![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
باسمه تعالي
از رمضان در كردكوي با شادي استقبال مي شد . از اواسط ماه شعبان مردم منتظر ماه مبارك رمضان بودند. گويا كه همگي ضيافتي را وعده داشتند. رمضان رنگ وبوو شور و نشاط خاص خود را داشت. رنگ اذان و مناجات و سفره هاي مهرباني مردمي مهربان و صميمي ،غروبها سماورها آتش مي شدند. سماور بايد حتما سر سفره آورده مي شد و بخار آن اطاق را مي اندود. سفره رمضان بسيار ساده بود نان و پنيرو سبزي و فرني كه جزء لاينفك سفره افطاري بود. رمضان رنگ و بوي قران را داشت هر كسي اهتمام داشت كه ر وزانه يك جزء از قران را بخواند. و حداقل در پايان ماه يك ختم كامل قران داشته باشد. بعد از افطار نوبت مسجد بود. مساجد اگر چه جلاء وزيبايي مساجد امروزي را نداشتند اما پر ميشدند از مردمي كه به عشق جماعت در صفهاي طولاني مي ايستادند. و سپس نوبت رساله خواني و مساله گويي و منبر وقرائت قران بود. وچقدر زيبا بود نماز پيش كشيدنها وسعي در تلفظ والضالين وخندهاي فرو خورده بچه هاكه به پيشاني عرق كرده جواني يامردي در حال امتحان پس دادن جد امروزي را نداشتند اما پر ميشدند از مردمي كه به عشق جماعت در صفهاي طولاني مي ايستادند. مي شد و بخار آ ن اشاره مي كردند. اين شبها شبهاي بچه ها بود كه پس از برگزاري جماعت بيرون مسجد جمع مي شدند وانواع بازيها رواج داشت از گرگم به هوا تا... نور اميد در چهره بچه ها موج ميزد وخنده وشادي وفريادهاي از سر شوق فضا را مي آكند غمي نبود مزرعه اي وداسي واسبي و... چرخ مي چرخيد و قناعت آدمها دلها را روشن نگه ميداشت. سحر هابا بانگ خوش سحوري بلند مي شديم يا با صداي كوبه دروازه كه همسايه اي مهربان از ترس خواب ماندن همسايه مو من خود به صدا در آورده بود.بچه كوچكها كه بيدار نميشدند و روزه تكليفشان نبود روزها از سحري مپرسيدند كه چگونه است وما از روي شيطنت توضيح مي داديم كه رنگ به رنگ ،آبي و سرخ وعنابي وآنان از جذبه اين سحري زيبا به خود مي لرزيدند و آرزوي روزي را داشتند كه خود نيز در اين دنيا پر رنگ و نگار سحري شركت كنند. مردم حداقل يك ساعت قبل از اذان بيدار مي شدند. و اهتمامي داشتند به نشستن واز سر فرصت چاي آشاميدن وسپس سحري ونماز و خواب. ماه رمضان حقيقتا ماه ضيافت بود و همه خوشحال از فرا رسيدن ماه ضيافت اله عمه ودايي ودر و همسايه سحري و افطاري ميدادند شبهاي قدر از بس افطاري دعوت مي گرفتند آدمها دو يا سه جا دعوتي داشتند بو ي خوش ليمو عماني وآبگوشت كوچه هاي خاكي را پر ميكرد . گويي رمضان مصداق اين شعر مرحوم نسيم شمال بود كه : شكم ها را همه معمور ديدم گدا ها را همه مسرور ديدم ... وچه زيبا بود عيد فطر صبح عيد مردم با لباسهاي تمييز ديده بوسي كنان راهي مسجد محل ميشدندبه نماز عيد در راه فطريه نثار مي شدوپس ازنماز به زيارت ا هل قبور و بسياري با ظرف نهار و نذري ميامدند صحن امامزاده النگ و روشن آباد پر مي شد از زايرين شهر و روستاهاي اطراف وفريادهاي دستفروشان دوره گرد. يادش بخير. رمضان ماه شادي بود سر سفره افطاري سعادت در فضاي خانه موج ميزد و ما غرق نور....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 مرداد1388ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 مرداد1388ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
مسجد ما در محله پایین را مسجد غربا می خواندند. بالاجاده ما سه مسجد و یک مهدیه داشت. مسجد میان محله یا جامع مسجد بالا محله یا مهدیه ومسجد پایین محله یا غربا . گت آقا روحانی بزرگ روستا یکشب مسجد جامع بود و یک شب مهدیه نماز می خواند و مسجد غربا متروک بود تا ماه مبارک رمضان. مسجد غربا را مرحوم عباس رحمانی در شمال روستا و انتهای آن نزدیک آسیاب و کنار کل قمر پشت خانه ساخته بود .بعداز مسجد لته های مردم بود و سپس گودار خیل. نصف مسجد رو تپه بود و نصف دیگر روی سنگ چین و روی سنگچین چوب ریزی کرده بودند وکف مسجد یکسر تخته ای بود و آن پایین هم انبار هیزم و ذغال بود مرحوم عباس رحمانی طرح جنگل داشت و چوب و هیزم مسجد فراوان بود . کنار مسجد خانه عزت رحمانی بود که متولی مسجد هم بود روزا درب مسجد باز بود و دراویش یا غریبه ها می توانستند در آن استراحت کنند. مسجد آبدارخانه نداشت جا ی برای زنها هم تعبیه نشده بود در واقع مسجد مردانه بود . دو درب ورودی بهمراه راهرو درازی که کفش کن بود ورودی مسجد را تشکیل می داد . گوشه ای از صحن مسجد کنار درب ورودی آبدارخانه بود سماور بزرگ ومنقل پر از آتش و استکان و نعلبکی و سطلی پر از آب که از خانه عزت رحمانی می آوردندتمام آبدرخانه بود جلوی چشم مومنین چای تازه دم تهیه می شد یک منبر چوبی قدیمی و تعدادی قران و مهرو دو فرش سنگین دستباف قدیمی تمام مایملک مسجد بود. مسجد تمام سال متروک بود البته همسایه ها مثل حاج غلامرضا ،عبداله مهقانی و...انفرادی در آن نماز می خواندند اما مجالس وعظ یا مصیبتی یا سخنرانی در آن برگزار نمی شد . عزت رحمانی هم بی چشمداشتی بخاطر برادر به آن می رسید . مسجد پلور های زیبایی داشت اما از لوستر و ... خبری نبود دو سه لامپ صد فضای مسجد را روشن می کرد تمام فضای داخل مسجد هم حدود شصت هفتاد متر بود . دوپنجره در سمت مغرب داشت که قسمت پایین آن با نرده های زیبای چوبی که تکیه گاه مومنین بود حفاظت می شد. نشستن کنار پنجره ها که حدود دو متر ارتفاع داشت سرقفلی داشت. رمضان که می آمد رونق مسجد هم شروع می شد پایین محلی ها و کسانی از میان محله و بالامحله که با گت آقا قهربودند در مسجد جمع می شدند و آن اوایل روحانی از مشهد می آمد. چون فضا کوچک بود برای گرفتن جای بهتر ادمها سریع از خانه خارج شده به مسجد می آمدند.صف جماعت جا نبود . عزت رحمانی هم بلافاصله بعد افطار سماور را روشن کرده منقل را پر آتش کرده بود . بعد از نماز آقا می نشست و چای و خرما توزیع می شد گاهی همسایه ای ظرف فرنی یا نانی و حلوایی یا انار و خیار محلی یا ظرفی شیر می آورد نان تنوری گردویی و حلوای محلی سیاه رنگ پراز مغز گردو و دیگر نذورات بین مومنین تقسیم می شد.. سپس دعای شبهای رمضان خوانده می شد و بعد آقا اگر اهل منبر بود منبر می رفت و گرنه رساله می خواند .شبهای رمضان به ما بچه های اهل مسجد احترام زیادی گذاشته می شد و ما احساس بزرگی می کردیم . پا به پای بزرگان در صف نماز می ایستادیم اگرچه گاهی شیطنتها گل می کرد و خنده های سر نماز و رو برگردانها که با پس گردنی مومنی سکوت برقرار می شد.آقا هم در مسئله گفتن بیشتر مسائلی را می گفت که فکر می کرد ما نیاز داریم غسل ، تیمم و... بعداز سخنرانی آقا که معمولا کوتاه بود مجلس قران خوانی منعقد می شد و ما هم بیرون مسجد جمع می شدیم برا بازی ،قایم باشک بازی خاص شبهای رمضان بود و مایی که نمی خواستیم سحر شود . ... یادش بخیر |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 مرداد1388ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
عمو روی اسب که می نشست استوار بود و قامتی کشیده داشت و یه جور سلحشوری در اندامش بود بند برنو را از روی سینه رد می کرد و لوله تفنگ یک وری کنار سرش پیدا بود .چشمانش زلال بودند ونجیب و سبیلهای مردانه اش همیشه تاب داده بودند. کار حمایت از قبیله مان با عمو بود ترکمان سال بود و غارت و قتل بی داد می کرد اما گوسفندان قبیله مان ومزارع مان سالم و دست نخورده بود . عمو شب پایی چندین مزرعه را قبول می کرد و این بود که دیر به دیر به خانه سر میزد . دزدان جرائت دستبرد به قبیله مان را نداشتند چون در دل شب در تاریکی مزرعه عمو ممکن بود پشت هر درختی پشت هر بوته ای کمین کرده باشد.گاهی بعد ده روزی بخانه می امد اول راهی حمام می شد حمامها عمومی بودند . ابهتی داشت راه رفتنش مردم می ایستادند تا او رد شود و گرم با هاش سلام و علیک می کردند من همراهش تا حمام می رفتم و دستانش را در دستان کوچکم می گرفتم دستانش بزرگ بودند و زمخت اما مهربان . خانه که می امد کنار اتاق می نشست شق و سرراست . خرف اضافه نمی زد حضورش یه جوری سنگینی داشت ما ساکت محو تماشایش می شدیم و من به زلال چشمهابش خیره می شدم . و در ان غرق می شدم . ارام از پدر می پرسید گندم چطور بود؟ گردوها وضع شان چطوره؟ . گوسفندان خوب می چرند.؟ با صبر غذایش را می خورد و زود بلند می شد که خسته بود. ترکمن سال بود و تفنگچیان ارج و قربی داشتند و این بود که عمو نمی رسید به خانه سر بزند و ما دلمان تنگ بود... خبر اوردند که عمو را زدند .ننه شیون می کرد و موری می خواند اگه عمو می فهمید اخم می کرد اما ننه شیون می کرد زار می زد و ما می گریستیم مردم جمع شده بودند جلو خانه ما و پدر رفت که عمو را بیاره .هر کس روایتی داشت باهم صحبت می کردند و حساب دل کوچیک وحساب دل شکسته مان را نمی کردند. غروب عمو را اوردند پشت اسب سرش را روی گردن اسب گذاشته بود و من دنبال ان بودم تا چشمانش را ببینم اما چشمانش بسته بود ما را بردند داخل اتاق تا نبینیم اما داداش کوچیکه یواشکی ماند و دید تمام پیرهن عمو خونی بود از پشت زده بودنش که از روبرو کسی جرائت درگیری جرائت حمله بهش را نداشت بسخو کردند و از پشت زدنش . عمو را بردند تو اتاق بزرگه و ما ممنوع ملاقات اما من دلم براش برا ذلال چشماش تنگ بود و زار زدم و شیون کردم پدر خسته بود و عصبانی شد و با مشت و لگد بجانم افتاد اما من عمو را می خواستم ذله شدند اهل خانه خسته شدند و گریه های مادر باعث شد به من اجازه دادند عمو را ببینم رفتم اتاق بزرگه عمو رو زیر انداز بزرگ خوابیده بود و سینه اش با پارچه کهنه اما تمیز مادر بزرگ بسته بود و خون رویش نشت کرده بود . چشمانش بسته بودند .کنارش نشستم و دستان زمختش را تو دستانم گرفتم زرد رنگ بودند هم دستان هم صورت عمو از بس خون ریزی کرده بود . ارام دستانش را بوسیدم اما چشمانش بسته بود . عمو اخرین نسل مردانی بود که جانشان را در حمایت از قبیله فدا می کردند اخرین نسل از مردانی که در سواری با باد مسابقه می گذاشتند . بیتاب بود و گریه امانم را بریده بود اما صدایم در نمی امد تا عمو را بیدار نکنم . بنابراین سینه ام بشدت بالا و پایین میرفت و اشکهام دست عمو را خیس کرد . دستی از پشت شانه هایم را گرفت و بلندم گرد پدر بود و در اغوشش خوابیدم و دیگر نتوانستم ذلال چشمان عمو را ببینم. در قبرستان قدیمی روستا کنار قبر عمو نشسته ام باد و باران سنگ قبر را صیقل داده اند اینک در پایان یک زندگی هستم . اینک با هر سرفه ای خونم به سنگ قبر عمو پاشیده می شود و چشمانم خونرگ و کم سو شده اند .نسل ما هر یک با یادگارهایی از جنگ دوران خود را به فرجام می رساند . ایا فرزندانمان قصه های عمو را قصه های پر غصه مارا در گوش باد نجوا خواهند کرد تا فراموش نشویم و .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 مرداد1388ساعت 3:6 قبل از ظهر توسط ا.ش |
|
|
الوی وحشی .این روزا درازنو تابستان که می رسید سیورسات اهالی جور بود گندم جمع شده و یکی دو طارچه یا همان کیسه آرد شده بود و مشکل اذوقه و جود نداشت نان که بر سفره می آمد نان خورشت پیدا می شد . گوجه فرنگی های ریز و ترش و خوشمزه در کنار بوته های پنبه سر می کشیدند و آنقدر زیاد بودند که روی بوته ها می پوسیدند یا خشک می شدند. البته ورود گوجه فرنگی به منطقه , خیلی قدیمی نبود مادر بزرگ حکایت می کرد که زمان آنان هنوز گوجه فرنگی به منطقه نیامده بود بادمجان را با ناردنگ یا انارتیم خودمانه تفت می دادند و زیر برنج می گذاشتند یا جدا سرسفره می اوردند و به عنوان خورشت برنج می خوردند. اما گوجه که وارد شد نقش مهمی در رزق و روزی مردم پیدا کرد. هم می شد ان را با پیاز خرد کرد و در چاشت ساعت ده بعد از وجین صبحگاهی بعنوان صبحانه استفاده کرد هم می شد تفت داده یا سرخ کرده ان را بصورت چاشنی در کنار بادمجان موقع نهار نوش جان کرد و کباب ان به همراه بادمجان تنوری قوت شام کرد اضافاتش هم رب درست می شد . رب درست کردن این گوجه ریزها اداب خاص خودش را داشت . این گوجه ها پر از تخم بودند بنابراین باید اول صاف می شدند . رب حاصله بشدت ترش و خوشمزه اما سرخ کم رنگ بودند و ابگوشت های ما بیشتر به زردی می زدند تا سرخی خوشرنگ... این روزا هندوانه ها هم زیر بوته های پنبه رسیده بودند. هندوانه ها رزمی یعنی محلی بودند . و حداکثر به اندازه یک توپ پلاستیکی می شدند. و فقط قسمت وسط آن کم تخم و رسیده و شیرین بود. این هندوانه ها تیم پتی یعنی پر تخم بودند..بوته های پنبه را که کنار می زدی آن زیر در سایه سار بوته های سر کشیده پنبه هندوانه عرق کرده آماده چیدن بود. آنها به صورت وحشی هر سال سبز میشدند و مثل گوجه و خیار نیازی به نشا دوباره آن نبود. در مرز یا سامان مزارع درختان هلو پر از هلوهای رسیده و درشت بودند. آنقدر هلو زیاد بود که هر کس به اندازه نیازش می چید. اینروزا تمشک های وحشی هم رسیده بودند. کنار جنگل پر از بوته های تمشک بودند. حتی پرچین بعضی مزارع را هم بوته های تمشک تشکیل میداد. تمشک چیده میشد تا مربا ریخته شود و شربت درست میشد. اما همه کس مربای تمشک را دوست نداشت. چون دانه های ریز آن در لای دندان ها گیر می کرد. اما بهتر از آن درخت انجیر بود. درخت انجیر درختی بومی منطقه بود و معمولا در کنار هر مزرعه ای درخت انجیر موجود بود. انجیر به 4 دسته تقسیم میشد. سیاه که خیلی مرغوب نبود. طس انجیر که قابل خوردن نبود. سفید که شامل دو دسته گرم و سرد می شد. گرم در تابستان و سرد در زمستان میرسید. انجیر گرم مرغوب ترین نوع انجیر بود و سرده داخلش به شفافیت انجیر گرم نبود. اما بسیار شیرین و خوش خوراک بود. انجیر هم بصورت میوه در سفره صبحانه و دسر بعد از غذا خورده می شد هم مربای آن بسیار لذیذ بود و معمولا داخل مربا و به خصوص مربای انجیر و به گردو می ریختند. گردو با شهد انجیر و به آمیخته می شد و مربا را بسیار خوشمزه می کرد. بطوریکه هر نفر یک کاسه مربا را با نان تنوری میل می نمود.فصل فصل خرمالوهای وحشی هم بود. ؟ بخش حاشیه جنگل کمربند درختان خرمالو بود. خرمالو ها به اندازه یک گردو بودند. اما وقتی می رسیدند بسیار شیرین و خوردنی بودند بطوریکه از جمله غذا های سر سفره صبحانه دشو خرمالو بود مثل دشو داغداغان که قبل از ما مصرف می شد . خلاصه تابستان فصل فراوانی بود و مرداد انجیر پز ما مردادی دیگر به انتها می رسد و زندگی و زمان ما را در می نوردد همانند پیشینیان اما زندگی چیست؟ و چرا نیما گفت از پس پنجاه و اندی زعمر.... کاشکی من و صحرا و گوسفندی و. سگی.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
اسب سفید مدتها بود که در آخور بسته شده بود . و مدتها بود که من از پنجره اتاقم چشمان منتظرش را می دیدم . گویی که با چشمانش سرزنشم می کرد . نمی دانم تاثیر مه بود یا بیقراری یورتمه رفتن در دشتهای سرسبز که در آخرین نگاهش گویی قطرات اشک را دیدم .مدتها بود که توان سواری را از دست داده بودم و پشت این پنجره زندانی بودم . مدتها بود که که باهم در دل باد بهاری و شرجی تابستان و بوی خوش پنبه زارهای ولایت سواری نکرده بودیم . و در خنکای جنگل کنار بوته های تمشک یورتمه نرفته بود. پشت پنجره به تماشای قامت زیبایش نشستم و رویم نشد که به چشمان نجیبش نگاه کنم . گذشته بود زمانی که فارغ البال افسارش را رها می کردم که از باد پیشی گیرد .اینک هردو اسیر بودیم . من پشت این پنجره می پوسیدم و او اسیر من، مدتها بود که در آخور بسته شده بود و گاهی از شدت حرمان باد از منخرین خارج و می کرد و با جشمان منتظر به پنجره می نگریست.... دیری نخواهد بود که اسب سفیدم را زین کنم و پا در رکاب به دل صحرا بزنم و از باد سبک پیشی گیرم . دیری نخواهد بود که انتظار اسب سفیدم پایان خواهد گرفت آن زمان که چسبیده به یالهای زیبایش در زیر آسمان شب در مسیر راه شیری به سرعت شهاب رهسپار سرزمینهای دور شویم . وما روزی دریاها را زیر پا خواهیم گذاشت یله ورها و اسب سپیدم آرام و مهربان از روی هفت دریا خواهد پرید . شاید هم امشب اسب سفیدم را زین کردم . اگر این تب بگذارد . شاید امشب از هفت دریا گذر کردم . ازقلل کوهها از درازنو از جهان نما از دل شب . شاید امشب را به سپیدی رسانیدم ... شنیدم اونور کوه ،اونور هفت دریا، پایان قصه های هزار و یکشب است . شاید امشب قصه کوه وحکایت هفت دریا را برای اسب نجیبم حکایت کردم . اگه روم بشه که تو چشای نجیبش نگاه کنم . شاید امشب به حساب و کتابهایم رسیدم و زین را از زیر زمین درآوردم وسوار اسب سفیدم به سرزمینهایی دور رفتم ...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 مرداد1388ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
ميلاد فرخنده يگانه منجي عالم بشريت ،آقا امام زمان(عج) ،بر تمامي مسلمين جهان مبارک باد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) ارشتيش سیستانیها در گلستان |
|
RSS
|