![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
شانه هایم درد گرفته بودند .دیگه توان حمل یه دسته هیزم را نداشتم .اونم تو سربالایی دم کرده جنگل. گم شده بودم .خیلی وقت بود گم شده بودم تو این جنگل دم کرده و بخار گرفته .خیلی وقت بود گم شده بودی و من همه جا را گشتام و نه راه را پیدا کردم نه تو را . خستگی توان را از من گرفته بود و تنهایی دیوانه ام می کرد مثل همیشه . کناردرخت بلوط پیر در نیمه راه قله نشستم .اینجا همیشه می نشستیم اما حالا تنها بودم .درختها پر شاخ و برگ بودند و من از شکاف برگها به اسمان نگاه کردم طولانی .اسمان آبی بود تا اوج و هیچ پرنده ای پر نمی زد .چقدر خواب الوده بودم و کاشکی می شد چشمها را می بستم و باز که می کردم می دیدم زمان گذشته .انقدر که همه چیز همه دغدغه ها همه دلتنگیها درش حل شده .باید می خوابیدم این روزها بی خوابی اذیتم می کرد اون پایین دره بود کنار قله .این دره همیشه ساکت بود و چند بار دیده بودم شوکایی تنها در انجا سرشاخه های تازه تمشک را می چرد اما حیفم امد بهش تیراندازی کنم .گفتم بزار حسابی بخودش برسد گفتم حیفه نسل شوکاها و اهوها بر انداخته بشه .فقط بخاطر اینکه من لذت خرد کردن گوشت شکار را زیر دندانهایم احساس کنم .... چقدر اشفته بودم بعد این همه سال راه را گم کرده بودم و باید دقیق می گشتم تا پیدا کنم .تا شب تو راه نمانم.ننه چقدر دلش برا ادمهای تو راه مانده می سوخت چقدر غصه شان را می خورد.تو چرا گم شده بودی.؟ دوباره به آسمان نگاه کردم سرم پر شعر پر سرود پر ترانه بود .چشام را تنگ کردم .میگفتند ستاره ها تو اسمان سرجاشون هستند فقط روزا ما نمی تونیم او نا را ببینیم .هیچ ستاره ای پیدا نبود . تا من ترانه امشب در سر شوری دارم را بخوانم و برسم به اونجا که با ماه و پروین سخنی دارم.اما الان که لال شده بودم .و چقدر خوابم می امد. باید می خوابیدم شاید وقتی بیدار شدم ....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط ا.ش |
|
|
نفس کشیدن دشوار بود و هنوز راه تا بالای چکل امتداد داشت و برای دیدن امتداد راه باید سر را بلند می کردم.هوای خرداد دم کرده بود و نوعی شرجی خاص جنگل همراه بوی پلم وتمشک و عرقی که از پیشانی سرازیر می شد و لباس های خیس خیس . باید می نشستم اما فرصت نبود اگه می نشستم خوابم می گرفت و با این لباسها حتما سرما می خوردم.خیلی ها چشمشان به من بود .یعنی منو که نمی دیدند اما منتظرم بودند و می گفتند این دفعه چقدر دیر کرده .کجاست؟ ومن خسته و تبدار در نیمه راه چکل بعد از سیاهبند مانده بودم اگه به چکل سر میرسیدم دیگه راهی نبود یه کمرکش تا کال نو و بعدش جیکا چشمه و درازنو .اما من تو چکل مانده بودم وسط راه مالرو با سنگهای عظیم دو طرف راه باریکی که تو چکل پیچ و خم می خورد و بالا می رفت و هیچ جا دیده نمی شد. اون همه دو صبگاهی و تعلیمات وامزش نظامی و غرب از اسپیدار و گلان دزلی و سینه خیزهای شلمچه و حلبچه افاقه نکرده بود . خسته پشتم را بدیوار دادم یه عمر مجاهده به نظر خودم باد هوا شده بود و حالا در سخت دان چکل گیر کرده بودم و با هر نفس سینه ام می سوخت . رادیویم روشن بود و داستان صبح جمعه پخش می کرد فکر کنم حکایت یه بچه بود تو سن شانزده هفده سالگی که با دو نفر سر دوستاش کل کل می کرد و من حوصله شنیدنش را نداشتم چقدر سبک بود این داستانهای صبح جمعه انگار نه انگار که سی سال از انقلاب گذشته . بعد اون همه سال بعد هشت سال جنگ و صدها حادثه بعد از جنگ .باز بیست سوالی هایی بازی می کردند که حالم را بهم میزد مثل الان که خسته بودم رادیو را خاموش کردم . پیش خودم گفتم که با این سینه به چکل نخواهم رسید و شاید بهتر باشه که برگردم .اما یاد عهدم افتاد که باید تا ته خط را می رفتم امسال فرصت نکرده بودم درازنو بروم و این بود که گفتم یه چرت می خوابم و می روم. بیدار که شدم سبک شده بودم بلند شدم قبراق چکل سر اون بالا بود اهسته براه افتادم و حساب انرژی و نفسهامو داشت . به مجری رادیو خندیدم و دلم به حال جوانک سوخت اما به من ربطی نداشت دور نمای درخت الوچه سر چکل دیده می شد. در چکل سر الوچه ها این فصل گل می کردند و غرق گل می شدند پا درخت الوچه نشستم حالا این بالا نسیم می امد و سیاهبند زیر پایم خفه و خاموش بود با لکه های ابری که رویش تشکیل می شد تا کال نو راهی نبود اگه شتاب می کردم قبل از غروب جیکا چشمه بودم و شایدم شب را پیش صادق شفت می ماندم . اخ صادق چقدر قشنگ می خواند :زن صادق نشو صادق فقیره..خوراک صادقت نون و پنیره.... صدایش قشنگ نبود اما پرسوز بود مناسب این روزای من...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 خرداد1388ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) باران ارشتيش |
|
RSS
|