![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 تیر1388ساعت 8:29 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
روزهای درو گندم رورای سختی بود . گرما بیداد می کرد .شرجی هوا و گرمی باهم فشار می اوردند و ادما را از پا می انداختند . اگه مزرعه دوازده کیسه گندم می داداذوقه یکسال تامین می شد و هر چند کیسه اضافه بر دوازده کیسه خرجی مشهد و زیارت امامرضا بود.شبا بعد از کار مزرعه ادما خسته و کوفته شام را که معمولا ابدوغ خیار بود می خوردند و روی مهتابی چوبی تو تاریکی می نشتند تا پشه ها جمع نشوند لامپا هم هوار را گرم می کرد فانوسی کم فروغ گوشه ایوان گذاشته می شد و باکیف ولذت خاطرات مشهد مرور می شد و به خوشی ها و به هم دیگر می خندیدیم شیطنت ها شلوغیهای حرم اقا بارها و بارها مرور می شد و هر شب و هر روز بی تاب تر می شدیم. هر چه زمان پایان درو نزدیکتر می شد هیجان دیدار اقا در ما بیشتر میشد. روزای اخر زمزمه های محزون ننه شروع می شد و ما هم حالمان دگرگون می شد . ما غمی نداشتیم حتی اگر خشکسالی می شد و گندم کم می امد پدرقرض می کرد تا سر پنبه پرذاخت کند.همسایه ها جمع میشدند و اگر تعداد زیاد بود مینی بوس کرایه می کردیم وگرنه یه ماشین چهارده نفره بس بود ما بچه ها صندلی نداشتیم کف ماشین یا رو پیت مینشستیم. ویا سه چهار نفری یه صندلی می گرفتیم. و معلوم بود که کنار شیشه سرقفلی داشت . ماشین نصف شب بار میزد و صبح بعد از اذان حرکت می کرد . تمام تلاشمان این بود که خوابمان نبرد از پشت شیشه درختها را می شمردیم و تیرای برق و ماشینها را و... که خوابمان می برد و برا صبحانه بیدارمان می کردند در یکی از شهر های بین راهی و ما غمگین میشدیم که بخشی از راه را از دست دادیم و می پرسیدیم از تونل گذشتیم و وقتی می شنیدم نه خوشحال می شدیم اما تکانهای ماشین باعث می شد که دوباره خوابمان ببرد و معمولا یکی دوساعت مانده به مشهد بیدار میشدیم و دیگه خوابمان نمی برد. اول مشهد گنبد اقا ظاهر میشد و وقت صلواتهای پیاپی بود اینجا نوبت چاووش بود که مسافران را سرکیف بیاورد. مینی بوس ما را نزدیک حرم پیاده می کرد و پدر می رفت دنبال مسافرخانه و ما چادر مادر را می کشیدیم که بریم حرم و مادر سرمان داد می زد و ما گریه می کردیم و تقاضای دیدار حرم اقا را داشتیم.... چقدر زود گذشت اون روزا و چقدر دلتنگ دیدار ضریح آقایم این روزا... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 تیر1388ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
مثل روزای قدیم شده بود من کنار پنجره نشسته بودم و چشم انداز بیرون را نگاه می کردم اون دورها یه گله گوسفند ارام در مزرعه می چریدندو درگوشه ای تراکتوری مشغول شخم زدن بود.و کمباینی اخرین مزرعه باقی مانده گندمی را درو می کرد.یک روستایی کنار آتش زیر درخت گردویی نشسته بود و به انتظار قل زدن آب به آتش چشم دوخته بود . همه چیز مثل روزای قدیم بود جز اینکه جمعی در کار نبود و تو تنها نشسته بودی مثل همیشه و سرت پایین بود . چه باید می گفتم همه حرفهامو با دقت شنیده بودی و عمل کرده بودی .اما شاید حرفی باقی بود که گفته نشده بود . حرفی که نیازی به گفتنش نبود آنی که باعث شده بود که اینجا بیای و باشم . از پنجره بیرون را نگاه کردم روستایی چای داغ را با لذت می آشامید . گفتم بیچاره یه همزبان نداره و تو گفتی خیال می کنی اون بادرخت و گل و بوته و سنگ وچوب حرف می زنه و پاسخ هم می گیره .ای وای راست می گفتی .خودم اینو بارها گفته بودم و چقدر کم حواس شده بودم این روزا و چقدر کم حوصله حرفهای خودم از یادم رفته بودند. حتی اینجا هم نمی آمدم حوصله شو نداشتم در تنهایی بشینم و به درو دیوار نگاه کنم وگفتم که حوصله نداشتم دیگه نمیام و تو گفتی اوه دوروبرت پرند ادما و راست می گفتی اما مشکل اینجا بود که همدیگر را نمی دیدیم هیچکی هیچکی را نمی دید انقده کار بود انقده دغدغه که ادمها را می کشت . خودت می دونی چی ها را می گم و هر کدام از ما تنها بودیم و دنبال دغدغه هایی که آخر کار معلوم می شد دغدغه نبودند و یه اتفاق ساده و ناگزیر بودند و تو سرت پایین بود و ساکت گوش می کردی مثل همیشه.و نگران بودی برای اونایی که رفته بودند بی هیچ نشانی و گم شده بودند و من از پنجره خط افق را نگاه می کردم که لکه های سفید و نو ابر آرام روی سیاه بند به همدیگر متصل می شدند طوفان در راه بود باید مواظب می بودیم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 تیر1388ساعت 8:55 قبل از ظهر توسط ا.ش |
|
|
فاصله کوه تا دریا کوتاه بود و پر شیب .ارتفاع از سطح صفر در دوساعت راهپیمایی به سه هزار متر می رسید و هوا هم که در طول بهار و پاییز ابری بود و مخصوصا باران بر جنگل زیاد می بارید و جویهای کوچک رودی می شدند خروشان که به سمت دریا روان می شدند . ما به رودخانه روبار می گفتیم مثل بالاجاده روبار یا کارد مله روبار یا میاندره روبار. بخاطر شیب زیاد زمین رودخانه در مسیر خود دره عمیقی حفر می کرد و گاهی دهها متر از دیواره اطراف پایینتر می رفت. اما به نزدیکیهای روستا که می رسید عمق بستر رودخانه بخاطر شیب کمتر جلگه کمتر می شد. عرض رودخانه هم بیش از هفت هشت متر تا ده دوازده متر نبود . در بالا دست روستا انجا که جنگل به روستا وصل می شد آب رودخانه تمیز بود و زلال و در بستری از ماسه های رودخانه جریان داشت .سرد و قابل اشامیدن. صخره های دو طرف رودخانه هم از گل رس بود محکم و استوار .کافی بود در قسمت باریکتر رودخانه در محل پیچی مسیر اب را سد کرد تا استخر طبیعی درست شود که جان می داد برای شنا. برای درست کردن استخر بچه ها جمع می شدند .ابتدا سر شاخه های کلفت درخت را صاف می کردند و به فاصله یکمتری به کف رودخانه می کوبیدند و فواصل آنرا با سر شاخه های نازکتر پر می کردند . عده ای هم مامور درو چماز نوعی سرخس وحشی می شدند و با صبر و حوصله چماز را از پایین لابلای شاخه های داخل اب می گذاشتند بطوریکه چند قطره بیشتر اب نشت نمی کرد.روی هر قسمت را هم با سنگ محکم می کردند . ارتفاع سد را حدود دو تا دو نیم متر می گرفتند و اب از روی سد سر ریز می کرد . چون معمولا ارتفاع صخره دو طرف خیلی بالاتر از سطح اب بود با دقت روی صخره را تا سطح اب پله های گلی می زدند. البته رفت و امد با پاهای گلی خیلی زود پله را خیس می کرد وم خیلی ها در نیمه راه لیز می خوردند و به داخل اب سقوط می کردند. تو همین سدها بود که ما شنا را یاد می گرفتیم خیلی ها از بالا روی صخره خود را بداخل اب پرت می کردند انهایی که شنا بلد نبودند دو لنگه بیژ اما و سرکله ان را با کل یا نخی می بستند و سپس انرا خیس کرده و تویش فوت می کردند تا باد شود حالا بیژاما مثل لاستیکی دو لنگه شده بود که می شد زیر شکم گذاشت و دو پایه ان از دوطرف کمر بالا می رفت و فرد روی اب غوطه می خورد و شنا می کرد .دهها نفر تو اب غوطه می خورند. این روزا مدرسه تمام شده بود. گرده ای نان دو سه عدد گوجه فرنگی و یکی دو دانه خیار غذای روزانه بود از صبح وارد اب می شدیم تا ظهر ظهر ناهاری خورده دو باره اب بازی شروع می شد. غروب بیرون می امدیم و در افتاب می ایستادیم تا خشک شویم سپس لباس را پوشیده و خسته و بی جان راهی خانه می شدیم و فرصت نبود به رختخواب برسیم سر سکو خوابمان می برد.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 تیر1388ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) ارشتيش سیستانیها در گلستان |
|
RSS
|