![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
جنگل قبل از حوض را کردکویی ها پلنگ کرس می گفتند . قبل از حوض باید وارد راه فرعی شد تا به پلنگ کرس رسید . انبوهی جنگل و دره های عمیق آن باعث شده بود که وحشی ترین حیوانات جنگلی مثل پلنگها و گرگها اینجا خانه کنند .به همین نسبت تعداد مرالها و شو کاها هم در اینجا زیاد بود.جنگل پر آبی هم بود و گالشها هم آنجا بیتوته می کردند و بنه داشتند . طرح جنگل هم خیلی از درختهای اینجا را برید قبل از آن جنگل پر بود از ملچ و نمدار حالا تک تک نمدارهای بلند اینجا و آن جا دیده می شدند. از رودخانه که رد می شدی دو پیچ پایین تر کنار راه مالرو قدیمی قاطرهای طرح جنگل ، کومه ساخته شده بود محکم و استوار . درجنگل صبحها دیر تر شروع می شد و غروبا زودتر شب . اما روز که می شد پر از زیبایی بود چمنهای زیر درختها یا برگهایی خشک و بوته های تمشک وحشی و کندس و لیک تا بلوطهایی که کفترا را به خود می خواند و راشهایی که تخم آنها خوراک کفترا در زمستان بود و بوته های تازه کنار تمشک ها که خوراک مرال و شوکاهها بود.و جویبارهایی که از چشمه های کوچک سر چشمه می گرفتند و آخرش آن پایین دست رودخانه ششدانگ را تشکیل می دادند.جنگل وهم خود را داشت بخصوص شبها که پر از صداهای نا اشنا بود از کال شغالها گرفته تا غرشهای نامفهوم . گاهی میهمانان ناخوانده شبها حتی جرائت خروج از کومه را نداشتند و صبح زود بساطشان را جمع می کردند با چشمهایی پر خواب و خسته و صبر نمی کردند پارچ کنار آتش جوش بیایید تا استکانی چای را با هم بیاشامیم و گپی بزنیم. و اینگونه بود که یواش یواش حرف زدن را هم فراموش کردم در تنهایی و سکوت این جنگل خوفناک . و شاید هم که نیازی به حرف نبود که اگر مستمعی بود از جنس درد حرف چشماهای پر قصه کافی بود. زندگی به اندکی می گذشت خود نان پختن و به اندک قناعت کردن که فرصت کم بود و از طلوع جنگل کار شروع می شد به هیزم شکستن و آتش در کوره و زغال خوب درست کردن و به تیشه زدن بر چوب نمدار و کار های دستی درست کردن از عصا تا گهواره و حاصل فروش نیم کیسه آردی یا ظرفی روغن و... اگه حوصله بود می شد رد زنبورای عسل نشسته بر جویبار را گرفت و کندوی درختی را پیدا کرد و عسل سال را تامین کرد. این تنهایی باعث شده بود که شاگردایی که هوای یاد گرفتن هنرهای قدیمی سرزمین پدریم را داشتند دوامی نیاورند و ناگهان غیبشان می زد در ان پایین دستها ،در اجتماع ادمیانی که سرخوش روز را به شب می رساندند و یادگار زندگیشان قبرهایی بود که سال به سال متروک تر شده تا قبری دیگر جایشان را بگیرد و حتی نامی نماند بعد از تقسیم میراث اندک ... چقدر طلوع را دوست داشتم .شب جنگل وهمی داشت که مرا می ترساند.و طلوع خوشحالم می کرد . نشسته بودم کنار حوض و به منظره پاییزی پلنگ کرس نگاه می کردم . زیبایی جنگل چنان بود که نمی شد وصفش کرد. جنگل رنگ برنگ شده بود و البته آدما فرصت دیدنش را نداشتند . پاییز که می گذشت افسوسش را می خوردند و عده می دادند سال دیگر حتما از جنگل دیداری داشته باشند و سال دیگر نمی رسید هنوز نرسیده بود. ارام آتش را بهم زدم وچند تکه چوب روی آتش گذاشتم تا خاموش نشود چوبهای خشک باعث شدند شعله بالا برود بطوریکه هرم آتش گونه ام را داغ کرد.اون پایین دستها صدای تبر می آمد هیزم شکنی کارش را شروع کرده بود و البته تا دقایقی دیگر تمام می شد. دسته ای کفتر از بالای سرم پرواز کردند و گلوله شدند و روی درخت بلوطی فرود آمدند. سکوت با سخنت شکسته شد گفتی که خوب امروز چکار باید بکنیم؟ . با تعجب نگاهت کردم . خیلی وقت بود که با هم حرف نزده بودیم . این چند سال گذشته تحملم کرده بودی .و ساخته بودی با جنونهایی طوفانیم . مثل من که صبر کرده بودم تا زمین از مجنون خالی نماند.و سختیهایی شاگردی را به کسی نگفته بودم ... گفتم امروز حالم خوب نیست خسته و بیمار گونه ام و حوصله کار با چوب را ندارم امروز هیرا بخوان .مبادا آوازهای سرزمینم فراموش شوند . هیرا خوانی را یاد گرفتی؟ و گفتی دارم سعی ام را می کنم . خورشید بالا آمده بود حالا نور از میان برگها می گذشت و زمین نفس می کشید و یک پرده مه فضا را گرفته بود. گفتم راهت سخته ، دشوار و نفسگیر ، زندگی تورا به خود می خواند و شاگردی کردن رنج می آورد. شیخ آقا بزرگ نود سال قلم از دستش نیفتاد و آخر کار پولی نداشت که کتابهایش را چاپ کند .حاصل عمر طبری مشتی کتاب بیش نبود و... این راه سخت البته آخرش با مرگ پایان نمی یابد.اما ببین همه شاگردانم گم شده اند . گفتی می دانم و می مانم .گفتم مرحوم جناب شعرانی، گفتی حکایتش را گفته ای . گفتم مجنون باید شوی تنها و گفتی آن شعر تکرر را نفهمیدم چه بود .خواندم : یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب کز هر زبانی که می شنوم نامکرر است حالا می دانستم که جنگل تنها نمی ماند و هنرهای سرزمینم متروک نمی شود حداقل آنهایی راکه من شاگردی کرده بودم این بود که سرمست از لابلای درختان به آفتاب زیبا نگاه کردم و سرخوش زمزمه کردم: جنون تکلیف کوه و دشت و صحرا می کند ما را اگر تن در دهیم ،آخر ، که پیدا می کند ما را و تو برای اولین بار نگاهم کردی.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
صبح ماجرای ساده ای است گنجشک ها بی خود شلوغش کرده اند! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 آبان1387ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط ا.ش |
|
|
روستا در دل جنگل فرو رفته بود و از سه طرف کمربند سبزی از درختان آن را احاطه کرده بود . جنگل تا پشت خانه ها امتداد داشت و زمین پوشیده از خاک سیاه پر قوت بودمستعد دانه پاشیدن و برداشت . بخاطر کمبود زمینهای کشاورزی دامنه جنگل را از رکم (انارستان وحشی و خرمالو و کندس و ولیک ) پاک کرده و روستاییان در اراضی شیبدار کشاورزی می کردند کاری سخت و طاقت فرسا چون فقط با اسب یا گاو می شد زمین را شخم زد و هرگونه کشاورزی اعم از کاشت و داشت و برداشت با دست انجام می شد و حاصل زراعت قوت لایموتی بود که بزحمت شکم خانواده را تا سال آینده سیر می کرد . با همه نداریها و سختی معیشت بازهم بودند آدمهایی که نه بخاطر نان که به خاطر دل خود کار می کردند . .. کار روزانه که تمام می شد یا این روزها که محصول جمع و فصل بیکاری بود.میر حسن عازم جنگل می شدو دو سه روز در جنگل راهپیمایی می کرد و با دقت به تنه های افتاده درختان نگاه می کرد و درآخر با کنده درخت ملیچ یا نمدار یا سرخ داری به خانه بر می گشت . کار گاهی که نداشت انباری کوچک کنار طویله کارگاهش بود و همه وسایلش داسی بود و مغاری و دره ای و تبری و رنده ای و... که خود درست کرده بود . یکی دوروز به چوب دست می کشید و در خیالش نقشی را تجسم می کرد و سپس شروع به کار روی چوب می کرد با حوصله و دقت . حاصل کار ممکن بود دربی باشد با جامهای کار شده ومنبت یا سیرکویی یا دانه پاش و صندوقچه ای و... اما سه ماه یا پنج ماه زمان می برد .چوبها بدقت صیقل می خوردند روی هر تکه اش کار می شد و نقش می خورد از اسبی و سواری یا بوته گلی و نوشته ای یا کوه ودریاو.. . زمان مهم نبود دستمزدی هم در کار نبود کار دل بود . پایان کار نقشی پدید می آمد یگانه . زمانی که صرفش شده بود شاید ارزش صدها تومان را داشت. اما برای میر حسن پول علت کار کردن نبود .صندوقچه که ساخته می شد مادر دختر دم بختی آنرا طلب می کرد یا کدخدا یا دوستی و صندوقچه اهدا می شد بی چشمداشتی مادی . شاید مادر عروس از روی کرم پنج قران تقدیم می کرد و البته جنس اهدایی قیمت گذاری نمی شد یا لنگه درب که درست می شد متولی امامزاده ای برای ثواب درخواستش می کرد و بجای مزد یک گونی انار بجا می گذاشت و میر حسن تنها سفارشش این بود که خوب نگهش دارید لاک الکلش کنید و نه آن گونی انار و نه آن دو ریال در گردش چرخ زندگی میر حسن تاثیری داشت هدایا را می پذیرفت تا مالکین جدید احساس خجالت نکنند وگرنه بخشی از جوانی بخشی از خاطرات زندگی با آن صندوق با آن لنگه درب رفته بود... . میر حسن ها برای دلشان کار می کردند و حیف که نامی از خود بجا نگذاشتند جز یادگارانی که تار و پودشان از اوج عاشقی حکایت می کند. دیروز در خانه یکی از هم ولایتی ها صندوقچه ای یادگاری مجنونی را دیدم که دلالی چند ملیون تومان روی آن قیمت گذاشته بود و نبود آن مجنون که ببیند حاصل کارش بعد از سالها هنوز فریاد عاشقی اش را حفظ کرده و مجنونش اگرچه بین ما نیست اما نقش عشقش دست بدست می گردد... بالا قبرستانی انتهای جنگل ، بالا دست روستا رو به دریا چشم انداز زیبایی دارد . بخش اعظم آن با بوته های تمشک وحشی پوشیده شده است و در اطرافش درختان بلوط چند صد ساله سایه سارخود را روی زمین پخش کرده اند . دهها سنگ فضای قبرستان متروک را پر کرده است . و رویشان با قلم کنده کاری شده است. یکی که نمی دانم چه نام داشت، فرهادی گمنام صدها سال پیش در خنکای جنگل نشسته و سنگهای خام را به تابلوهای هنری تبدیل کرده است. آیا مزدی هم دریافت کرده یا نه را نمی دانم . اما زیبایی نقشها و ماندگاری آن از ورای قرنها مرا به تکریم وا می دارد . روستایی گمنامی که در ضربات تیشه و در تنهایی جنگل صدایش را سر داده و بانگ گلنسا جان و ونه بورم را ترنم می کرد نقشی زد زجان و رفت ... ومن مغموم به آن دور ها به چشم انداز آن روستایی عاشق ،فرهادی شوریده نگاه می کنم که حتی نامش را برایم باقی نگذاشت و امضایی نقش نکرد برسم یادگاری که نام برایش مهم نبود و نان هم .... کاش یکی از این مردان بی نام و نشان اما دل داده و شوریده مرا به شاگردی می پذیرفت تا بتوانم بر دستان پر از زخم تیشه اش بوسه ای زنم بجای مرحم ، شاید ترحمی بر این مجنون روا می داشت و نقش زدن را یادم می داد که ورای نان و نام تیشه بر صخره ای بکوبم برسم عاشقی .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
مطلب وارده با تشکر از آفتاب از بعد جنگ سید دیگه کسی را نداشت .تنهای تنها بود . یاد آبجی یاد پدر یاد مادر آشفتگی اش را بیشتر می کرد . زندگی وتلاش برای بهتر شدنش تمام توان را از سید گرفته بود و یه وقت متوجه شده بود که رویاهایش را هم فراموش کرده است . این بود که این روزا می نشست کنار کومه و ساعتها به افق خیره می شد . ساعتها فکر می کرد به قله به باد به تندر اسب سفیدش به دریا و ... سید اگه پشت اسب سفیدش می پرید و خود را به باد ترانه خوان می سپرد می توانست همچون برق از هفت دریا بگذرد. سید کنار کومه نشسته بود و گندمزار های مواج را نظاره می کرد .وبیشتر از همیشه شوق رفتن داشت. اگه سوار اسبش می شد می توانست چهار نعل در میان گندمزارهای سبز بسمت افق یورش برد و در حالی که باد موهایش را آشفته کرده بود بوی خوش مزارع را بوی خوش خاک باران خورده را استشمام کندو شاید هم با همین اسب سفیدش پرواز می کرد . اما می دانست که پایش درد می کند و الان هم مثل دوتا کنده چوب کنار اجاق افتاده است . می دانست که دیگه توان پریدن رو اسب را ندارد و فقط در رویا هایش بود که می توانست خود را ببیند که موهایش پریشان در باد و چشمهایش در وزش باد پر اشک شده اند اما می دانست نه توان نشستن درخانه زین را دارد نه قدرت نگهداری افسار را . این روزا آنقدر از کار افتاده بود که پیمان باید افسار را نگه می داشت تا او سوار شود و تمام راه تا مزرعه را مواظبت کند تا از پشت زین نلغزد. بیچاره پیمان . سید می دانست حق روشن کردن آتش در کومه را ندارد پیمان ناراحت می شد و می گفت با این پاهات یه وقت ممکنه آتیش بگیری و سید می دانست که روشنایی را دوست دارد و وقتی پیمان با گوسفندا راهی بن کلاته می شد سید آتش را روشن می کرد و به برق شعله ها خیره می شد نور و گرمای آتش هم ذهنش را روشن می کرد هم پاهایش را گرم. همین دیروز آنقدر محو تماشای شعله شده بود که متوجه سوختگی نمد کنار آتش نشده بود و پیمان وقتی رسید بخشی از نمد کومه سوخته بود و پیمان گفته بود دیگه اسبت را زین نمی کنم دیگه حق سواری نداری و سید مغموم به پاهایش نگاه کرده بود . ... سید لبه صخره نشسته بود روی سنگی سفید ،روبرویش تا افق مزرعه ها رنگ برنگ به هم می پیوستند واون ته ته دریا بود . چقدر این روزا شکسته شده بود و چقدر دلش غمگین بود .پیمان هم؟ بعد اون همه سال با هم بودن بعد آن همه فداکاری ... خندید و اشکهاش را پاک کردو در دلش گفت آدما چقدر دیر همدیگر را می فهمند . فرصت هامان چقدر کوتاه است و چه زود از دستشان می دهیم .زیر پایش را نگاه کرد به نظرش آمد سنگ سفیدجان می گیرد و حالا اسبش آنجا بود زیر پایش بر فراز صخره ها.سید چشمان غمگینش را بست سرش را بلند کرد و سینه اش را پر از باد کردو هی زد و اجازه داد تا باد ترانه خوان موهایش را پریشان کند و در سوراخهایی بینیش بپیچد و برایش ترانه های سرزمین مادری را ترنم کند تا دریا راهی نبود.وسید می رفت تا از هفت دریا عبور کند... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 آبان1387ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) باران ارشتيش سیستانیها در گلستان |
|
RSS
|