![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
درعالم بچه گی دلمان نمی خواست محرم تمام شود محرم شبهای فانوس کشی بود و زنجیر زنی در زیر نور فانوسها ، هشت فانوس را روی چوبی (بعلاوه + ) آویزان می کردند در هر طرف دو فانوس و چه کیفی داشت در زیر نور فانوسها در کوچه های تاریک و گلی زنجیر زدن . بزرگتر که شدیم چراغ زنبوری جای فانوس را گرفته بود و بلندگو دستیها صدا را در کوچه های ساکت می پراکندند و مادر عالم با صفای خود به عشق آقا و مصیبتش زنجیر میزدیم به گونه ای که تا یک هفته نمی توانستیم به دیوار تکیه کنیم پشت هامان زخم شده و ناسور بود. حالا چراغ زنبوریهای 4 توری امده بودند و بلندگو و آمپلی فایر و ... ما در زیر نور چراغها می کوبیدیم و می کوبیدیم و ارزو می کردیم که کاش در روز عاشورا حضور داشتیم تا جان بی مقدارمان را تقدیم می کردیم , عاشورا را به عشق شام غریبان زنجیر می زدیم و می دانستیم که ظهر عاشورا عزاداری تمام نمی شود .بعد از شام غریبان خسته و کوفته به خانه می رفتیم و فردا شب سوم امام بود و باز عزاداری هنوز با زنجیر هایمان کار داشتیم اربعین در پیش بود و ما عاشق اربعین . اربعین که می رسید علاوه بر زنجیر زنی روضه خوانی هم شروع می شد روزی 15 الی 20 مجلس را پا به پای مداحان و روضه خوان می رفتیم . احادیث و روایات و در پایان ذکر مصیبت , اربعین زمان ثبت نام بود برای مسافرت مشهد ، هیات در مشهد مسافر خانه می گرفت و کوچ دسته جمعی هیات به مشهد ، و قهر و آشتی ها و .... در سر و صدای مشهد گم می شدیم و آنجا می دیدیم که هیات عظیم ما چه حقیر است و بلندگوی ما چه کم صدا و صف ما چه کوچولو در مقابل صفهای 8 ردیفه یک کیلومتری دیگران . اما ما این حرفها حالیمان نبود عشق به آقا بود و ما در مصیبت او جلوی حرم هشتمین امام خود را می کشتیم . محرم را به عشق اربعین تمام می کردیم و اربعین را به عشق چهل و هشتم و... همیشه عاشق بودیم و این گونه بود که به اشاره ای در ذکر مصیبت امام می مردیم و فریادمان از شدت تاثر گوش فلک را کر می کرد . ..... در اربعین دیگر به همه عاشقان اهل بیت تسلیت می گویم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
نسل انقلاب نسلی پر توان بود. کمبودهای روزهای انقلاب , صف نفت , تخم مرغ , کمبود ارزاق , صابون و ... این نسل ایستاد و مقاومت کرد . در روزهای جنگ و حماسه و ایثار و بارش توپ و بمب های شیمیایی , بخشی از این نسل فدا شد و بخشی نیز رنجور بر گشتند , با ترکش و آثار بمب های شیمیایی , تنها و غریب در برابر کسانی که در پشت جبهه بار خود را بسته بودند. در دوره باز سازی باز این نسل اولی ها بودند که از خود مایه گذاشتند و اینک در بهمنی دیگر ماییم و یادگارهای انقلاب , یاد امام راحل و حماسه ای که خلق کرد یاد ایام ا… دهه فجر از دوازده تا بیست و دوم بهمن از طالقانی گرفته تا شهید بهشتی و هاشمی و مقام معظم رهبری .... این نسل چه بخواهد چه نخواهد جزیی از این انقلاب است . بنابر این در گرامیداشت و بزرگ داشت آن بیشتر مسئولیتها با نسل ماست نسلی که وقایع را از نزدیک مشاهده کرد . سختیها را با گوشت و پوست خود لمس کرد و برای حفظ آرمانها خون داد و از جان گذشت . امروز اگر ما در بزرگداشت این ایام کوتاهی کنیم یعنی یک قدم از آرمانهایی که برآن باور داشتیم و بخاطر آن تا پای جان ایستادیم عقب نشینی کردیم . و ما که مردان عقب نشینی و ترک میدان نبودیم . شاید بسیاری از مدیران امروزی ارزش و عظمت دهه فجر را ندانند اما ما که می دانیم چگونه باید ..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 بهمن1387ساعت 8:33 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
چقدر باران بارید دیشب .از همان بارانهایی که دوست داشتی . سفالها گنجایش این همه بارش را نداشتند و صدای چکه رو چوبهای سقف بلند شد و ما تشت وتغارها را زیر آبچک گذاشتیم با خنده و شادی ،آخه هر کدام یه صدایی می داد ،گفتی امسال حتما سفال گردان خواهیم کرد. آب حتما کوچه ها را خیس کرده و الان همه شهر از تمییزی برق می زند . تو جنگل هم حتی یک وجب جای خشک پیدا نمی شه . باران اونقدر سنگینه که آب از روی تنه درختان سرازیر شده و در انبوه برگها و خاشاک فرو می رود. از لابلای برگهای خشک جویهای آب راه افتاده اند و به سمت دره سوی رودخانه روانند . اون درخت لاپه جزک حالا شده یه اتاق جلوش آتش روشن کردیم از همان آتشهای که دوست داشتی یه کپه عظیم از سرشاخه ها و کنده های خشک بلوط که بر باران پیروز می شد آتش تا خود آسمان میرفت و سرشاخه های نزدیک زمین را می سوزاند بخار از لباسهامان بلند بود و داشت خشک می شد همراه بوی دود که تو دوست نداشتی . راست هم می گفتی بویش تند ه و یه بار من خندیدم که اگه فرانسویها بدانند حتما اسانسش را بجای عطر به ما می فروشند و تو اخم کردی. امسال بهار زود می آمد هوا سردی نکرده بود و آرزوی یه هوای برفی با بارش برفهای رقصان آخرش رو دلمان ماند.باران که می آمد شادی را با خود می آورد در هوای بارانی ناگهان تمام روستا بیکار می شد مردها خانه نشین می شدند و کم حوصله این بود که یا مهمانی می رفتند یا انتظار ورود یکی را داشتند گاهی صدای سرفه همسایه ای که حوصله اش سر رفته بلند می شد و یااله ای و صاحبخانه هم منتظر مهمان و بساط روز نیشت فراهم می شد . اول از همه هم قلیان چاق می شد و حکایت های تکراری اما خوش آهنگ و خوش طنین تکرار می شد و استکانی چای با پنیر وکره و مربای و مغز گردوی محلی و نان تازه پخت کدبانوی خانه و بخاری که هیزم می طلبید و گرمای مطلوبی داشت هرچه سن وسال مهمان محترم بیشتر آتش بخاری باید تیز تر می شد نمی دانم چرا بدن سالخوردگان گرم نمی شود آن همه پیرهن و ژاکت و کت و پالتو باز خانه باید حمام می شد یه بار ازت پرسیدم این ببه ها گرما زده نمی شوند و تو چشم غره رفته و گفتی هیس علیخان دایی می شنود تو چقدر چشم سفیدی و من با سادگی از علیخان دایی پرسیدم شما هیچوقت چشمت سفید شده و تو نفرینم کردی و چوچین کله را گرفتی و من فرار کردم.فقط چای داغ که دیواره مری را غلفتی می سوزاند چاره سردی بود آنهم چند لیوان پشت سرهم که باعث می شد پیشانی به عرق بنشیند تازه باز هم نمی شد درب را باز کرد چون میهمان محترم و عرق آلود سرما می خورد و ما هم از تب و تاب او عرق می ریختیم .و تو نگاهت هزار عتاب بود به من و هزار حرف که فرصتش نبود تا بگویی. چقدر باران بارید دیشب از همان بارانهایی که دوست داشتی از همان بارانهایی که باعث می شد پدر سجده شکر بخواند از همان بارانهایی که شلمی های رو سفالها را سبز می کرد . مدتهاست که دلم نمی گیرد چون باران بی امان می بارد از همان بارانهایی که تو دوست داشتی.....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط ا.ش |
|
|
آخ زمستان مادر را می کشت. سرما بیداد می کرد قندیلهای یخی از لبه سفالها سرازیرمی شد و تمام آسمان و زمین یخ می بست بخاطر سرما نمی خواستیم از رختخواب بیرون بیاییم حتی رودخانه کوچک داخل حیاط یخ می بست بخاری هیزمی هم تا نزدیک سحر دوام می آورد مادر از اذان صبح دوباره هیزم می آورد و بخاری را روشن می کرد آب را گرم می کرد تا با آن دست و صورت خود را بشوییم بیدار که می شدیم سماور قل می زد و چای آماده بو د مادر سفره را پهن می کرد و نان را گرم و ما ناشتایی خورده و نخورده به تماشای برف می نشستیم و مادر در تدارک رفت وروب بود و شستن رخت چرکها در مطبخ داخل حیاط با دستهای قرمز و لپهای گل انداخته و تدارک اجاق برای ناهارخانواده که تعدادشان از یک ایل کمتر نبود یازده نفر، و برف می بارید و ما بخاطر سرما از پشت پنجره حیاط سفید پوش و جنگل برفی را نگاه می کردیم و بخاری می سوخت و گرممان می کرد و مادر گاهی از شدت سرما به اطاق پناه می آورد و دستاش را رو بخاری گرم می کرد و ما داد می زدیم آخ درب را ببند سرده و مادر نگاه همان می کرد و چارقد گل بته قرمزرا از روی صورتش باز می کرد تا اندکی گرم شود .کار که تمامی نداشت یه عالمه ظرف بود برا شستشو . نانی که باید پخته می شدوگاوی که دوشیده می شد دان مرغهاو... و زمان به شب می رسید و رد پای مادر رو برفهای حیاط باقی می ماند و مادر مواظب بود سرما نخوریم و سرما صورت مادر را می سوزاند و مادر چارقد را محکم رو صورتش می بست و ما می خندیدیم و مادرمی گفت خسته ام یه وقتی باید سیر بخوابم ...ومادردر کنار ما تکیده می شد و جوانیش به پیری پیوند می خورد و شکایتی نکرد از روزگار ... و زمستانی دیگر هنوز مادر فرصت نکرده یه دل سیر بخوابد ومن نگران چشمانش پشت چارقد گل بهیش هستم که با نگرانی به اهل خانه نگاه می کند که مبادا.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
چمباتمه زده بودم, تو شالیزار جور دیگری نمی شد نشست. تا بالای قوزک پایم در گل بود وجین مزرعه برنج کار سختی بود آفتاب هم سرم را می سوزاند,وقت ناشتایی بود اما مثل اینکه فراموشم کرده بودند. اگه ناشتایی را می آوردند می رفتم کنار مزرعه در سایه درخت داغداغان می نشستم و ناشتاییم را صرف می کردم . سال سختی بود باران که هیچ نباریده بود سر آب ششدانگ امسال خون راه می افتاد این زندگی به آسمان وصل بود به ابرها به باران و باران هم با ما سر لج افتاده بود این زندگی امسال نمی گشت . تو مزرعه چمباتمه نشسیته بودم به برنج ها نگاه می کردم که دانه نگرفته بودند و فشار بی آبی داشت خشکشان می کرد امسال چرخ زندگی نمی گذشت و حتی نمی توانستیم به پابوس آقا برویم .محل اسکان هر ساله مان یعنی حسینیه به دیگران داده می شد و ما اینجا دلتنگ می شدیم. دلتنگ بودم و کم حوصله , تبر را با تمام قدرتم بر کنده فرود آوردم دستانم تاول زد و تاولها ترکیدند و دسته تبر، چوب سفید ال خونی شد اما می کوبیدم و خشم خود را بیرون می ریختم بیش از اندازه بار یک الاغ هیزم شکسته بودم .زیر سایه بلوطی نشستم و از لابلای درختان به آسمان چشم دوختم کارم شده بود جمع آوری و فروش هیزم ،اما خشکی امسال و گرمای هوا باعث شده بود که هیزم چندان مشتری نداشته باشد گوشه حیاط خانه پر شده بود از هیزمهایی که خریدار نداشتند مزرعه هم خشکیده بود و همسرم بدون اینکه به چشمام نگاه کنه با من حرف می زد ساکت رفت و روب می کرد و این بیشتر خشمگینم می کرد و حوصله دیدن کفشای ژنده بچه ها را هم نداشتم . هیزمی دیگر روی آتش گذاشت این وقت سال در مه غلیظ غروب گرمای آتش می چسبید . آتش بالا گرفت خسته بودم دود هم چشام را اذیت می کرد خوابم می آمد از مزرعه کنار کومه بانگ قرقاول مستی بگوش می رسید که آماده شودار می شد گفتم مواظب هیزما باش تا خاموش نشوند و چشمام را بستم .خواب دیدم که دوباره کلاس پنجمی شدم شاید سوم راهنمایی و شاید هم پشت کنکوری . خواب دیدم آسمان یکسر سفید شده و برف می آید و زن استا هر چه کهنه پاره دارد رو خودش ریخته و در انباری حسین روچاک خودش را به منقل چسبانیده و ما پشت در اتاقش جمع شده ایم و می خوانیم زن استا مرغانه کارده شصت تا و او ناسزا یمان می گوید و ما می خندیم و خوشحالیم که برف می آید و دستهامان مثل لبو شده قرمز قرمزو ننه نگران سرما ست و معلم با صدای بلند درس می دهد که ننه سرما... یادم آمد چقدر چیزها بیادم می آید پری حمام رفته بود و بچه وروند افتاده بود و خفه شده بود مادر مویه می کرد که شیطنت آخر کار دست بچه داده دست هارا بلند کرده بود تا از گهواره آزاد شود و وروند به گردنش افتاد و خفه شد اولین پسر بود از میان پنج بچه که دختر بودند و برف هم یک ریز می بارید و مرگ بچه تو این قحطی مهم نبود و قبرش خیلی زود گم می شد. خستگی خستگی چقدر چشام می سوخت سال سختی بود و زیارت آقا نرفته بودیم و ننه غصه دار بود سال سختی بود گوسفند نذری ما مرده بود و نتونستیم جلو نخل قربانی کنیم چقدر مردم قربان صدقه ذوالجناح می رفتند چقدر گرفتار بودندآدما و گندمهای ننه رو دستش مانده بود ومن یواشکی گندمها را جلو کفترای گرسنه همسایه ریختم و ننه چقدر اشک ریخت . شیخی غریب ومجنون و بی قرارآمدبلاجاده ما و منبر رفت و از نشانه های آخر زمان گفت و مردم ترسیدند و من خوشحال شدم که شاید ظهور آقا نزدیک شده باشد...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) باران ارشتيش سیستانیها در گلستان |
|
RSS
|