![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
این روزها شادی و امید در دل ما موج می زد . از دهم اسفند به بعد منتظر رسیدن عید بودیم . این روزها روزهای سفال گردان بود . استاد خبر می کردند با دو شاگرد که تمامی سفال بام را جمع می کردند و در گوشه حیاط می چیدند . سپس اگر تخته ای زیر سفال بر اثر رطوبت پوسیده بود عوض می کردند و از اول سفالهارا که جارو و تمیز شده بود سر جایش می چیدند. ته سفالها را نیز آهک اندود می کردند بنا بر این نرسیده به عید سقف خانه ها برق می زد. این روزها ننه هامان دنبال گل رس خوب بودند . گل فروشان گل ها را بار خورجین الاغ می کردند و در کوچه های خاکی داد می زدند آی عروس گل . ته گل از گل رس خوب و پهن گاو ساخته می شد و سر گل از گل رس خوب ورز داده ونرم اگر یک ذزه آهک نیز در آن می ریختند گل روی دیوار متمایل به سفید می شد که سلیقه کدبانو را نشان می داد. اگر چه در طول سال بارها خانه را گل می کردند اما گل عید صفا و تازه گی دیگری داشت.و ما مواظب بودیم که آن را لک نکنیم. این روزها زیر آفتاب آخر زمستان نمدها جمع و کوبها (حصیر) و جاجیم به جای آن پهن می شد.روکش بالشها،پردها،و.... دوباره شسته می شدند شمعدانیهای دور حوض تکثیر می شدند. این روزها فصل تی تی (شکوفه) بید مشکها، آلو گوجه هاو گل های پامچال بود جنگل و حیاط خانه پر از شکوفه های سفید می شد و وزووز زنبورهای عسل فضا را پر می کرد. یک دنیا عشق و مهربانی در فضا موج می زد . این روزها ما منتظر خرید عید بودیم . پارچه چلواری که مادر برایمان پیرهن می دوخت بیژامای نو شلوار و شاید از سر کرامت پدر کتی ، مادر سبزه می ریخت در ظرف در کوزه و... این روزها منتظر نوروز خوان بودیم با اشعار زیبای: باز بمو بهار بمو بلبل در افغان بمو محمد یا محمد یا محمد برس فریاد امت یا محمدو.... این ایام پدر بزرگ با شادی سوار الاغ به جنگل میرفت و بار بار هیزم را با دقت و وسواس در گوشه حیاط می چید. الیس توله مان با شادی ورجه وورجه می کرد وگاهی سر به سر الاغه می گذاشت که الاغ به او لگد میزد و الیس زوزه کشان نزد بابا بزرگ شکایت میکرد و پدر بزگ با چوب دو سه ضربه به الاغ میزد و الیس از شادی به سوی آسمان می پرید .این روزها پشت بام طویله درمیان دسته های کاه می شد دهها تخم مرغ پیدا کرد که مرغها یواشکی می گذاشتند و هی جای تخم را عوض می کردند که کرچ شوند و جوجه کشی کنند. روی سفال خانه ها، شلمی های زرد سبز می شدند نه فقط در بالای بام بلکه تمامی مزرعه پر از شلمی می شد . گویا این گلها را با دست کاشته اند. صبحها را با نشاط از خواب بیدار شده و در راه مدرسه خود را به باد گرم به بوی خوش گلهای اطلسی می سپردیم حتی ناظم مدرسه هم این روزها مهربان بود. قبل از مدرسه به انار رکم و بوته زار پشت مدرسه میرفتیم و جیبهایمان را پر از گلهای شیر پنیر تازه و پامچال میکردیم و با لذت آن را می خوردیم.غمهای شبهای سرد زمستان و روزهای کوتاه و کم فروغ و بارانی زمستان تمام شده بود . و ما از نداری و غصه پدر خبر نداشتیم و فقط شادی را می دیدیم. سر سفره عید هم با یک جعبه نون قندی و یک کاسه شکلات و سمنوی پخت مادر و پرتغال درخت حیاطمان عرش را سیر می کردیم. یک کاسه بزرگ پر از تخم مرغهای رنگ شده سر سفره بود و به همه دیدو باز دید کنندگان می رسید. عیدیهامان یک قرانی بودو دو هزاری و... این ایام مغازه هاهم در کردکوی ما نو نوار شده بودند.همه با جارو مغازه را روفته بودند.حالا در تاقچه ها وسایل بیشتری پیدا می شد. تنگهای ماهی جلوی همه مغازه ها بود و .. اینروزها ما با شادی منتظر رسیدن عید بودیم و بازی و بازی و بازی و آرزوی اینکه این عید تمام نشود . عید بر شما مبارک. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 اسفند1387ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 اسفند1387ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
پدر بزرگ صدر مجلس می نشست با عینکی ته استکانی به شماره 5/13 روی بینی و ما را با رضایتی تماشا میکرد . ، قدک را می کند و با ژاکتی قهوای که از جلو دکمه می خورد و عرقچین به سرسرسفره می نشت و مادر بزرگ کنارش باچارقد سفیدیکه زیر گلو سنجاق کرده با پیرهنی سبز با گالهای ریز و عطر گل محمدی ، عینک بر چشم ما را نگاه میکرد . پدر و عمه ها اطراف و ما پایین تر آنقدر زیاد که در اطاق هشت در چهار جا نمی شدیم و دو ردیفه می نشستیم ، پدر بزرگ کیف خود را در می آورد یکی یکی جلو می رفتیم و دست پر مهر ش را می بوسیدیم و عیدیمان را می گرفتیم . و من البته در اولویت بودم نوه بزر گ از تنها پسرش . و در پایان پدر بزرگ با افتخار می گفت که خدا را شاکر است که نبیره و نتیجه خود را دیده است و یک نفر به دهها نفر بالغ شده است . سخاوتمندانه عیدی می داد و من نگران به دستهایش نگاه می کردم که هر سال لرزشش بیشتر می شد . نبیره کوچولوی دختریش می نشست کنار پدر بزرگ و محزون می خواند که : بابا بزرگ پیره الهی هیچوقت نمیره، عینک داره با عصا قصه میگه با ادا هرچند که بابا پیره الهی هیچ وقت نمیره وهمه برای طول عمر پدر بزرگ و مادر بزرگ دعا می کردند و من با نگرانی به چشمهای بابا بزرگ نگاه می کردم که خیس شده بودند و پیش خودم ناراحت بودم که چرا این شعر را درحضورشان می خوانند . بچه ها اما بی خیال بالا و پایین می پریدند و من در ابهت حضور بابا بزرگ و ننه آرام نشسته و سیر تماشایشان می کردم . ومواظب بودم بچه ها عمامه بابا بزرگ را خراب نکنند. ..... پنجشنبه آخر سال به هوای همه ساله به زیارت اهل قبور رفتم . حالا همه آشنایان اینجا بودند و من اصلا احساس غریبی نمی کردم ، همه بودند آرمیده در خاک با آرزوهایی که به گور رفته بودند ، پدر بزرگ ، مادر بزرگ ، عمه ها که زود رفته بودند ، دایی پدر ، ننه و .... آکثر بزرگان اتاق شش در هشت خانه پدری به اینجا منتقل شده بودند در کنار یکدیگر ، و من اصلا احساس غریبی نمی کردم ، این روزها نگران چشمان بی تاب بچه ها هستم و.... دیر یا زود جمع خانوادگی تکمل خواهد شد و ما برای فرزندانمان چه میراثی گذاشته ایم از عشق و شورو .....سال نو مبارک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 8:57 قبل از ظهر توسط ا.ش |
|
|
مرکز فرهنگ ملی ساختمان عظیمی بود و سردرب ورودی آن شبیه بناهای عظیم ژاریس که ظاهرا معماران اینجا هم فرانسوی بودندمراسم افتتاحیه واختتامیه در اینجا برگزار شد در مراسم افتتاحیه برای اینکه نما را درست ببینیم جلوی ساختمان پیاده شدیم واز پله های عریض بالا رفته به حیاطی که بر بخشی از شهر مشرف بود رسیدیم. داخلحیاطسه ساختمان عظیم با سقف گنبدی شکل قرار داشت که هر یک تالاری بود ما به تالار بزرگ واقع در مشرق حیاط رفتیم. داخل تالار نمایشگاه نسخ خطی و دارویی قرار داشت و گروه نوازندگان و خبرنگاران تلویزیونی که پخش مستقیم داشتند. تالار بسیار عظیم بود بگمانم حدود هفتصد نفر الی هزار نفر با طبقه دوم گنجایش داشت.ذکر این نکته لازمه که قبل از ما مردم و دانشجویان ترکمن وارد حیاط شده بودند و پس از ورود ما آنان نیز وارد تالار شدند. میهمانان در ردیف های اول قرار گرفتند و اهالی و دانشجویان از ردیف چهارم به بعد نشستند. سن نیز عظیم بود با عکسی بزرگ از رییس جمهور ترکمن مزین شده بود روی سن میز کنفرانس بزرگی قرار داده بودندو تمامی سن با فرشهای ترکمنی مفروش بود اسامی نه نفر یعنی عاشورف رییس میراث در وسط و هر طرف چهار نفر قرار داده شده بود کنار صندلی عاشورف یک صندلی خالی بود که بعد نماینده رییس جمهور برای قرائت پیام در آنجا جلوس کرد.سمت چپ کنار عاشورف اولین صندلی متعلق به نماینده ایران یعنی بنده بود و نمایندگان ترکیه و ازبکستان و روسیه بعد ازمن قرار داشتند . سمت راست هم نماینده هند و آلبانی و الجزایر و گرجستان قرار داشتند. مجلس با قرائت پیام تبریک قربانقلی بردی محمدف رییس جمهور ترکمنستان افتتاح گردید و توسط مترجم به انگلیسی ترجمه گردید.سمت چپ سالن دو ردیف اول توسط دانشجویان دختر و پسر ترکمن پر گردید تا بخوبی قابل فیلم برداری باشد.ضمن اینکه تمامی زنان شرکت کننده در سالن لباس ملی ترکمنی داشتند . پسران ترکمن نیز کلاه ترکمنی بسرشان بود نظم سالن چشمگیر بود و جمعیت بعد از هر سخنرانی ابراز احساسات می کردند . در اینجا باید از مترجم محترم خود آقای چاری تشکر کنم که به دقت متن اینجانب را ترجمه کردند.نکته دیگری که جالب بود اینکه بعد از هر سخنرانی لیوان آب سخنران چه نوشیده می شد یا نه توسط مسولین عوض می شد. نماینده الجزایر که ظاهرا کم بینا بود متن خود را از حفظ خواند و مترجم نتوانست ترجمه را به پایان برساند.بعد از پایان سخنرانی جناب عاشورف از میهمانان دعوت کرد جهت صرف ناهار که نذری به خاطر سلامتی ریییس جمهور ترکمنستان است به رستوران ام اس ام تشریف ببرند. جناب ناصری رایزن فرهنگی ایران نیز در مراسم حضورداشتند.ساعت دوازده و نیم به رستوران رسیدیم . رستوران تمیزی بود . مفتی ترکمنستان که گفتند ۳۲ ساله است در مراسم ناهار حضور داشت. و ابتدا به تلاوت قران پرداختند و سپس به جان رییس جمهور دعا کرده و صرف ناهار آغاز گردید ناهار انواع سالاد بود با نوشیدنیهایی مثل آب هلو وسیب و انواع کولا و همه گرم که آنجا آب را هم ولرم می خوردند .تقاضای یخ کردیم که عذر خواهی کردند و در نتیجه نوشیدنیها نچسبیدند. بجای سوپ نوعی آبگوشت آوردند که نذری بود شامل سیب زمینی و چربی فراوان و گوشت گوسفند . غذای اصلی هم نوعی برنج شبیه گرده بود با مخلوطی از گوشت و بسیار چرب .برای اولین و آخرین با روی میز سبد میوه شامل پرتقال و کیوی وسیب و موز قرار داده شده بود.بجای شیرینی نیز انواع شکلات قرار داده بودند . بعد از ناهار جناب مفتی دعا کرده مراسم پایان یافت . جناب ناصری نیز در این ناهار با ما همراه بودند ... ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
ناهار که تمام شد خانم آذر گل کارمند محلی رایزنی وارد شد انسان شریفی که در این سفر برای هماهنگی با میراث بسیار زحمت کشیدند .او حامل پیغام از طرف سازمان میراث بود که در بدر دنبالتان می گردند بخصوص بنده که مقاله ام برای سخنرانی افتتاحیه انتخاب شده بود و باید هماهنگ می کردیم.جناب آقای ناصری گفتند که به بچه های میراث بگویید ما از میزبانی شما گلایه داریم ... ساعت هفت بود که به هتل رسیدیم زحمتش باز به عهده رایزنی بود . گفتند شام حاضر است اما ما تازه ناهار خورده بودیم وارد اتاقم شدم که آقای چاری مترجم محترم و خانم آزاد گل آمدند و چکیده مقاله را با هم چک کردیم قرار شد من پاراگرافی بخوانم و صبر کنم تا ایشان ترجمه کنند همچنین مراتب تشکر ریاست محترم میراث از مقاله ام ابلاغ شد. تلویزیون ترکمنستان پنج کانال نشان می داد. کانل یک فقط فیلم پخش می کرد و کانل دو تلویزیون ملی یا وطن بود. کانال سه درهم بود از ترکمنی و روسی و کانال چهار روسی بود و ترانه های غربی پخش می کرد و هر چند لحظه یکبار تبلیغات بود و کانال پنج بی بی سی بود .صبح بعد از ادای فریضه به رستوران رفتیم برای صرف صبحانه .منوی هتل باز بود شامل چند نوع نان شیرینی ؛مربا ، سوسیس و کالباس و تخم مرغ آب پز نان باگت ،نوعی نان که داخل آن را با سبزیجات پر کرده بودند و کشمش و مغز بادام و چای و قهوه و شیر سرد و... ساعت شش و نیم با ماشینهایی شبیه ون ساخت کارخانه فولکس آلمانی به دنبالمان آمدند . راننده ها کلاه سنتی داشتند و کارت عکس دار آنها روی داشبورد نصب شده بود. من و دکتر منتظری و آقای خوجملی در یک ماشین سوار شدیم .وجود آقای خوجملی نعمتی بود ایشان از دانشگاه مذاهب تهران به ریاست دکتر بی آزار شیرازی آمده بودند و در حال حاضر هم دانشجوی ارشد کتابداری تنکابن بودند ومسلط به زبان ترکمنی.توسط ایشان با یکی دیگر از تحصیل کرده های این دانشگاه آشنا شدم که این آشنایی سخت مغتنم بود آقا داود کارمند اداره میراث ترکمنستان که مسئولیت مترجمی برخی از بزرگان دولت ترکمنستان را بعده داشت. انسان مذهبی که حافظ قران کریم بود و قران را بزیبایی تلاوت می کرد. مجموعا پنج ماشین ون بهمراه اسکورتی از پلیس راهی اداره میراث شدیم . دم درب ورودی میراث جناب آقای عاشورف رییس میراث منتظر میهمانان بودند . همانجا به هریک از میهمانان دسته گلی اهدا شد تا روی قبر ترکمنباشی یعنی نیازوف مرحوم که ترکمانان خیلی دوستش داشتند گذاشته شود . وجود اتومبیل پلیس جلوی کاروان باعث می شد تا اتومبیلهای اندک موجود در خیابان در سمت راست توقف کنند تا ما رد شویم درمحل برج استقلال پیاده شده و در صفی منظم در حالی که کانالهای تلویزیونی مشغول ضبط مراسم بودند به سمت مقبره حرکت کردیم . مقبره یا برج استقلال فوق العاده با شکوه بود . ترکنمنها روی آب نما زیاد کار کرده اند از چهار طرف سقف مقبره آب بزیبایی به سمت پایین سرازیر بود اطراف برج هم مجسمه های اسطوره ای ترکمانان قرار داشت که هر یک وسیله جنگی مثل تیر و کمان و خنجر و شمشیر در دست داشتند . کانال دو تلویزیون ترکمنستان بارها مراسم اهدای گل به مزار ترکمنباشی را پخش کرد . پس از نثار دسته گل دوباره سوار ماشین شده به سمت تالار کنفرانس یعنی مرکز فرهنگ ملی صفر مراد ترکمانباشی حرکت کردیم... ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 8:58 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
گمرک پر از کامیونهای ایرانی بود که در صف صبورانه منتظر تشریفات بودند.پاسپورتها را ارائه کردیم هم به دفتر ریاست جمهوری مستقر در گمرک هم قسمت اداری .تشریفات گمرگ سریع انجام گرفت . تعداد مسافرین هم اندک بود .نماز را در نمازخانه گمرک ایران خواندیم و منتظر ماندیم . ساعت حدود یک بود که آقا رشید راننده رایزنی ایران دنبال مان آمد ساعتی منتظر آقای نوعی و خوجملی ماندیم اما نیامدندو سپس به سمت نقطه صفر مرزی رفتیم تشریفات سریع صورت گرفت ما مهمان دولت ترکمنستان بودیم وسازمان ملی میراث. در کمال احترام ویزاهایمان صادر و با ماشین تویوتا کمری رایزنی راهی عشق آباد یا بقول ترکمنها عاشق آباد شدیم . وسط های راه ایست بازرسی مستقر بود که باز آقا رشید کارها را انجام داد و راهی شدیم بعد نیم ساعت به عشق آباد رسیدیم . تو را آقا رشید تعریف می کرد که می خواهد سمند بخرد و سمند از پژو بهتره و یه سمند دست دوم تمیز سراغ گرفته با سه سال کارکرد ۴۰۰۰ دلار و اینکه لوازم یدکی سمند ارزان و فراوانه.پرسیدم جمعیت عشق آبا چند نفره مثل اینکه بد متوجه شد چون گفت شش ملیون نفرومن با خنده گفتم منظورت با حومه است؟آخه شنیده بودم از آبادانیه پرسیده بودند جمعیت آبادان چند نفره گفته بود با حومه هفتاد میلیون نفر.بعد از رسیدن به عشق آباداز دیدن شهر زیبا و ساختمانهای قشنگش مبهوت شدم .دولت ترکمنستان دهها ساختمان با معماری های سبک رومی و هلنی ساخته بود که هر یک عظمت و ابهت خاص خود را داشت.غرق تماشای خیابانهای خلوت و تمیز و عریض شهر بودیم که آقا رشید گفت هم می توانید در رایزنی اقامت کنید هم می توانید به هتل بروید و ما ترجیح دادیم به هتل برویم.هتلی که برای میهمانان در نظر گرفته بودند هتل چهار ستاره آق آلتین بود .با تحویل پاسپورتها شماره اتاقمان مشخص شد .دواتاق کنار هم که هر کدام سه تخته بودند اما در هر یک تنها یک مهمان اقامت داشت. آقا رشید با ما برای فردا قرار گذاشت و رفت اتاق مرتب بود اما یخچالش قدیمی و شکل عجیبی داشت که سرد هم نمی کرد. ساعت چهار بود و هنوز ناهار نخورده بودیم البته ساعت آنجا پنج ونیم بود با دکتر به رستوران رفتیم و مصیبت ما شروع شد آنجا روسی و ترکمنی صحبت می کردند و با زبان اشاره حالیمان کردند که ساعت هفت به وقت آنجا شام می دهند ما پنج ونیم صبح صبحانه خورده بودیم .گفتیم پول بگیرید و چرک بدهید که پول ایرانی قبول نمی کردن . به خیابان رفتیم گشنه و بی پول . کنار خیابان راننده اپلی قصد داشت خانواده اش را سوار کند گفتیم پول را کجا چنج می کنند و البته به فارسی و انگلیسی و عربی و اشاره . به خانواده اش که دو زن نسبتا مسن بودند اشاره کرد که منتظر بمانندو تعرف کرد که سوار شویم . تو راهبه ترکی تعریف کرد که پدرش ترک ایرانی و دو برادرش ساکن مشهدند و نام بچه اش را به نام یکی از برادران شیر علی گذاشته .تک و توک کلمات فارسی می دانست . فکر کنم گفت از هشت سالگی به عشق آباد آمده . نام خیابانی که در آن تردد می کردیم مختومقلی بود ناگهان چشممان به ساختمانی افتاد که بر سردرش پرچم جمهوری اسلامی نقش بسته بود و گفتیم نگه دارد .دکتر یک دو هزار تومانی به او داد که خواست نگیرد اما گفتیم یادگاری بردار.بچه های رایزنی به گرمی از ما استقبال کردند مخصوصا حاج آقا ناصری که شرمنده مان کرد. مردی سرد و گرم چشیده و مسلط به زبان ترکی از اهالی زنجان .بلافاصله دستور دادند ناهار حاضر شود... ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
با رسیدن فراخوان همایش بین المللی میراث دولت ترکمنستان تصمیم گرفتم مقاله ای راجع به ملکشاه ارسال نمایم.مقاله را ایمیل کردم به آدرس میراث در ترکمنستان با تصویری از پاسپورتم .بیست روزی بطول انجامید تا دوباره نامه ای رسید مبنی بر ارسال اصل مقاله و سپس ارسال ویزا از طریق ایمیل برای ۴نفر .جناب آقای دکتر منتظری ،جناب آقای خوجملی و نوعی و بنده .و آقای چاری از ترکمنستان تماس گرفتند که مقاله شما بعنوان مقاله برتر انتخاب شده و در افتتاحیه همایش عرضه خواهد شد و اینکه روز ۱۰ مارس سر مرز باجگیران منتظر شماییم.با دکتر هماهنگ کردیم و روز سه شنبه ساعت ۴ صبح حرکت کردیم . نکته اینکه به از طرف میراث به من گفته شده بود ساعت ۲ مرز باشم و رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی در عشق آبادبه ایشان گفته بودند ساعت دوازده آنجا باشند و هر دو درست بود رایزنی ساعت دوازده به وقت ایران را گفته بود و میراث ۲ به وقت ترکمنستان را . که با توجه به اختلاف ساعت ۵/۱ ساعته ساعتها یکی بودند که در آن زمان نمی دانستیم.نماز صبح را در مسجد زیبای دلند خواندیم .که اول صبح تکاپو داشت آب جوش و چایی برای مسافرین و مردمی که دوگانه بجا می آوردند . صبحانه ماحضری بود که در شیروان خوردیم و ساعت ده و نیم به قوچان رسیدیم و از آنجا راهی مرز باجگیران شدیم به فاصله ۹۰ کیلومتر و جاده کوهستانی که بخشی از راه با درگز مشترک بود . جاده خلوت بود و گاهی عبور کامیونی تنهایی را پر می کرد .بخشی از جاده نوساز بود اما انتهای مسیر تقریبا بیست کیلومتر جاده قدیمی هنوز اصلاح نشده بود.ساعت یازده ونیم بود که به باجگیران رسیدیم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 9:10 قبل از ظهر توسط ا.ش |
|
|
تب که می کردیم درست مثل بچه گنجشکهایی می شدیم که از لانه می افتادند و از ترس می لرزیدند . حداکثر داروی موجود در خانه گل گاو زبان بود و گل بنفشه و مادر هم هزار تا کار داشت .اما در هر رفت و آمد بالای سرمان می آمد، دست به پیشانی تبدارمان می کشید و ناراحت برمی خواست، هزار تا کار نکرده بود از رخت چرکها تا هیزم بخاری و خمیر نان و ناهار و... تب که می کردیم مادر بیشتر از ما مریض میشد . ناهار همه را می کشید اما خود اشتها نداشت بالای سر مریض می نشست پاشور می کرد دستمال خیس رو پیشانی می گذاشت و بقیه ناهارشان را که می خوردند سفره راجمع می کرد ،هزار تا کار داشت اما یه پاش دم رختخواب مریض بود . شب ،تنهایی بود و بیماری و تب و مادر که کنارمان دراز می کشید و اگر تب زیاد بود یواشکی گریه می کرد که نفهمیم.شب برای ما سحر نداشت تب دهان را تلخ می کرد و نصف شب با بی حالی طلب می کردیم : آب و آب حاضر بود و مادر نیمه شب رو آتش بخاری گل گاو زبان دم می کرد که عطشمان رفع شود. روستا حکیم نداشت و حکیم در شهر بود و نمی شد بخاطر یک طب تا شهر را رفت . این بود که در تب می سوختیم و مادر پا به پایمان رنج می کشید. گاهی که نصف شب تب کم می شد مادر خوشحال می شد و یک استکان آب سرد می داد که بنوشیم . ندیدم که مادر بخوابد . این روزا مادر انقدر رنجور می شد و آنقدر تکیده که حتی پدر هم از ابهت او حساب می برد . مادر آما آرام نداشت غذا می پخت رخت می شست هیزم می شکست گاو می دوشید و صدای گامهای خسته اش هر لحظه در خانه می پیچید دست به پیشانی تبدار مان می کشید و دعا می کرد . همه دارای کوچکش را مرغ حنایش را ...نذر می کرد به امام رضا به ابوالفضل حتی اندک طلای گردنبند وانگشتریش را .... تب تمام می شد و ما برمی خواستیم اما مادر صد بار می مرد و زنده می شد و در پایان جسم نحیفش را بزحمت به رختخواب می کشاند اما هزار کار نکرده فرصت خواب هم نمی داد و اینگونه مادر جوانیش را به پای ما به پیری کشاند و هنوز هم صدای گامهای خسته و رنجور او در خانه پدری بگوش می رسد و هنوز هم نگران تب بچه هاست ....وهنوزم نتوانسته ایم ذره ای از آن همه محبت را جبران کنیم ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
مشتی تازه وارد شده بود . تو حیاط رو پله چوبی نشست و پاتو را باز کرد و رفت سر جوی آب و پاها را شست بعد با دقت پاک کرد تا خشک شوند سپس وضو ساخت و یا الله گفت وارد اتاق شد . لامپا روشن بود و التهاب و نگرانی در خانه موج می زد مشتی به نماز ایستاد و سپس کنا رسفره نشست . زن نگران گفت بچه از صبح تا حالا داره در تب می سوزه والان داره هذیان میگه مشتی نان نخورده بلند شد دختر چشمانش بسته بود و با صدای پدر بزحمت اندکی چشمانش را باز کرد مشتی دست روی پیشانیش گذاشت داغ بود مثل تنور وقتی که سر شاخه ها را داخلش می ریختند و سرخ می شد . مشتی بلند شد و به حیا ط رفت و الاغ را پالان زد و دختر را بغل کرد و حرکت کرد زن گفت آخه گشنه ای یه لقمه شام یا چایی مشتی گفت باشه بعد ... شب از نیمه گذشته بود چون خروسها دوبار بانگ زده بودند مشتی برگشت دختر تو نسیم شبانگاهی چشمانش باز بود و آسمان را نگاه می کرد .مادر به استقبال آمد و بچه را بغل کرد و مشتی پالان را برداشت و الاغ را به داخل طویله هی کرد... اولین استکان چای را که نوشید زن گفت تا حالا چهار بار از خانه حاجی آمدند پی ات گفتند حتما سر بزنی . مشتی شامش را که سه دانه سیب زمینی آب پز بود به همراه کاسه ای ماست و گرده ای نان محلی خورد و راهی خانه حاجی شد . کلند باز بود و حاجی در طویله ظرف آب مالها را پر می کرد . حاجی گفت مشتی بورجان نیامده دلواپسم می دانی که آبستنه . مشتی گفت الان دیر نیست ؟ حاجی گفت نه برو دنبالش مشتی خانه آمد چشمانش می سوخت از زور بی خوابی از زور خستگی الاغ را سوار وهی کرد . از روستا که بیرون آمد راهی بند بن شد کنار زمینها شروع کرد به سران دادن از طرف طاق بن صدای زنگی بگوش رسید و داخل دره نرسیده به سامان لنگه بورجان را یافت ظاهرا از تپه افتاده بود و گیر کرده بود .مشتی داز را برداشت و بوته های انار را تراشید و راه باز شد و صدای خوش آهنگ زنگ در دل شب در صحرا طنین افکند .چیزی تا صبح نمانده بود مشتی کنار کومه آتش درست کرد صبح باید زمین را می کند برای غرس نهال بعد باید به مزرعه سر میزد بعد...کنار آتش دراز کشید خسته و بی قرار چشم به آسمان دوخت که روجا طلوع می کرد تا سحر راهی نمانده بود اخگری از اجاق زبانه کشید و مشتی چشمان خسته اش را بست به انتظار سحر... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) باران ارشتيش |
|
RSS
|