![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
بیچاره پدر ،نمی توانست اضطرابش را پنهان کند . داخل اتاق می رفت روی سکو می آمد و با همه سلام و علیک می کرد .چهره پر چینش هنوز صلابت خود را حفظ کرده بود دستانش اما لرزش داشتند و نگاهش را از من می دزدید یعنی از همه می دزدیدو به کسی نگاه نمی کرد . مادر اما شیون می کرد در تمام زندگیش اهل شیون نبود همه مشکلات را با آرامش تحمل کرده بود و غصه هایش را درون خود می ریخت اما حالا بیتاب رو به آسمان استغاثه می کرد و ضجه می زد و پدر اما خواهر نداشت تا سفارش کند خواهرانش جلوی مادر را بگیرند و غمگین و لرزان به عروس هایش می گفت جلوی مادر را بگیرند . اما نمی شد احمد هفده ساله بود و محصل پیش دانشگاهی و تنها پسر خانواده . مادر در مزرعه کمرش خم شده بود هر روز بعد از کار به لته تاشه می رفت و گوجه و بادمجان می چید و خمیر می کرد و نان تنوری و کار و کار و پدر مزدور مردم بود از جانش مایه گذاشته بود تا احمد کم وکسری نداشته باشد. واینک احمددر تصادف موتور سیکلت قسطی پدر با اتومبیل مغزش پاشیده شده بود . نه می شد مادر را آرام کرد نه آبجی ها را و کسی نبود تا پدر سر بر شانه های او غصه های دل باز گوید . دیگر نه تاشه نه کاندس هامن نه پلنگ پا صدای غرش موتور احمد را نمی شنید.... واین حکایت هر روزه کردکوی ماست .موتور سیکلت های غران و با سرعت بالا در سطح شهر و مادرانی که چشم بدر ... غم دل به که گویم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
مردادو شهریور فصل گرما و فصل شرجی بود. اگه هوا صاف بود گرما شدید بود و می سوزاند و اگرهوا شرجی بود عرق و هوای دم کرده بیچاره کننده بود . موتور برق هم غروبا روشن می شد و حداکثر تاساعت 10یا 11 شب روشن بود این بود که مردم برای فرار از گرما ی سخت تابستان و بقول ما انجیر پز ماه چند راه حل داشتند. اول ساخت تلار با مصالح موجود یعنی چوب بود .به همین خاطر خانه ها دو طبقه ساخته می شدند و در بالاجاده ما حاج سید حسین سه طبقه هم ساخته بود که هنوز هم سراپاست.طبقه دوم تلار بیشتر مدرو یعنی تراس بود که خنک و بادگیر بود دور مدرو را هم با چوبهای نقش دار نرده میزدند که هم زیبا بود و هم جلوی سقوط بچه ها را می گرفت. اتاقهای تلار در سه طرف پنجره داشتند رو به دریا رو به کوه و سمت مشرق بنابراین اتاقها معمولا بادگیر بودند . اما گاهی شدت گرما و شرجی بگونه ای بود که حتی تلار هم پاسخگو نبود . برخی به تلار نپار هم می گفتند. دوم بادو بود . اردشیر باداو و بادو بالاجاده معروف بود . بادو چشمه های آبی بودند که ضمن خاصیت دارویی خنک وقابل آشامیدن بودند . در روزهای گرم زن وبچه سوار گاریهای چهار چرخ از صبح راهی بادو می شدند . بادو بالاجاده بشدت شلوغ می شد خانواده اندکی دورتر داخل جنگل بیتوته می کردن و بساط نهار برپا می شد مردان وبچه ها به داخل آب می پریدند . آبی سرد که جلوی گرما را می گرفت و دمای بدن پایین می آمد .جز وقت ناهار بقیه مدت داخل آب بودند و غروب با بدنهای یخ کرده عازم خانه می شدند . برخی برای فرار از گرما روزها را داخل سرداب سپری می کردند . البته امکان کندن سرداب فقط در روستا های بالا دست بود وگرنه سطح آب کردکوی بالا بود و نمی شد سرداب حفر کرد همه توان حفر سرداب را نداشتند. داخل سرداب خنک بود اما جا تنگ، این بود که برخی باید رو پله ها مینشستند اماتفاوت درجه حرارت با بیرون محسوس بود. آنهایی که اندکی متمول بودند ییلاق می رفتند ییلاق بالاجاده ای ها درازنو بود و بعدها کردکوییها در مرس چشمه سرمایه گذاری کردند و ولاغوزیها به رادکان می رفتند. سختی رفتن به ییلاق تهیه و کرایه اسب بود از بالاجاده تا درازنو با اسب حدود 5ساعت راه بود وگرنه همان وسایل خانه به درازنو برده می شد داخل خانه ها با اجاق گرم می شد و سوخت هیزم بود هم برای پخت وپز هم برای گرمایش مثل بالاجاده ما یحتاج حداقل یک ماه را با خود می بردند به همراه مرغ و خروس . قوت غالب برنج بود و در کنارش آرد هم برده می شد نانی که در درازنو پخته می شد کلوا نون خوانده می شد و بسیار خوشمزه بود و نیازی به خورشت نداشت.سیب زمینی هم که در درازنو کشت می شد و تنوری وسرخ کرده مصرف می شد . گوسفند ها هم در ییلاق فراوان بودند و غروبها برای دوشیدن شبر به درازنو می آمدند این بود که ماست و شیر و پنیر و سر شیر و دوغ برای آش پختن به وفور بود.آنقدر در درازنو می ماندند تا گرما بشکند .روزها کنار جاده مالرو ورودی به درازنو می نشستند و با دیدن کاروانی دسته جمعی می خواندند استرابادی درنه سنگ سوراخی درنه درازنو را جزو هزار جریب می دانستند و مردم جلگه را استرابادی می خواندند. برق منطقه ای (سراسری )که آمد و پنکه راو تک وتوکی کولر را با خود آورد وسایل سنتی متروک شدند و مردم ماندند و کرم سیمهای برق که گرما را از خود دور کنند . امسال اما گویا حکایت موتور برق ثمری تکرار شده است روزی دو بار در گرمای شرجی کردکوی و شبها یواشکی دوسه بار برق قطع می شود و نگاه ما به آسمان که خدایا پاییز را و باران را به ما برسان .آمین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
يادم باشه روآينه بنويسم پنجره ها رو
بگم جيرجيركا وقتي كه بر ميگردي از راه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 9:54 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) باران ارشتيش سیستانیها در گلستان |
|
RSS
|