تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
کردکوی بهشت گمشده
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

 

پشت پنجره جنگل را می نگریستم .هنوز پاییز نشده بود . جنگل رنگ اخرایی گرفته بود . این روزا آب کم شده بود اما چشمه هنوز خشک نشده بود و باریکه آب از زیر پنجره رد می شد و چند متر آن طرفتر به داخل دره سرازیر می شد. سال سختی بود . مزارع سویا و پنبه خشک شده بودند و بسیاری از کارهایی که قرار بود انجام شود مانده بود . بادی که از آن دورها از سمت دریا می آمد سرد بود اما بوی باران نمی داد. جاده پیچ در پیچ در دل جنگل گم می شد . خالی و خاک آلود . یه دسته کبوتر چنبلی به سمت پایین دست پرواز می کردند و صدای عقابی از بالای سرم آسمان را پر کرده بود . منتظر مسافری بودم که سالیان انتظار دیدنش پیرم کرده بود . به پایین دست چشم دوختم قرار بود از کجا پیدایش شود . اگه بجای بالاجاده ما از نیویورک یا مسکو یا دهلی یا کاراکاس می آمد چه . انتظار طولانی فداییانت چه می شد …

وارد کوچه شدم کوچه دلتنگی و هیچ رد پایی نبود . کاشکی بودی و می دیدی که دل رمیده من ، جز یاد تو همه چیز را رها کرده است و دو چشم خسته من ، در این امید ،دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است. دلم برای دوستانی که نیستند اهل قبیله ام تنگ شده و به قول باران وقتی آمدی چشمهایت را نقاب نزن ،بگذار دستهایم استنشاق کنند نگاه مستت را... قطره ای روی دستانم چکید آسمان را نگریستم صاف بود اما چشمانم بارانی بودند مدتها بود که چشمانم خشک شده بودندواینک امامی باریدند آنقدر که خاک زیر پایم خیس شده بود و تصویر آسمان در آن دیده می شد. خیلی وقت بود که به آسمان نگاه نکرده بودم ماه همین حالا هم بالا بود بدر و نورانی . نگاهش کردم نباید نگاه می کردم با این چشمان رنجور و دستور دکتر که عینک آفتابی همیشه همراهت باشد. اما حالا پرده اشک شاید کار عینک را می کرد.خواندم :الی متی احار فیک یا مولای . تب کرده بودم.وقتی دلم برای کسی تنگ می شود تب می کنم شدید و هی بغض می کنم نفسم تنگ می شود و...شاید شیخ حق داشت که دل نمی بست .نقل است که شیخ دینوری ،پیوسته در خانقاه بسته داشتی ،چون مسافر به در خانقاه رسیدی او در پس در در آمدی و گفتی :مسافری یا مقیم ؟ اگر مقیمی در آی و اگر مسافری این خانقاه جای تو نیست که روزی چند بباشی و مابا تو خوی کنیم . آن گاه بروی و ما را در فراق تو طاقت نبود....و ما چگونه طاقت آوریم این دوری و بیقراری را....

من اگر اشک به دادم نرسد مي شکنم

اگر از ياد تو يادي نکنم مي شکنم

بر لب کلبه ي محصور وجود،

من در اين خلوت خاموش سکوت،

اگر از ياد تو يادي نکنم، مي شکنم

اگر از هجر تو آهي نکشم،

تک و تنها،

مي شکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

کار بنایی سخت بود ومن هم دلشکسته و بی قرار . یه پاره آجر کم داشت تا این رج دیوار تکمیل شود . خسته و بیقرار بودم چند دقیقه دیگه ساعت پنج می شد و کار تعطیل . با تیشه ام آجری را نیمه کردم و مخلوط ماسه وسیمان را رو آجرها ریختم و با ماله صافش کردم حالا در پایان کار اثر دیگری باقی مانده بود دیواری صاف و مستحکم یادگاری برای نسل بعدی اگه زود خرابش نمی کردند . باد مستقیم از دهانه طارستان به سمت شهر می آمد خنک . هوا ابری بود اما گرفته نبود انتظار باران باعث شده بود که این روزها عاشق هوای ابری شویم .تیشه روی ناخنم خورده بود و انگشتم کبود شده بود  برایم عادی بود . از داربست پایین آمدم همه رفته بودند غیر من و شاگردی که ترکم نمی کرد و عاشق یاد گرفتن بود . رو سوی دامنه طارستان حرکت کردم . شاگردم صبور آرام پشت سرم حرکت می کرد گفتم برگرد برو خانه الان ننه ات نگرانت می شود. گفت شبیه پیامبران شاعری . ایستادم و با تعجب نگاهش کردم . گفتم بله؟ گفت میتونید خونه های آواره ی دل کسی روازنوبسازید؟؟باهرروشی. یعنی اون نگفت یکی دیگه بود و یا شاید خستگی باعث شده بود خیال کنم یکی دیگه بود. گفتم برو برو به کارات برس از روز دوم امتحانات اکابر شروع می شود . و لب مزرعه قدم آهکی نشستم . طارستان زیبا پشت سرم بود و جنگل خرس کشی سمت چپم . پا هایم را داخل آب رودخانه خرس کشی گذاشتم و خنکای آب باعث شد خواب آلوده شوم . انجیر پز ماه بود و انجیر خواره از بالای درختان انجیر پرواز می کرد . فصل انجیر گرم بود . از اواسط شهریور انجیر سرده ها هم می رسیدند.الان زنان بالاجاده انجیر های رسیده را سوا می کردند که دشو درست کنند... کاشکی ادما بلد بودند درست انتخاب کنند. وهی ساختمانهای قدیمی را ویران نمی کردند . تا مدام تیشه بدست آجر روی آجر بگذارم . چقدر کار نکرده داشتم . پنج شش خانه ، مسجد نیمه ساز و.... تو توبره ام بود یاداشتهای کاری : خانه حسن ناهیدی ،خانه عبداله خراشی ، خانه ممد نانوا ، اکبر کل غلام ومسجد حاجی آباد... چقدر سخت بود بنایی . تنهایی و تنهایی پشت ردیف آجرهای که هی بلندتر می شوند و تو پشتش گم می شوی . و هی زمزمه با خودت یه نیمه ،یه چارک و اگه دل و دماغ داشته باشی راجع به رسم زمانه می خوانی که بد رسمیه.... چند نفر شاگرد پا این دیوارهای قدیمی تربیت شده بودند . چند نفر بنا تحویل جامعه شده بودند . حسابش از دستم در رفته بود . اما همه حرمت استاد بنا را نگه می داشتند.از توبره ام نامه یکی از شاگردانم را در آوردم خاکی شده بود و اثر آنگشتان گچ آلودم رویش مانده بود. سخت و زجر آور شروع کرده بود : بیاکه لحظه لحظه های انتظار،تمام وجودخسته ی مرابه نیستی کشانده است... و فرصت نکرده بودم جوابش را بدهم . این روزا کار بنایی زیاد بود و من خسته از تیشه های مداوم . غروبهایم را دامنه طارستان سپری می کردم و شبها تو زمین قدم اهکی ستاره می شمردم. تشنه ام شده بود لب رود دراز کشیدم وسیر نوشیدم .به عادت گفتم یاد حسین شهید.تا کربلا چقدر راه بود ؟ یعنی لیاقت این چند کیلومتر را نداشتیم؟ حتما نداشتم . ستاره ها چشمک می زدند . الان همه جاهایی که شب بود آدما می تونستند ستاره ها را بشمارند.پیش خودم خواندم: ازدردسخن گفتن بامردم بی دردندانی که چه دردی است ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

جا مانده از شهدا

کجاييد غريبان شهر که روزها و شب ‌ها فرازها را «صابر» بوديد و «نشيب»ها را شاکر.

زمزمه دعايتان با نغمه قرآن و توسل آميخته بود و سنگرهاتان پر بود از بوي باران، بوي سبزه.

اين روزها كمتر كسي از روزهاي خوب شما مي‌گويد

از سكوت شب سنگرها، از درد دل‌هاي شبانه

كمتر كسي قصه‌هاي عاشقانه و صادقانه‌تان را مي‌گويد

كمتر از نگاه پرعاطفه و حرف‌هاي عاشقانه مي‌گويند

كمتر لحظه‌هاي سبز شما را روايت مي‌كنند، كمتر زمزمه حديث سفرهاي غريبانه را مي‌شنويم

آري!

من آشناي غزل‌هاي خاطرات شمايم

گاهي در دلم سوگواره برپا مي شود

گاهي دلم براي صداي خمپاره‌ها مي‌تپد. دلم براي نخل‌هاي سوخته مي‌سوزد و آهسته و بي صدا ساقه زرد غم و اندوه در دلم ريشه مي‌كند

و به ياد شما آواي غريبي سر مي‌دهم

و در اين روزگار غريب به غربت و تنهايي خود مي‌گريم و به ياد شما، دوباره جان مي‌گيرم

من، از شما جدا مانده‌ام

نشانه غربت شما را از زمان و زمانه ديده‌ام

من، حديث حادثه‌ها را شنيده‌ام.

زمان، زمان غريبي است

غربت ياد شهيد غيرت‌هاي رفته به باد را زنده نمي كند، غربت ياد شهيد حديث عشق و جنون را رها نمي‌كند،

غربت ياد شهيد صحبت سرخ لاله‌ها را هويدا نمي‌كند، غربت ياد شهيد ابرهاي تيره دل را سپيد نمي‌كند وغربت ياد شهيد غيرت ما را شعله ور نمي‌كند.

آري، زمان زمان غريبي است، حصار غربت ما نمي‌شكند.

ترانه‌هاي امروزي ترانه‌ي دلنواز باران جبهه‌ها را از بين برده است.

آواي باران به گوشمان نمي‌رسد، عطر سرخ ايثار بويش را از دست داده است.

آسمان سينه‌هامان از آواي غربت ياران بغض ابر گرفته است

از روي يك نيازو براي فهميدن يك راز بيشتر، دلم مي خواهد حديث ياران بي مزارتان، حديث گردان‌هاي گمنام و قصه سحرگاه‌هاي اعزام را دوباره بشنوم...

چشمانم به دنبال چشم‌هاي باراني شما مي‌گردد و دل آواره ام دنبال دل‌هاي آسمان وار طوفاني شما مي‌گردد

بگذار حرف‌هايم، در دل بماند

وعقده‌هاي غريبانه خود را در سينه، نگه دارم

و زخم نامه غربت و تنهايي را برايت شرح ندهم.

 یه پوتین یه پلاک

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

شانه هایم می لرزیدند. چشمانم اشک آلود بودند و سرم را روی پاهایم گذاشته بودم. دلتنگی مرا می کشت . هوا هم که گرم و شرجی بود با همه مویه ها و نذر و نیاز ها آسمان قهر کرده بود و نباریده بود . فردا جمعه بود و مثل همیشه غروبهای پنجشنبه، وقت انتظار بود.وشبی طولانی تا رسیدن سحر.وجمعه وقت بی قراری . جمعه ها با نظم همیشگی می رسیدند و غروب می کردند و ما پیر می شدیم حالا همه رفته بودند ، از پدر بزرگ تا به به و ننه . و حالا من می بایست قصه انتظار را واگویه می کردم وندیدنت غصه دارم می کرد مثل هر غروب پنجشنبه .سربداران در سبزوار صبحهای جمعه اسب سپیدی به بیرون شهر هی می کردند ، و حالا من حتی اسب سپید هم نداشتم . و امروز را دم غروب رفتم شهرک و تماشای خورشید را به نظاره نشستم خونرگ غروب می کرد و کمیل خواست تا با موبایلم عکس بگیرد از ابهت منظره. ومن در فکر که چند غروب پنجشنبه دیگر به انتظار دیدارت چشم به غروب بدوزم ....

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط ا.ش |