![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
این روزها با صدای جیر جیر چلچله ها بیدار می شدیم . از طلوع خورشید چلچله ها یک بند و بی امان می خواندند. و ما باور داشتیم که قران می خوانند . چلچله ها بالای ستونها لا نه می ساختند . و از صبح گل می آوردند و دو سه روزه لا نه را می ساختند . سپس نشستن روی تخم آغازمی شد و ما بی صبرانه منتظر بودیم که بچه ها کی متولد می شوند . و ناگهان یک روز صدای جیر جیر بچه ها را می شنیدیم و شاهد تلاش مضاعف چلچله های مادر بودیم برای تغذیه بچه ها . ما عاشق چلچله ها و پروازشان بودیم .زیر لانه می نشستیم و ساعتها ذگاه می کردیم . پرواز و اوج و فراز و فرود چلچله ها دلهایمان را پر از شوق می کرد این بود که کوچ پرستوها ما را غمگین می کرد . وقت کوچ وقت وداع بود حالا بچه پرستوها بزرگ شده بودند و ساعتها روی سیم برق می نشستند و می خواندند گویی با ما خدا حافظی می کردند. و ما غمگین می خواندیم : چلچلا بو کربلا قران بخوان تسبیح بیار ما میخواستیم پرستوها سال دیگر حتما برگردند به این خاطر لانه را خراب نمی کردیم پدر با سلیقه تکه حلبی را زیر لانه نصب کرده بود که ایوان کثیف نشود. این روزها تمامی فضای خانه و حیاط و روستا را عطر بهار نارنج و پرتقال پر کرده بود . با بوی خوش بهار نارنج بیدار می شدیم . تمام حیاط خانه شکوفه بود و ما مست و مسحور روی بهار نارنج ها قدم می زدیم . شکوفه های نارنج رقص کنان روی سرمان می ریختند و ما لابلای درختان قهقهه می زدیم فصل شادی بود و از بهار لذت می بردیم . صبح یکی از همین روزها با چهچهه بلبلی مست که روی درخت سیب گوشه حیاط نشسته بود بیدار می شدیم . زمین و زمان ساکت می شد و گوش به نغمه سرایی بلبل مست می سپردیم . صدا آنقدر گوش نواز و آن قدر زیبا بود که جرئت خروج از اتاق را نداشتیم و می نشستیم و ساعتها به نغمه سرایی و شیدایی بلبل سرگشته گوش فرا می دادیم ... و پرنده هر روزمی خواند تا وقتی که شلمی های زرد روی سفالها گل داشتند. این شبها کنار پنجره زیر نور مهتاب ، در فضای عطرآگین اردیبهشت در سکوت و تاریکی به ماه خیره می شدیم که ارام در پس لکه های ابر حرکت می کرد و ما حرکت ماه را در پهنه آسمان تعقیب می کردیم به چهره نورانی ماه نگاه می کردیم و از شیداییش می پرسیدیم . ماه این شبها چقدر زیبا ، چقدر نورانی و چقدر نجیب بود برایش یواشکی غصه می خوردیم که به وصال معشوقش خورشید خانوم نرسیده بود یواشکی که آقای ماه نفهمد و بیشتر غصه دار شود . در نورافشانی ماه و خیره به ماه خوابمان می برد خوابی به لطافت گلهای بهار نارنج و نور ماه . خواب پریان را می دیدیم و قصه های هزارو یک شب را و .... این روزها مزرعه دیدن داشت با رودخانه پر از اب در کنارش . مزرعه یکسر سبز بود مثل دل ما . با شقایقهای وحشی قرمز که به زیبایی همچون تابلویی نقاشی در میان سرسبزی گندمهای مواج وزردی شلمی های زیبا خود را می نمایاندند. دل هایمان پر از شادی بود . وقت پامچال بود و شیر پنیر و حشی و..... این روزها وقت نشستن زیر درختان آلوچه بود وقت گذر از میان مزارع سر سبز باقلا .... اردیبهشت بود وقت شادی . بهار در گلستان دیر چهره می نمایاند به خاطر بارانهای فروردین که اجازه خروج از خانه را نمی داد. اما چه خوش می آمد . نزدیک تعطیلی مدرسه . زمان فراوانی .تمیزی ، با آفتاب درخشان اما لطیف . مهر در خانه ها و کوچه ها جاری بود . وما با نگاههایی پر امید و دلی شاد چشم به آینده ای زیبا ، می بالیدیم و زمان را در می نوردیدیم . یه وقتی فرخی سیستانی سروده بود که : زباغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید ..... بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
شخم زمین و آماده کردن آن برای بذر پاشی کاری دشوار بود . پس از نماز صبح جفت های ورزو به همراه افراد خانواده راهی زمین می شدند , ازال ( گاو آهن ) به گاو بسته می شد و صدای هی و هی از اول صبح صحرا را تش ( آتش ) می کشید . تا عصر تنها اندکی از زمین شخم می شد و غروبا که اهل کار به خانه بر می گشتند فرقی با مرده متحرک نداشتند . روز ها و روزها سپری می شد تا زمین یکسره شخم می شد و سپس کلو(کلوخ) شکنی و بذر پاشی و .... اون زمونا گاوها را از صبح از خانه بیرون می کردند که به سمت جنگل بروند و غروب سیر و سرحال بر گردند . بسیاری از گاوها با دیدن کلند باز مسیر مزارع که توسط کشاورزی بی مبالات باز مانده بود بجای جنگل راهی زمینهای مردم می شدند و چقدر دردناک بود زمانی که خوشه های سرسبز توسط گاوو اسب و الاغی خورده می شد . پنبه که می رسید کار دله دزدان شروع می شد از بردن ماش و لوبیا و انار گرفته تا پنبه که سخت ما یه نگرانی بود . دشتبانان مردان صادق دشتهای سر سبز کردکوی بودند که از طلوع صبح در مسیر مزرعه کنار کلندهای چوبی نشسته بودند و مواظب مزارع مردم بودند . دره های بلند آنان و داسهای که بر دستار زده بودند ترس را در دل ناطورترین دزدان دشت رسوخ می داد . مردانی که پس از عبور صبحگاهی وجین گران و کارگران مزرعه کلندها را انداخته داخل کومه , دشت را می پاییدند. کپه های خاکستر کنار کومه ها نشان شب زنده داری و روز گذرانی دشتبانان در کنار مزرعه بود . سران (هیاهو ) دشتبانان شنیدنی بود و فریادهایی که در هوهوی سران آنان برایشان مفهوم بود . دشتبانان حافظ دسترنج مردم بودند و سنتهای خاص خود را داشتند . ناترسی , شجاعت , صداقت و مهربانی از خصوصیات آنان بود . دیریست که دشتهای کردکوی از هو هوی دشتبانان خالی است آما گویی سران و هوهوی آنان هنوز در گوش پیرمردان و پیره زنان این دیار طنین انداز است . نشسته بر کنار دشت چشم به افق خونین در سکوت طبیعت آخرین فریادهای دشتبانان را دراین وقت غروب به انتظار نشسته ام که یکبار دیگر جان به این صحرای مرده بخشند و..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
نسل انقلاب نسلی پر توان بود. کمبودهای روزهای انقلاب , صف نفت , تخم مرغ , کمبود ارزاق , صابون و ... این نسل ایستاد و مقاومت کرد . در روزهای جنگ و حماسه و ایثار و بارش توپ و بمب های شیمیایی , بخشی از این نسل فدا شد و بخشی نیز رنجور بر گشتند , با ترکش و آثار بمب های شیمیایی , تنها و غریب در برابر کسانی که در پشت جبهه بار خود را بسته بودند. در دوره باز سازی باز این نسل اولی ها بودند که از خود مایه گذاشتند و اینک در بهمنی دیگر ماییم و یادگارهای انقلاب , یاد امام راحل و حماسه ای که خلق کرد یاد ایام ا… دهه فجر از دوازده تا بیست و دوم بهمن از طالقانی گرفته تا شهید بهشتی و هاشمی و مقام معظم رهبری .... این نسل چه بخواهد چه نخواهد جزیی از این انقلاب است . بنابر این در گرامیداشت و بزرگ داشت آن بیشتر مسئولیتها با نسل ماست نسلی که وقایع را از نزدیک مشاهده کرد . سختیها را با گوشت و پوست خود لمس کرد و برای حفظ آرمانها خون داد و از جان گذشت . امروز اگر ما در بزرگداشت این ایام کوتاهی کنیم یعنی یک قدم از آرمانهایی که برآن باور داشتیم و بخاطر آن تا پای جان ایستادیم عقب نشینی کردیم . و ما که مردان عقب نشینی و ترک میدان نبودیم . شاید بسیاری از مدیران امروزی ارزش و عظمت دهه فجر را ندانند اما ما که می دانیم چگونه باید ..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 بهمن1387ساعت 8:33 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
صبح روز سوم رفقا بهمراه يك نفر به منزل كدخدا آمدند و من ماجراي آشنائي كدخدا با پدرم را توضيح دادم آنان گفتند: ما يك تومان به اين آقا داديم تا ما را به عنوان راهنما به عليآباد برساند اينجا ممكن است ماموران دولتي حضور يابندو از اين جهت امن نباشد! بيا برويم..متاسفانه پذيرفتم و لباس تنم را با يكدست لباس مندرس (پاره) چوپاني عوض نمودم و ادامه مسير داديم عصرآنروز به روستاي برنجلك رسيدم و من بدليل خستگي و گرسنگي مبتلا به تب نوبه شدم ( تبي كه هرچند ساعت يا چند روز يكبار تكرار ميشود) شب سوم را همگي بخاطر بيحالي من در آن روستا منزل پيرزني كه چند پسرهم داشت مانديم آن شب صاحبخانه مرا بيدار كرد وگفت: پاشو پاشو شامبخور بيدار شدم و ديدم مشغول خوردن آش گورس (جاورس) هستند ميلي به آن غذا نداشتم و خوابيدم صبح روز چهارم در دامنه شمالي البرز و درجنگل ادامه مسيرداديم تا به يك گالش بنه (محل اسكان گاوداران) رسيديم پس ازخوردن نان و لبنيات همگي مشغول كمك به گالش شديم شب چهارم در همان بنه خوابيديم روز پنجم به پياده روي ادامه داديم تا به روستاي سياروبار(رودخانهسيا) رسيديم پس ازخوردن غذا، تب سري دوم من شروع شد كه نتوانستم ادامه راه دهم و در نتيجه همراهانم از من جدا شدند و در لحظه جدائي با كسالتي كه داشتم يادداشتي براي پدرم نوشته و به دوستان دادم تا وقتيكه به بخش كردكوي رسيدند نامه را به آقاي حاج موسي م، تاجري كه دوست پدرم بود و در نبش مسجد جامع كردكوي مغازه داشت برسانند و آن تاجر پدرم را مطلع گرداند تا وي يا كس ديگر به سراغم بيايند. شب پنجم را در آن منزل ماندم روز ششم حالم كمي بهتر شد و به صاحبخانه كه پيرزني بود گفتم: من ميخواهم بروم گفت: منهم با شما تا عليآباد ميآيم.دربين راه گفتم: گرسنهام پيززن نان گورس خشكي كه شب گذشته سرسفره شام بود و نخورده بودم! را از داخل چمتا ( كوله پشتي ) درآورد و من نان را به آب سرد سيا روبار ميزدم و با اشتها ميخوردم! كه هنوز هم مزة آن را زير دندانهايم حس ميكنم.در بين راه دست به جيب خود زدم متوجه شدم كه 4 يا 5 تومان پولي كه در ايام خدمت پس انداز كرده بودم نيست. نميدانم كه راهنما يا صاحبخانه هاي گذشته بدليل بيحالي ناشي از تب، از جيبم ربودند؟ و يا گم شد. بناچار وقتي در مسير راه از روستائي عبور ميكرديم با حفظ فاصله از پيرزن و بدون اينكه او متوجه شود، به داخل منازل مردم ميرفتم و از آنان تقاضاي خوراكي ميكردم! آنروز وقتي به عليآباد رسيديم از پيرزن تشكر و خداحافظي نمودم. عليآباد بسيار شلوغ و سربازان فراري و ماشينهاي نظامي روسي در رفت و آمد بودند من به داخل يك مغازه پارچه فروشي رفتم سه يا چهارنفر درآنجا بودند.داستانم را توضيح دادم و از جمع آنان تقاضاي كمك كردم مردي كه مشتري بود گفت: من تا گرگان تو را ميبرم.سوار بر ترك اسب وي شدم تا پس از يك هفته پياده روي، سواره ادامه مسيردهم آن شب (شب ششم) را در قهوخانه فاضلآباد كه ظاهرا متعلق به دوستان پسرراكب بود توقف كرديم. پس از خوردن شام ( آبگوشت ) خوابيديم. واما ماجراي ادامه پيغام به پدر: پدرم روز بعد شروع جنگ 5 تومان پول به برادربزرگم مشهدي نبيا...داد و از او خواست تا به سراغم آيد و مرا پيدا كند.وي به گرگان رفت و پس از دو روزگشتن ، ناموفق با خريد خوارو باري كه كرده بود به ده برگشت همزمان رجبعلي ن كه درآشپزخانه هنگ مشغول خدمت بود به بالاجاده بازگشت و شايعه نمودكه ابوالقاسم را كشتند! روزي كه دائيام مرحوم ميرزاعليجان عابدي به همراه ننهآشپز بطرف گرگان ميرفت، از سربازان بينراه سؤال ميكرد كه : سربازي به نام ابوالقاسم كاتبي نميشناسيد؟ كهخوشبختانه تصادفا به دوستانم برخورد كردند و ننهآشپز با خوشحالي پيغامي را كه نوشته بودمگرفت و از همانجا تنهائي به سوي بالاجاده بازگشت ابتدا نزد زن دائيام مرحوم كربلائي محمدحسين عابدي كه بعد از مدتي مادرخانمم شد رفت و مژدگاني دريافت كرد و سپس پيغام را تحويل پدرم رساند. ابوي محترم سياروبار را از متن يادداشت سيا مرگو خواند وگفت: ابوالقاسم در سيامرگو به هركس مراجعه نمايد و بگويد من پسر فلاني هستم از او حمايت خواهد كرد.وبه همين دليل تصميم گرفت فردا صبح (روزهفتم) باتفاق پسر عمويم علياوسط به دنبالم بيايند. صبح روزهفتم از فاضلآباد بطرف گرگان حركت نموديم نزديكي روستاي جلين،شرق شهرستان گرگان سوارهاي را ديديم كه از ما پرسيد: سربازي با قدي كوتاه ولاعراندام نديديد؟ صدايش خيلي آشنا بود نگاه كردم ديدم پدر وپسرعمويم علياوسط سوار بر اسب وبسوي ما ميآيند و من بحالتي گريان كه ناشي از اشك شوق بود، فرياد زدم: دادشجان (باباجان) سلام ! ولي آنها با تعجب به من نگاه ميكردند و مردهمراه ونيكوكار بانك برآورد و گفت: حاجي پسرت را نميشناسي؟ از اسب به زمين پريدم و بسويش دويدم و او را هم كه از اسب پايين آمده بود، درآغوش گرفتم. وي كه مردي شكارچي وقوي بود آنچنان مرا در بغلش ميفشرد و ميبوسيدكه گرماي ديدار انروز را پس از 60سال حس ميكنم. او ميگريست و من ميگريستم، چه لحظه فراموش نشدني بود! سپس علياوسط را در بغل گرفتم و او لباس مندرسم را با غضب از تنم درآورد و لباس تميزي كه بهمراه داشت بر من پوشاند و برترك پدر با آن مردخوب تا گرگان آمديم و درآنجا ضمن تشكروقدرداني پدر و من ازآن مردمحترم جدا شديم وتقريبآ ساعت 10 شب به منزل خود باز گشتيم.عدهاي اقوام و خويشان در منزل منتظر ما بودند كه از ملاقات آنان، خيليخوشحال شديم و تا آن زمان اصلآ باورم نميشد كه روزي موفق شوم به منزل خود بازگردم! خدا را خيلي سپاسگذارم
تهران: 22/4/81 نگارنده: احمد كاتبي ( منبع :http://komijany.persianblog.ir/post/11 ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 آذر1387ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
من ابوالقاسم كاتبي متولد1299هجري شمسي ساكن روستاي بالاجاده ازتوابع شهرستان گرگان كه دربيستم شهريور 1320در هنگ 23سوار شهرستانگنبدبمدت هشت ماه مشغول خدمت سربازي بودم دو ماه قبل از اين تاريخ، حكومت دوسري سرباز احتياط ( كسي كه خدمت سربازي را انجام داده و در مواقع اضطراري به خدمت اعزام ميشوند) بمدت يك ماه احضار نمود كه سري دوم را مجوز ترخيص ندادند اتفاقآ يكي از اين سربازان احتياط،آقاي رجبعلي(ن) از اهاليروستاي بالاجاده بود كه در آشپزخانه خدمت ميكرد. سه روزقبل ازجنگ، پيامي از مقامات بالادريافت شد و متعاقب آن فرماندهي هنگ، فرمان آماده باش را صادركرد و به همه ما دودست لباس و پوتين جديد دادند و سپس نيروها را به اطراف شهرگنبد و نوار مرزي اعزام كردند.من بدليل ضعف جسماني معاف از رزم بودم به جبهة جنگ اعزام نشدم ولي چون باسواد بودم به عنوان منشي دفتردامپزشكي منصوب شدم صبح روز20 شهريور احساس دلتنگي به من دست داد وتصميم گرفتم سري به هم ولايتي ام در آشپزخانه بزنم به هنگام عبور از محوطه هنگ ناگهان صداي غرش هواپيما را شنيدم! به آسمان نگاه كردم وهواپيمائي به اندازه كلاغ را ديدم كه دود يا بسته سفيد رنگي ازآن جدا شد! من سريع خود را كنار ديوارحصار ميدان تيرخفيف (بردكوتاه كه باشليك تپانچه انجام ميشد)، رساندم ناگهان شاهد برخورد بمبي به روبروي ساختمان فرماندهي شدم.بمب داخل زمين رفت و پس از چند ثانيه منفجر شد كه صداي مهيبي بلند شد و زمين همچون هنگام وقوع زلزله بشدت تكان خورد سپس قيفي از خاك به ارتفاع 1.5 متررا تشكيل داد و شاخة درختان را قطع و به زمين انداخت.تركشهاي آن به ديوار كنارم اصابت ميكرد من خيلي ترسيده بودم و دائم سوره حمد و توحيد تلاوت ميكردم كه شاهد اصابت تركش به گردن يك سرباز و بهزمين افتادن ودرخون غلتيدن او شدم بلافاصله وي را با زيلو (نوعي فرش) پيچيدند و به بهداري انتقال دادند ساعتي بعد شنيدم كه يك بمب ديگرهم، كنار جاده گنبد- مينودشت به زمين خورد و گفتند كه: هواپيماهاي روسي (اتحاد جماهير شوروي سابق) بودند كه يكباره شروع به حمله بمباران هوائي نمودند و ظرف مدت دو ساعت تمام شهر و پادگان را پراز دود وخاك كردند.ساعتي ازحمله هوائي نگذشت كه چندين تركمن استقلالطلب كه ساليان قبل از سوي حكومت سركوب شده بودند، سواره به هنگ حملهور شدند و با پاتك سربازان مستقر درهنگ مجبور به فرار شدند.فرماندةپشتيباني، يك درجهدارجسوري بود كه با عقب نشيني دشمن راضي نشد و فرمان پيشروي داد و سپاه تا محل اسكان و دامداري حمله كنندگان پيش رفته بود در بازگشت با خود چندگوسفند آوردند ناهار آن روز به دستور فرمانده درجه دار، چلوگوشتي از ذبح گوسفندان پخته وتمام افراد مستقردر هنگ خوردند. عصر آنروز كمكم سربازان كه اكثرآنها دوره آموزشي را طي مينمودند، پادگان را بتدريج ترك كرده و فرار را برقرار ترجيه دادند. .من هم تصميم به فرارگرفتم! ولي فاصلة زميني گنبد تا روستاي بالاجاده كه در27 كيلومتري جنوب غربي شهرستان گرگان قرار دارد حدود 120 كيلومتر ميباشد و من ميبايست مسير بيراهه و كوه و دشت را كه حدود150 كيلومتر ميشد در6 شب و7 روز بشرح ذيل طي مينمودم.. عصر روز اول باتفاق چند نفراز سربازان، هنگ را ترك كرديم و زير رگبار باران نتوانستيم ادامه دهيم و درشهرك گروهبان محله از منزلي اجازه اسكان خواستيم كه زن صاحبخانه اجازة ورود نداد و ما بدون اجازه وارد اصطبل احشام آن منزل شديم يكي از دوستان متوجة لانة زنبور شد بلافاصله روي لانه نشست و ما را از زدن نيش حتمي زنبوران نجات داد سقف اصطبل كه كوتاه و از شاخهو برگ درختان ساخته شده بود از جاي جاي آن آب باران ميريخت.آنقدر در آنجا محبوس شديم تا باران بند آمد و ما مجددا به آسايشگاه هنگ بازگشتيم.آنشب به يكي ازمجروحان كه پايش بسته و جزء سربازان احتياط باسن حدود40 تا 45 ساله بود، گفتم: بيا فردا صبح فرار كنيم.با حالت بيحالي و ناله گفت: نه من نميتوانم بيايم شما برويد! بعدها متوجه شديم كه دست خالي فرار نكرد و از اموال واجناس موجود در انبار بي بهره نماند.البته ما فكرمان نميرسيد كه از اسب هاي فربه و قوي درون اصطبل دامپزشكي استفاده كنيم و با پاي پياده دچار زحمت نشويم. فردا صبح به همراه 5 سرباز ديگركه 4 نفر از آنها اهل آمل و بابل بودند، حركت كرديم.شب اول منزل يكي از همراهان كه اهل روستائي واقع در نزديكي شهرستان مينودشت بود، خوابيديم .فردا صبح ما از آن دوست جدا شديم و او در نزد خانوادة خود ماند و من به اتفاق 4 سرباز اهل غرب مازنئران بطرف مينودشت حركت كرديم. همراهانم گفتند: تو بچة اين منطقه هستي و سرپرست و راهنماي ما باش.من هم قبول كردم .ما بدليل عدم دستگيري بدست مآمورين حكومت بهجرم سرباز فراري زمان جنگ ، مسيركوهستاني وجنگلي يعني جهت جنوب غربي مينودشت بطرف غرب را انتخاب كرده و ادامه مسير داديم عصر همان روز به روستاي محمدزمان خان رسيديم و به پيرزني كه از اهالي آنجا بود پناه آورده وكمك خواستيم.او پذيرفت و به منزلش رفتيم سپس ما را به نان و عسل مهمان كرد. پس از خوردن عصرانه و استراحتي كوتاه به راه خود ادامه داديم. در مسيرراه به جنگلي كه داراي درختان انبوه و برگهاي خزان شدهاش تا زانو را ميپوشاند، برخورديم. دو دست لباس اضافه كه همراه داشتيم زيرخاك و خاشاك مدفون كرديم تا پس ازاتمام جنگ بهآنجا مراجعه و لباسها را بيرون آوريم! هوا رو به تاريكي ميرفت و ما راه را گم كرده بوديم و بناچار به همانده بازگشتيم در اول ده به سه نفر برخورديم وتقاضاي اسكان نموديم يكي از آنان كه درشتترو ظاهرا كدخداي ده بود رو به دو نفرديگر نمود وگفت: شما هر كدام دو نفر از اين چهارنفررا به منزل خود ببريد.در همين لحظه با خود گفتم: خدايا تكليفم چه خواهد شد؟ آن مرد ادامه داد وگفت: اين پسر را هم من به منزل ميبرم.و من خيلي خوشحال شدم كدخدا كه دو زن و يك منزل دو طبقه داشت آن شب از من پرسيد اهل كجائي؟ گفتم: گرگان بخش كردكوي گفت: اهل كردكوي نيستي! گفتم: اهل روستاي بالاجاده گفت: پسر محمدزكي كاتب نيستي؟يكباره گريستم و با خودگفتم:خدايا شكر تو را چگونه بجاي آورم! كدخدا گفت: چرا گريه ميكني؟ پدرت چند سال قبل مدتي در منزل ما بود و به حساب مباشردر اين منطقه رسيدگي ميكرد! لذا اينجا منزل توست. فردا من به بخشداري (مينودشت) ميروم تا ببينم چه خبره؟ و اوضاع و احوال مملكت در چه حاليست؟وقتي برگشتم تو را نزد پدرت خواهم برد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 آذر1387ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
و یاداشتی از محمد ابراهیم که:(مرد، نماد انسانی بود که با اعتقاداتش میزیست. حتی در جزئی ترین امور زندگیش، این تسری ایمان و باور را میتوانستی ببینی. مرد روزگار من نبود، که آدمهایی این چنین، خارج از توان تحملمان هستند. چشم دیدن مردان معتقد را نداریم، چون ایمان خویش را چنان سترگ نیافتیم، که بتواند راه مان برد. باد ما را به هر سو میبرد و اینان، درختان ستبر بودند که هیچ طوفانی نشکست شان. حرص مان را در میآورند، وقتی دست نمی شویند از باورهایشان. به هزار منطق و دلیل، بر کارشان خرده میگیریم تا نشان دهیم اینان نیز، چون مایند، که نیستند. هرگز با موسیقی آشتی نکرد، که برایش موسیقی غنا بود و حرمت دار. نظام آموزش جدید دختران، را بر نمی تابید تا حجاب واردش نشد، حتی به قیمت بازداشتن دخترانش از تحصیل رسمی. جور آموزششان را خود به دوش کشید و ماند بر سر حرفش. چه در احکام و چه در اخلاق، دین برایش راهنما بود و فصل الخطاب. دینی سازگار، که گاه چندان هم به سیاق مذهب رسمی و جاری نبود. حتی برای فرزندانش نیز، سنگ قبری تدارک ندید، چون خواست شبیه بت پرستان جدید نباشد، همین است که کسی در قبرستان سرزمینش، نشانی از پسرانش نمی یابد مگر به راهنمایی آشنایی. ابا داشت از عکس گرفتن، مگر به ضرورتی تام. همین است که یکی از زیباترین عکسهای خانه های همه مان، مردی تکیه داده با دیوار با حالتی از آرامش و سکون و وقار است که بی خبر از او عکس میگیرند. در مسجدش، عکسی نبود و تنها زینت محرابش، نوشته ای بود به نستعلیق، و ماده ابجدش سال تاسیس مسجد به تاریخ هجری. مسجد خانه خدا بود. درعهدي كه اشتر به يك غازبود در خانه مان بر همه باز بود ز هر سو براي ملاقات ما مشرف نمودند اوقات ما بر آمد سخنها در اين انجمنن ز تاريخ اين مرز و بوم كهن ز كردكوي پيدايش اولش زماضي و حال مستقبلش زكردان ورزيده اين ديار ز زحمت كشان ولايت مدار كه دارند در كربلا و نجف نشانهاي روشن زعز و شرف بماند از ايشان بجا چلچراغ نجف دارد ازچلچراغش سراغ دراو آل حفا ر وادي السلام زنسل كياشيخ والا مقام بجا حجتي از دو نسل كيا خدايا ببخشش بحق نيا نيا كيايي كه يوز باشي است ز مامش نيا افضل كاشي است تبار نيايم ز كرد لر است كه ازعشق اين دووجودم پراست زشهري كه نامش تميشه بود نهان در دل خاك بيشه بود تميشه چه بود آنجا كه بود بناهاي مستحكمش ازكه بود كه آبا د كرد كه كردش خراب كه بنوشت تاريخ آن را كتاب سه نام محلي در اينجا بجاست كه ثابت بودهر يكي در كجاست خراب شهر و الوته و گوري زكر شناسند اين هر سه را اهل شهر تميشه محلش همينجا بود كه با آجر گبر هر جا بود تميشه هميشه لم است و لوار خرابه بود شهر الوند تبار خراب شهر الوته آبسكون اسامي بجا مانده از قرون آبسكون كه آبش زدر ياچه است هم اكنون به نام جزيره بجاست تميشه بود نام شهر خراب ندارد مشروح حالش كتاب تمش در زبان محلي تلي خرابه بود از تلي و ممتلي در اين خطه هر جا كه گردد خراب رويد تمش روي تل تراب خراب شهر و الوته وصل همند گمان ميرود اصل و فرع همند تصور چنين است اين جايگاه محل قشون بود و جاي سپاه چو آتش زدند كوي آلوته را گسستند زهم تا ر پيوسته را به فرمان سردار مين باشيان بقاضي محله نهادند آلوته يان گرفته آلوته يان از ملوك محلي كه گويند بالا بلوك اميران اين خطه از آل قلي زحاتم قلي و جعفر قلي پس عباسقلي و سپس شاقلي سر انجام اين جمع محمد قلي رعيت كيا برده مالكش كياني است ارباب خان مالكش رعايا و ملاك و حكام ده كيا خان ارباب نوكر بده نه ارباب دارد مروت نه خان خدايا رعيت ندارد توان نباشد ز ارباب و خان درامان نه عمر ونه ناموس ني مال وجان ملوك ولايت بهم تاختند همه چيز هم را بهم باختند سرانجام با قدرت ارتشي پذيرفته پايان آدم كشي خدايا بود از تو امن سلام نگهداراين خطه را از خصام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 تیر1387ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
سفره پهن شده بود.نان محلی و پنیر گوسفندی وشیر و سرشیر داخل دوری های مسی بر سفره قرار گرفتند. بسمه اله زده شد.محمد حسن ده تیر روسی را کنار زانوی خود گذاشته بود.ممدو بیرون روی مدرو(تراس) کشیک می کشید . صدای زنگ گاوهایی که از کوچه به سمت جنگل روان بودند به گوش می رسید . آنسوی پرچین گله های گوسفند با صدای چوپانان به سمت مزارع روان می شدند و بزودی خیل ها خالی می شدند. ... محمد حسن گفت :حاجی تا شب مهیمانیم .و حاجی گفت :پسر گوسفند سر ببرید.گت محمد حسن گفت بی زحمت دلاک خبر کنید باید اصلاح کنیم به آق علی حمامی هم بگویید امشب حمام باز باشد... شوکا لاغر بود. حسین قوش پای شوکا را با کل به درخت بست و آویزان کرد و شر وع به پوست کردن شوکا نمود . شکمبه و پوست را چال کرد و لاشه را داخل چنته انداخت و راهی رزدله شد. خمیر ورز آمده بود و کنده ذغال انداخته بود. کف اجاق را جارو کرد و تکه های خمیر را روی اجاق قرار داد و رویش را با خاکستر داغ پوشاند . سپس به کار تکه تکه کردن دل و جگر شوکا مشغول شد . صدای غاره(غرش) پلنگی از دور دستها از پلنگ کرس به گوش می رسید ... خورشید بالا آمده بود . حالا باد بوی خوش مرغزارهای بالده را با خود داشت بطوریکه ادم را سرمست می کرد . دو طرف نهر را شلمی های زرد و شیر پنیر احاطه کرده بود . سهراب از درون کومه دشت را زیر نظر داشت. از صدای شروشر آب خوشش می آمد. از پایین دست روستایی به طرف بنده بن می رفت دنگاله های آویزان دو طرف الاغ نشان می داد که قصدش جمع آوری هیزم است . حالا صدای پارس سگهای گله از روی سوز دار بگوش می رسید تا غروب خیلی راه بود ..... یک تنور نان محلی ، دو خیک پنیر ، یک خیک روغن ،نصف کیسه آرد،دومن جو،قدری کشک یک تخته چوخای نو یک لمه(نمد)نو و.... هدایای حاج میر محمد بودند. محمد حسن گفت حاجی مشکلی که نداری خورد محمد حسن اذیتت نمی کند که؟ . حاجی تشکر کرد ومحمد حسن گفت به آق ابوالحسن بگو شب سال نو میهمان اوییم . قبل از حرکت پنج تومان در جیب محمد حسن قرار گرفت... شب روی روستا پهن شده بود یاغیها هدایا بر دوش از خیل خارج شدند. کوچه خلوت بود . اینبار از پل یزدی خل که رد شدند به سمت منتظری خیل حرکت کردند و رو به جنوب از کنار مهدیان خیل گذشتند . صدای پارس سگها روستا را پر کرده بود اما کلندها بسته و نوری از داخل خانه به بیرون نفوذ نمی کرد فقط دود دودکشها نشان می داد که زندگی در کلبه ها جریان دارد گاهی فریاد خواب آلودی ها سگ می کرد و دوباره پارس سگ بود و کاروان کوچکی که به سمت بالده روان بود . اول بالده ممدو شپل (سوت) زد و جوابش را گرفت . وسایل روی اسب بار شد و دسته به سمت خرس کشی حرکت کرد ... حسین قوش تبر را برداشت و تنه خشک درختی را تکه تکه کرد .ان شب جلوی کومه آتش بزرگی درست کرد . یاغی ها هر وقت که می رسیدند خسته بودند و گرسنه .تکه های خرد شده گوشت شوکارا داخل دیگ مسی ریخت و دیگ را روی اجاق بار گذاشت . فانوس را به تیرک بیرونی کومه آویزان کرد و به انتظار نشست . صدای زنگ گردن گاوها از بنه سری گالشها زیر قره سو کول تا اینجا می آمد . گالشها هنوز به بالا سرخویی کوچ نکرده بودند باید مواظب می بود تا غافلگیر نشود میانه گت محمد حسن و خورد محمد حسن خراب بود و اینجا محل اسکان اصلی آنها نبود . اگر چه تردد در رزدله سخت بود اما خورد محمد حسن هم همه جای جنگل را بلد بود و حداقل ده نفر با خود داشت و او تنها بود . قدر آب جوش از پارچ بر داشت و داخل لوله تفنگ سرپر ریخت و دنگی را خوب شست و وارونه کنار آتش گذاشت تا خشک شود . تفنگ خوش دستی بود با پستانک روسی که در انفجار چاشنی حرف نداشت ....
ادامه دارد.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 اسفند1386ساعت 9:21 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
دود سپیدی از دودکش سی چهل خانه روستا به آسمان می رفت بخاریهای هیزمی در روزهای آخر زمستان بشدت و با چرق وچروق هیزمهای خشک گرما تولید می کردند. صدای پارس سگها لحظه ای قطع نمی شد آسمان مهتابی بود اما سوزی در هوا جریان داشت که باعث می شد ان دسته هفت نفری خود را در چوخا بپیچند . سردسته شان محمد حسن بود . معروف به محمد حسن یاغی . از بالا قبرستانی (اولین منزل ورودی روستا از سمت جنگل) پایین آمدند و پایین قبرستانی (دومین منزل ورودی) را رد کرده در بالده (زمینها کشاورزی حاشیه جنگل که روزگاری روستایی در آنجا قرار داشت)ایستادند . این وقت سال چوپانها در صحرا نمی ماندند و شب را به روستا برمی گشتند . بالا جاده در حاشیه جنگل بود و مردمش مالدار. از پایین محله سید خیل بود محله بسته ای با بیش از ده خانوار و پرچین دورا دورش و کلندهای قوی که هر شب با کل بسته می شدند، غروبها که مالها وارد حیاط می شدند کلندهای چوبی بسته می شدند و خیل همانند قلعه می شد و سپس یزدی خیل با حیاطی کوچکتر و تک کلندی بر کنار رودخانه که از سمت تکیه در رو هم داشت . بعد اسبو خیل بود با حیاطی بزرگ و بیش از ده خانوار . اما مالدار نبودند و گاو در حیاط نگه می داشتند که هر روز صبح با باز شدند کلندها ،پس از دوشیدن گاوها آنها را هی کرده راهی جنگل می کردند تا غروب سیر برگردند .سپس شهریاری خیل بود که ارباب بودند و آخر همه بهرام خیل بودخانواده ای بزرگ بیش از بیست خانواروبعدش مهدیان خیل.شرقی ترین قسمت روستا هم منتظری خیل بود و بعد پایان روستا . پایین وبالای محل هم محل سکونت غربتیها و گودارها بود... محمدحسن سردسته یاغی ها گفت : علی شمر امروز مهمان حاج میر محمدیم یادت باشد . صبر می کنیم تا اذان صبح را بگویند ... شب اما آبستن حوادث بود . روستاییان قبل از اذان از خواب بیدار می شدند . تو خیلها نیمه شبها و دمدمه صبح کلندهاراچک می شدند و کلهابازدید می شد . اگر چه سگها جلو کلندها می خوابیدند . اما روستاییان از سگ نمی ترسیدند..... حسین قوش در رز دله (جنگل انبوه و پر از دره های عمیق و پر آب قبل از قره سو کول) منتظر بازگشت دسته بود . یاغی ها رفته بودند که آذوقه فراهم کنند و تا شب بر نمی گشتند . حسین یاغی که حالا تقریبا پیرمرد شده بود خوابش نمی آمد بلند شد و اتش را که رو به خاموشی می رفت هم زد و مقداری چوب روی آن ریخت تا گر بگیرد . سپس فتیله فانوس را بالا کشید و بلند شد . خوابش نمی برد و از سمت قره سو هوا روشنایی می زد . مقداری آرد از کیسه درآورد و داخل لاک ریخت و شروع به خمیر کردن نمود . سپس با چوخا لاک را پوشاند باید در این هوای سرد ساعتی صبر می کرد تا خمیر ورز می آمد . پس تفنگ را برداشت از کومه خارج شد.... محمد حسن چاییش را هورت کشید و پیاله را پرت کرد و بلند شد وگفت می رویم ،تا درب خیلها بسته است باید برویم تا سگها اذیتمان نکنند ... دسته قدم به آبادی گذاشت . حمام قدیمی روشن بود و حمامی منتظر اولین مشتریها سر بینه چرت می زد و متوجه گذر یاغی ها نشد که همگی کاله چرم پوشیده و پاتو داشتند . ناگهان پارس دهها سگ همراه با خروسخوان دها خروس در فضای روستا پیچید . بسیاری از بهرامیها بد خواب شده سری به حیاط زده و با دادو بیدا د سگها را ساکت کردند . ... ادامه دارد.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
با تشکر از اقای مهدیانی
برای خانه سازی باید مقدمات کار آماده می شد . مقدمات کاه بود و سنگ و گل رس و چوب وسفارش سفال و خرید میخ . در کردکوی و روستاهای پایین دست تمام خانه را روی کنده های چوبی می ساختند تا رطوبت نتواند به درون خانه و دیوارها نفوذ کند و اگرزمانی در نسلهای بعدی کنده ها می پوسیدندآنهارا عوض می کردند . اما در بالا جاده به علت ارتفاع روستا از سطح دریا و نبود رطوبت در زمین خانه را روی زمین می ساختند . برای خانه سازی ابتدا باید پی کنده می شد که در کردکوی بعلت خاکی بودن زمین کار آسانی بود کافی بود بیل را به زمین فروکرده محل پی را حفر کرد . اما در بالاجاده زمین گویی که بتون آرمه بود .زمین روستا که در دامنه کوه واقع شده بود مخلوطی بود از سنگ و خاک .که فقط به ضرب کلنگ و دیلم و پتک می شد زمین را حفاری کرد و چه بسا چا هها و سردابهایی که بعلت در آمدن رف (قطعه سنگ بزرگ و مقاوم ) تغییر مسیر دادند. بعد از پی کنی ،نوبت سنگ چینی بود . سنگهای بزرگ را در عرض پی کنار هم به عرض شصت سانتیمتر می چیدند و روی آن را کاهگل می کشیدند . این کاه گل حداقل از یک هفته پیش عمل آمده بود . ابتدا در روزی کاهها خرد شده و آماده می شدند . فردا نوبت عمل آوری گل رس بود . گل را به آب آغشته کرده ورز می دادند . یعنی کارگر روزی دوبار به آن آب می زد و با پای بدون کفش انرا لگد می کرد بطوریکه از روز سوم خاصیت چسبندگی پیدا می کرد و بسختی با بیل برداشته می شد . بعد از پر کردن پی نوبت دیوار چینی زیر کار می رسید دیوار را با لاشه سنگ یا سنگهایی که با پتک خرد شده بودوکاهگل ورز داده شده می چیدند بسته به سلیقه صاحب خانه ارتفاع آن تعیین می شد . این دیوار را چینه می نامیدند و معمولا آن را با خاک و سنگ پر می کردند گاهی زیر یک دربند(مابه هر اتاق یک دربند می گفتیم) آن را خالی می گذاشتند برای انبار هیزم یا ذغال یا کرس (آغل) گوساله و…. سپس نوبت چوب ریزی بود . چوب را به صورت الوار از جنگل می آوردند . الوارها توسط تبر صاف شده و با اسب آورده می شدند . هر اسب توان حمل دو الوار را داشت که در دو طرف پالان آن در حالی که یک طرف آن روی زمین و طرف دیگر به سمت بالا بود به هم بسته و حمل می شدند . با دیدن کاروان اسبهای الوار می شد فهمید چه کسی خانه سازی دارد . معمولا قیمت الوار های چهار و پنج متری تفاوت چندانی نداشتند بنابراین الوارها بیشتر پنج متری خریداری شده و در حیاط خانه برش داده می شدند. برش الوار و تبدیل آن به پلور و تخته در حیاط خانه انجام می شد. در گوشه حیاط داربستی به ارتفاع سه متر زده می شد و دو نفر با اره بلندی که در دو طرف دسته داشت کار برش را انجام می دادند به این ترتیب که یک نفر در بالا و یک نفر در پایین چوب را اره می کردند کاری سخت و طاقت فرسا . هر الوار معمولا دو پلور می داد. پلور و نال و هلا و دسمان که آماده می شد نوبت استا نجار بود که به سر کار بیایند . نجارهای خانه ساز یک تیم بودند حداقل دو نفر و حداکثر چهار نفر . ابتدا روی دیوار را سرتاسری نال می انداختند . نال چوب قطور و ستبری بود از الوار نازکتر و از پلور کلفتر و معمولا از بهترین نوع انتخاب می شد چون تما م وزن خانه را باید تحمل می کرد .وبایدبه مو قع بریده شده بود که آب نداشته باشد تا موریانه نزند . ذکراین نکته ضروری است که فصل بریدن چوب فصل خاصی بود زمانی که درخت کمترین آب ممکن را داشته باشد و چوبهای بهاره و غیر فصل بدرد نمی خورد و فورا موریانه می زد چوبها بعد از حمل شدن به حیاط عمودی چیده می شدند تا خشک شوند. بعد از اینکه نال انداخته می شد نوبت تیرهای چهار گوشه خانه و چهار گوشه اتاقها بود . درون این تیرها را با چوبها نازکتر بنام هلا پر می کردند و لابلای هلاها با چوبهایی نازکتر بنام دسمان پر می شد هر دیوار توسط دو تخته ضربدری که به تمام هلاها و تیرها میخ می شد استحکام می یافت که به آن واوند می گفتند و به این ترتیب دیواری بدون رو زنه پدید می آمد که تما ما به یکدیگر اتصال داشتند بعد از اتمام دیوارکه در آن جای درب و پنجره ها هم مشخص شده بودند نوبت سقف میرسید . روی تمامی دیوارهای سقف هم نال انداخته شده و به تیرها و هلاها میخ می شد . ... ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
میخ های مورد استفاده از بیست وچار تا هشت بود و هر شماره کلفت و نازک هم داشت مثلا هشت کلفت یا هشت نازک و.... بعد از نال ریزی نوبت پلور ریزی بود معمولا پلورهای هر اتاق را جداگانه می ریختن در کمترین عرض و سعی می کردند برای استحکام خانه از پلور های بیش از چهار متر استفاده نکنند . بهترین پلور ها ملیچ بود و نمدار البته از مرس (راش ) هم استفاده می شد . پلور ریزی که تمام می شد کار بر پاکردن شیروانی می رسید ابتدا کلاغ کالی یا لانه کلاغ در وسط ساختمان بر پا می شد نوبت بر پا کردن کلاغ کالی که می رسید نجار می گفت میخ در چوب فرو نمی رود و صاحب خانه باید به نجا و شاگردها هدیه می داد از پول نقد تا کله قند و ....در سقف هلا و پلور ریخته و روی آن را تخته می کردند برای سفال گردان . سفال در خود روستا بعمل می آمد در کارگاه سفال گری که کوزه و سفال و دیگر مایحتاج روستا ساخته می شد آخرین سفالگر بالاجاده مرحوم آقا علی هاشمی بود که سی وهفت سال پیش کارگاه خود را جمع کرد و مردم سفال را از سرکلاته خرابشهر می آوردند. پوشش سفال چند خوبی داشت . اولا عایق بود و گرمای خانه بیرون نمی رفت و گرمای بیرون بدرون خانه نمی آمد و سرما هم . دوما خراب نمی شد اگر سفالی می شکست می شد عوض کرد . هر چند سال یکبار هم آن را جمع کرده تخته های خراب زیر آن را عوض کرده سفالها را جارو کرده تمیز دو باره می چیدند. سوم اینکه در خود روستا با مصالح موجود یعنی خاک رس ساخته و پخته می شد . اما حلب که آمد جانشین سفال شد بعد دیدند که حلب در شمال زنگ می زند و می پوسد ایرانیت جانشین شد که استحکام هیچیک را نداشت بعد چند سال پوک می شود و شکننده و در مقابل باد هم دوام ندارد شرح سقفهای خراب شده در اثر باد را باید از بالاجاده ای ها پرسید و ... افسوس پوشش های زیبای سفالی را خورد . در بالای کلاغ کالی هم معمولا شاخ قوچ وکل را به علامت فراوانی نصب می کردند. داخل بام فاصله بین پلورها را با چوبهای نازکی بنام پتک می پوشاندند و داخل آن را از بالا گل می کردن و سپس روی پلورها را تخته کوبی کرده اتاقی پدید می آمد انبار اصلی خانه برای نگهداری آذوقه از شالی و انار و هندوانه و کدو .... و در شب نشینی ها گاهی افراد برای تفاخر می گفتند که مثلا بام سر (پشت بام ) ما پراز گونی های شالی است و.... اینک نوبت درب و پنجره بود و استاد نجار کارگاه درب و پنجره را داخل یکی از اتاقها علم می کردند . دربها معمولا دو لنگه بودند و جام دار . البته بسته به استادی و رنده کاری و ورزیدگی استاد نجار ساخته می شدند از معروفترین استادان درب و پنجره ساز روستا استا قربان نجار بود پر حوصله و کند و نفیس ساز . پنجره با قابهای کوچک شیشهای و پشت دری چوبی ساخته می شد اول پنجره باز می شد تا پشت دری باز شود پشت دری پنجره در واقع کار دزد گیر را می کرد . در این فاصله برای تردد به پشت بام کاتی (نردبان) زیبایی هم ساخته می شد . تراس را نال سر می گفتند و پله های نال سر هم چوبی بود با دستک که خراطی می شدند . سپس نوبت گل کاری خانه و..... فرا می رسید . معمولا اگر کارخانه سازی در غیر فصل کاری روستا بود اهالی به تماشا می آمدند و کار بچه ها هم در می آمد بازی در فضای تازه ساز پشت بام و .... دیریست صدای تیشه استاد نجار بگوشم نخورده ماییم و دیوارهایی از بتن وآهن و... که استحکام خانه های دویست و سیصد ساله استادان نجار این مرزو بوم را ندارند و صدای آواز محزون استا نجار را که روی تیرکهای چوبی می خواندند :طالب غریبه.... بگوش نمیرسد و نسل آخرین استادان نجار ..... یادش بخیر.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 7:55 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
سالی که محصول خوب بود و وش های سفید پنبه صحرا را یکدست سفید کرده بود و نهال های گوجه فرنگی زیر سنگینی گوجه های رسیده می شکستند ، با تعجب از با با بزرگ می پرسیدیم با با امسال چرا اینقدر محصول زیاد است و پدر بزرگ با صفای دل می گفت : امسال حضرت خضر از اینجا عبور کرده و ما می پرسیدیم خضر ؟ او دیگر کیست پدر بزرگ خیس از عرق در حالی که مشت مشت پنبه به دامنی خود فرو می کرد با میاوند (شال سفید محلی) عرقهای گوشه ابرو را پاک می کرد می گفت انشااله سر فرصت برایت تعریف میکنم و یک شب سر فرصت هنگام غوزه کشی در زیر نور لامپا کنار بخاری هیزمی که شاخه های خشک بلوط در آن ترق و تروق می کردند خیره به آتش مست دود قلیان کدو داستان حضرت خضر را برایم تعریف کرد و برکت حضورش را.... د ایی کاله چرم و پاتو را که به پا می بست انگار آماده رزم می شد . تبر بر دوش سوار بر اسب راهی جنگل می شد به کار جمع آوری هیزم برای سوخت و زمستان . پسر دایی همیشه می خواست همراه پدر به جنگل برود و یک روز به اصرار با هم پشت سر دایی راهی شدیم . سبزینگی و سکوت و زیبایی و وهم جنگل ما را گرفت . چقدر با شکوه بود جنگل و تنهاییش .چقدروهم و ،انگیز و ترسناک به صدای تبر دایی را یافتیم و دایی ما را به ازگیل و ولیک و میوه های وحشی میهمان کرد. و ما را از وانگ زنک ترسانید که چرا تنها آمدید و ما مشتاق که قصه وانگ زنک چیست و دایی قصه را برای ما تعریف کرد و ما لرزان از شدت هیجان و شوق به گوش نشستیم … عمو ردیف اسبها و قاطر ها را برابر وعده راهی منازل مردم می کرد برای چاروداری . عمو خیلی خواهان داشت چون هم کار بلد بود و هم راه بلد . در سربالای های بالا قبرستانی و بالا لر گویی و چکل سر وقتی صدایش را سر می داد سوز صدایش مو را بر اندام راست می کرد و آنگاه که کتولی و سپس امیری می خواند او معمولا از تنهایی جنگل و دیدار پلنگ و صفای او و موذیگری خرس و.... مش رمضان کچه تاش بود و عاشق چوب گلابی و گردو و.... چوب زبر زیر دستانش نرم می شد. آن قدر زیبا برش می زد و آن قدر نقش و نگار روی دسته کچه می انداخت که ما در عالم بچگی کچه های خود را در جیب نگه می داشتیم چمچه سیرکو و ... همه حاصل کار مش رمضان بود . مش رمضان معمولا کنار بخاری دو لا مشغول کار بود و ما به سحر دستهای او نگاه می کردیم شهری ها که آمدند از دیدن کچه ها و چمچه هاو ...آویزان به در و دیوار دهانشان باز ماند و چند برابر قیمت معمول کچه های مش رمضان را خریدند. و ... کربلایی دشتبان بود از طلوع صبح تو کوچه کنار مزارع بیرون محل نشسته بود که مبادا گاوی به جای رفتن به جنگل راهی مزرعه شود و گندمی یا محصولی را بچرد . درمزرعه روی باغ تلار اطراف را دید میزد که مبادا دزدی محصول رسیده ای را برداشت کند دزدی پنبه رواج داشت. بلندی دسته دره کربلایی مثال زدنی بود و واش ورینی که به میان میاوند در فرق سر فرو کرده بود ابهتی داشت . کربلایی ساکت می نشست و کم حرف میزد و بیشتر مواظب اطراف بود ، هر صدایی برایش آشنا بود . توی کومه کربلایی همیشه خدا پارچ آب جوش آماده دم کردن چای بود و سیب زمینی آماده تنوری شدن و در نم نم باران ، پناه کومه کربلایی روی نمدی که روی موره های خشک پهن شده بود نشستن و به آسمان گریان نگاه کردن موره های خشک پهن شده بود لمیدن چه صفایی داشتتنوری شدن و در نم نم باران چه صفایی داشت و... یاد آن روزها ، یاد آن دورها بخیر. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 آبان1386ساعت 7:22 قبل از ظهر توسط ا.ش |
|
|
سر روی زانوی مادر از شیشه پنجره کوچک ایوان به آسمان شب نگاه می کردم . مادر لالایی زمزمه می کرد هنوز اذان صبح را نگفته بودند . حرارت زانوی مادر صورت کوچکم را می سوزاند . مادر در تب می سو خت و من برای تسکینش می گفتم صبر کن صبح شود از مغازه گل گاو زبان می خرم بخوری خوب می شی . هنوز هشت سالم پر نشده بود اما خوب می فهمیدم که دارم مادر را از دست می دهم . مادر لالایی می خواند و من می گفتم الان صبح می شود اماانگار خورشید هم با من لج کرده بود . پدر نبود . پدر قراری بود و در منزل و مزرعه دیگران کار می کرد . قراری نوعی بردگی بود .گاهی افراد خانواده زیاد بودند نونخورای اضافی و خانواده از سر اجبار دختر یا پسر را به نوکری یا کلفتی به خانه ارباب یا پولدارها می فرستادند چند نوع که بد ترینشان اشکم قرار بود یعنی فرد در ازای همه کارهای که از بام تا شام انجام می داد تنها سه وعده غذای بخور و نمیر دریافت می کرد تازه همین هم غنیمت بود و با هزار منت در آن سالهای سیاه نداری . گاهی با اندکی مزد همراه بود مثل لباس کهنه های بچه های ارباب یا پچین (پس چین محصول ) یا مزدهای جنسی . قراری برده بود باید تحمل سرزنش و هر تحقیری را می داشت والبته شده بود که گاهی به خاطر سختکوشی و صداقت و اندام ورزیده دل دختر ارباب را برده و داماد ارباب شده بود اما با این وصف مقام فرزندان ارباب را نداشت .از آوردن و شکستن هیزم تا دوشیدن گاو ها تا چوپانی و کار در مزرعه و کارهای خانه را انجام دادن و ....وظایف یک قراری بود . پدر ان شب مزرعه بود به شب پایی و مادر در تب می سوخت و جلوی من آب می شد و من منتظر که صبح شود تا گل گاو زبان بخرم و مادر خوب شود و پدر بیاید. پدر یله داده به تنه درختی در دل شب درد دل باز کرد و از ته دل خواند که : خداوندا به فریاد دلم رس ..... صدای محزونش در دل شب در صحرای بی انتها طنین انداخت و گویی از فراز روستا عبور کرد و از لابلای شیشه شکسته پنجره به درون اتاق امد و مادر خواند : لالایی بخواب پدرت قراری است و فرصت به خانه آمدن را ندارد . بخواب که چشمان پدر اززور بی خوابی و شاید از غم جدایی خونرنگ است ..... ومن منتظر سحر و سحر گویی با ما قهر کرده بود و..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 مهر1386ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) باران ارشتيش |
|
RSS
|