تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
کردکوی بهشت گمشده
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

 

 

شباي چله كوچيك

كه تو كرسي چيك و چيك

تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد

صداش تو ناودون مي اومد

بي بي جون قصه ميگفت

حرفهاي سربسته مي گفت ....

 

صداي پاي يلدا در دل شبهاي بلند آخر پاييز مي پيچد . اين شبها شبهاي بي خوابي بود نه از ازال و شخم بهار خبري بود و نه از وجين و شب پا و خستگي هاي ممتد آن و خواب سر شب . گندمها كاشته شده بودند و شبها شبهاي شب نشيني بود و بي خوابي كه سحر نمي شدو سحر نمي آمد بخصوص شب يلدا كه بلند ترين شب سال بود . و پس آز آن نوبت ننه سرما و شبهاي سرد زمستان و نشستن كنار اجاق و بخاري هيزمي بود . بنا براين بايد در مقابل زمستان ايستاد . و ما براي اينكه نشان دهيم كه از زمستان و ننه سرما نمي ترسيم انار مي خورديم به رنگ قرمز، رنگ آتش ، هندوانه به رنگ آتش و سنجدو طلوع خورشيد خونرنگ را منتظر مي مانديم. اينك يلدا بود شب تولد و آغاز  زندگي نو و سالي جديد و با بركت . . پدربزرگها و مادر بزرگها خانه را براي استقبال از فرزندان مي آراستند و فرزندان و نوه ها نيز از آن سوي براي ديدار بزرگان خانواده بي قراربودند . آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيريني و ميوه هاي گوناگون است که همه جنبه نمادي دارند و نشانه برکت، تندرستي، فراواني و شادکامي هستند. دي ماه، در ايران كهن، چهار جشن، وجود داشت. نخستين روز دي ماه و روزهاي هشتم، پانزدهم و بيست و سوم، سه روزي كه نام ماه و نام روز يكي بود. و در اين سي روز ماه، سه روز آن «دي» نام دارد و هر سه روز را در گذشته جشن مي گرفتند. امروز از اين چهار جشن تنها شب نخستين روز دي ماه، يا شب يلدا را جشن مي گيرند، يعني آخرين شب پاييز، نخستين شب زمستان، پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال. يلدا از نظر معني معادل با كلمه نوئل از ريشه ناتاليس رومي به معني تولد است و نوئل از ريشه يلدا است .

واژه يلدا سرياني و به معني ولادت است . ولادت خورشيد ( مهر و ميترا )  و روميان آن را ( ناتاليس انويكتوس ) يعني روز ( تولد مهر شكست ناپذير   ) نامند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

قربان كه تمام مي شد به انتظار غدير بوديم ما سيد نبوديم اما مادر بزرگها از دو سو سيد بودند و غدير براي ما علاوه بر راز و رمزهايش تكريم ننه هم بود. ننه اما از بعد از قرباني بيتاب مي شد به ياد پدرش و اجدادش . غدير عيد امامت بود و ما عاشق مولا . از پدر پرسيدم كه هيبت مولا چگونه بود و سيمايش ؟ و عكس قاب گرفته در پذيرايي هموست ؟ و او پرسيد كه به نظر تو چه شكلي بود و تصورات تنهاييم از مولا را گفتم آني كه راجع به عبادتش شنيده بودم و سخاوتش و علمش و حلمش و ..... تصوير ذهني دقيقي داشتم و پدر گفت درست است هموست . براي غدير ننه سكه جمع مي كرد اولها دو ريالي بعد ده ريالي . سادات در عيد غدير سخت عزيز مي شدند و خود اين را احساس مي كردند و هيبتي در آنان پديد مي آمد . سادات كم نبودند عمه زاده ها سيد بودند و صحيح النسب . و روز غدير روز ديدار بود عيدقربان شكوه غدير را نداشت چون در عيد قربان هر كس در خانه خود قرباني مي كرد و ما ديد و بازديد نداشتيم اما غدير وقت بازديد بود و ديده بوسي و دست بوسي از بزرگترهايي كه سيد بودند و بوسيدن دستانشان افتخارو گرفتن عيدي هر چند اندك اما متبرك كه ما ته كيسه هايمان نگه اش مي داشتيم  . ما در غدير به زيارت اهل قبور هم مي رفتيم همراه با غذايي يا بسته خرمايي. از صبح غدير مادر بزرگ لباس نو چيت گلدار مي پوشيد و منتظر . پدر بزرگ معمولا در خانه راحت بود با ژاكتي و عرقچيني اما در روز عيد چه نوروز چه قدير قدك مي پوشيد و عمامه مي گذاشت و پر هيبت سر سفره مي نشست و با شادي لطيفه مي گفت و البته در عيدي دادن هيچكس به پاي او نمي رسيد . خوشحالي ما البته تمامي نداشت دو عيد نزديك به هم و هر دو تعطيل و از صبح زود بيدار مي شديم و البته در بعد از ظهر داد اهل خانه در مي آمدچون بخاطر سرو صداي ما كسي نمي توانست بخوابد . از ديدن شادي چهره ننه ما هم شاد مي شديم . پدر بزرگ از مولا صحبت مي كرد و از غدير  . اگرچه آخر كار به گريه مي كشيد در غم مولا . اما باز فضا شاد مي شد . و ما آرزو مي كرديم كاش در ركاب مولا حضور داشتيم ..... امروز اما سر قبر ننه بودم و پدر بزرگ و پيشاپيش غدير را تبريك گفتم . اين روزها جايشان چه خاليست سر سفره قرباني ، سر سفره غدير و بيان فضيلتهاي مولا . عيد غدير مبارك

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

 از اواسط ذيقعده حال و هواي روستا تغيير مي كرد .حاجي ها دوره مي افتادند براي بهل گرفتن . و آدمهامهربانانه همديگر را مي بخشيدند و كدورتها تمام مي شد.حاجيها خدمت آقا مي رسيدند براي حساب و كتاب مال و اموال. و روزي چاوش صدا مي كرد از صبح با بانگي خوش كه :اول به مدينه پيغمبر خدا را صلوات و ..... زنگي درصداي چاوش بود و حالتي در شعر كه مو بر اندام راست مي كرد . حاجي ها كه مي رفتند ما منتظر دو عيد بوديم  قربان و غدير. قربان مال همه بود اگر چه از غدير هم بي نصيب نبوديم . دو سه روز مانده به عيد قربان پدر بزرگ سفارش قرباني مي داد . يكساله . كسري نداشته باشد ، چاق باشد و ... و غروب روز نهم در حالي كه صداي سيركوي ننه بلند مي شد براي پختن حلوا . ببه با گوسفند وارد مي شد . دست و پاي گوسفند را بسته پشت الاغ ازبنه (آغل گوسفند در دشت يا پاي كوه )مي آورد گوسفند را وزن نمي كردند بلكه چشمي معامله مي كردند دستي به پشت گوسفند زده يا از زمين بلند كرده قيمت مي دادند . مختاباد ( رييس چوپانها) آشنا بود و علفهاي مزرعه را مجاني به چراي گوسفند داده بود و گوسفند هم براي قرباني بود بنا بر اين سخت نمي گرفت .و معامله زود جوش مي خورد . گوسفندي كه از گله جدا شده باشد چون به جمع عادت دارد مرتب بع بع مي كند . اين بع بع ما را نا راحت مي كرد . از انبار جو مي آورديم آب در تغار جلويش مي گذاشتيم و تا پاسي از شب جلويش نشسته تما شايش مي كرديم . برق نبود و هوا زود تاريك مي شد و مادر هر چند لحظه يكبار صدايمان مي كرد . صبح به صداي  تيز كردن كارد ببه بلند مي شديم . مادر ديگ و لگن و قليان تكنه (ني قليان ) براي فوت كردن زير پوست را آماده كرده و پدر بزرگ بالاي سر گوسفند مي ايستاد و دعا مي خواند و ما غرق اين جذبه نگاه مي كرديم . مادر سفارش مي كرد كه موقع سربريدن نگاه نكنيم گناه دارد و ما سر بر مي گردانديم . گوسفند كشته و پوست كنده  به ايوان منتقل مي شد و روي سنت شقه و تقسيم مي شد . البته اكثر همسايه ها و فاميل قرباني مي كردند . غربتي ها و گودارها در محل راه مي افتادند براي گوشت قرباني . گوشت را در بشقاب گذاشته براي همسايه ها مي برديم اندكي گوشت و يك گرده حلوا . بوي خوش كباب بوي خوش شادي از كوچه ها بلند بود . چشمها از خوشحالي برق مي زد حلوا ، شيريني و كباب و خوشحالي . شادي باعث مي شد كه غم بگريزد احساس پيري نباشد و پدر بزرگ سرخوش به همه عيدي مي داد . روز بازي بود پولدار بوديم و نونوار . خستگي ناپذير بازي مي كرديم . از گرگم به هوا تا قايم باشك كه به آن چشم دلكا مي گفتيم . و غروب هنوز بانگ اذان تمام نشده مثل مرده مي افتاديم وخواب خوش پس از خستگي مي رسيد از صبح فردا منتظر عيد بوديم . عيد غدير با سنتهاي خاص خود . عيد سعيد قربان مبارك

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

روز عرفه صدای سیرکو از خانه ها بلند می شد سیرکو سنگ ها با شدت بر برنج و مغز گردوها فرود می آمدند. سیرکو جزو سرجهاز ننه بود . قسمتی از تنه درخت به ارتفاع حدود چهل سانت که داخل آن را خالی کرده و دو طرف آن دسته داشت . سیرکو نام داشت  برنجها را داخل آن ریخته و با سنگ صیقلی استوانه ای شکلی که به آن سیرکو سنگ می گفتند  می کوبیدند . تا کاملا نرم شوند سپس نوبت مغز گردوها بود که داخل سیرکو ریخته می شد .مغز گردوها نباید خیلی خاک می شدند اندکی دندانگیر بودند بهتر بود . شنیدن صدای سیرکوی دسته جمعی همسایه ها نوید رسیدن عید را می داد عیدی اسلامی , قربان یا فطر , بخصوص عید فطر که حتما باید حلوا پخته می شد. نیمه شعبان , شب عید نوروز , مبعث , ماه مبارک رمضان و .... فصل حلوا بود , شیرینی سنتی کردکوی. حلوای کردکوی از جمله بهترین و مقوی ترین شیرینیهای رایج در شمال کشور بود . که شاید در میان شیرینیهای سنتی از نظر طعم و مقوی بودن و مواد بکار رفته در آن  در کشور نظیر نداشته باشد . در واقع مراسم عزاداری در کردکوی هنوز هم بدون حلوا معنی ندارد . همچنین سفره های عید خانواده های عزادار در کردکوی هنوز هم با حلوا تزیین می شوند .

برای تهیه این حلوا پس از کوبیدن یا آسیاب کردن برنج و مغز گردو , آن را با آب و شکر مخلوط کرده و در تابه مسی بزرگی روی آتش قرار می دادند و با کفگیر بزرگ مسی شروع به کتیرا زدن می کردند . این عمل ساعتها به طول می انجامید و چند نفر متصدی پختن آن می شدند . وقتی مایع سفت می شد روغن پس میداد . این روغن از مغز گردو بود بطوری که حلوا در میان روغن گردو می جوشید . هر چه میزان آب حلوا در ابتدا بیشتر و مقدار کتیرا زدن آن بیشتر می شد حلوا سیاهتر و پر روغن تر بود . در آخر آن را با زعفران یا گلاب مخلوط کرده و تابه را زمین می گذاشتند . حلوا را سه گونه تقسیم می کردند : یکی برای همسایه ها که آن را به اندازه کلو چه دایره ای شکل  درست کرده وروی هم می چیدند دوم برای فامیل نزدیک که آن را داخل پیش دستی ریخته با ته قاشق روی آن را صاف می کردند و سوم برای قرار دادن روی سفره , که حلوا را روی سینی پهن کرده و پس از سرد شدن به صورت لوزیهای کوچک می بریدند. این حلوا مقوی و پر انرژی و خوش طعم و خوشمزه وبا ارزش غذایی بسیار بالای بود . این روزها اگر چه سیرکوها در کردکوی متروک شده اند و آسیابهای برقی کار آن را انجام می دهند اما پختن حلوا در کردکوی هنوز متروک نشده است و ....

از پختن حلوا در کردکوی چند سال می گذرد نمی دانم اما تا کنون کسی در صدد بر نیامده تا آن را به عنوان شیرینی سنتی شهر و سوغات میهمانان عزیزی که از کردکوی دیدار می کنند معرفی کند . شاید علتش گرانی مغز گردو بوده ( چند سالی است که عده ای درختان گردو را خوب می خرند و پس از بریدن تنه های درخت آنها  به تهران انتقال می دهند و اینگونه است که مزارع کردکویی از درختان گردو تهی می شوند و بزودی کردکوی که تولید کننده گردو بود باید گردو را از سمنان و بجنورد وارد کند و ...)و یا زحمت و سختی عمل آوردن آن .

در عرفه ای دیگر  اگر چه صدای سنگهای سیرکو به گوش نمی رسد .اما در بسیاری از خانه ها کد بانوها با حوصله مشغول ژخت حلوای گردویی مباشند تا سنتها همچنان در کردکوی تداوم یابند.عید مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

نهم ذی الحجه...

روز عرفه....

روز دعا و نیایش....

خوشا به حال کسانی که در مکه اند...

عرفه روز شناختن خویش است و تا خود را نشناسیم به شناخت خدا راه پیدا نمی کنیم من عرفه نفس فقد عرف ربه و قربان کشتن نفس سر کش است که باید او را ذبخ کنیم و به امر خدا گردن نهیم .ایام الله عرفه و عید قربان بر همه مسلمین جهان مبارک باد .خدایا عیدی ما را در عید قربان اجازه ظهور و حضور ولی و حجتت امام مهدی عج قرار بده .اللهم عجل لولیک الفرج والنصر .

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

۱۶ آذر روز دانشجو مبارک باد

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

شهادت امام پنجم شيعيان جهان حضرت امام محمد باقر(ع)  تسليت باد

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 
  

 صبح روز سوم رفقا بهمراه يك نفر به منزل كدخدا آمدند و من ماجراي آشنائي كدخدا با پدرم را توضيح دادم آنان گفتند: ما يك تومان به اين آقا داديم تا ما را به عنوان راهنما به علي‌آباد برساند اينجا ممكن است ماموران دولتي حضور يابندو از اين جهت امن نباشد! بيا برويم..متاسفانه پذيرفتم و لباس تنم را با يكدست لباس مندرس (پاره) چوپاني عوض نمودم و ادامه مسير داديم عصرآنروز به روستاي برنج‌لك رسيدم و من بدليل خستگي و گرسنگي مبتلا به تب نوبه شدم ( تبي كه هرچند ساعت يا چند روز يكبار تكرار مي‌شود) شب سوم را همگي بخاطر بيحالي من در آن روستا منزل پيرزني كه چند پسرهم داشت مانديم‌ آن شب صاحبخانه مرا بيدار كرد وگفت: پاشو پاشو شام‌بخور بيدار شدم‌ و ديدم ‌مشغول‌ خوردن ‌آش ‌گورس (جاورس) هستند ميلي به آن غذا نداشتم و خوابيدم صبح روز چهارم در دامنه شمالي البرز و درجنگل ادامه مسيرداديم تا به يك گالش بنه (محل اسكان گاوداران) رسيديم پس ازخوردن نان و لبنيات همگي مشغول كمك به گالش شديم شب چهارم در همان بنه ‌خوابيديم ‌روز پنجم ‌به ‌پياده روي ادامه داديم تا به روستاي سياروبار(رودخانه‌سيا) رسيديم پس ازخوردن غذا، تب سري دوم من شروع شد كه نتوانستم ادامه راه ‌دهم و در نتيجه همراهانم از من جدا شدند و در لحظه جدائي با كسالتي كه داشتم يادداشتي براي پدرم نوشته و به دوستان دادم تا وقتي‌كه به بخش كردكوي رسيدند نامه را به آقاي حاج ‌موسي م، تاجري كه دوست پدرم بود و در نبش مسجد جامع كردكوي مغازه داشت برسانند و آن تاجر پدرم را مطلع گرداند تا وي يا كس ديگر به سراغم بيايند.

       شب پنجم را در آن منزل ماندم روز ششم حالم كمي بهتر شد و به صاحبخانه كه پيرزني بود گفتم: من مي‌خواهم بروم گفت: من‌هم با شما تا علي‌آباد مي‌آيم.دربين راه گفتم: گرسنه‌ام پيززن نان گورس خشكي ‌كه ‌شب ‌گذشته ‌سرسفره شام بود و نخورده بودم! را از داخل چمتا ( كوله پشتي ) درآورد و من نان را به آب سرد سيا روبار مي‌زدم و با اشتها مي‌خوردم! كه هنوز هم مزة آن را زير دندانهايم حس مي‌كنم.در بين راه دست به جيب خود زدم متوجه شدم كه 4 يا 5 تومان پولي كه در ايام خدمت پس انداز كرده بودم نيست. نمي‌دانم ‌كه ‌راهنما يا صاحبخانه هاي گذشته بدليل بيحالي ناشي از تب، از جيبم ربودند؟ و يا گم شد. بناچار وقتي در مسير راه از روستائي عبور مي‌كرديم با حفظ فاصله از پيرزن و بدون اينكه او متوجه شود، به ‌داخل منازل ‌مردم ‌مي‌رفتم و از آنان تقاضاي خوراكي مي‌كردم! آنروز وقتي به علي‌آباد رسيديم از پيرزن تشكر و خداحافظي نمودم.

       علي‌آباد بسيار شلوغ و سربازان فراري و ماشين‌هاي نظامي روسي در رفت و آمد بودند من به داخل يك مغازه پارچه فروشي رفتم سه يا چهارنفر درآنجا بودند.داستانم را توضيح دادم و از جمع ‌آنان ‌تقاضاي كمك‌ كردم مردي كه مشتري بود گفت: من تا گرگان تو را مي‌برم.سوار بر ترك اسب وي شدم تا پس ‌از يك هفته پياده ‌روي، سواره ادامه مسيردهم آن شب (شب ششم) را در قهوخانه فاضل‌آباد كه ظاهرا متعلق به دوستان پسرراكب بود ‌توقف كرديم. پس از خوردن شام ( آبگوشت ) خوابيديم.

    واما ماجراي ادامه پيغام به پدر:

     پدرم روز بعد شروع جنگ 5 تومان پول به برادربزرگم مشهدي نبي‌ا...‌داد و از او خواست تا به سراغم آيد و مرا پيدا كند.وي به گرگان رفت و پس از دو روزگشتن ، ناموفق با خريد خوارو باري كه كرده بود به ده بر‌گشت همزمان رجبعلي ن كه درآشپزخانه ‌هنگ ‌مشغول خدمت ‌بود به ‌بالاجاده بازگشت و شايعه نمودكه ابوالقاسم را كشتند! روزي كه دائي‌ام مرحوم ميرزاعليجان عابدي به همراه ننه‌آشپز بطرف گرگان مي‌رفت، از سربازان بين‌راه سؤال مي‌كرد كه : ‌سربازي‌ به ‌نام ابوالقاسم كاتبي ‌نمي‌شناسيد؟ كه‌خوشبختانه تصادفا به دوستانم برخورد ‌كردند و ننه‌آشپز با خوشحالي پيغامي را كه نوشته بودم‌گرفت و از همانجا تنهائي به سوي بالاجاده بازگشت ابتدا نزد زن دائي‌ام مرحوم كربلائي محمدحسين عابدي كه بعد از مدتي مادرخانمم شد رفت و مژدگاني دريافت كرد و سپس پيغام ‌را تحويل پدرم رساند. ابوي محترم سياروبار را از متن يادداشت سيا مرگو‌ خواند و‌گفت: ابوالقاسم در سيامرگو به ‌هركس‌ مراجعه نمايد و بگويد من ‌پسر فلاني هستم از او حمايت خواهد كرد.وبه همين دليل تصميم گرفت فردا صبح (روزهفتم) باتفاق پسر عمويم علي‌اوسط به دنبالم بيايند.

    صبح روزهفتم از فاضل‌آباد بطرف گرگان حركت نموديم نزديكي روستاي جلين،شرق شهرستان گرگان سواره‌اي را ديديم كه از ما پرسيد: سربازي با قدي كوتاه ولاعراندام نديديد؟ صدايش خيلي آشنا بود نگاه كردم ديدم پدر وپسرعمويم علي‌اوسط سوار بر اسب وبسوي ما مي‌آيند و من بحالتي گريان كه ناشي از اشك شوق بود، فرياد زدم: دادش‌جان (باباجان) سلام ! ولي آنها با تعجب به من نگاه مي‌كردند و مردهمراه ونيكوكار بانك برآورد و گفت: حاجي پسرت را نمي‌شناسي؟ از اسب به زمين پريدم و بسويش دويدم و او را هم كه از اسب پايين آمده بود، درآغوش گرفتم. وي كه مردي شكارچي وقوي بود آنچنان مرا در بغلش مي‌فشرد و مي‌بوسيدكه گرماي ديدار انروز را پس از 60سال حس مي‌كنم. او مي‌گريست و من مي‌گريستم، چه لحظه فراموش نشدني بود! سپس علي‌اوسط را در بغل گرفتم و او لباس مندرسم را با غضب از تنم درآورد و لباس تميزي كه بهمراه داشت بر من پوشاند و برترك پدر با آن مردخوب تا گرگان آمديم و درآنجا ضمن تشكروقدرداني پدر و من ازآن مردمحترم جدا شديم وتقريبآ ساعت 10 شب به ‌منزل ‌خود باز گشتيم.عده‌اي اقوام و خويشان در منزل منتظر ما بودند كه از ملاقات آنان، خيلي‌خوشحال شديم‌ و تا آن زمان ‌اصلآ باورم نمي‌شد كه روزي موفق شوم به منزل خود بازگردم! خدا را خيلي سپاسگذارم

 

                                                                                       تهران:       22/4/81                                                                                              نگارنده: احمد  كاتبي

( منبع :http://komijany.persianblog.ir/post/11  )

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 من ابوالقاسم كاتبي متولد1299هجري شمسي ساكن روستاي بالاجاده ازتوابع شهرستان گرگان كه دربيستم شهريور 1320در هنگ 23سوار شهرستان‌گنبدبمدت هشت ماه مشغول خدمت سربازي بودم دو ماه قبل از اين تاريخ، حكومت دوسري سرباز احتياط ( كسي كه خدمت سربازي را انجام داده و در مواقع اضطراري به خدمت اعزام مي‌شوند) بمدت يك ماه احضار نمود كه سري‌ دوم ‌را مجوز‌ ترخيص ندادند اتفاقآ يكي از اين سربازان احتياط،آقاي رجبعلي(ن) از اهالي‌روستاي بالاجاده بود كه ‌در آشپزخانه خدمت مي‌كرد. ‌سه روزقبل ازجنگ، پيامي از مقامات بالادريافت شد و متعاقب آن فرماندهي هنگ، فرمان آماده باش را صادركرد و به همه ما دودست لباس و پوتين جديد دادند و سپس نيروها را به اطراف شهرگنبد و نوار مرزي اعزام كردند.من‌ بدليل ضعف جسماني معاف از رزم بودم به جبهة جنگ اعزام نشدم ‌ولي چون باسواد بودم به عنوان منشي دفتردامپزشكي منصوب شدم صبح روز20 شهريور احساس دلتنگي به من دست داد وتصميم گرفتم سري به هم ولايتي ام در آشپزخانه بزنم به هنگام عبور از محوطه هنگ ناگهان‌ صداي ‌غرش هواپيما را شنيدم! به آسمان نگاه كردم وهواپيمائي به اندازه كلاغ را ديدم كه دود يا بسته سفيد رنگي ازآن جدا شد! من ‌سريع ‌خود را كنار ديوارحصار ميدان تيرخفيف (بردكوتاه كه باشليك تپانچه انجام مي‌شد)، رساندم‌ ناگهان شاهد برخورد بمبي به ‌روبروي ساختمان فرماندهي شدم.بمب داخل زمين رفت و پس از چند ثانيه منفجر شد كه صداي مهيبي بلند شد و زمين همچون هنگام وقوع زلزله بشدت تكان خورد سپس قيفي از خاك به ارتفاع 1.5 متررا تشكيل داد و شاخة درختان را قطع و به زمين انداخت.تركشهاي آن به ديوار كنارم اصابت ميكرد من خيلي ترسيده بودم و دائم سوره حمد و توحيد تلاوت مي‌كردم كه شاهد اصابت تركش به گردن يك سرباز و به‌زمين افتادن ودرخون غلتيدن او شدم بلافاصله وي را با زيلو (نوعي فرش) پيچيدند و به بهداري انتقال دادند ساعتي بعد شنيدم كه ‌يك بمب ديگرهم، كنار جاده گنبد- مينودشت به زمين خورد و گفتند كه: هواپيماهاي روسي (اتحاد جماهير شوروي سابق) بودند كه يكباره شروع به حمله بمباران هوائي نمودند و ظرف مدت دو ساعت تمام شهر و پادگان را پراز دود وخاك كردند.ساعتي ازحمله هوائي نگذشت كه چندين تركمن استقلال‌طلب كه ساليان قبل از سوي حكومت سركوب شده بودند، سواره به هنگ حمله‌ور شدند و با پاتك سربازان مستقر درهنگ مجبور به فرار شدند.فرماندةپشتيباني، يك درجه‌دارجسوري بود  كه با عقب نشيني دشمن راضي نشد و فرمان پيشروي داد و سپاه تا محل اسكان و دامداري حمله كنندگان پيش رفته بود در بازگشت با خود چندگوسفند آوردند ناهار آن روز به دستور فرمانده درجه دار، چلوگوشتي از ذبح گوسفندان پخته وتمام افراد مستقردر هنگ خوردند.

      عصر آنروز كم‌كم سربازان كه اكثرآنها دوره آموزشي را طي مي‌نمودند، پادگان را بتدريج ترك ‌كرده و فرار را برقرار ترجيه دادند. .من هم تصميم به فرارگرفتم! ولي فاصلة زميني گنبد تا روستاي بالاجاده ‌كه در27 كيلومتري جنوب غربي شهرستان گرگان قرار دارد حدود 120 كيلومتر مي‌باشد و من مي‌بايست  مسير بيراهه و كوه و دشت را كه حدود150 كيلومتر مي‌شد در6 شب و7 روز بشرح ذيل طي مي‌نمودم..

    عصر روز اول باتفاق چند نفراز سربازان، هنگ را ترك كرديم و زير رگبار باران نتوانستيم ادامه دهيم و درشهرك گروهبان محله از منزلي اجازه اسكان خواستيم كه زن صاحبخانه اجازة ورود نداد و ما بدون اجازه وارد اصطبل احشام آن منزل شديم يكي از دوستان متوجة لانة زنبور شد بلافاصله روي لانه نشست و ما را از زدن نيش حتمي زنبوران نجات داد سقف اصطبل كه كوتاه و از شاخه‌و برگ درختان ساخته شده بود از جاي جاي آن آب باران مي‌ريخت.آنقدر در آنجا  محبوس شديم تا باران بند آمد و ما مجددا به آسايشگاه هنگ بازگشتيم.آنشب به يكي ازمجروحان كه پايش بسته و جزء سربازان احتياط باسن حدود40 تا 45 ساله بود، گفتم: بيا فردا صبح فرار كنيم.با حالت بيحالي و ناله گفت: نه من نمي‌توانم بيايم شما برويد!  بعدها متوجه شديم كه دست خالي فرار نكرد و از اموال واجناس موجود در انبار بي بهره نماند.البته ما فكرمان نمي‌رسيد كه از اسب هاي فربه و قوي درون اصطبل دامپزشكي استفاده كنيم و با پاي پياده دچار زحمت نشويم.

    فردا صبح به همراه 5 سرباز ديگركه 4 نفر از آنها اهل آمل و بابل بودند، حركت كرديم.شب اول منزل يكي از همراهان كه اهل روستائي واقع در نزديكي شهرستان مينودشت بود، خوابيديم .فردا صبح ما از آن دوست جدا شديم و او در نزد خانوادة خود ماند و من به اتفاق‌ 4 سرباز اهل غرب مازنئران بطرف مينودشت حركت كرديم. همراهانم گفتند: تو بچة اين منطقه هستي و سرپرست و راهنماي ما باش.من هم قبول كردم .ما بدليل عدم دستگيري بدست مآمورين حكومت به‌جرم سرباز فراري زمان جنگ ، مسيركوهستاني وجنگلي يعني جهت جنوب غربي مينودشت بطرف غرب را انتخاب كرده و ادامه مسير داديم عصر همان روز به روستاي محمدزمان خان رسيديم و به پيرزني كه از اهالي آنجا بود پناه آورده وكمك خواستيم.او پذيرفت و به منزلش رفتيم سپس ما را به نان و عسل مهمان كرد. پس از خوردن عصرانه و استراحتي كوتاه به راه خود ادامه داديم. در ‌مسيرراه به جنگلي كه داراي درختان انبوه و برگهاي خزان شده‌اش تا زانو را مي‌پوشاند، برخورديم. دو دست لباس اضافه كه همراه ‌داشتيم زيرخاك و خاشاك مدفون كرديم تا پس ازاتمام جنگ به‌آنجا مراجعه و لباسها را بيرون آوريم!  هوا رو به تاريكي مي‌رفت و ما راه را گم كرده بوديم و بناچار به همان‌ده بازگشتيم در اول ده به سه نفر برخورديم وتقاضاي اسكان نموديم ‌يكي ‌از آنان ‌كه درشت‌ترو ظاهرا كدخداي ده بود رو به دو نفرديگر نمود وگفت: شما هر كدام دو نفر از اين چهارنفررا به منزل خود ببريد.در همين لحظه با خود گفتم: خدايا تكليفم چه خواهد شد؟ آن مرد ادامه داد وگفت: اين پسر را هم من به منزل مي‌برم.و من خيلي خوشحال شدم‌ كدخدا كه دو زن ‌و يك منزل دو طبقه داشت آن شب از من پرسيد اهل كجائي؟ گفتم: گرگان بخش كردكوي گفت: اهل كردكوي نيستي! گفتم: اهل روستاي بالاجاده گفت: پسر محمدزكي كاتب نيستي؟يكباره گريستم و با خودگفتم:خدايا ‌شكر تو را چگونه بجاي آورم! كدخدا گفت: چرا گريه مي‌كني؟ پدرت چند سال قبل مدتي در منزل ما بود و به حساب مباشردر اين منطقه رسيدگي مي‌كرد! لذا  اينجا منزل توست. فردا من به بخشداري (مينودشت) مي‌روم تا ببينم چه خبره؟ و اوضاع و احوال مملكت در چه حاليست؟وقتي ‌برگشتم تو را نزد پدرت خواهم برد.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

صدای موسیقی می آمد  . گل گندم .چقدر زیبا بود و چقدر تاثیر گذار مخصو صا برای روح خسته من .اولین بارسال 83 در یکی از وبلاگها آن را شنیده بودم با متنی تاثیر گذار در باره باران .که ببین باز باران می آید و تو نیستی و قرارمان این نبود که تو نباشی .راجع به یکی از شهدا بود گمان کنم ....

این روزا بهترین ایام زندگی مردم ما بود . اذر بود فصل شادی و فصل سرخوشی. تابستان گرم مدتها بود تمام شده بود و حالا نشستن زیر گرمای آفتاب پاییزی لذت بخش بود.محصولات از مزرعه جمع شده بودند . پنبه ها تحویل کارخانه یا ارباب شده   و موقع حساب و کتاب بود . جیبها پر پول بودند و دفتر نسیه های سال گذشته پاک می شدند . لوبیا ها درو شده بودند و کنجد ها تمیز شده و کنج پستو آماده فروش بودند. خرمالوهای وحشی این روزا رسیده بودند سیاه و شیرین و آماده مربا ریختن. لحاف کهنه ها باز شده و از اول پنبه آجین می شدند. فصل عقد کنان بود و عروسی . فصل زیارت آقا که سنت همه ساله مردم ما بود. فصل  شام برای اموات و در گذشتگان . پرتقالها رنگ انداخته بودند و حالا زمان چیدنش بود . خانه حیاط خانه پشت بام و پستو پر بود از حاصل دسترنج آدمهایی که از بام تا شام زحمت کشیده بودند. و اینک فصل استراحت شروع شده بود . حالا غروبا تو مسجد جامع کوچک روستا بخاری هیزمی را روشن می کردند و آدمها شاداب از ساعتی قبل از اذان دورش می نشستند به صحبت و مواظب بودند اون پیر ترا خوابشان نبره که و ضویشان با طل می شود . فصل شب نشینی های پر قصه آغاز شده بود و قصه ها ی کهن و معماهای قدیمی دوباره با خنده و شادی بازگو می شدند و شب چره ای که حاصل زحمت خود صاحب خانه بود از انار محلی تا کرمانتین و پرتقال و نارنگی و مربای انجیر پر از مغز گردو و عسل و نان تنوری محلی و ... و حکایت سفر بود برا دیدن آقا . و کرایه ماشینی و سفر دسته جمعی به ارض اقدس مشهد مقدس . جکایت سفرهای پیشین و قهر و آشتی ها و خنده های شادی که دغدغه هایی زندگی ماشینی اینروزها بر لبها خشکانده است. شبهایی که بجای دیدن سریالهای تلویزیونی یکی صدایش را سر می داد و می خواند :امیر گوته که .... و گه گاهی صدای هی جان یکی از حاضرین تشویقش می کرد....

چه تنها شده ایم در جمعیم اما تنها ؛سریالها را می بینیم از سوپری خرید می کنیم و اداره می رویم  وبا دیدن هم  احوالی ساده می پرسیم  و در تنهایی روزگارمان رو به پایان می رود .... و زندگی چیست یکی برایم حکایت کند...

+ نوشته شده در  شنبه 9 آذر1387ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 
 

 از زندگی...

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 آذر1387ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 
 

(صداي خس‌خس و سرفه‌هاي خشك يادگاران دفاع مقدس چه غريبانه در هياهوي گنگ آدمها گم شده است و اين شمعها چه معصومانه در گوشه و كنار بيمارستانهاي شهرمان، لب پنجره‌هاي شب، رو به باغ بهشت آب مي‌شوند

خوب زندگی کردن خود نعمتی است که حضرت پروردگار برای بندگان خوبش به امانت میگذارد که بودن خود امانتی است که باید در حفظش بکوشیم...اما مرگ خوب و بزرگ و ماندنی را برای هر کس تقدیر نیست...

خوب به خاک افتادن پرواز بلندی است که بالهای آسمانی میخواهد... )

آرام خون را از گوشه بینیم پاک کرد . دستش را پس زدم .خون دماغ شده بودم و خون با فشار از بینیم خارج می شد .از چانه ام سرازیر شد وقطره ای روی پیرهن سفیدم چکید سرم را بالا گرفتم و با دستمال محکم بینی ام را فشردم خون بند آمد . شوریش را در دهانم احساس کردم. سرم را پایین آوردم و چشمان نگرانت را دیدم. چقدر چشمهایت این روزها نگران می شدند. وقتی که نفسم تنگی می کرد . وقتی که یاد دوستان پر کشیده تب و لرزم را زیاد می کرد. وقتی از زور سرفه خسته و بجان آمده گوشه ای کز می کردم و تو با نگرانی نگاهم می کردی از پس یک پرده اشک ،و من تاب حرف زدن نداشتم و حتی حوصله خودم را ،زندگیت آرام کنارم می سوخت ومن تحمل چشمای نگرانت را نداشتم ...

هفته بسیج در مسجد شهرک دارخوین غوغایی بود .هرشب برنامه داشتیم و حتما یکی می آمد منصوری، اصفهانی،آهنگران .... تا آخر شب را مسجد می ماندیم و حاجی جون آخر شب جلسه می گذاشت و ما خواب الود جمع بندی می کردیم و آخرش آقا رسول می گفت بابا پکیدیم بزار بخوابیم الان اذان میشه.و ما می خندیدیم.و حاجی جون می گفت آقا رسول اجرت را ضایع نکن. آقا رسول چش شده بود که بعد جنگ نتوانست فضا را تحمل کند و زود رفت بعدش حاجی جون و بعدش علی جنگعلی و...

گاهی محمدعلی را می بینم اما دلم می گیره از سرفه های خشک و صورت کبودش  بازم خوبه اسپری همیشه همراشه....حاج اصغر هم شنیدم چوپان شده دو سه تا شتر خریده و سرش تو کویرهای آران گرمه.هی حاج اصغر هی... حاجی از اول جنگ امده بود .جانبازه اما منتی نداره. یاد شلمچه یاد والفجر هشت بخیر.یادمه پارسال گفته بودی کار ما تمامه و الان یکساله ازت خبر ندارم .کبابی سعید هم که شنیدم ورشکست شده سعیدی که تو جبهه آرام و قرار نداشت و کنار من معلول شد .این روزا را شنیدم که در یه قصابی در اصفهان کار می کنه و...

منتی نداریم و شاکریم . این روزا روزای شادی ماست روزایی که مال بچه بسیجی هاست ...

جز عاشقی اندوخته ای نداشتیم از اولش با هم بودیم و هربار یکیمان کم شد و یه تعدادی هم زخمی و معلول برگشتیم . طلبی هم از کسی نداشتیم الان هم نداریم . عاشق امام بودیم الان هم عاشق رهبری. الانم اگه صلا در دهد تنها داراییمان را در کفه اخلاص تقدیم می کنیم جانمان را ،که پیش از این تقدیم کردیم اما قبولش نکردند یعنی قبول نشدیم و قبولی ها خیلی وقته که رفتند . الان هم پای در راهیم اگه این سرفه ها بگذارند اگه این غربت بگذارد...

هفته بسیج بر سلحشوران بسیجی مبارک

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

 

 

از بس    شدم   ديونه             همش به شور و شينم

خواب ميبينم شباکه              تو حرم حسينم

دل من باز كرده بهونه حسين

غريب بودم يعني همه غريب بوديم .گردان بچه هاي اعزامي از دانشگاه متشكل از گلپايگاني ها و رشتي ها و مازندراني ها و يزدي ها و كاشاني ها و بندر عباسي ها و .... بود كه عازم شديم به جبهه . از طرف بسيج ناحيه يك اصفهان . غربت ما شمالي ها بيشتر بود . لهجه هاي يزدي و كاشاني و .... نزديك به هم بودند و ما در بين آنها با لهجه اي غريب .. با بچه هاي جنگ در دارخوين آشنا شديم ،شهرك انرژي اتمي . بفهمي نفهمي مي ترسيديم  اما ديدار چهره ها ي مهربان بچه ها و فرماند هان باعث شد ترسمان بريزد . آنان از ما خودماني تر بودند و بخصوص محبتشان به ما غربا بيشتر . و شد كه ماندني شديم و ديگر دل جدايي را نداشتيم . ياد اون روزا بخير . مسجد امام حسين (ع) . كانكس هاي انرژي اتمي ؛ كارون ، و سنگرهاي زير زميني شهرك و موقعيت شهيد عرب و ...

ياد مراسم صبحگاه و حضور و غياب كه امروز بايد فرياد تك تكشان را من بزنم :

حاجي جون : شهيد .  علي جنگعلي : شهيد  .  فولادگر : شهيد . ناجي : شهيد . و....

محمدعلي سليماني : جانباز . اصغر مشرقيان : جانباز . رضا سليماني : جانباز . سعيد نصر : جانباز . كريمي : جانباز . و.....

محمدعلي سخت رنجور است و سينه اش متورم و اصغر .... و...

يكي به حسين ( ع) بگويد يكي بگويد كه به عشق تو رفتيم . يكي به آقا برساند كه انتظار ظهورت پيرمان كردو هنوز به انتظار ظهورت نشسته ايم با دردهايي بر جان و بر روح....

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط ا.ش |