تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
کردکوی بهشت گمشده
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

این روزها با صدای جیر جیر چلچله ها بیدار می شدیم . از طلوع خورشید چلچله ها یک بند و بی امان می خواندند. و ما باور داشتیم که قران می خوانند . چلچله ها بالای ستونها لا نه می ساختند . و از صبح گل می آوردند و دو سه روزه لا نه را می ساختند . سپس نشستن روی تخم آغازمی شد و ما بی صبرانه منتظر بودیم که بچه ها کی متولد می شوند . و ناگهان یک روز صدای جیر جیر بچه ها را می شنیدیم و شاهد تلاش مضاعف چلچله های مادر بودیم برای تغذیه بچه ها . ما عاشق چلچله ها و پروازشان بودیم .زیر لانه می نشستیم و ساعتها ذگاه می کردیم . پرواز و اوج و فراز و فرود چلچله ها دلهایمان را پر از شوق می کرد این بود که کوچ پرستوها ما را غمگین می کرد . وقت کوچ وقت وداع بود حالا بچه پرستوها بزرگ شده بودند و ساعتها روی سیم برق می نشستند و می خواندند گویی با ما خدا حافظی می کردند. و ما غمگین می خواندیم : چلچلا بو کربلا      قران بخوان             تسبیح بیار

ما میخواستیم پرستوها سال دیگر حتما برگردند به این خاطر لانه را خراب نمی کردیم پدر با سلیقه تکه حلبی را زیر لانه نصب کرده بود که ایوان کثیف نشود.

این روزها تمامی فضای خانه و حیاط و روستا را عطر بهار نارنج و پرتقال پر کرده بود . با بوی خوش بهار نارنج  بیدار می شدیم . تمام حیاط خانه شکوفه بود و ما مست و مسحور روی بهار نارنج ها قدم می زدیم . شکوفه های نارنج رقص کنان روی سرمان می ریختند و ما لابلای درختان قهقهه می زدیم فصل شادی بود و از بهار لذت می بردیم .

صبح یکی از همین روزها با چهچهه بلبلی مست که روی درخت سیب گوشه حیاط نشسته بود بیدار می شدیم . زمین و زمان ساکت می شد و گوش به نغمه سرایی بلبل مست می سپردیم . صدا آنقدر گوش نواز و آن قدر زیبا بود که جرئت خروج از اتاق را نداشتیم و می نشستیم و ساعتها  به نغمه سرایی و شیدایی بلبل سرگشته گوش فرا می دادیم ... و پرنده هر روزمی خواند تا وقتی که شلمی های زرد روی سفالها گل داشتند.

این شبها کنار پنجره زیر نور مهتاب ، در فضای عطرآگین اردیبهشت در سکوت و تاریکی به ماه خیره می شدیم که ارام در پس لکه های ابر حرکت می کرد و ما حرکت ماه را در پهنه آسمان تعقیب می کردیم به چهره نورانی  ماه نگاه می کردیم و از شیداییش می پرسیدیم . ماه این شبها چقدر زیبا ، چقدر نورانی و چقدر نجیب بود برایش یواشکی غصه می خوردیم که به وصال معشوقش خورشید خانوم نرسیده بود یواشکی که آقای ماه نفهمد و بیشتر غصه دار شود . در نورافشانی ماه و خیره به ماه خوابمان می برد خوابی به لطافت گلهای بهار نارنج و نور ماه . خواب پریان را می دیدیم و قصه های هزارو یک شب را و ....

این روزها مزرعه دیدن داشت با رودخانه پر از اب در کنارش . مزرعه یکسر سبز بود مثل دل ما . با شقایقهای وحشی قرمز که به زیبایی همچون تابلویی نقاشی در میان سرسبزی گندمهای مواج وزردی شلمی های زیبا خود را می نمایاندند. دل هایمان پر از شادی بود . وقت پامچال بود و شیر پنیر و حشی و.....

 این روزها وقت نشستن زیر درختان آلوچه بود وقت گذر از میان مزارع سر سبز باقلا ....

اردیبهشت بود وقت شادی . بهار در گلستان دیر چهره می نمایاند به خاطر بارانهای فروردین که اجازه خروج از خانه را نمی داد. اما چه خوش می آمد . نزدیک تعطیلی مدرسه . زمان فراوانی .تمیزی ، با آفتاب درخشان اما لطیف . مهر در خانه ها و کوچه ها جاری بود . وما با نگاههایی پر امید و دلی شاد چشم به آینده ای زیبا ،     می بالیدیم و زمان را در می نوردیدیم . یه وقتی فرخی سیستانی سروده بود که :

زباغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید

کلید باغ ما را ده که فردامان  به کار آید .....

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی

ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی  

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

شخم زمین و آماده کردن آن برای بذر پاشی کاری دشوار بود . پس از نماز صبح جفت های ورزو به همراه افراد خانواده راهی زمین می شدند , ازال ( گاو آهن ) به گاو بسته می شد و صدای هی و هی از اول صبح صحرا را تش ( آتش ) می  کشید . تا عصر تنها اندکی از زمین شخم می شد و غروبا که اهل کار به خانه بر می گشتند فرقی با مرده متحرک نداشتند . روز ها و روزها سپری می شد تا  زمین یکسره شخم می شد و سپس کلو(کلوخ) شکنی و بذر پاشی و ....

اون زمونا گاوها را از صبح از خانه بیرون می کردند که به سمت جنگل بروند و غروب سیر و سرحال بر گردند . بسیاری از گاوها با دیدن کلند باز مسیر مزارع که توسط کشاورزی بی مبالات باز مانده بود بجای جنگل راهی زمینهای مردم می شدند و چقدر دردناک بود زمانی که خوشه های سرسبز توسط گاوو اسب و الاغی خورده می شد . پنبه که می رسید کار دله دزدان شروع می شد از بردن ماش و لوبیا و انار گرفته تا پنبه که سخت ما یه نگرانی بود .

دشتبانان مردان صادق دشتهای سر سبز کردکوی بودند که از طلوع صبح در مسیر مزرعه کنار کلندهای چوبی نشسته بودند و مواظب مزارع مردم بودند . دره های بلند آنان و داسهای که بر دستار زده بودند ترس را در دل ناطورترین دزدان دشت رسوخ می داد . مردانی که پس از عبور صبحگاهی وجین گران و کارگران مزرعه کلندها را انداخته داخل کومه , دشت را می پاییدند. کپه های خاکستر کنار کومه ها نشان شب زنده داری و روز گذرانی دشتبانان در کنار مزرعه بود .

سران  (هیاهو )  دشتبانان شنیدنی بود و فریادهایی که در هوهوی سران آنان برایشان مفهوم بود .

دشتبانان حافظ دسترنج مردم بودند و سنتهای خاص خود را داشتند . ناترسی , شجاعت , صداقت و مهربانی از خصوصیات آنان بود .

 دیریست که دشتهای کردکوی از هو هوی دشتبانان خالی است آما گویی سران و هوهوی آنان هنوز در گوش پیرمردان و پیره زنان این دیار طنین انداز است .

نشسته بر کنار دشت چشم به افق خونین در سکوت طبیعت آخرین فریادهای دشتبانان را دراین وقت غروب به انتظار نشسته ام  که یکبار دیگر جان به این صحرای مرده بخشند و.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

بسياري از برو بچه های امروز کردکوی نمی دانند سوسوگرک چيست ؟ چرا که رشته پيوند بسياری از بچه های ما با گذشته بريده شده است . در شبهای تاریک اين روزها ی کردکوی در دل شب کنار جنگل ، لب لته زير پرچين دور حياط نقطه های نورانی بسياری به چشم می خورد .که امروزه آن را با نام کرم شبتاب می شناسيم و در بچه گي های ما سو سو گرک نام داشت . در شبهای بی برق و ظلمانی کردکوی که در تاريکی چشم چشم را نمی ديد . و با فرا رسيدن شب به کنار لامپا و زير نور ضعيف فانوس می نشستيم و انگار تمام غمهای عالم با رسيدن شب می آمد . ديدن نقطه های نورانی و روشن سوسوگرکها نوراميد را در دل ما جوانه مي زد . ننه می گفت قدرت خدا را ببين سوسوگرک نه نفت می خواهد نه هيزم اما چه نوری مي دهد و ما می پرسيديم ننه سوسوگرک چرا نور مي دهد و ننه می گفت راه را برای مسافران غريب روشن می کند که گم نشوند .يا مسافرا ن غريبی که در صحرا تنها سر به بالين می گذارند از تنهايی نترسند. و ما برای مسافران غريب غصه می خورديم و سو سو گرک را دوست داشتيم و هيچوقت اذيتش نمی کرديم اگرچه گاهی آن را توی دستهامان می گرفتيم و نور ش را سير تماشا می کرديم .اما انتظار و تنهايی مسافران غريب باعث می شد به آرامی رهايش کنيم واز او بخواهيم مواظب مسافرين غريب باشد .

سالها از آن روزگار می گذرد . امروز نور چراغهای فسفری شبهای تاريک را روشن می کند و بچه های ما ديگر سو سو گرک را نمی شناسند . اما آيا کسی هست که غصه مسافران غريب را بخورد؟ کجاست ننه؟ و قصه های شبهای تاريک کردکوی و غصه های بی ريا و بچه گانه ما .

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 فروردین1388ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط ا.ش |