تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
کردکوی بهشت گمشده
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

ماه وپلنگ

خیال خام پلنگ من به سوی ماه دویدن بود

و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من- دل مغرورم- پرید و پنجه به خالی زد

که عشق- ماه بلند من- ورای دست رسیدن بود

 بالاجاده ما در دامنه سوزدار کوه واقع شده بود البته انتهای روستا از دره بالا ده از کناره سوز دار رد می شدو به سمت بند بن می رفت پشت کوه سوزدار افلاطون نسام بود و بعدش جزک .... در واقع سوزدار مثل سد جنوب غربی روستا را احاطه کرده بود . اگر چه درازنو و سیاهبند و رزو و...از بالای سوزدار پیدا بود . شبا مهتاب ماه بین درانو و سوزدار قرار می گرفت بخصوص شبای بدر که از بالا تمام سوز دار روشن می شدبطوریکه می شد تک تک درختا را دید دامنه سوز دار زمینهای کشاورزی بود و شبا تابستان و پاییز یا وقت محصول فانوس شوپا گران از زمینهای کشاورزی سو سو می زد. شبا مهتابی ما محو سوزدار کوه می شدیم مهتاب رو سوز دار نور می پاشید .و جنگل و قله و ماه بهم وصل می شدند گاهی در دل شب آنگاه که فانوسهای روستا خاموش می شد صدا غرش پلنگی از دل جنگل از بالای قله سوزدار سکوت شب را می شکست .ما می گفتیم پلنگ از شدت خشم بینی اش را روی زمین گذاشته و می غرد و زمین تا چند کیلومتر می لرزد. و پدر بزرگ محزون می گفت امشب شب بدی است .بخصوص شبایی که ماه بدر بود و ما می پرسیدیم چرا ؟و پدر بزرگ می گفت امشب آقا پلنگ خواهد پرید و استخوانهایش در  دره خرس کشی خواهند شکست چرا که  می گویند آقا پلنگ بالاتر از خود نمی تواند دید. در شبهای بدر کامل،دیدار ماه بلندتر،پلنگ را به خشم و جنونی می کشاند که از سنگها و صخره ها بر جهد و حریف گستاخ را از افلاک به خاک فرو کشد. فاجعه ی زندگی پلنگ نیز وقتی شکل می گیرد که می پندارد در جهشی از فراز قله بر ماه دست خواهد یافت. اما غرور شکسته ی پلنگ وقتی به باطل بودن خیالش پی می برد که به خیره چنگ در هوا زده و نومید و خسته با استخوانهای در هم شکسته از پرواز بی ثمرش بر صخره های تیز فروافتاده است و زخمهای مهلکش مهتاب را به خون می آلاید. ما آقا پلنگ را دوست داشتیم چون در باورهای عامیانه ما گفته شده بود پلنگ با ضعفا کاری ندارد .به ما یاد داده بودند که اگه در جنگل با آقا پلنگ روبرو شدیم بگوییم یا حضرت عباس و پلنگ به ما آسیب نمی رساند. این بود که شبای بدر آن هنگام که ماه روی سوزدار تلالو داشت ما غصه دار آقا پلنگ مغروری بودیم که در حمله به ماه تی تی استخوانهایش خرد خواهد شد ....

باد سرد پاییز اذیتم می کند از آن همه شور اثری نمانده است خسته ام وبیتاب.نشسته ام در دامنه سوزدارکوه و ماه را نظاره می کنم که آیا می شود تصویر پلنگی مغرور را در آن دید.شب از نیمه گذشته است و خواب بر پلکهایم هجوم می آورد. دیریست که غرش پلنگهای این دیار خاموش شده است و من در سوز سرمای شبهایی پاییز ،نگران ماه را نظاره می کنم شاید صدای غرش پلنگی خواب را از چشمان خسته ام برباید....

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 گردان امام باقر و برو بچه های آران و بیدگل را بخاطر صفایشان دوست داشتم . شاید هم غربت آنان در لشکر امام حسین اصفهان ما را به هم نزدیک می کرد . سخت مخلص بودند و کم توقع و خیلی ها کم سن و سال . مظلومیت در چهره تک تک آنها فریاد می زد . وارد گردان که می شدی لهجه عمومی از اصفهانی به کاشی تغییر می کرد .  نمی دانم بچه های آران و بید گل روزهای سخت شلمچه را به یاد دارند یا نه ؟ روزهای خونین ام الرصاص را و حلبچه و.... 

روزهایی که در شوخیها و تبسم های آشیخ جواد و علی سنجر و ....  صمیمانه می گذشت . ما تاریخ را می ساختیم و خود بی خبر بودیم . در واقع خود جزئی از تاریخ بودیم . بچه ها چه عشقی داشتند به امام و مگر رزم به خاطر چه بود رضای امام .

بچه های گردان امام باقر (ع) بوی رز بوی گل محمدی می دادند بوی جبهه ، بوی تربت امام حسین (ع) بوی جبهه ، بوی نان خشک و ماست  بوی جبهه ، بوی نماز و مناجات بوی جبهه ، و بوی صداقت از منعمی و احسن زاده تا عباس کریمی و اوغانی و اصغر مشرقیان و .....

نمی دانم اصغر امروز با اصغر روزهای جنگ چقدر تفاوت کرده ، از بعد از جنگ فقط یک بار دیدمش  و نشد که ...  نمی دانم که آیا هنوز هم بوی رز و عطر گل محمدی و بوی تربت و نان خشک و ماست و بوی نماز و مناجات را دارد یا نه . یا بوی پول و سیاست و ریا و .....

کربلای چهار اوج مظلومیت گردان امام باقر بود و پر پر شدن اسوه های گردان از شیخ جواد تا سنجر و ....

به آن روزها که فکر می کنم و به روزهای ایثار دلم سخت می گیرد . کاشکی در همان زمان می ماندیم . ما مرد این زمان  نبودیم . کاش شلمچه ما را می بلعید و فاو و ماووت و حلبچه....

دلم هوای نشستن و گپ زدن با بچه های گردان را کرده است . نشستن تا صبح و صحبت از همه چیز از دیروز ، امروز ، آرمانها ، قولها و قرارها ......

این روزها دلم سخت هوای تکه شهدا را دارد هوای مسجد امام حسین شهرک ، هوای کربلای پنج را و هوای حاجی جون و علی جنگعلی را . این روزها دلم سخت هوای دیدن بچه های جبهه را دارد ، هوای اصغر مشرقیان  را محمدعلی سلیمانی را  عباس کریمی را حسین خرازی را ، حاجی جون را  علی جنگلی را و ....

دیشب  شب شهادت بود . نشستم و سیر مدنیان و تورجی و ..را گوش کردم و دلم پر کشید به کردستان  به لوله  با سرمای زیر بیست درجه و....

 

یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب

منو می بره کوچه به کوچه

دره به دره صحرا به صحرا

اونجا که شبها پشت بیشه ها

یه پری میاد ترسون و لرزون

پاشو می زاره تو آب چشمه

 شونه می کنه موی پریشون

   ******************

یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب

منو می بره ته اون دره

اونجا که شبها یکه و تنها تک درخت بید

شاد و پر امید می کنه به ناز دستشو دراز

که یه ستاره بچکه مثل یه چکه بارون

 بچکه مثل یه چیکه بارون به جای میوه اش

سر یه شاخه اش بشه آویزون

*********************

یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب

منو میبره از توی زندون

مثل شب پره با خودش بیرون

می بره اونجا که شب سیاه تا دم سحر

شهیدای شهر با فانوس خون جار می کشند

تو خیابونا سر میدونا

**********************

مستیم و هوشیار شهیدای شهر

 خوابیم و بیدار شهیدای شهر

**********************

آخرش یه شب ماه میاد بیرون

از سر اون کوه بالای دره  روی این میدون

ماه می شه خندون یه شب ماه میاد ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

باد خزان خیلی هم بد نبود باد لابلای شاخه ها و برگهای زرد و قهوه ای و قرمز می پیچید و برگها را به هوا بلند می کرد . زیر درخت راش تناوری نشسته بودم و برگهای پاییزی روی سرم می ریخت جلوی پایم آتش ترق و تروق می کرد .چشم به آسمان داشتم به انتظار پرواز کبوتری اما جز خش و خش برگها خبری نبود هوا لطیف بود گرم و مطبوع و باد شاید ولرم بود  و من اما سردم بود یعنی هوا که مطبوع بود امامن تنم یه جوری مور مور می کرد .تو دلم گفتم حرفی نزنی خوبه حرفهات این روزا از جنس گلایه بودند.از گلایه هات می ترسیدم و تو به من نگاه نمی کردی به یه جایی تو پیشانیم یا درخت پشت سرم نگاه می کردی یعنی خیره شده بودی. کوله ام را باز کردم و قهوه جوش را پر از آب کردم و تو از دستم گرفتی و کنار آتش گذاشتی . پرسشگرانه اما آرام پرسیدی که چطور یاد من افتادی؟  به آسمان نگاه کردم آبی بود و درخشان و باد چه لطیف بودگرم و مطبوع . گفتم هوای خوبیه لذت می بری و گفتی که خوب حالا. و گفتی که جوابم را ندادی و جوابی نداشتم . گفتم آب سر نرود چای را دم کن . چوبها ترق و تروق می کردند و دارکوبی بشدت به تنه تو خالی بلوطی پیر حمله کرده بود و سکوت جنگل را شکسته بود.گفتی من گلایه نمی کنم یاد گرفته ام گلایه نکنم بعد آرام خواندی که پرنده ها از بیداد تفنگ رستند . چشمه ها از جفای سنگ تو درگیر چه مانده ای  ای دل تنگ . صدایت شبیه دانش آموزان کلاس چهارم بود. نرم و شاید اندکی لرزان . دست به جیبم بردم و یه تکه روزنامه زرد و قدیمی که تو جیبم جامانده بود را در آوردم  صفحه ادبی یه روزنامه بود و  یه خواننده نامه نوشته بود که آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس می کنم ولی آنگونه خسته ام که اصلا یادم رفته زندگی را هم دوست دارم...پرسیدم تو نمی دانی این نوشته از کیست؟ نگاهم کردی و گفتی جوابم را ندادی ومن البته جوابی نداشتم .یه دسته کبوتر از بالای جنگل عبور می کرد و صدای بالهاشان بگوش می رسید تفنگم را بلند کردم و وسط دسته را نشانه گرفتم . دیری بود که حرمت پرواز در جنگل ما شکسته بود. ومن تیر انداختم و پرنده ها یکی یکی تاب می خوردند و سقوط می کردند.وتو بی صدا اشک می ریختی آنقدر زیاد که پهنه صورتت را خیس کرد و من می لرزیدم هوا سرد نبود یه لطافتی تو هوا بود اما رنگ برنگ جنگل , اما ارغوانی برگها فریاد می زدند که پاییز آمده است و من چشم به آسمان داشتم که آبی بود و درخشان و پیش خودم زمزمه می کردم که :

می خوام برم کوه شکار آهو

تفنگ من کو لیلی جان تفنگ من کو ...

وحالا زیر پایت یه چاله از اشک درست شده بود . سرم داشت می ترکید و اندوه مرا می بلعید به آسمان نگاه کردم و دنبال خورشید گشتم....

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

الا ای آهوی وحشی کجایی

مرا آهوي چشمانت بيابان تا بيابان ميدواند

 آهوي  زخمي  در دشت چگونه رهد

مانده او تنها  تنها  ز پا مي فتد

پاي  رفتن  نيست  ديگر به كجا رود...

 به تک درخت ارس تکیه دادم ونی لبک  را روی زانویم گذاشتم ارتفاعات شاهکوه به زیبایی زبانزد بودند کهکشان کوه پشت سرم بود و اوایل هفته اولین برف رویش نشسته بود وهوا را سرد کرده بود روبرویم خط رالرس جنگل هیرکانی و دره های پر شیب و عمیق با مه رقیق و سفیدی که در ارتفاعات محو می شد قرار داشت  خیلی وقت بود که خلوت و تنهایی نداشتم حتی نی زدن هم داشت یادم می رفت . دفتر اول مثنوی را که مدتها بود فراموش کرده بودم . آهو نگاهم کرد گفتم  این روزا آنقدر سکوت کرده بودی که فکر کردم لال شده ای اما هیچوقت چیزی ازتو نپرسیدم . می ترسیدم آشفته ات کنم و آشفته ام کنی . به پلکهایش نگاه کردم جرات نکردم به چشمهایش نگاه کنم . چشمهایش آشفته بود . چشمهایش فریاد می زد که تنها یی کلافه اش کرده اما با دست شکسته و زخم خورده تا کجا می توانست برود شب گرگ پاره اش می کرد.رو موهای سفید پیشانیش دست کشیدم و گفتم یکهفته دیگه صبر کن خوب می شوی . تو اگه دستت خوب بشه طوری خواهی پرید و یه جوری از درون جنگل خواهی دوید وچنان چکل های البرز را زیر پا خواهی گذاشت که هیچکس به گرد پای تو نخواهد رسید . شوقی که من در چشمهایی قشنگت می بینم آنقدر زیادند که مرا می ترسانند . اما یادت باشه من اینجا نشسته ام و در وقت دلتنگی نی لبکم را می نوازم . آهو اما غمگین بود . دلشکسته نگاهم کرد زخم پایش عفونت کرده بود حتما خیلی درد داشت اما نه مثل درد دلش . جفتش را گم کرده بود صدای تیر که آمد وقت حمایت که شده بود جفتش جا زده بود ،گم شده بود ومن پای درخت ارس کنار درختچه زرشکی وحشی پیدایش کردم چشمانش پر از غم بودندو من روی دستش آتل بستم ...

اینک وقت جدایی بود وقت پریدن ومن برایش خواندم:ای نخورده مست ... لحظه دیدار نزدیک است... وبه غبار دامنه کهکشان کوه نگاه کردم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

من آشناي غزل‌هاي خاطرات شمايم

گاهي در دلم سوگواره برپا مي شود

 به ياد شما آواي غريبي سر مي‌دهم

چشمانم به دنبال چشم‌هاي باراني شما مي‌گردد و دل آواره ام دنبال

دل‌هاي آسمان وار طوفاني شما مي‌گردد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

پاییز

دوباره پاییز آمد با برگ ریزان ، با رنگهای زیبا و ابرهای سیاه در آسمان و غرش تندر و رعد وبرق و ترنم باران بر شیشه پنجره ، راستش دلم برای یک روز بارانی تنگ شده ، برای دیدن آدمهایی که مدتهاست رفته اند و ...دو باره پاییز رسید فصل دل تنگی و روزهایی که زود شب می شوند و خیابانهایی که پر است از دانش آموزان پر است از امید و  شهری  بی پناه  در این روزهای ابری با کوچه هایی رها شده و پر از علف و جوییهایی که .....دلواپس بارانم ،دلواپس نباریدنش در این شهر خاک گرفته و .... دلواپس درختان اقاقیای حیاط همسایه که خاک آلوده چشم انتظارند و ....لحظه ای صبر کنید ....برگی از شاخه فرو افتاده ست...پاییز از راه رسیده است ....

دلم برای قطره های باران

يک ذره شده

کاشکی زودتر

 دل آسمان بباره 

+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 
حاج آقا شاعری در مراسم شب قدر

كردكوي در زمينه مذهبي پيشينه اي درخشان دارد. مراسم ماه محرم، با شكوهي در كردكوي برگزار مي شو دكه در كمتر شهر استان سابقه و اين شكوه را دارد. از اون قديما وقتي سادات ميرخيلي ، سادات حسيني ، سادات عقيلي ، مسلمي و.. شال سبز به كمرو سر مي بستند و پيشا پيش دسته هاي عزاداري حركت مي كردند شهر يكپارچه شور و شكوه ميشد  گويي كه شهر يكپارچه سادات نشين است . همين مراسم سلام علمها كه با هيمنه و قداست خاصي همه ساله در محل مسجد مصلي و مسجد جامع ولاغوز برگزار مي شود عظمت و بزرگي اي دار دكه ياد گار عظمت و بزرگي اين مراسم در تاريخ اين شهر مي باشد. مراسم هفتم و هشتم و تاسوعا و عاشورا با اطعام خیل عظیم عزاداران بر پا ميشود. در نيمه شعبان مردم كردكوي سنگ تمام گذاشته و مي گذارند در هر كوي و برزن شهر يكسره چراغاني است و عشق به ظهور آقا امام زمان(عج) از دير باز در دلها ي مردم موج مي زند.ماه رمضان از قديم الايام در كرد كوي ديدني بود آمدن ماه مبارك شور و نشاطي به همراه مي آورد شايد بر سفره هاي مردم جز نان و پنير و سبزي چيزي نبود اما دلها مالا مال از عشق به مولي الموحدين علي (ع) بود . هر شب مساجد از خيل صائمين پر مي شد . و كمتر خانه اي بود كه افطاري ندهد به خصوص شبهاي قدر كه آدم به چند مجلس دعوتي داشت .

امسال شب بیست ویکم ماه مبارک رمضان در ورود به مسجد جامع غافلگیر شدیم زنها دور حیاط تا جلوی درب حیاط نشسته بودند کوچه باریکی به سمت صحن مسجد وجود داشت و هنوز تا شروع مراسم نیم ساعتی مانده بودوسیل جمعیت همچنان به سمت مسجد روان بود . فاطمه گفت بابا! گفتم برو تو جمعیت حتما جای خالی گیر می آید و من و کمیل به سمت صحن مسجد حرکت کردیم داخل مسجد هنوز به اندازه نشستن ما جا بود و نشستیم حاج آقا شاعری سر ساعت ده تشریف آوردند فشار جمعیت باعث شد که از مردم بخواهند با نام مهدی (ع)و صلوات جمعتر بنشینند و مراسم شروع شد ساده و بی آلایش . ابتدا مقدمه خواند با دعا و عذر خواهی که سنی از ما گذشته و بضاعتمان همینه و اینکه اگه دلتنون نرم نیست و هنوز تو جمعیت نیستید عیبی نداره صدها نفر بغل دستتون نشسته اند که دلهای نرم در مجلس و جود داره و ما هم انشااله دست خالی برنمی گردیم و رساند تا به سر گرفتن قران و چه سوزی در جمعیت پیدا شد و چه بک یا الهی .اخلاص آقا باعث شد شوری پدید آیدوصف ناشدنی در پایان دعا کرد طولانی از امام و شهدا و در گذشتگانی که دستشون از دنیا کوتاه و... خوبیش این بود که دوربینهای رنگارنگ معنویت را از مجلس نمی گرفت . مجالس ایشان همیشه ساده و بی تکلفند . سپس مداحی شروع شد اصغری و منوچهری نوحه خواندند و انصافا اصغری سنگ تمام گذاشت ومنوچهری هم پرسوزخواند. رعایت وقت راهم کردند سر ساعت یازده تمام شد و آماده شدند برای جوشن کبیر . پذیرایی هم ساده بود لیوانی شیر . اما تعداد جمعیت در طی سالهای که در مراسم  حضور داشتم بی سابقه بود .شهر در بعد برگزاری مراسم دارد خود کفا می شود .با همکاری رییس اداره ارشاد که از بچه های مومن شهرماست نمایشگاعه عکسهای دفاع مقدس هم توسط یکی از بچه های جنگ اقای یعقوبی در اداره ارشاد برگزار شده دعوتنامه اش را دیدم خیلی زیبا طراحی شده بود خداوند موفقشان بدارد قدرت عشق نیروی عجیبی دارد .راستی مراسم را هیات رزمندگان اسلام شهرستان برپا کرده بود.نمی دانم که سال بعد هم این توفیق خواهد بود ... خدا قبول کند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط ا.ش |