X
تبلیغات
کردکوی بهشت گمشده
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

 

روی دلربای تو با دلم چه ها کند             قامت رسای تو محشری به پا کند

شبیه مصطفی ، امیر دلربا ، حیدر کربلا ، یا علی اکبر

غم فراق فرزند بخصوص اگر پسر باشد و عزیز دردانه پدر ، بسیار سخت و جانکاه است . حکایت یعقوب و یوسفش در تاریخ مشهور است و چشمانی که درغم دوری فرزند اشک افشان شد و نابینا ، غم آدم در فراق هابیل و ...

امام حسین (ع) به پدر علاقه ای داشت عظیم ، شیفته بود و عاشق و نمی دانم که لحظات ضربت خوردن پدر و لحظات دوری را چگونه تحمل کرد . اما میدانم که داغ شهادت و دوری پدر برایش بسیار جگر سوز بود و غم شهادت پدر برای ابد بر دلش ماند. حسین (ع) نام اولین پسر را علی گذاشت عزیزترین اسمی که در دنیا وجود داشت . پسر دوم که بدنیا آمد باز علی نام گرفت بیاد پدر ، و سومین پسر نیز ، به همین خاطر فرزند بزرگ را علی اکبر و دومی را علی اوسط و سوم را علی اصغر نامیدند .

واین علی اکبر فرزند حسین بود و لیلا از قبیله بنی ثقیف . و زیبایی ثقیف و بنی هاشم را در چهره داشت . مینویسند چهره اش با چهره پیامبر مو نمی زد . بسیار شبیه ، گفته اند او در سیما پیامبر است منتهی جوانی پیامبر ، نوشته اند که امام حسین (ع) این پسر را بسیار دوست می داشت ، سیمایی مردانه ، هیکلی ورزیده ، و پیشانی ایی که از آن نور ساطع بود . و پسر نیز عاشق پدر بود مثل حسین و علی (ع) . در روز عاشورا اولین کسی که از بنی هاشم خدمت حسین (ع) رسید علی اکبر . جوان رشید بنی هاشم و امید حسین و وصی حسین و میوه دل حسین ، امام هم نزدیکترین و عزیز ترین کس خود را به میدان فرستاد . یعنی به او اذن مبارزه داد . اگر چه برای او هم مثل هر پدری سخت بود . این را می دانست که بر گشتی در کار نیست .

اما علی اکبر دو روز بود که تشنه بود اگر آبی بود به فرزندان خردسال داده شده بود . و حسین این را می دانست . میگویند خود حسین (ع) رکاب گرفت و او را بر اسبی ویژه سوار کرد و راهی میدان نمود و سپس سر به آسمان عرض کرد : خدایا کسی به میدان می رود که شبیه ترین مردم به پیامبر است خلقا و خلقا و ....ما هر وقت مشتاق دیدار پیغمبرت می شدیم به او نگاه می کردیم .

علی اکبر وارد میدان شد و همانند جدش علی (ع) شروع کرد به رجز خوانی که: منم علی بن حسین بن علی .... من آنقدر بر شما شمشیر می زنم تا شمشیر در پیچ و تاب افتد .و....چند نفر را کشت در روایات متفاوت است ، اما تشنگی زیاد موجب شد که توان حرکت شمشیر از او سلب شود و شاید فکر کرد که نکند سستی او را از ضعف بگیرند . تشنه ، خسته ، خون آلود به سمت پدر اسب تازاندو شاید با پوزش خواهی عرض کرد : سخت تشنه ام ، آب نخواست ، عرض حال کرد. حسین امانوشته اند که سخت بی تاب شد . بی تاب از حضور فرزند از زخمهایی که بر داشت و از تشنگی اش ، متاثر شد و نمی دانم که خجالت کشید یا نه ، نوشته اند که علی اکبر را در آغوش کشید و فرمود : زبانت را در دهانم بگذار ، چرا ؟ حسین خود تشنه تر از علی اکبرش بود . در آن بیابان خاک گرفته میان رملها ، دهانش و کامش چون کویر تفتیده بود واین راعلی اکبرفهمید، زبان در دهان پدر که گذاشت و دهان خشک وعطشان پدر را که دید فهمید و سر به پایین انداخت . دوم اینکه حسین (ع) فرمود پسرم ، عزیز دل من به میدان برو امیدوام به همین زودی جدت را ملاقات کنی و از دستش سیراب شوی و نوشته ان که فبکی الحسین یعنی حسین گریست و .. و این سخت ترین لحظه وداع است یعنی  برو که مرگ را ملاقان خواهی کرد. این لحظه قطع امید است لحظه ناامیدی از دیداری دوباره یعنی که بزودی داغ تو بر دلم خواهد ماند .

و علی اکبربه میدان برگشت برخی نوشته اند که در مجموع با 200 نفر  جنگید اما به سرش ریختند درحالی که از تشنگی بی تاب بود و تحمل شمشیر زدن از او سلب شده بودابتدا با شمشیرو نیزه و نوشتهاند که در پایان با چکمه به جسم بی جانش لگد میزدند و حسین دوید . دوید سر آسیمه و پریشان اما به جسد بی جان فرزند رسید و نتوانست علی اکبر را زنده در آغوش بگیرد و آخرین وداع را با روی ماهش داشته باشد. مورخین دو نکته جان سوز ذکر کرده اندقبل از آن ذک یک نکته ضروری است و اینکه  می دانیم زمانی  که حسین  (ع) به جسد بی جان حضرت عباس رسید فرمود کمرم شکست ، یعنی بی طاقت شدم ، یعنی دیگر پشتیبانی ندارم ، یعنی حسین تنها شد .اما مینویسند وقتی به پیکر بیجان و پاره پاره فرزند شهیدش رسید فرمود :بعد از تو اف بر این دنیا . یعنی دیگر دنیا را نمی خواهم ، دیگر این دنیا برای حسین نیست و گفته اند برای اولین و آخرین بار در زندگی به صدای بلند گریست. حسین و گریه با صدای بلند خدایا این چه داغی بود . داغ فرزند بزرگ ، یاد روزهای بچگی علی اکبر ،  بابا گفتنش ، یاد سیمای زیبای علی اکبریاد رسول ال... حسین طاقت نیاورد و بلند بلند شروع به گریه کرد یعنی زار زد و گریه کرد .

زینب اما در خیمه فریاد حسین را شنید این زن تنها و زجر کشیده به سوی میدان دوید حسین را دید پریشان و جسد له شده علی اکبر را . مینویسند که فریاد کشید ای وای برادرم و برادرزاده ام . حسین داغدار بلند شد و فرمود جسد علی اکبر را به خیمه ببرند تا مادر و برادران با او وداع کنند آخر مادر نتوانسته بود به میدان بیاید....

مسئله شهادت حسین (ع) و پاره پاره شدن پیکر مطهرش مطلبی است و زخمهای دل حسین و مظلومیتش مطلبی دیگر . لعنت ا... علی القوم الطالمین

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 

چون خون حلق تشنه او بر زمين رسيد
جوش از زمين بذروه عرش برين رسيد
نزديک شد که خانه ايمان شود خراب
از بس شکست ها که به ارکان دين رسيد
نخل بلند او چو خسان زمين زدند
طوفان به اسمان ز غبار زمين رسيد
باد ان غبار چون به مزار نبي رساند
گرد از مدينه به فلک هفتمين رسيد
يک باره جامه در خم گردون به نيل زد
چون اين خبر به عيسي گردون نشين رسيد
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبياءبه حضرت روح الامين رسيد
کرد اين خيال وهم غلط کار کان غبار
تا دامن جلال جهان افرين رسيد
هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال
او در دل است و هيچ دلي نيست بي ملال

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط ا.ش  | 

این شبا از بس که ننه محزون بود و پیش خود نوحه می خواند از بس که پدرآشفته بود ما هم مغموم بودیم و غصه دار، منتظر بودیم که هیات حرکت کند تا ما هم در صف هیات زنجیر را به پشت بکوبیم و بدنمان را مجروح و آش و لاش نماییم تا شاید بخشی از غصه هامان برای علی اصغر و علی اکبر و...تسکین یابد و آرزو نماییم کربلایی دیگر برپا شود تا ما نیز همچون قاسم بن حسن خون خود را در راه ابا عبداله (ع) نثار نماییم و این روزها کربلایی دیگر در غزه، کجایند تکسوارانی که  دشمن را از هیبتشان پشت می لرزید یارانی که فریاد می کشیدند این الطالب بدم المقتول بکربلا،حاجی جون ،فولادگر، ناجی...

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 

(عکس از کانون فرید)

چند روز مانده به محرم حال و هوای روستا و خانه عوض می شد. حالا اعضای هیات غروبها در دفتر ابوالفضلی یا صاحب الزمانی جمع می شدند ابوالفضلی مال پایین محلی ها و صاحب الزمانی هیات بالا محلی ها بود.دفترامانات هیات بازرسی می شد که زنجیر ها پیش کی مانده آیا امسال در دسته روی شرکت می کند یا نه اگر شرکت ندارد زنجیرش را بیاورد. حق عضویت پرداخت شده یا نه برای مراسم شب نیاز به چراغ زنبوریهای بیشتر بود که ما به آن چراغ طوری می گفتیم .نفت برا زنبوریها وبخاری های داخل هیات و سنج جدید که معمولا در دهه دو سه سنج پاره می شد، شیپور نو ،طوری برا زنبوریها،باطری برای بلندگو دستی و دیگر ملزومات هیات باید خریداری می شد...

مادر هم از چند روز قبل پیرهن سیاههای ما را از صندوق بیرون میاورد طی یکسال بچه ها قد کشیده بودند و باید پیرهنها تعویض می شد و پیرهن بزرگتر به کوچکتر داده می شد. در حسرت داشتن زنجیر می سوختیم و همه پول توجیبی را جمع می کردیم که زنجیر بخریم چون هیات به ما زنجیر نمی داد زنجیرهای هیات بزرگ بود و ما توان حمل آن را نداشتیم . محرم که فرا می رسید دیگه خیلی دربند درس و مشق نبودیم معلم هم عضو هیات بود و سخت نمی گرفت. اگه محرم پاییز یا زمستان واقع می شد سخت بود کوچه ها گلی و تا زانو در گل و لای فرو می رفتیم . با وجودی که چکمه می پوشیدیم اما شلوارها تا کمر گلی می شد ومادر هر شب باید لباس گلی های را آب می کشید و بالای بخاری آویزان می کرد که صبح دوباره قابل استفاده باشد.دسته روی را در واقع بچه ها شروع می کردند ما زنجیرهای کوچکمان را برمی داشتیم و بعد از اذان راهی هیات می شدیم و از شدت سرما دور زنبوری ها جمع می شدیم و خود را گرم می کردیم. نوحه خوان که تعداد مارا قابل توجه می دید بلند گو را برداشته و برای دست گرمی میخواند که حسینم وای حسینم و ما زنجیر می زدیم صدای بلند گو باعث می شد بزرگترها و اعضای اصلی هیات جمع شده و ما یواش یواش از سر صف به ته صف منتقل شویم.حالا دسته شکل گرفته و با نظم زنجیر می زد ما هم می کوبیدیم تا اینکه یکی بگوید هی دکته ای یعنی برعکس دیگران زنجیر می زنی و ما خجالت می کشیدیم وسریع حرکتمان را هماهنگ می کردیم.هیات برابر سنت شبی را در کل روستا دور می زد وشبی به روستای همجوار به فاصله دوکیلومتری و روزی را به فاصله هفت کیلومتری به امامزاده می رفتیم و همه با پای پیاده و همه راه زنجیر زنان. شبی  که به قلندرایش می رفتیم شب سختی بود راه باریک وپوشیده از درختچه های انار و ناهموار شب هم پاسی گذشته، این بود که به محض ورود و خوردن استکانی شیر گرم فورا برمی گشتیم و موقع برگشت حتی هنگام زنجیر زدن چرت می زدیم و خانه که می رسیدیم کنار بخاری گرم هیزمی مثل مرده می افتادیم و مادر باید نیم ساعت قربان صدقه مان می رفت تا به رختخواب برویم.

رفتن به امامزاده هم برا ما قشنگ بود از کنار مزارع درو شده برنج یا پنبه عبور می کردیم تره های  سر کشیده و تربهای آبدار و رسیده تشنگی مان را تخفیف می داد. گاهی در برکه لاکپشتی را پیدا می کردیم و بعد از دقایقی به احترام محرم رهایش می کردیم تا برود.بعد از زیارت و زنجیر زنی پیاده برمی گشتیم و آماده می شدیم برای زنجیر زنی شب.روز تاسوعا هیات همراه دسته روضه خوانی به خانه های مردم میرفت و صاحبان عزا هیات را سخت گرامی می داشتند و معمولا نانی وماستی یا نان تنوری محلی بین عزاداران قسمت می کردند و بچه هاکه گشنه شان شده بود حمله می کردند ونان در دقیقه ای به غارت می رفت. روز عاشورا تمام روستا در حسینیه جمع می شدند به انتظار هیات و ذوالجناح و نخل وعلم و ما همراه نخل وذوالجناح به حسینیه می رسیدیم و صدای شیون زنان بلند بود و صدای نوحه خوان اوج می گرفت و ما می کوبیدم .زنجیر را آنقدر محکم می کوبیدیم که دانه های آن پاره می شد از غیظ نامردی یزید از غیظ بی حیایی شمرو پشت مان آش و لاش می شد و پیرهن کهنه مان پاره می شد و در عالم بچگی می گریستیم بر بی پناهی زینب بر مصیبت علی اصغر بر تنهایی حسین بر قامت رشید علی اکبر برپیکر بی دست عباس و بعد از اتمام مراسم محزون به خانه می رفتم و پیرهنمان را که به پشتمان چسبیده بود با آخ و واخ در می اوردیم و ننه گریه می کرد اما دعوامان نمی کرد بلکه نوازشمان می کرد و رو زخمهامان مرهم می گذاشت . از فردایش تا یک هفته بخاطر زخمهای پشتمان نمی توانستیم در مدرسه به میزهایمان تکیه کنیم گاهی برای اذیت کردن همدیگر با دست به پشت رفیقی می زدیم تا فریادش به آسمان بلند شود و اینگونه با عشق حسین (ع)بالیدیم و بزرگ شدیم و حالا در وقت پیری آرزو داریم که با عشق او بمیریم .آمین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 

 

 

سنتهای مذهبی در کردکوی آنچنان دیر پایند و قوی و با عظمت برگزار می شوند که گاهی انسان خیال می کند که از سپیده دم تاریخ تا کنون تداوم داشته اند . به روز نیمه شعبان شهر یکسره غرق جشن و سرور می شود و چراغهای الوان شهر را سیمایی نو می بخشند . در روز عید غدیر خیل جمعیت بر در خانه سادات روانند برای عرض تبریک وستاندن  بسته های عیدی ، رمضان با بانگ زیبای اذان و مراسم احیا و تدارک افطاری و جلوس همگانی در مساجد سپری می شود و با شکوه تر از همه محرم است .

عظمت و بزرگی و هیمنه ای که محرم در کردکوی دارد به جرات می توان گفت که در استان گلستان یگانه است . دهها دسته عزاداران از آغازین روزهای محرم در تدارک عزاداری به تکاپو می افتند و در هفتمین روز محرم میهمانانی عزیز در قالب دسته جات عزاداری از روستای ولاغوز راهی کردکوی می شوند . محل اجتماع مسجد مصلای شهر است و چه زیباست و دیدنی است مراسم سلام علمها که بسیاری از شوق این دیدار و حرکت علمها و چرخش طوقها به خود می لرزند برخی آرام اشک می ریزند و فضایی روحانی بر در مصلی حاکم می شود . دسته جوش زنان داخل مصلی صف در صف فریاد یا علی ، یا علی و شه با وفا ابوالفضل سر می دهند.

در هشتمین روز محرم ، تمامی کردکوی به جنبش در می آید ، برق علمها چشمها را خیره می سازد هزاران زن و مرد والا و شیدا ی حسین (ع) در خیابانهای کردکوی به سمت روستای همجوار ، ولاغوز روان می شوند.

سطح خیابان یکسره از خون گوسفندان نذری رنگین می شود و سقایان کاسه آب در دست فریاد یا حسین یا حسین سر می دهند . دوباره مراسم علمها و شوق علم گردانان به احترام صاحبان علم و پیشواز از علمهای دستجات کردکویی در کنار مسجد ولاغوز بر پا می گردد . میهمان نوازی دیر پای مردم صمیمی ولاغوز در این مراسم به گونه ای است که در کمتر نقطه ای از ایران اسلامی مشاهده می شود . بی شک این مراسم فقط یاد آور عشق به صاحب عزا یعنی ابا عبدا... الحسین (ع) است .

هر فرد ولاغوزی با شیفتگی دستجات عزاداری را به منزل دعوت می کند و برخی مغموم از اینکه میهمانی به خانه نبرده اند. ولاغوزیان آنچنان پرشور میزبان می شوند که دریای جمعیت انسانی در خانه های آکنده از محبت بر خوان نعمت گسترده محو می شوند .

میهمانانی که در هشتمین روز محرم به کردکوی آمده اند از این همه شوق و عظمت انگشت تحیر به دندان گزیده اند . و چندی است که اهالی محترم ولاغوز با ساخت مسجدی آبرومند پاسخگوی عطش عزاداران حسینی شده اند .

عاشورا در کردکوی اوج عشق به حسین (ع) است . تمامی خیابان ولیعصر و شهید بهشتی و پاسداران و میرزا کوچک خان غرق در دریای انسانهای عاشق می شود . وعده گاه مزار شهدا است که عشق زیارت تربت آنان و فاتحه ای بر اهل قبور اهالی محترم ولاغوز را نیز به خود می خواند و سپس همت اهالی بالابلوک و میرخیل و پایین محله و.... در اطعام عزاداران حسینی.

بنا بر سنتها مراسم زیبای جوش زدن در مصلای شهر برگزار می شود و چه دیدنی است حرکات نوحه خوان و پریدنهای او به هنگام یا علی یا علی گفتن و جمعیتی که از شور التهاب به سمت آسمان بلند می شود و از ته دل ندای یا علی سر می دهد .

در محرمی دیگر باید به سران دستجات عزاداری و زعمای شهر گفت که این مصلا گنجایش این همه عاشق را ندارد و شایسته توجهی بیش از اینهاست ، در برابر جمعیتی این چنین عاشق و شیفته ، مصلای شهر ما چه کوچک می نماید در حالی که در بسیاری از روستاها و تکایا مساجدی مخصوص این ایام و تداوم مراسم آن برپا شده اند باید به فکر محل تجمعی دیگر بود .

مصلا می باید نشانگر سنتهای شهر باشد سنتهایی که بی توجه به حکومتهای زمانه جاری بوده اند و در جمهوری اسلامی باید سخت مورد توجه و قابل احترام باشند . اینک صف جوش زنان کردکویی از پنج و شش صف فراتر می روند. و دسته های عزاداری دو خیابان مانده به مصلا از شدت ازدحام متوقف می مانند .

در کردکوی ما برق مناره ها به چشمها نمی نشینند و جای گنبدی فیروزه ای به عنوان نمادی از یک شهر مذهبی خالی است . کجاست سقا خانه ابوالفضل (ع) با حوضی از آب زلال و طاسهای چهل قل و نذرهای مادران چشم براه و ....

در کردکوی ما جای زیارت عاشورا در روز عاشورا چه خالی است و فریادهایی که در زیر طاقها اوج بگیرند و شانه هایی که از شدت هق هق به درگاه حضرت حق بلرزند . فریادهای انی سلم لمن .....

جای دعای ندبه و اشکهایی که در فراق مهدی (عج) جاری شود و فریاد یا مهدی ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 

 

 

 علم گردانی در بالاجاده

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط ا.ش  | 

 

واینگونه است که شهر نفس می کشد....

 محرم که می رسد کردکوی یکپارچه شور میشود و شوق ، از دوم تا چهارم تمام شهر به تکاپو می افتد . تکایا و هیاتهای مذهبی دو باره رونق خود را باز می یابند، علم و کتل و طوق از انبار بدر می آیند به امید روز های پر شور آینده.

قرار از کف می رود جوش می دانی چیست نوعی سینه زدن دسته جمعی در دایره ای با حرکات موزون پا، در حالی که تمام صف به هم اتصال دارند و هر کس شانه نفر سمت چپ خود را چسبیده است . نمی دانم جوش یاد آور کدام صحنه محرم است اما شور عجیبی دارد بخصوص آن زمانی که مداح با شور و حال شرح دلاوریها و رجز های عباس را می دهد وپریدنهای مداوم جمعیت و بهم خوردن صف و ....

علم گردانی در محلات و کوچه ها و ورود به خانه ها آداب خاص خود را دارد در حالی که علم گردانان فریاد بر می دارند این علم از کیست که بی صاحب است . صاحب او کشته به دین غایب است.. هر کسی به فراخور مبلغی نثار می کند . ورود علم به داخل حیاط خانه خوش یمن است و   بوسیدن علم افتخاری که هر کس سعی می کند نصیبش شود. معمولا علم گردانان درب خانه های را که بسته است نمی زنند بلکه با شنیدن صدای جمعیت که این علم از کیست ..هر کس به شتاب در  خانه را باز می کند. مساجد معمولا از شب چهارم اطعام می دهند. و چقدر با سخاوت است مولایمان ابا عبداله حسین ( ع ) ، سفره در مسجد پهن می شود کی هستی ؟ از کجا آمده ای ؟ ربطی به کسی ندارد سفره امام حسین (ع) است در کنار دیگران بنشین و لقمه ای صرف کن به نیت شفا و تبرک ،

هفتم در کردکوی روز عظیمی است دستجات عزادار ولاغوزی و کردکویی درمسجد مصلی جمع می شوند، هفتم روز با شکوهی است بخصوص صحنه انتظار علمهای کردکویی جلو درب مصلی به انتظار علمهای ولاغوز . دو علم به50 متری هم که میرسند علم گردانان به  سمت هم می دوند تا در سلام بر یکدیگر سبقت بگیرند مراسم آیینی که بینندگان را سخت تحت تاثیر قرار می دهد . صدای شیون زنان مو بر اندام راست می کند و اشک بی اختیار جاری می شود سپس نوبت عزاداری در صحن مصلا است و آنگاه سفره های اهالی پایین محله که بی تکلف بفرما می زنند سفره امام است و تعارف ندارد .

هشتم بر عکس دستجات از کردکوی راهی ولاغوز می شوند جمعیتی انبوه درحد تمامی مردم کردکوی در این مراسم شرکت دارند.صدای  و طبل و سنج گوش را کر می کند. سابقا شیپور هم می زدند اما امروز منسوخ  شده است . گوسفند های زیادی در مسیر قربانی می شوند .و مردم صمیمی ولاغوز که در خانه هاشان بر روی مهمانان باز است. و درخواست حضور عزاداران که گاهی کار به التماس می کشد که قدوم عزاداران ابا عبداله بر روی چشمان ما.

صحنه آیینی سلام علمها اینجا نیز با همان شکوه بر گزار می شود. در مسیر چهار راه ولاغوز به سالی کنده می توان دریای جمعیت که به داخل ولاغوز وارد می شود دید. و عصری در کنار مسجد جامع ترافیک جمعیت بر گشتی از ولاغورزرا مشاهده کرد.

شبهای هشتم ونهم شبهای شب زنده داری است . شبهای هیاتها، شبهای حسین حسین ، شبهای بر سر زدن ، چه کرد حسین با این مردم ، آن شرور است، آن بی دین است، آن فلان است ، معنی ندارد ، مجلس عزاداری ابا عبداله است شوخی که نیست و اینگونه است که دریای جمعیت حضور دارد در صحنه و در هیچ صحنه ای چنین دریایی نمی توان دید.

عظمت عزاداری در کردکوی در روز عاشورا است از صبح زنها کنار خیابان لب مغازه می نشینند. تاکسی ها صلواتی اند و بسیاری از نانواییها ، نماز ظهر وسط خیابان به جماعت برگزار می شود و سپس دریای انسانی موج بر میدارد.  خواستم دسته های عزاداری را شماره کنم نتوانستم از ظهر تا ساعت سه عصر یکسره

 دسته بود که به سمت مزار شهدا می رفت از کردکوی، ولاغوزو....واین دریا در بالا بلوک آرام می گیرد.امروز نوبت بالا بلوکی ها است که عشقشان و علاقه شان به مولا را به اثبات برسانند . و این دریای انسانی بعد از ساعتها عزاداری سر سفره اهالی بالا بلوک به اطعام می نشینند با حلقوم های تشنه و بدنی خسته و گرسنه ، اینک بخش اندکی از بزرگواری های آقا درک شد . و شب شام غریبان است .

بسیاری از آدمها در این ایام پشتشان از زخم زنجیر ناسور است و گلوی شان از شدت فریاد رنجور  و صورتها تکیده از رنج عباس از رنج علی اکبر و از رنج حسین(ع) و .....

غروب یازدهم ماه بنی اسد است ضمن اینکه شهادت سید السا جدین امام زین العابدین باید گرامی داشته شود و روز دوازدهم عزاداری پایان می یابد اما دستجات عزاداری شروع کرده اند به ثبت نام برای مسافرت به مشهد و ادامه عزاداری در جوار مرقد مطهر آقا و شکوه به آقاو....

و اینگونه است که شهر نفس می کشد . این شهر بی سامان اگر باقی مانده ، اگر حیات دارد ، اگر جنبشی دارد به خاطر محرمش است و رمضانش و عشقی که به مولایمان ابا عبداله و آقایمان مهدی در دلها موج می زند . خدایا این عشق را از ما نگیر که می میریم .

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط ا.ش  |