![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 آبان1388ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
می دانی دیگر به یاد ندارم چگونه باید بال بگشایم دیگر پرواز از خاطرم رفته است هر بار فکر پرواز را داشته ام چشم باز کردم ودیدم در کنج قفس باید روزگار بگذرانم ای دوست اگر روزی توانستی آبی آسمان را لمس کنی سلام مرا به ابرها برسان نگاه می کردم گویی هیچ ندیده بودم این منظره را .نگاهم به برگهای سبز درختان راش بود .راش سر به فلک کشیده ، از پشت برگها نور به ارامی عبور می کرد و بر چشمانم می نشست .چند وقت بود نگاهم خیره شده بود را نمی دانم . زیر پایم حرکت مورچه های درشت را احساس می کردم که با حوصله خرده نانها را به لانه می بردند با چه زحمتی هم باید از لابلای برگهای خشکیده عبور می کردند و خود را به تنه درخت می رساندند و در سوراخی کنار ریشه ناپدید می شدند . می توانستم صدای پرواز چرخ ریسکی را بشنوم که از شاخه ای به شاخه ای دیگر می پرید و صدای دارکوبی که هر چند وقت یکبار سکوت را می شکست. من اما مدتها بود که اینجا نشسته بودم و حساب زمان از دستم در رفته بود .پیش خودم پرسیدم چند وقته؟ اما وقتش مهم نبود زندگی جریان داشت . صدای زنگ گردن گوساله ای از ان دورها از بالای پدیار میاندره میامد و غرش تراکتوری که در سربالایی دود غلیظی بجا می گذاشت و می رفت و ادمای شادی بالای گلگیر ان به امید رسیدن به اب بندان سران می دادند و یکی بلند معصومه جان می خواند.لازم نبود ببینم همه را حس می کردم اما خودم مدتها بود که به برگها خیره شده بودم و نمی توانستم چشم از ان بر گیرم .الان ادما کار را شروع کرده بودند و کار شده بود وسیله معاشی و گذرانی برای عمری کوتاه که سریع به اتمام می رسید ونه اجرای امری که بدان مامور شده بودند برای اعتلای جامعه شان...باد نمی امد مدتها بود و برگها در روزهای کوتاه پاییزی تکانی نداشتند اما زیباییشان خیره کننده بود و چشمانم را پر می کرد نیازی نبود به جایی دیگر نگاه کنم زندگی را تمام کمال حس می کردم و در من جریان داشت حتی حرکت خون زیر پوستم را احساس می کردم و جنبش مویرگها را و جنبش برگهای زیر پایم را در حرکت ارام مورچگانی که نزدیک ریشه در سوراخی گم می شدندو پرواز پرندگانی که بی اعتنا به روز مره گی ادمیانی که در اون پایینها راه خود را در می نوردیدند . چقدر دلم برا پرواز تنگ شده بود یه پرواز بلند در غروبی پاییزی باید تماشایی باشد و پرنده ها از اون بالا چی می دیدند ؟ این همه خانه این همه ماشین این همه خیابان و جاده و... متعجبشان نمی کرد ؟ و دیدن این همه ادم از اون بالا که شبیه کوتوله ها به زمین چسبیده بودند و بجای اجرای انچه که بدان مامور شده بودند زندگی می کردند پست و حقیر تا زود به اتمام برسد روزهایی که بدانان بخشیده شده بود و در پایان در دل خاک گم می شدند سالها قرنها تا فرصت دیداری دوباره و افسوسی که دیر شده بود . ومن خیره به برگها لبخند بر لبم جاری شد از این همه افکار پریشان ، باید به اسمان نگاه می کردم تنگ غروب بود الان حتما خورشید خونرگ شده بود و رگه های نور قرمزش ابرهارا خونین کرده بود چقدر لذت بخش بود پرواز اگه میشد پرید .وقت چقدر تنگ بود و تا غروب راهی نبود حالا برگ هم رنگ پاییز را گرفته بود رنگ غروب را و سرخیش تمام چشمانم را پر کرده بود پرندگان تو اسمان سرو صدا می کردند و چقدر وقت تنگ بود . زمانه ادمهایی بود که از اون بالا شبیه مورچه به چشم می امدند شبیه کوتوله ها. پرندگان صدایم می کردند اگر می توانستم چشم از برگ ، چشم از زندگی بردارم ، باید می پریدم چقدر دیر شده بود الان خورشید غروب می کرد و تو شب می ماندم پرند ه ها تو شبها چگونه طی طریق می کردند ؟ پرنده ام تو لاجوردی اخرایی رنگ آسمان مرا می خواند ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 آبان1388ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) ارشتيش سیستانیها در گلستان |
|
RSS
|