تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
کردکوی بهشت گمشده
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

هوا گرم و آفتابی که می شد جنگل پاییزی صفایی داشت که نگو .  ما به برگهای درخت خال می گفتیم .فصل برگ ریزان که وارد جنگل می شدی کف جنگل پر از خال بود ضخیم .زیر درختهای پیر بلوطگاهی بیست سانت و سی سانت و در گودالها نیم متر خال فرش شده بود روی خالها تمیز و خشک بود و راه رفتن روی ان لذتی داشت اما اگه دسته ای خال را بلند می کردی زیرش نمور بود. ما معمولا زیر درخت بلوط پیر می نشستیم . بلوط انقدر کهنسال بود که درونش خالی شده بود ما به درختان تو خالی لاپه می گفتیم . تو شکم بلوط پیر راحت چهار نفر جا می گرفتند و می تونستند سفره کوچولویی بندازند و چای بیاشامند . روزا بارانی و برفی سر پناه خوبی بود .ما بیرون اتش درست می کردیم و غنجه ها یا همان ذغال گداخته را داخل می اوردیم که دود اذیتمان نکنه. زیر درخت نشستیم از پس ساعتی راه پیمایی و خیس عرق .بهبه بادقت خالها را کنار زد و بغلی هیزم اورد  تا اتش روشن کند . من هم به درخت تکیه دادم و منتظر ماندم تا بساط چای روبراه شود به بالا نگاه کردم از لابلای شاخه های ستبر بلوط اسمان پیدا بود ابی و زلال بی لکه ابی یا گرد و غباری .اسمان درخشان بود .یک لحظه سرم گیج رفت و پیش خودم گفتم نکنه توش سقوط کنم . اگرچه سقوط به اسمان ابی را دوست داشتم . گفتم به به جواب داد جانم .گفتم چرا برگها می ریزند. گفت حکمت خداست برگها می ریزند تا درخت بخوابد تا در زمستان برف اضافی رو درخت نشیند .چون غذای زمین کم میشه و درخت نمی تونه به برگهاش غذا بده . گفتم پس چرا برگهای پرتقال و نارنج نمی ریزند .خندید و گفت پرتقال بومی اینجا نیست .اما زمستان پارسال را یادت میاد که تمام درختهای پرتقال ما خشک شدند . فکر می کنی که این بلوطی که زیرش نشستیم چند سالشه. گفتم چند؟گفت بیش از هشتصد و هزار سال .پدر بزرگ زیر همین درخت می نشست و پدرش و پدر پدر بزرگ از پدرش حکایت بلوط را می کرد .چشمانت را ببند هیاهوی انها را کنار درخت نمی شنوی . دوباره نگاه کردم گفتم درخت دلش تنگ نشده برای پدر بزرگ که هر روز تو روزای پاییزی اینجا بیتوته داشت همرا گله گاو هاش ؟.برا نی لبک بابا بزرگ که صداش تمام کوه ودشت را پر می کرد برای ای لیلی لیلی پدر پدر بزرگ؟ خندید و گفت درخت دلتنگی هم که بکنه ما که نمی فهمیم با با جان اما ببین چطور تنه اش خالی شده . حتما دلتنگی ها باعث شده از درون بمیره و بپوسه . گفتم امسال خیلی لطمه خورده این بلوط پیر فکر نکنم این زمستان را دوام بیاره .فکر نکنم این بهار بتونه لباس نو بپوشه . اما اگه افتاد من اینجا خواهم امد و براش مویه خواهم کرد . حتی تو دل سیاه زمستان . به به خندید و گفت اخه کی برا درخت برا یه بلوط پیر مویه کرده که تو بکنی بابا . از لابلای شاخه های بلوط پیر به اسمان نگاه کردم چقدر ابی بود و زلال . می گند ستاره ها همیشه تو اسمانند و جایی نمی رند فقط خورشید باعث میشه ما نتونیم اونا را ببینیم .اهسته پرسیدم هی بلوط تو ستاره ها را می بینی؟ ... اسمان چقدر ابی بود دلم می خواست درش سقوط کنم  تا خود ستاره ها....

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

ولادت با سعادت کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها مبارک باد

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
 بر سوار اسب های چوبکی
 خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس

روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود  

فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

برگرفته از وبلاگ دل نوشته

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

پاییز غمگینمان می کرد مدرسه که تعطیل می شد تا غروب وقت زیادی نبود مدرسه ها دوشیفته بودند و تعطیل که می شدند وقت کلاغ پر بود و تنها می شد تو اسمان پرواز دسته جمعی کلاغها را به تماشا نشست که همیشه طرف جنگل می رفتند و گاهی غمگنانه غار غار می کردند . تا خانه راهی نبود کافی بود از تنگ کوچه عبور می کردیم بعد یه کوچه دیگه و خانه . پاییز کم حوصله مان می کرد به خانه که می رسیدیم تا چایی بخوریم شب شده بود و مادر لامپا و فانوس را روشن کرده بود . شبای طلولانی پاییز تمامی نداشت ساعت شش تا شش ونیم و خیلی دیر هفت شام صرف می شد تازه اگه تا هفت بیدار می ماندیم .چهارونیم شب می شد و هفت کلی از شب گذشته بود . این بود که این شبا زود می خوابیدیم . بیرون باد درون جنگل می پیچید و صدای خاصی داشت . اب درون رودخانه داخل حیاط شرو شر می کرد و اگه مهتاب بود نور ماه از پنجره بداخل اطاق می ریخت و نیازی به فانوس نبود. زود می خوابیدیم و دم صبح سیر از خواب شبانه بیدار می شدیم به انتظار طلوع .شبهای مهتابی جنگل روشن بود و دامنه سز دار زیر نور مهتاب تماشایی بود . جابجا شعله های اتش شوپا گران دامنه را روشن می کرد و مردانی که حتما خود را در شولا پیچیده بودند به انتظار صبح چشم به اسمان داشتند اما شبای پاییز بلند بودند و تا سپیده و روشنایی باید مدتها صبر می کردند.خوبی شبای پاییز این بود که نسیم در طول شب جریان داشت و باد در شاخه های درختان می پیچید و صدای باد ترنم زیبایی داشت .گاهی برگی زرد شده بزمین می افتاد و صدای به زمین افتادنش به گوش همه می رسید. گاهی با صدای پارس دیوانه وار سگهای محله از خواب می پریدیم با وحشت از خواب می پریدیم و می گفتیم هه. تازه ساعت نه تا ده شب بود و شب زنده داران به خانه بر می گشتند و ما می دانستیم تا صبح وقت زیادی داریم و چشمانمان را می بستیم.زرشک و ولیک و کندس و تمشک رسیده بود و منتظر جمعه بودیم که به جنگل برویم برای چیدن میوه های رسیده...پاییز دلتنگمان می کرد فصل جدایی بود فصل مدرسه و باید صبر می کردیم تا عید و شادی دوباره اما کو عید... هنوز زمستان سهمگین در راه بود و من از پنجره به جنگل نگاه می کردم که برنگ پاییز در امده بود و ابری که بالای درازنو شکل می گرفت . تا عید راه درازی در پیش بود ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

شهادت اما م جعفر صادق (ع ) بر عموم مسلمانان و بخصوص شیعیان ان حضرت تسلیت باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

بسم رب الشهداء والصديقين

شهدا را به خاک نسپاريم ، به ياد بسپاريم

هفته دفاع مقدس يادآور هشت سال  

 حماسه و ايثار دلاورمردان عرصه جهاد و  شهادت ،

مردان مَرد ،

شهيدان والامقامي چون همّت ، باکري ، زينُ الدّين

، چمران ، بروجردي ،

متوسّليان ، باقري ، جهان آرا ، بصير ، ...

ايثار جانبازان گرانقدر و حرّيّت آزادگان سرافراز ،

برفرماندهي کل قوا ، رهبر فرزانه انقلاب

حضرت آيت الله خامنه اي و همه رزمندگان

به جا مانده از قافله ايثار و شهادت گرامي باد.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط ا.ش |