تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
کردکوی بهشت گمشده
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

دل خسته و غمگین به دیوار تکیه دادم . شب قدر بود و قران بر سر ،  اقا می خواند و با سوز هم می خواند و رسیده بود به مصائب فاطمه سلام اله علیها.یاد شهید تورجی افتادم می گفت یه دفعه از دفتر فرماندهی تماس گرفتند که حسین اقا دلش گرفته مصیبت زهرا را بخوان خط بودم .گفتند از پشت بیسیم بخوان و من شروع کردم به خواندن که از بین ان دیوار و در زهرا صدا می زد پدر... دوبیت که خواندم گفتند طیب الله .کافیه حسین اقا غش کرده...به دیوار تکیه دادم از این همه مصیبت... اقا می فرمود مولا دهه اخر کلا رختخواب را جمع می کرد کنایه از کثرت عبادت و شب زنده داری و فکر می کردم با افطاری که شامل نان و نمک باشه رمقی باقی نیست و اقا می گفت امام حسین دو بار بلند گریه کرد یکیش شهادت عباس بود که گفت کمرم شکست و مردم صدای گریه اش را شنیدند در مصیبت برادر و چقدر مضطر بودم اگه بدیوار تکیه نداده بودم حتما زمین می خوردم و مولا ضربت را که خورد و فزت را که گفت توان رفتن نداشت زیر بازویش را گرفتند از خستگی ایام روزه داری از بی رمقی از شدت ضربتی که کاسه سر را شکسته بود از خونی که جاری بود و در کوچه ها به سمت خانه روان بود . زیز بازویش را که چسبیده بود؟ و چگونه پا کشان به خانه می رفت؟... سخت بود .خیلی وقت بود تحمل این همه مصیبت را نداشتم ارام دراز کشیدم یعنی از دیوار سر خوردم به زمین رسیدم و چشمانم نیمه باز بود و قلبم سنگینی می کرد گفتند طیب الله حسین اقا غش کرده .از لا پلکهایم می دیدم که جمعیت به من نگاه می کنند و دیدم که بالا سرم جمع شدند و اقا می خواند از بین ان دیوار و در و بلندم کردند چقدر سبک شده بودم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

قرار بر شب قدر است ، شبي که تقدير روشن زمين است ،

 شبي که مهربان ترين کلمات بر پيشاني زمين نقش مي بندند

و مقدس ترين واژه ها اتفاق مي افتند، شبي که آيه آيه روشني

تفسير مي شود و سوره سوره زيبايي تکثير.

شبي که تنزيل کتاب عظيم است و ترتيل قرآن کريم.

شبي که زمينش مقدس تر از آسمان است و زمانش عزيزتر از هزار ماه.

شبي که فرشتگان بر آستينش سجده مي کنند و بر آستانش

سر مي سايند.

شبي که لبريز از شراب رحمت است و لبالب از سکر سلام.

شبي که منبع فخر است و مطلع فجر.

شبي که مقدرات يکسال عاشقي را در بين اهالي زمين به

 حراج مي گذارند و همه فرصت تاراج «کل امر» را دارند، همه به

قدر بندگي محض ، بزرگي شان را به رخ مي کشند و سهم

هيچکس به يغما نمي رود...

(منبع :چرااسم تو لیلا نیست؟)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

امیدوارم طاعات و عبادات همه مومنین در این ماه مبارک بخصوص در شبهای قدر مورد قبول درگاه حق قرار گرفته باشد.

شهادت مولی الموحدین ، امیر مؤمنان ، امام علی (ع) را به خدمت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف ، شما دوستان و تمامی شیعیان آن حضرت تسلیت عرض می کنم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

سرم را در اب فرو کردم چقدر قشنگ بود این شرجی بی پیر که عرق الود می کرد ادم را و بارش باران در تابستان ، باران خیسم می کرد اما جلوی گرما را نمی گرفت . کلافه بودم از گر ما و شرجی و خودم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

 

 

 

رمضان که می آمد شوری خانه را می گرفت .صبحها با صدای قران خواندن بی بی بیدار می شدیم و آخر شب با ترنم صدای مناجات پدر می خوابیدیم به انتظار بانگ سحر.صدای ربنای شجریان هر غروب طراوت و تازگی خود را داشت و با وجود تشنگی و گرسنگی به احترام پدر تا اتمام اذان دست به سفره نمی بر دیم افطار را با قرائت سوره حمد آغاز می کردیم و اهتمامی داشتیم به آغاز افطار با چای و خرما که بعد از اذان ولرم شده بود . آخر شب می خوابیدیم به انتظار سحر و سحر ها برای ما رویایی بودند مادر از ساعتی قبل بیدار شده بود و بساط چای آماده بود چای خواب شکن بود بعد از غذا هم چای آشامیده می شد و به انتظار اذان صبح وضو ساخته می شد . از مناره های مسجد روستا چهار نوع اذان پخش می شد حاج آقا ،حاج جلاح ، کل علی و شیخ نورعلی و ما از صدای اذان شیخ نورعلی خوشمان می آمد امروز یاد آوری طنین اذانش مرا به یاد رمانهای هری پاتر و ... می اندازدخدایش رحمت کند. .... روز عید فطر خوشحال و سرحال و متاسف از ماهی که با شور آمد و چه زود رفت  آماده نماز می شدیم .... رمضان مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

اولين صدايي كه به گوشم نشست صداي پدر بزرگ بود . پدر بزرگ لباس پوشيده منتظر بود. عمامه سفيد برسر قدك و عبا بر دوش منتظر بود اولين نوه پسري متولد شده بود و پدر بزرگ منتظر اتمام شستشو بود . پيچيده در قنداق تميز و زيبايي پدر بزرگ مرا در آغوش گرفت و بلند شد. تمام اهل خانه بلند شدند پدر ، عمه ها ، خاله ، دايي و ... و پدر بزرگ به سمت ايوان رفت . بلندم كرد رو به آسمان رو به خدا و سپس در گوشم اذان گفت واين گونه بود كه  اولين كلمه اي كه شنيدم اله اكبر بود. صداي دلنشين پدر بزرگ مرا به رويا مي برد صبح با صدايي قران او بيدار مي شديم و شب با شنيدن سوره واقعه به خواب مي رفتيم . قران را بسيار دلنشين ميخواند و بيشترش را از حفظ مي خواند . روزهاي ماه مبارك رمضان روزهاي بيكاري شغلي او بود و بقول خودش طبل عقد را زده بودند بنابر اين از صبح قران مي خواند هر سه روز يك قران ختم مي كرد . و ما با قران وشنيدن  صوت آن بزرگ مي شديم از پنج سالگي راهي مكتب شديم و نخستين كتاب زندگيم به من تعلق گرفت جزء سي ام قران كه به آن كتابچه مي گفتيم . مكتبخانه ترس داشت فلك در كار بود اما به ملا پنج ريال داده بودند و روزي دهشاهي به ما مي داد و ديديم كه نه تنها داغ و درفش در كار نيست بلكه هر روز پولي هم مي گيريم بنا براين ترسمان ريخت . ياد گرفته بوديم كه دست به صفحات قران نزنيم بنا براين از دست نشان استفاده مي كرديم . سومين تابستان كتابچه تمام شد و قران شروع شد . خانه كه مي آمديم قران مرور مي كرديم هر جا را كه غلط مي خوانديم پدر بزرگ از بر غلط مي گرفت و ما با تعجب نگاهش مي كرديم كه چطور قران را حفظ كرده است . قران طي سه تابستان ختم شد . و مادر پلوي مفصلي درست كرد و مجمعه بر سر عازم مكتب شد و آنروز عيد بچه ها ي مكتب بود . ياد گرفته بوديم كه قران كلام خداست بنابراين براي درد دل ، وقت شادي ، و قت غم سر وقت قران مي رفتيم و مي خوانديم و سبك مي شديم . اما پدر بزرگ ما را متعجب مي كرد وقت خواندن قران گريه مي كرد يا شاد مي شد و ما مي پرسديم كه چرا و اينگونه با داستانهايي قراني آشنا شديم از آدم و حوا تا عيسي و محمد ( ص ) . قران همه داراييمان بود در آن تنگدستي هاي و نداري ها ،  مي دانستيم كه هر زمان كه بخواهيم خدا با ما صحبت مي كند و با نما ز ما با او درد دل مي كرديم . ونوعي عاشقي پديد آمد ناگفتني . عشق ما  شركت در مراسم قران خواني بود در مسجد آنهم عصرها جلوي اهالي و روحاني محل . حتي پدر هم در مسجد حاضر مي شد و گوش مي كرد لحن و صوت ما را . علي جان شروع را مثل عبدالباسط مي خواند اما با شروع اولين كلمات از شدت اضظراب وهيجان ميزد زير گريه و ما مجبور بوديم خندهايي خود را بزور فرو ببلعيم چون نوبت ما هم مي شد و در پايان روحاني محل كه خود فرزند مجتهدي بزرگ بود سئوال مي كرد و جوايزي اهداء مي كرد و يكبار مسئله اي دشوار پرسيد و من كامل جواب دادم آن قدر بر سر شوق آمد كه فرياد زد برايت جايزه تعيين نمي كنم با پدرت به خانه ام بياييد و هر كتابي را كه خواستي بردار و من كه آرزوي ملبس شدن داشتم  كتاب دو جلدي شرح لمعه را برداشتم كه امروز به يادگار در دست اخوي كه لباس يادگاري پدر بزرگ را مي پوشد اهدا شده است . همين  جو باعث شد كه در خانه هم قبل از رفتن به مسجد قران مقابله كنيم ودر راه مدرسه تمرين قرائت و در ميني بوس و .... و خود را سپرديم به قران و اخوي كه ديگر نتوانست تحمل كند راهي حوزه شد و امروز در مسجد جامع خطبه مي كند و وعظ و نماز و گويي تاريخ تكرار مي شود .... روزي در حسرت داشتن قراني ازخود مي سوختيم اما امروز بچه ها هر يك قراني نفيس دارند و قران يادگار خانواده كه اسم وتاريخ تولد هر يك بر آن ضبط است . بعد از اين كه قران را ياد گرفتيم پدر بزرگ توصيه كرد كه آن را با معني بخوانيم و ترجمه ها نارسا بودند كلمه به كلمه با اين وصف خواندن ترجمه هاي جزؤ سي ام ديوانه ام مي كرد و سرشار و .... و امروز يكي از اهل خانه از من مي پرسيد قران با ترجمه درست و شيوا پيدا نمي شود؟ و من نمي دانستم . پيدا مي شود ؟ خدايا قران را از ما نگير .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 از شب دهم به بعد نوبت افطار ی دادن بود شبهای اول مربوط به کسانی بود که فامیل زیاد نداشتند چون این شبها دعوتی زیاد نبود همه میهمانها سر سفره حاضر می شدند. شبهای قدر تقریبا همه آدمها جایی دعوت داشتند و بعضی ها میهمان کم می آوردند. معمولا هم افطار و هم سحری داده  می شد . افطاری یا سحری دادن چهار دلیل عمده داشت اول نذر بود که افراد معمولا هر سال شب خاصی افطاری می دادند. مثلا شب نوزدهم یا بیست ویکم یا بیست و هفتم . دوم عایدات زمین وقفی که از یک تا سه شب همراه سحری خرج می شد . سوم  برای مرحومین تازه درگذشته .چهارم بخاطر ثواب .

سفره افطاری شامل نان بربری و لواش ودر بالاجاده ما البته نان تنوری محلی و سبزی خوردن  و تکه ای پنیر برای هرنفرو بشقابی فرنی که جز لاینفک سفره بود ،نفری دو عدد خرما یک زولبیا و دو عدد بامیه و استکانی که در آن شکر ریخته شده و آماده ریختن چای یا آب داغ بود . گاهی تعداد میهمانان آنقدر زیاد بود که جا نمی شد در خانه ما حتی روی تراس هم سفره پهن می شد و خویشاوندان نزدیک آنجا افطار می خوردند. سماور بیست لیتری از غروب آتش شده بود و بیست دقیقه قبل از اذان چای دم شده و قوریها را ردیف روی منقل می چیدند و دو سه دقیقه قبل از اذان سر سفره برده می شد . معمولا یک روحانی هم دعوت بود چای که ریخته می شد و اذان که خوانده می شد آقا می فرمود بفرمایید و جمعیت شروع می کرد . گاهی میهمانی دیر می رسید و صاحبخانه باید برایش جا درست می کرد کافی بود در جایی فشردگی جمعیت کم باشد میمان باید مثل کتاب آنجا چیده می شد . آب جوش و آب یخ هم سرو می شد صاحبخانه و خدمه فرصت غذا خوردن نداشتند دست به سینه مواظب بودند نان و سبزی و چایی وفرنی به وفور باشد اگر فرصتی  دست می داد لیوانی آب می آشامیدند. بخش اول غذا که خورده می شد و جمعیت دست از غذا می کشیدند آقا فاتحه می خواند. و صاحبخانه شروع به جمع آوری ظروف فرنی و پنیر می کرد ظرفهای سبزی نیمه کاره هم جمع می شد و جمعیت به انتظار اختلاط می کردند . سپس ظرفهای سبزی خوردن جدید و نان بربری و پیاز سر سفره آورده می شد که البته متشرعین از آن استفاده نمی کردند . سپس نوبت سرو آبگوشت بود . این آبگوشت را از صبح بار می گذاشتند نخود های آن خام گرفته یعنی پوست گرفته بود . اجاق بزرگی در حیاط درست می کردند و گوشت گوسفند همراه با دنبه و نخود و لوبیا بار گذاشته می شد هر زمان نخود و لوبیا پخته می شد آتش را می کشیدند یعنی به حداقل می رساندند دنبه هم کوبیده می شد تا آبگوشت پر چرب شود . پس از اذان وقتی که مهمان مشغول نوش جان کردن افطاری بودند ابتدا به آبگوشت رب اضافه می شد و سپس تابه بزرگی با چند کیلو روغن جامد و چند مشت نعنا روی آتش گذاشته می شد و نعنا را تفت می دادند و آنرا روی آبگوشت جو شان خالی می کردند که صدایش دهها متر آنطرفتر شنیده می شد اکنون آبگوشت آماده بود دیگ را از روی آتش بر می داشتند و محتویات آن را جدا می کردند ظرفی خاص نخود و لوبیا ظرفی برای گوشت و ظرف آب و ظرفی برای سیب زمینی . کاسه ها در سینی های بزرگ چیده می شد یک نفر نخود و لوبیا داخل آن می ریخت یک نفر تکه ای گوشت و یکنفر ملاقه ای آب و یک نفر تکه ای سیب زمینی  . امری که چهار نفر در آن مشارکت داشتند و خدمه سریع سینی ها را به نزد میهمانان می بردند .از جمله لذتهای بچه ها مکیدن استخوانهای بود که گوشت آن صاف شده بود با سنگ قلمها را شکسته مغز آن را می مکیدند. گداها هم در حیاط حاضر بودند اما صبورانه به انتظار پایان میهمانی نشسته بودند . جمعیت آبگوشت چرب را که نوش جان می کردند موقع فاتحه دوم بود البته بعضی میهمانان آبگوشت خشک می خوردند .یعنی بدون آب با تکه بزرگتری گوشت . کاسه های آبگوشت آنقدر بزرگ بودند که بعضی ها تقاضای کاسه خالی می کردند تا اضافه آبگوشت را در آن خالی کنند . البته هر چند قدم بادیه بزرگی از آبگوشت گذاشته می شد تا اگر کسی سیر نشده از آن بردارد . فاتحه که خوانده می شد در حالی که عده ای سفره را جمع می کردند . عده ای استکان و نعلبکی تقسیم می کردند و با صرف چای مجلس تمام می شد و جمعیت با یا الله بلند شده راهی مسجد می شدند تا برای سحری برگردند حاج غلامرضای ما سه شب افطاری میداد و سه شب سحری .نوزدهم و بیست و یکم و بیست و سوم . حالا نوبت گدا ها و فقرا بود به نوبت جلو می آمدند و سهم خود را از فرنی و آبگوشت باقیمانده می گرفتند . گاهی گودارها با هم دعوا می کردند که با تشر صاحبخانه ساکت سهم خود را برداشته و دعا کنان خارج می شدند...

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

افطاری که تمام می شد جمعیت راهی مسجد می شدند.شبهای قدر مساجد برنامه های ویژه ای داشتند بعد از نماز و خواندن دعا آقا به منبر می رفت سپس برنامه مداحی و قران به سر گرفتن بود و پس از آن دعای ابوحمزه ثمالی وجوشن کبیر و... تا دو ساعت مانده به سحر ادامه می یافت و آنگاه آنانی که دعوت داشتند به مهمانی می رفتند سفره از یک ساعت مانده به اذان پهن می شد سحری شامل برنج و ساک و خوراک مرغ بود . ساک نوعی خورشت محلی شامل سبزی و نخود و گوشت گوسفندی و دنبه بود نخود خام گرفته می شد یعنی پوست آن را با جوشاندن در محلول جوش شیرین جدا می کردند . برای جا افتادن ساک آنرا از ساعتها قبل بار می گذاشتند . برنج هم با زیره و زعفران و زرشک سرو می شد . مرغ را هم اون قدیما برای هر نفر جدا در بشقاب سرو می کردند و بعدها آن را داخل دیس می چرخاندند. ماست و سالاد هم روی سفره بود مواد سالاد را خرد کرده و داخل ماست خوری برای هر نفر ظرفی می گذاشتند. قدیما که نوشابه نبود اب شله درست می کردند. آب شله رب انار شیرین یا ملس بود که آنرا با آب رقیق می کردند و داخل تنگ روی سفره می آوردند . سفره که چیده می شد آقا بفرما می زد و سحری شروع می شد . به فصلش صاحبخانه میوه شامل پرتقال یا انار هم سر سفره می آورد . بعد از سحر بلافاصله چای سرو می شد و سپس با قرائت فاتحه مهمانی تمام می شد . غذا آنقدر زیاد می آمد که به خانه همسایه ها ظرفی ساک و برنج و مرغ فرستاده می شد . مهمانان تا به خانه برسند اذان هم گفته می شد و وقت نماز بود و خوابی شیرین . فردایش با غذای مانده خانه میزبان شامل فرنی و آبگوشت سپری می شد و روز بعد یعنی شب بیست و سوم باز برنامه افطاری و سحری ادامه داشت به مدت سه شب وما  بچه هاخوشحال دور هم جمع بودیم به مدت پنج روز و بازی و بازی و شب نشینی با بزرگان و احساس بزرگی و .... یادش بخیر

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط ا.ش |