....سال نو مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

عیدمبارک

 

این روزها شادی و امید در دل ما موج می زد . از دهم اسفند به بعد منتظر رسیدن عید بودیم . این روزها روزهای سفال گردان بود . استاد خبر می کردند با دو شاگرد که تمامی سفال بام را جمع می کردند و در گوشه حیاط می چیدند . سپس اگر تخته ای زیر سفال بر اثر رطوبت پوسیده بود عوض  می کردند و از اول سفالهارا که جارو و تمیز شده بود سر جایش می چیدند. ته سفالها را نیز آهک اندود می کردند بنا بر این نرسیده به عید سقف خانه ها برق می زد. این روزها ننه هامان دنبال گل رس خوب بودند . گل فروشان گل ها را بار خورجین الاغ می کردند و در کوچه های خاکی داد می زدند آی عروس گل . ته گل از گل رس خوب و پهن گاو ساخته می شد و سر گل از گل رس خوب ورز داده ونرم اگر یک ذزه آهک نیز در آن می ریختند گل روی دیوار متمایل به سفید می شد که سلیقه کدبانو را نشان می داد. اگر چه در طول سال بارها خانه را گل می کردند اما گل عید صفا و تازه گی دیگری داشت.و ما مواظب بودیم که آن را لک نکنیم.

این روزها زیر آفتاب آخر زمستان نمدها جمع و کوبها (حصیر) و جاجیم به جای آن پهن می شد.روکش بالشها،پردها،و.... دوباره شسته می شدند شمعدانیهای دور حوض تکثیر می شدند. این روزها فصل تی تی (شکوفه) بید مشکها، آلو گوجه هاو گل های پامچال بود جنگل و حیاط خانه پر از شکوفه های سفید می شد و وزووز زنبورهای عسل فضا را پر می کرد. یک دنیا عشق و مهربانی در فضا موج می زد . این روزها ما منتظر خرید عید بودیم . پارچه چلواری که مادر برایمان پیرهن می دوخت بیژامای نو شلوار و شاید از سر کرامت پدر کتی ، مادر سبزه می ریخت در ظرف در کوزه و...

این روزها منتظر نوروز خوان بودیم با اشعار زیبای:

باز بمو بهار بمو    بلبل در افغان بمو

محمد یا محمد یا محمد برس فریاد امت یا محمدو....

این ایام پدر بزرگ با شادی سوار الاغ به جنگل میرفت و بار بار هیزم را با دقت و وسواس در گوشه حیاط می چید. الیس توله مان با شادی ورجه وورجه می کرد وگاهی سر به سر الاغه می گذاشت که الاغ به او لگد میزد و الیس زوزه کشان نزد بابا بزرگ شکایت میکرد و پدر بزگ با چوب دو سه ضربه به الاغ میزد و الیس از شادی به سوی آسمان می پرید .این روزها پشت بام طویله درمیان دسته های کاه می شد دهها تخم مرغ پیدا کرد که مرغها یواشکی می گذاشتند و هی جای تخم را عوض می کردند که کرچ شوند و جوجه کشی کنند.

روی سفال خانه ها، شلمی های زرد سبز می شدند نه فقط در بالای بام بلکه تمامی مزرعه پر از شلمی می شد . گویا این گلها را با دست کاشته اند.

 

 

صبحها را با نشاط از خواب بیدار شده و در راه مدرسه خود را به باد گرم به  بوی خوش گلهای اطلسی می سپردیم حتی ناظم مدرسه هم این روزها مهربان بود. قبل از مدرسه به انار رکم و بوته زار پشت مدرسه میرفتیم و جیبهایمان را پر از گلهای شیر پنیر تازه و پامچال میکردیم و با لذت آن را می خوردیم.غمهای شبهای سرد زمستان و روزهای کوتاه و کم فروغ و بارانی زمستان تمام شده بود . و ما از نداری و غصه پدر خبر نداشتیم و فقط شادی را می دیدیم.

سر سفره عید هم با یک جعبه نون قندی و یک کاسه شکلات و سمنوی پخت مادر و پرتغال درخت حیاطمان عرش را سیر می کردیم. یک کاسه بزرگ پر از تخم مرغهای رنگ شده سر سفره بود و به همه دیدو باز دید کنندگان می رسید. عیدیهامان یک قرانی بودو دو هزاری و...

این ایام مغازه هاهم در کردکوی ما نو نوار شده بودند.همه با جارو مغازه را روفته بودند.حالا در تاقچه ها وسایل بیشتری پیدا می شد. تنگهای ماهی جلوی همه مغازه ها بود و ..

 

اینروزها ما با شادی منتظر رسیدن عید بودیم و بازی و بازی و بازی و آرزوی اینکه این عید تمام نشود .

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

 

غروب وقتی آخرین هیزم خرد می شد و الاغه به طویله می رفت و کاه و آبش داده می شد .پدر بزرگ کنار بخاری می نشست تا چای بیاشامد و قلیانی چاق کند دلش از تنهایی می گرفت سر را از پنجره بیرون می آورد و مش قربان و مش رفیع و کبلایی را صدا می زد و سه نفری گده می کردند تا وقت اذان که دسته جمعی به مسجد می رفتند به جماعت . شبهای بلند پاییز و اول زمستان وقت غوزه کشی بود هر خانواده 10 الی 15 کیسه غوزه نکشیده و چند کیسه تلکی داشتند تلکی غوزه های باز نشده پنبه بود که کنار بخاری می گذاشتند تا در گرمای بخاری هیزمی بشکفد هر چند شب خانه یکی جمع می شدندتا غوزه ها تمام شوند . در شبهای بلند زمستانی نشستن کنار بخاری هیزمی و آشامیدن پیاله هایی چای و گپ زدن ودر همان حال کار کردن و متله گفتن می چسبید آخر شب که معمولا ساعت 10 الی 11 شب بود قرار فردا گذاشته می شد که به هیزم بروند یا مزرعه . به شب نشینی شو نیشت می گفتند و مواظب بودند که از ساعت 11 بیشتر ننشینند که بد شو نیشت تلقی نشوند .چون صبحها را با اذان بیدار می شدندشب را باید زود می خوابیدند.کار در مزرعه قرضی بود به نوبت تا محصول جمع شود .  هیزم را هم چند نفری می رفتند بعضی با الاغ برخی با اسب . در جنگل پس از جمع کردن هیزم بساط چایی را علم می کردند و دسته جمعی باز می گشتند با آواز و سران (بانگ بلند ) و هیاهو و خنده و شوخی .در عروسی ها هم همه دعوت داشتند اصلا نیازی به دعوت نبود در هفت شبانه روز یا حداقل سه شبانه روز عروسی نوبت به همه می رسید . و در روز پایانی وقت کشتی گیری از روستاهای اطراف هم می آمدند . خرج عروسی هم دسته جمعی تامین می شد  .پس از شام سینیی به وسط آورده می شد و بسته به وسع در آن پول می ریختند که از طرف خانواده داماد جمع می شد و پس از شمارش مبلغ آن اعلام می گردید . آدما حتی وقت مردن هم تنها نبودند سوم و پنجم و هفتم و پانزدهم و چهلم با نهار برگزار می گردید و همه کسانی که هنگام زندگی متوفی را می شناختند در مراسم پرسه هم حاضر می شدند. حتی بعضی غروبها هم که هوا خوب بود دسته جمعی روی سکوی مسجد می نشستند . تنهایی وجود نداشت و احساس هم نمی شد....

واینک...

از آپارتمانم بیرون آمدم . همسایه روبرویم هم بیرون آمد به هم سلام کردیم . مردی میانسال بود با موهایی که جوگندمی شده بود اهل کجا بود را نمی دانم چه شغلی داشت نام بچه هایش چه بود را هم نمی دانستم و او هم . به هم سلام کردیم ودر پارکینگ از هم جدا شدیم . وارد اداره که شدم اقای حسینی سلام کرد فامیلی همدیگر را می دانستیم در همین حد و تمام .کارت را کشیدم و وارد اتاقم شدم  دو میز در اتاق بود که سمت چپیش مال من بود و سمت راستی میز کار آقای جمالی دوسال بود که کنار هم کار می کردیم و فامیل همدیگر را می دانستیم فکر کنم بچه استان مرکزی بود هر کدام سرمان بکار خود گرم بود و البته صبحها با سلام و عصرها با خداحافظ تمام می کردیم بچه خوبی بود کاری به کارم نداشت و من هم کاری به کار او نداشتم . همه شبیه هم بودیم هر کدام تنهایی خود را د اشتیم و چارچوبی که کسی در آن جا نداشت . در خانه هم تلویزیون تمام تنهایی را پر می کرد . بچه ها در اتاق خود مشغول درس و تلویزیون هم برنامه داشت برای تنها کردن بیشترمان . تو راه مختاباد از تنهایی می نالید که : شکایت برم از تو پیش خدا ... و خواننده ای مازندرانی می نالید که قلندر غریبم .... تنهایی و غربت قصه زندگی مان بود . یلدا فرصتی است برای دور هم نشستن د ر شبهایی بلند اخر پاییز و اوایل زمستان و شکستن تنهایی  آدمایی که فکر می کنند تنهایی بخشی از زندگی است . این روزها بقول مختاباد و آن خواننده مازندرانی چه غریبیم و تنها...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

اهوی تنها

 

 

پدر بزرگ سخت شیفته بود شیفته آقا علی بن موسی الرضا ، دیوانه شده بود ، دیوانه ، دیوانه دیدن و بوسیدن ضریح آقا .این بود که با ده ریال پول ته جیبش راهی زیارت آقا شد ، پای پیاده و بدون توشه سفر ، چند روز در راه بود نمی دانم اما رسید در زمستانی سرد و سیاه ، طلبه های کردکویی و مازندرانی انگشت به دهان ماندند و دعوتش کردند به شام و نهار و جای خواب و پدر بزرگ عاشق حرم بود زیارت کرد ونزر و نیاز و پیاده برگشت ، ننه چگونه از بچه ها نگهداری کرد خدا می داند . اما  از آن سال بعد از برگشت از سفر مکه گشایش در کار پدر بزرگ حاصل شد . ساختمان دو طبقه ساخت ، کربلا رفت ، حاجی شد ودر ناز و نعمت با عزت مرد و ارثیه ای قابل توجه برای فرزندان و .... تمام عمرش عاشق بود و ساده و بی ریا و ما او را نفهمیدیم و به حرفهایش می خندیدیم ، سبک مردو راحت.

شیخ بر دکان  نشسته بود پر از جنس ، مردی رسید خرد ، با دستاری بر سر و عبایی پاره و تقاضای خیری ، و پاسخ شیخ ، ببخش که ندارم و مرد پرسید که شیخ با آن همه مال چون خواهد مرد و شیخ از سر استهزا که تو چون ؟ و مرد دراز کشید عبا بر سینه و دستار بر چهره و رفت . شیخ فکر کرد که شوخیست و مرد را صدا زد که حضورت مانع کسب است و مرد جان به یزدان تسلیم کرده بود و بدینگونه شیخ دست کشید از مغازه و زندگی و رفت و رفت وهفت شهر عشق را گشت ، عطار را می گویم  و ما ماندیم ، ماندیم اندر خم یک کوچه .

من و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون            او به منزلها رسید و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

گاهی فکر می کنیم که رسم عاشقی را بلدیم و یاد گرفتیم اما در منزل اول دور خود می چرخیم عاشقی را حاج شیخ حسن مهدوی کرد در بالاجاده ما ، با چهار اجازه اجتهاد از چهار مرجع بر جسته ، و عمر را در بالاجاده گذراند بدون توقع نانی و نامی ، عاشقی کرد تا بالاجاده شد فرهنگی ترین روستای غرب گرگان ، با دهها حدیث گو و روایت خوان ، و حاجی ما وصیت کرد که پس از مرگش کسی حق ندارد قبرش را سنگ بگیرد یا بارگاهی بسازد. گویی می دانست که مردم پس از مرگ بر اسرار او آگاه می شوند و عظمتش .غریب آمد و عشق را پراکند و غریب رفت . در روز عاشورا روضه اش یک اباعبداله حسین بود با بردن نام آقا خود از شدت تاثر می مرد و ما هم ....

عاشقی را آقاجان تمام کرد ، عاشق بود به خواندن و پدرش فقیر و مانده در شام شب دشتبان بود و عیالوار ، آقاجان شش ماه را کار می کرد و پول جمع می کرد و شش ماه را درس می خواند در مشهد.

شش ماه را سخت کار می کرد از درو و وجین تا بردن نون و گوجه به بندر ترکمن و سالی در برگشت از بندر در غروبی وهم انگیز از لابلای نیهای بلند لب جاده خرسی به او حمله کرد و او را بی هوش پیدا کردند و بیما و هر آنچه در ششماه اندوخته بود خرج بیماری شد و ننه مرد و زنده شد تا جوانش خوب شد و آن سال درحسرت درس ماند و سال دیگر از صفر شروع کرد . نقل می کرد که در شش ماهی که برای درس به مشهد میرسیدم آنقدر می خواندم که به بچه های که از اول سال میخواندند می رسیدم و ....

   قومی  متفکر  اندر  ره  دین          

   قومی بگمان فتاده در راه یقین

  می ترسم ازآنکه بانگ آید رو زی  

  کای بی خبران راه نه آنست نه این      

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

کردکوییها به درخت گردو جز دار می گفتند و میوه آن یعنی گردو را جز می خواندند.عمل آوردن درخت گردو کار سختی بود . در خاک مناسب کردکوی و هوای لطیف آن که درختان دیگر سه ساله به ثمر می رسیدند درخت گردو به زمانی بین هشت تا ده سال نیاز داشت . اما زمانی که به بار می نشست   نیاز یک خانواده رابرای عمری رفع می کرد.

درختهای گردو در کردکوی دو نوع بودند بادام و چکال . پوست گردوهای بادام لطیف و باضربات آرام می شکست و راحت مغز می شد اما گردو ی چکال به ضربات سخت نیاز داشت و فقط با نوک چاقو می شد مغز آن را استحصال کرد . قوت خاک کردکوی گاهی موجب می شد که درخت بشدت پر شاخ و برگ شود در چنین حالتی با ضربات تبر درخت را تبری می کردند یعنی با زدن تبر قسمتهای از پوست آن را می کنندند یا بقول کردکوییها کرپ می گرفتند تا آب اضافی آن خارج شود درچنین حالتی برای چند سال حداکثر گردو به عمل می آمد. درختهای گردو دونوع بودند رخ یا انبوه درختهای رخ صاف بالا می رفتند و کم شاخه بودن بطوریکه کندن جز از آنها و بالا رفتن از آن دشوار بود . اما درختهای انبوه جا پا و دستگیر زیادی داشت وسیله گردو چینی شاخه صاف و بلندی بین چهار تا شش متر بود که روشا نامیده می شد. فصل برداشت گردو از ده مهر تا اخر مهر ماه بود و تقربیا در تمام مزارع روستایی درخت گردو وجود داشت اگر چه سایه سار سنگین درخت موجب می شد که زمین زیر درخت بایر باشد اما منافع درخت باعث می شد که کشاورزان از خیر تکه زمین زیر درخت بگذرند و آنجا محل استراحت و خوردن غذا در موقع وجین محصول وفصل برداشت باشد ضمن اینکه بالای درخت گردو نپارمی ساختند.اما شبها معمولا زیر درخت گردو نمی خوابیدند . معمولا بعد از فصل برداشت درخت را کل (هرس ) می کردند.معمولا جز چینی توسط اعضای خانواده انجام می شد از صبح روشا به کول همه افراد خانواده عازم مزرعه می شدند . ابتدا گردو چین از درخت بالا می رفت و شاخه به شاخه با زدن روشا تک تک گردو ها کنده می شد در ابتدا که شاخه ها پر بود روشا بی هدف با تمام قون به سر شاخه ها زده می شد و سپس نوبت تک گردو های باقیمانده بود .روشا زنی کاری سخت و همراه با درد سرشانه ها و کتف بود ضمن اینکه احتمال سقوط از درخت بیست الی سی متری وجود داشت . بنابر این هر دانه گردو ارزش داشت . معمولا مزرعه زیر کشت محصولی بود که تا کناردرخت امتداد داشت و زیر درخت نیز پوشیده از علف بود . بنابر این اعضای خانواده از ده متر دورتر از درخت شروع به دور زدن می کردند و با دقت تک تک گردو ها را جمع وداخل کیسه می ریختن با چنان دقتی که بعد از رفتن آنان بندرت گردویی زیر درخت پیدا می شد.درختهایی بودند که تا بیست الی سی کیسه جز می دادند . درختهای معمولی تا ده کیسه گردو می دادند. پوست گردو ها سبز و سفت بود بنابر این کیسه ها را بار اسب و الاغ می کردند و در حیاط زیر افتاب خالی می کردندتا چند روز بماند و سپس پوست سبز را که حالا نیمه پوسیده وسیاه بود از گردو جدا می کردند دست زدن به این پوست دست را بشدت سیاه می کرد و این روزها با دیدن دستهای سیاه زنان و مردان روستایی می شد فهمید چه کسانی  جز دارند .پوست کردن گردو را ذغاله می گفتند و گردوی پوست کنده را ذغاله شده می گفتند .....

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

فصل گردو چینی فصل شادی ما بود فصل بازیهای مختلف با گرذو که به آن جز بازی می گفتیم جز بازی چند نوع بود : 1- کشتی . ما به یک گردو کال و به دو گردو کشت می گفتیم . در این بازی بسته به این که چند کشتی بود هر نفر دو یا چهار یا شش عدد گردو می داد که دو به دو روی هم در یک خط کاشته می شند و سپس بازیکنان در یک فاصله چهار الی هفت متری پشت خط به نوبت به سمت گردو ها شققه پرتاب می کردند . شقه گردوی بزرگ چکالی بود که با هرشدتی زمین می خورد نمی شکست . هر تعداد گردو که بابرخورد شققه سقوط می کرد سهم برنده بود . گاهی یکی از بازیکنان که می باخت و برایش تک گردو می ماند کال می شد یعنی تک گردویش را کنار کشت ها می گذاشت و گاهی شققه محبوب را هم می باخت .2-نوع یگر رخ بازی بود گردو ها بصورت تک یعنی کال داخل دایره ای چیده می شد و کسی حق پرتاب نداشت بلکه مثل بازی بولینگ باید گردو روی زمین غلطانده میشد تا به گردوهای داخل دایره بخورد و هر کدام از دایره خارج می شدسهم برنده بودوسیله بازی گردوی کوچک کاملا گردی بود که به آن ارقم می گفتند ارقم برخلاف شقه کوچک بود . 3- نوع دیگر دست بازی بود نفری دو یا سه گردو را داخل کف دو دست گرفته و با پیچی روی زمین پخش می کردند و با تلنگر گردو های که در یک موازات بود را می زدند . اگر دو گردو به هم وصا می شد می گفتند کور شده و یک نوبت محرومیت از بازی داشت اگر دو گردو به هم نزدیک بودند طرف مقابل می گفت بکش و بازیکن با وصل کردن دو انگشت کوچک باید انها را از میان دو گردوی نزدیک به هم عبور می داد. بطوریکه گردو ها تکان نخورند در حالی که طرف دیگر داد می زد هل هل مشتنبل تا با خراب کردن اعصاب دست طرف بلرزد و گردوها تکان بخورند این بازی بیشتر زنانه بود .4- نوع دیگر سینی دله بود . ظرف صافی که معمولا سینی مسی یا استیا یا روی بود را بدیوار تکیه داده گردو ها را روی آن می غلطاندند اگر دو گردو بهم برخورد می کرد طرف برنده بود 5- نوع دیگر تک بازی بود دو طرف گردوی خود را به فاصله پرت کرده و نفر دیگر با پرتاب شقه گردوی او را می زد این بازی وقتی انجام می شد که مثلا از محله ای به محله دیگر می رفتند و در حین رفتن با پرتاب گردو بازی هم می کردند

گردوها بعد از پوست شدن زیر آفتاب پهن می شدتا خشک شود بخشی از گردو بعضی از سالها تا شصت هزار عددگردو داشتیم که اضافی اش فروخته می شد اما انقدر باقی می ماند که با هر اسرافی در خوردن و بازی کردن تا فصل بعدی بماند. بخشی از گردو ها مغز می شد مغز های سیاه رنگ را در هاون می کوبیدند و به خمیر نان اضافه می کردند که نان مغزی و خوش مزه ای پخت می شد بطوریکه در وقت شکستن تکه های گردو روی سفره می ریخت.بخشی از مغزها تکه تکه یا درسته داخل مربای انجیر یا به ریخته می شد که مربایش محشر بود. از مغز گردو در پخت کو کو نیز استفاده می شد . در تهیه شکم پر مرغ و ماهی و اردک نیز کاربرد داشت . وبیش از همه در فسنجان کاربرد داشت اهتمامی داشتند که فسنجان را با خروس درست کنند ساعتها بجوشد تا گردو روغن پس دهد .گردوی نشکسته بعنوان قاتق نان نیز موقع صرف صبحانه به مزرعه برده می شد برخی گردو ها خراب بودند که به آن پیک می گفتند و بعضی درختان گردو های پیک می دادند که تبری می شدند و اگر رفع نمی شد درخت را می بریدند چوب گردو مشتریهای خاصی داشت از نجار ها تا قنداق تفنگ سازها .قنداق سازها چوب گردو را چند ماه زیر پهن ودر خاک دفن می کردند و سپس مورد استفاده قرار می دادند . آدمهای قد بلند را روشا می گفتند ممد روشا جعفر روشا و حلیمه روشا معروف بودند.

بعد از فصل برداشت روشاهابه تنه درخت یا بالای سکو محکم بسته می شدند تا کج نشوند و برای سال دیگر استفاده شوند انجیلی روشا محکمترین و بهترین بود .

این روزها بسیاری از درختهای گردوی کهنسال بریده شده و چوب آن به تهران حمل شده و بسیاری از مزارع از درختان گردو خالی شده .دیگر از گت روشا (روشای بزرگ) و خورد روشا (روشای کوچک ) خبری نیست و صدای ضرباهنگ برخورد روشا با سرشاخه ها از مزارع به گوش نمی رسد و من چه دلتنگ دیدن روشا بدستان در وقت طلوع صبح هستم که بوی زندگی رابا خوددارند و .... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

 Go to fullsize image

 

عمل آوردن برنج کار سختی بود و همه کس شالیکاری نداشت . بذر برنج را از سال قبل نگهداری می کردندو قبل از کاشت کیسه های شلتوک را داخل اتاق آورده و بوجاری می کردند ناخالصی ها و دانه هایی که با بقیه جور نبودند دلک نامیده می شدند و از بقیه جدا می شدند و دانه های شلتوک یکدست و زرد باقی می ماند . بعد نوبت پلم چینی بود پلم بوته های گیاهی بود که در کنار مزارع داخل پرچینها یا اول جنگل سبز می شد با میو ه هایی شبيه تمشك كه پرندگان وحشي آن را خيلي دوست داشتند. پلم را به حياط مي آوردند . زمين را جارو زده تميز كرده روي آن گوني مي انداختند بعد شلتوكها را روي آن پهن كرده روي آن آب ولرم مي ريختند پلمها را روي آن قرار مي دادند بصورت انبوه كه منفذي نداشته باشد  زير پلمها فضاي گلخانه اي پديد مي آمد و مانع خروج گرما و رطوبت مي شد اين كار باعث مي شد كه دانه هاي شلتوك سريعا جوانه بزند هر روز صبح پلمها را برداشته روي شلتوكها آب ولرم مي ريختند . سپس شلتوكهاي جوانه زده را به كنار مزرعه شالي برده و در خزانه هايي كه براي اينكار در نظر گرفته بودند پخش مي كردند به ابن خزانه ها تيم جار مي گفتند .آب هميشه در تيم جار جاري بود و شلتوكها سريع رشد مي كردندو به حد نشا مي رسيدند . براي نشا زمين را از قبل آماده مي كردند . كارگراني كه در تسطيح زمين وارد بودند زمين را با شيبي ملايم به سمت انتهاي مزرعه كرت بندي مي كردند و هر كرت با كرت بعدي متصل بود كه آب بعد از پر شدن در يك كرت به كرت ديگر برود كرت بندي كاري سخت بود كارگران در مزارعي كه پر از آب بود تا زانو در زمين گل آلود فرو مي رفتند. ديواره كرتها را هم محكم مي كردند كه از روي آن بشود رفت و آمد كرد چون ابتدا كه نشا جوان بود داخل كرتها نمي شد گام گذاشت چون نشا هاي تازه خراب مي شد . يكروز قبل از نشا تيم كنان به تيم جار مي آمدند و نشا هارا بصورت دسته هاي منظم مي كندند و در سرتا سر مزرعه پخش مي كردندو صبح زود نشا گران به مزرعه مي رسيدند . اگر كارگران ورزيده بودند هر هكتار 15 نفر نشا گر مي خواست و اگر خيلي ورزيده نبودند 20 نفر و كا ر نشا تا ظهر تمام مي شد امر نشا كار مقدسي بود و سخت نشا گر ازصبح كه دولا مي شد جز براي ضروريات مثل آب خوردن بلند نمي شد و يكسره مشغول نشا بود نشا را سه انگشتي داخل گل مي كاشتند و بسته به نوع محصول تعداد ساقه هايي كه در زمين فرو مي كردند فرق مي كرد مثلا برنج اميري با شش بوته يكجا نشا مي شد و گرده وچمپا با چهار بوته.ظهر كار كه تمام مي شد صاحب مزرعه ناهار مي دادبراي ناها پلو درست مي كردند با گوشت و ماست.پلو ها چرب و فراوان پخته مي شدند. زماني در كردكوي رسم شده بود كه گودارها مي آمدند و موقع نشا تنبك مي زدند كه بعد ها جمع شد.

چند روز بعد از نشا كارهاي داشت محصول شروع مي شد از مواظبت در آبياري تا كندن علفهاي هرزو سم پاشي. معمولا اگر آب فراوان بود هميشه در شاليزار روان بود اما در سالهاي كم آبي تخت به تخت مي كردند يعني آب كه جاري مي شد و كرتها پر مي شد آب را قطع مي كردند تا به مرزارع ديگر برسد و دوباره قبل از خشك شدن مزرعه به آن آب مي بستند . در بالا جاده ما چون اب از داخل روستا جريان داشت و مقدار زيادي پهن اسب و گاو به آن اضافه مي شد آب مانند كود طبيعي بود و موجب مي شد شالي خيلي رشد كند بنابراين در اواخر آب مزرعه را كم مي كردند كه شالي ها نخوابند.امر آب را اويار انجام مي داد و مزدش نيز زمان برداشت با شلتوك پرداخت مي شد. كار وجين شالي هم كار تخصصي بود وجين شالي كه به آن كال دمبه مي گفتند كاملا شبيه بوته شالي بود و شناختن آن تخصص مي خواست. شبها هم بخاطر محيط نمناك مزرعه هم خوش خوراك بودن بوته ها گرازها به مزرعه هجوم مي آوردندو تلار و شوپا گري از واجبات مزرعه شالي بود .  مزد شوپا گران نيز زمان برداشت شالي و پس از خرمن كوبي پرداخت مي شد . شالي قد كه مي كشيد دانه هم مي گرفت با دانه گرفتن شالي هجوم گنجشكها كه به آن جيكا گفته مي شد شروع مي شد انبوه گنجشكها روي درختان و پرچينها آماده هجوم به مزرعه و خوردن دانه هاي برنج بودند. جيكا روي بوته برنج نشسته و دانه هاي برنج را از غلاف بيرون آورده و مي خوردند و روي بوته خوشه بي دانه باقي مي گذاشتند .بنا براين لازم مي شد كه به هر نحوي جيكاها را رم داد.جيكا رم دهي كار كساني بود كه تفنگ داشتند يا حوصله براي جيكا رم دهي داشتند. براي پراندن گنجشكها چند كار مي كردند . اول: چوبهاي بلندي در مزرعه فروكرده و با نخي به هم متصل مي كردند و روي نخها قوطي هاي پنج كيلويي روغن نباتي آويزان مي كردند و در كنار آن آونگي قرار مي دادند كه با بادي كه معمولا در مزرعه مي وزيد به هم خورده و صدا مي دادند و چند روزي موجب ترس و فرار گنجشكها مي شدند اما چاره كار نبود . دوم: در مزرعه چلك(قوطي هاي هفده كيلويي يا همان چيليك ) مي كوبيدند اما به بالاي مزرعه كه مي رسيدند گنجشكها از پايين حمله مي كردند و برعكس . سوم : اجير كردن تفنگچي بود بيشتر اين تفنگچيان كه به حداقل مزدي جيكا زني مي كردند گودار بودند گودار ها مهاجريني از نسل هنديها بودند كه بصورت كاستهايي فرو دست در اطراف روستا ها زندگي مي كردند با ايين ها و آدابي خاص . مسلمان نبودند گوشت خوك مي خوردند زبان خاص خود داشتند و.... براي جيكا زني تفنگ سر پر لازم بود كه هم صداي زيادي داشته باشد و هم با دود و دم همراه باشد اين بود كه قرارداد به ميزان معيني از محصول بسته مي شد و جيكا زن در مزرعه حضور مي يافت . فصل شالي مي شد هر چند وقت يكبار صداي عظيم تفنگ سرپري را شنيد كه در دل دشت در شالي زارها شليك مي شدند و دسته هاي گنجشك وحشت زده را ديد كه هراسان در حال فرار پرواز كنان از بالاي مزارع مي گذرند . يادش بخير .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط ا.ش |