![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
با اینکه ماه نبود اما آسمان پر از ستاره بود. روی نپار بودیم بالای درخت گردو. کف نپار را کاه و کمل (کلش برنج ) ریخته بودیم و رویش را جاجیم پهن کرده بودیم . پنج متر پایین تر زیر درخت هنوز اجاق ما سو سو می کرد و آتش آن خاموش نشده بود. آن دوره ها کنار سایه البرز تک و توکی چراغهای بالاجاده پیدا بود . هنوز ساعت یازده شب نشده بود چون ساعت یازده موتور برق را خاموش می کردند. به پشت دراز کشیدم به نظاره آسمان.شکل ستاره ها سرگرمم می کرد .اما کم حوصله بودم پنبه امسال خوب نشده بود بوته ها بجای سبزی هر ساله به رنگ قرمز در آمده بودند. و بوته های هندوانه زیر پنبه ها خشکیده بودند . گوجه ها هم فقط یک حاصل داده بودند و نیمه خشک بودند. گفتم با با امسال مشهد می رویم و به به گفت با چی بابا جان . گندم که حاصل نداد پنبه هم آب می خواهد چاهها خشکیده اند . گفتم مگه حضرت خضر امسال نمی آد. انگار خوابش برده بود جواب نمی داد . وهمی داشت مزرعه . صدای سیر سیر کها قطع نمی شد.به آسمان نگریستم ماه نبود شب تاریکی بود . باد نمی آمد شرجی بود و با چند شاخه برگ دار گردو خود را باد می زدم . اگه باران نمی آمد مردم درازنو هم نمی رفتند . فکر اسماعیلو بودم که امسال آسیابش می خوابید. فکر کبلایی و خوش نشین هایی که منتظر فصل پنبه بودند و امسال پنبه نداشتیم . نسق هم آب نداشت و شالی ها چچم شده بودند . گفتم به به زمان حضرت یوسف هم اینطوری بود . خواب الوده خنده اش گرفت گفت بخواب بابا صبح صحبت می کنیم . اما من دلم برا امام رضا تنگ شده بود . ننه امسال نا امید شده بود و حرفی از مشهد نمی زد یعنی جلو پدر نمی شد حرفی زد عبوس بود و ترشرو . از گوشه آسمان بالای درازنو شهابی درخشید . نور بود یا شهاب؟اگه نور بود الان وارد امامزاده ای شده بود . چشام سنگین شده بود . خواب دیدم خواب صحن امام رضا را .اسماعیل طلایی و انبوه جمعیت . گم شده بودم . خواب دیدم باران می آید با تعجب گفتم مگه مشهد هم باران میاد . باران خیسم کرده بود . دیدم بابا حیران تو باران ایستاده و می گوید قدرت خدا را. چشم که باز کردم هنوز پاره های ذغال تو اجاق سوسو می کردند . نسیم می آمد و هوا خنک شده بود . اون قدیما آق عباس با شال نیلی داخل رودخانه شده بود و تضرع کرده بود و باران نیامده بود و آق عباس لج کرده بود و شال نیلی خود را به زمین کوفته بود . آق عباس سواد نداشت . اما سید بود صحیح النسب،فقیر با قوتی لایموت . نه اهل دروغ بود نه اهل ریا ،مردم اما روی سرش قسم می خوردند. شال نیلی که به زمین مالیده شد حرمتی نماند می گویندگت آقا گریست از سر درد و غروب نشده باران آمد شلاب .آنقدر شدید که مزارع پنبه زیر گل و لای سیل غرق شدندو آق عباس خجالت کشید.خواستم بابا را بیدار کنم تا یک بار دیگر ماجرای آق عباس را بگوید اما برق بالاجاده قطع شده بود و بانگ خروس از زمین یداله می آمد نصف شب بود و چشمانم بسته شدند به امید باران.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 تیر1387ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
نه در مسجد گذارندم که رندی نه درمیخانه کین خمار خام است میان مسجد و میخانه راهیست غریبم عاشقم آن ره کدام است. الان شفق سر می زد و من تلو تلو خوران چشم به آسمان به انتظار سپیدی به سمت مسجد گام بر می داشتم.باقیمانده پیاله را روی سرم خالی کردم عجب شرجی بود امشب . خیلی وقت بود منتظر باران بودم اما نمی آمد. ترنمی در صدای باران بود که مرا عاشق کرده بود . دوست داشتم یک گوشه بنشینم و به صدای گوش نواز باران گوش کنم و طنین چکه های باران داخل طشت مسی ننه خواب آلودم کند. خیلی ها منتظر باران بودند و من دیر رسیده بودم . اما یک فرق با دیگران داشتم من مست و پاتیل بودم و باقیمانده پیاله را روی سرم خالی کرده بودم . چند بار هم زمین خورده بودم و خاک آلوده بودم اگه باران می آمد خیس می شدم وگلی و می تونستم روی زمین جلوی رود کوچکی که از ریزش باران درست شده بود دراز بکشم و اجازه دهم که سراپایم خیس شود.زندگی خیلی ها به باران بستگی داشت . دلم می خواست وقتی باران شروع شد در ترنم صدای زیبایش دردهای تنهاییم را زمزمه می کردم. دیری نیست که فهمیدم چقدرباران رادوست دارم... اما هیچ راهی برای دسترسی به باران نداشتم . اسمان مدتها بود بغض کرده اما باران گویی با من قهر کرده بود . پریروز یه نمه زمین را خیس کرد و من خوشحال و امروز دوبار اما کوتاه انگار که نیامده بود . بغض من با صدای باران چقدر شبه همند .صدای موذن می آمد کاش می شد با باران درد دل کرد . امروز نماز باران می خوانم شاید ببارد . وای از این خشکسالی و ای از این بد سالی... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
برای افراد سرما خورده یک نوع آش می پختند که مخلوطی از انواع و اقسام حبوبات و گوشت بود و باید ساعتها روی آتش می جوشید تا جا بیفتدو معمولا به آن نعنا داغ می زدند و سرو می کردند.آش گزنه هم معمول بود . گزنه بر دو نوع بود نر و ماده گزنه جوان نر انتخاب می شد و آن را با قیچی می چیدند و همراه برنج می پختند و معمولا با رب انار رقیق شده نوش جان می کردند. این آش خاصیت دارویی داشت و همه کس به خوردن آن رغبتی نداشت. اما معروفترین و مهمترین آش ، آش خمیر بود . برای پختن این آش کد بانو ها از قبل همدیگر را خبر می کردند. روز اول رشته بری بود . از صبح آرد را خمیر کرده و بعد از ورز آمدن خمیر را پهن کرده و با دقت بصورت مجوف لوله کرده و داخل مجمعه آرد ریخته و خمیر را با کارد تیزی بصورت رشته های نازکی می بریدند.وبلا فاصله داخل مجمعه دیگری با آرد مخلوط می کردند که نچسبد.و سپس روی پارچه سفیدی پهن می کردند تا باد بخورد و خشک شود. البته این روزها رشته های آماده به بازار آمده ولی تازگی وخوشمزگی آن رشته های دستی را ندارند. روز دوم نوبت پختن آش بود دیگ آش معمولا بزرگ و یک یا دومنه بود . بنشن شامل نخود و لوبیا و عدس و باقلا خشک و برنج و تکه های کدوی زرد رسیده و شیرین بود که داخل دیگ ریخته می شد البته کدو را آخر کار می ریختند . مقدار زیادی سیر خشک شده در هاون کوبیده می شد و همراه نعنا داخل ماهیتابه پر از روغن تفت داده می شد و در آخر داخل دیگ آش خالی می شد که صدای آن تا ده خانه آنورتر هم می رفت . بوی سیر داغ نیز تا هفت درو همسایه می پیچید بنا براین ابتدا چند کاسه برای همسایگان فرستاده می شد . و بعد نوبت خوردن آش فرا می رسید . آش را در کاسه های بزرگ به اندازه دیگهای چهار و شش نفره امروز سرو می کردند. و هر نفر به اندازه گنجایش می خورد . به این آش شکر می زدند تا شیرین شود . آش سنگین بود و بعد از خوردن نیاز به استراحت داشت . ضمن اینکه داغ هم سرو می شد این بود که با پیشانی های عرق کرده نوبت خواب می رسید....بعضی آدمها را با پسوند آش می شناختند مثل حسن خمیر آش محمد دو آش و... و زندگی این گونه می گذشت به همین سادگی..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 7:17 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
نمی دانم بخاطر تاثیر آب و هوا بود یا عوامل دیگری دخیل بودند که برخلاف مناطق جنوبی و مرکزی مردم در منطقه ما به غذا های آبکی علاقه زیادی داشتند . انواع و اقسام خورشت ها با آب فراوان پخته می شدند . با کله ماهی قلیه درست می شد پر از آب و نعنا و سیر. غذای عمومی مردم برنج بود با خورشت . با وجود آبکی بودن خورشتها خانمهای خانه دار همیشه اظهار می کردند که از خوردن برنج خسته شدیم ،آشی ، اویی ، و او البته به معنی آب بود یعنی غذای بسیار آبکی . لذا پخت انواع و اقسام آشها در کردکوی ما رواج داشت . برخی آشها بدون تشریفات پخته می شدند مثل آش دوغ . اون قدیما دوغ را از بنه یا بلاغ سر یعنی محل آغل گوسفندان که معمولا بیرون آبادی قرار داشت می آوردند. چوپانها کره که می زدند دوغ اضافه می آمد که محلی ها با ظروف مسی راهی بلاغ سر شده و آن را مجانی دریافت می کردند و اگر هم مشتری نبود چوپانهانان خشک در آن ترید می کردند و برای سگها می ریختند که سگهای گله با لذت آن رامی خوردند . محتوی آش دوغ برنج و کدو سبز و باقلای سبز در صورت موجود بودن و اسفناج بود اسفناج ها با ساقه بلند که به ساقه آن چوته می گفتند مایه اصلی کار بود . بقول پدر بزرگ چوته باید از پس سر هم دور میزد و دوباره به دهان می رسید. بعضی ها به این آش سیر هم می زدند و چاشنی اصلی آن ماهی کلمه بود که به آن تلاجی می گفتند.ماهی کوچکی که خوب وجیده یعنی سرخ می شد و بخاطر کمی صید تلاجی بعد ها کپور جایگزین آن شد .ظرفیت آدمها برای خوردن این آش متفاوت بود حجم کاسه های انفرادی آش آنقدر زیاد بود که برای امروزیها باور کردنی نیست که یکنفر بتواند این حجم از آش را نوش جان بفرماید. بعد از خوردن آش گنس (بی حال ) می شدند و پای سفره می خوابیدند. آش دیگر آش ترشی بود که علاوه بر برنج و تکه کدو های زرد رسیده شامل بنشن بود عدس و لوبیا و نخود وباقلای خشک بنشن اصلی این آش بود و با رب انار به آن طعم د اده می شد البته سیر داغ هم به آن زده می شد . سیر داغ سیر له شده تفت داده در روغن بود که در پایان کار روی آش ریخته می شد .این آش سنگین بود و همه کس به خوردن آن رغبت نداشت. آش دیگر آش ماش بود .که معمولا در هوای سرد زمستان پخته می شد . علاوه بر ماش پیازهای کوچک سفید نیز درسته در آن ریخته می شد و چاشنی آن نیز پیاز داغ بود . در واقع داروی اصلی سرما خوردگی و گلو درد در سالهای دور بود . با ماش خورشت دیگری هم درست می کردند که معمولا سرد سرو می شد .ماش پتی که با اسفناج تهیه می شد و به آن سیر داغ می زدند و برنج سرد شده را با آن مخلوط کرده میل می کردند. آش عدس را کسانی می پختند که هزار جریبی بودند یا در هزارجریب فامیل داشتند عدس یا مرجی یا مرجوم را از هزارجریب تحفه می آوردند بنا براین پخت آن کمتر رواج داشت. آش انار هم بود که شبیه آش دوغ پخته می شد وبجای دوغ به آن انار دان شده که کمی له شده و آب افتاده بود و با سیر و نعنا مخلوط شده بود سرو می شد . ادامه دارد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 تیر1387ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
و یاداشتی از محمد ابراهیم که:(مرد، نماد انسانی بود که با اعتقاداتش میزیست. حتی در جزئی ترین امور زندگیش، این تسری ایمان و باور را میتوانستی ببینی. مرد روزگار من نبود، که آدمهایی این چنین، خارج از توان تحملمان هستند. چشم دیدن مردان معتقد را نداریم، چون ایمان خویش را چنان سترگ نیافتیم، که بتواند راه مان برد. باد ما را به هر سو میبرد و اینان، درختان ستبر بودند که هیچ طوفانی نشکست شان. حرص مان را در میآورند، وقتی دست نمی شویند از باورهایشان. به هزار منطق و دلیل، بر کارشان خرده میگیریم تا نشان دهیم اینان نیز، چون مایند، که نیستند. هرگز با موسیقی آشتی نکرد، که برایش موسیقی غنا بود و حرمت دار. نظام آموزش جدید دختران، را بر نمی تابید تا حجاب واردش نشد، حتی به قیمت بازداشتن دخترانش از تحصیل رسمی. جور آموزششان را خود به دوش کشید و ماند بر سر حرفش. چه در احکام و چه در اخلاق، دین برایش راهنما بود و فصل الخطاب. دینی سازگار، که گاه چندان هم به سیاق مذهب رسمی و جاری نبود. حتی برای فرزندانش نیز، سنگ قبری تدارک ندید، چون خواست شبیه بت پرستان جدید نباشد، همین است که کسی در قبرستان سرزمینش، نشانی از پسرانش نمی یابد مگر به راهنمایی آشنایی. ابا داشت از عکس گرفتن، مگر به ضرورتی تام. همین است که یکی از زیباترین عکسهای خانه های همه مان، مردی تکیه داده با دیوار با حالتی از آرامش و سکون و وقار است که بی خبر از او عکس میگیرند. در مسجدش، عکسی نبود و تنها زینت محرابش، نوشته ای بود به نستعلیق، و ماده ابجدش سال تاسیس مسجد به تاریخ هجری. مسجد خانه خدا بود. درعهدي كه اشتر به يك غازبود در خانه مان بر همه باز بود ز هر سو براي ملاقات ما مشرف نمودند اوقات ما بر آمد سخنها در اين انجمنن ز تاريخ اين مرز و بوم كهن ز كردكوي پيدايش اولش زماضي و حال مستقبلش زكردان ورزيده اين ديار ز زحمت كشان ولايت مدار كه دارند در كربلا و نجف نشانهاي روشن زعز و شرف بماند از ايشان بجا چلچراغ نجف دارد ازچلچراغش سراغ دراو آل حفا ر وادي السلام زنسل كياشيخ والا مقام بجا حجتي از دو نسل كيا خدايا ببخشش بحق نيا نيا كيايي كه يوز باشي است ز مامش نيا افضل كاشي است تبار نيايم ز كرد لر است كه ازعشق اين دووجودم پراست زشهري كه نامش تميشه بود نهان در دل خاك بيشه بود تميشه چه بود آنجا كه بود بناهاي مستحكمش ازكه بود كه آبا د كرد كه كردش خراب كه بنوشت تاريخ آن را كتاب سه نام محلي در اينجا بجاست كه ثابت بودهر يكي در كجاست خراب شهر و الوته و گوري زكر شناسند اين هر سه را اهل شهر تميشه محلش همينجا بود كه با آجر گبر هر جا بود تميشه هميشه لم است و لوار خرابه بود شهر الوند تبار خراب شهر الوته آبسكون اسامي بجا مانده از قرون آبسكون كه آبش زدر ياچه است هم اكنون به نام جزيره بجاست تميشه بود نام شهر خراب ندارد مشروح حالش كتاب تمش در زبان محلي تلي خرابه بود از تلي و ممتلي در اين خطه هر جا كه گردد خراب رويد تمش روي تل تراب خراب شهر و الوته وصل همند گمان ميرود اصل و فرع همند تصور چنين است اين جايگاه محل قشون بود و جاي سپاه چو آتش زدند كوي آلوته را گسستند زهم تا ر پيوسته را به فرمان سردار مين باشيان بقاضي محله نهادند آلوته يان گرفته آلوته يان از ملوك محلي كه گويند بالا بلوك اميران اين خطه از آل قلي زحاتم قلي و جعفر قلي پس عباسقلي و سپس شاقلي سر انجام اين جمع محمد قلي رعيت كيا برده مالكش كياني است ارباب خان مالكش رعايا و ملاك و حكام ده كيا خان ارباب نوكر بده نه ارباب دارد مروت نه خان خدايا رعيت ندارد توان نباشد ز ارباب و خان درامان نه عمر ونه ناموس ني مال وجان ملوك ولايت بهم تاختند همه چيز هم را بهم باختند سرانجام با قدرت ارتشي پذيرفته پايان آدم كشي خدايا بود از تو امن سلام نگهداراين خطه را از خصام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 تیر1387ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
کاش می شد.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
اکثر خانواده ها خانواری بودند گسترده , مثل سید خیل , یزدی خیل , بهرام خیل و... پدر بزرگ و مادر بزرگ و عموها و عمه ها همه با هم زندگی می کردند و البته در سایه پدر بزرگ و مادر بزرگ .زندگی از اذان صبح تا وقت خواب مشترک بود فقط جای خواب جدا بود. خانه ها شاهی بودن رو به آفتاب باچندین اتاق قطار مانند پستو دارکه هریک محل زندگی یک خانواراز جمع گسترده خانواده بود . سفره صبحانه ، ناهار ، شام از این ور اتاق تا آن طرف اتاق پهن می شد و عروس یعنی مادر باید می دوید و بساط ناها و شام و صبحانه را آماده می کرد . ظرفها را می شست و سفره راجمع می کرد اتاقها را جارو می کرد و رختها را می شست و.... بدبخت بودند زنانی که به عنوان عروس به این خانه ها می آمدند همه روی او تحکم داشتند از پدر شوهر که پدر بزرگ بود تا مادر شوهر که مادر بزرگ بود و عمه ها که خواهر شوهر بودند و اینگونه بود که مادران ما بدبخت می شدند و پدر بزرگهای مادری همیشه از دخترکان معصومشان عذر خواهی می کردند که اشتباه کردم آنجا شوهرت دادم بدبخت شدید و تا لحظه مرگ با دیدن دختر کان رنجدیده که اهل گلایه هم نبودند چشمانشان اشکبار می شد.مادر اما تازه عروس بود و توان کار زیادی داشت گاز هم که نبود ونفت هم هنوز به وفور مورد استفاده نبود و غذا باید روی آتش اجاق هیزمی گوشه حیاط پخته می شد ،برنج و خورش در حجمی عظیم . ظروف شسته و خشک می شدند و سفره آنداخته می شد برای سرو غذا و تازه ایرادات شروع می شد : عروس این غذا که شور است ، این که نمک ندارد ،اوف تند شده وشنیدم که یکبار پدر بزرگی ،سالار خانواده در گرداب خشم کنده نیمسوزی به سمت مادری جوان پرتاب کرد که شانس آورد به گوشه پیشانی او برخورد کرد و تا یک هفته نمی توانست درست ببیند و همه در سکوتی حق را به سالار دادند چون که مادر برده بود بی جیره و مواجب که باید در ازای لقمه نانی جان می کند تا روزی جای مادر بزرگ بنشیند . و ما در عالم بچگی در عالم فضای مرد سالاری که در آن می بالیدیم مادر را مقصر می دانستیم که کارش را خوب انجام نداده. آخه پدربزرگها در خانواده های ما بتی بودند که اشتباهی از آنان سر نمی زد. و عجیب بود تحمل مادران ما ، نو عروسان شکننده که صبورانه می نشستند و با گریه کار می کردند. پدر بزرگ و مادر بزرگ مادریمان از بسیاری از این رنجها خبر نداشتند ن و مادر هم هیچگاه شکایت نمی کرد بخاطر رنجی که پدر و مادرش می بردند. ننه هر وقت که می آمد یک گوشه می نشست و گریه می کرد به حال دخترش و این همه کارو کارو کار... پیر بود و زمینگیر فوقش می توانست پای گهواره بنشید و گهواره بجنباند ... و ما هم فکر می کردیم مادر کنیز ماست و کنیز خانواده ، پاکیزه بیرون می رفتیم و کثیف و خاک آلوده بر می گشتیم ده بچه و رخت چرکها را روی هم انبار می کردیم و پدر هم و پدر بزرگ هم و ....و مادر لب جوی آب می نشست و می شست و بچه در گهواره از شدت گریه کبود می شد و فرصت شیر دادن نبود و بچه البته خسته می شد و بخواب می رفت حکایت بچه هایی که در گهواره مردند بسیار غمبار است و روزی گفته خواهد شد از زبان ناظرانی که امروز رنج آن زمان آزارشان می دهد. روزهای سرد زمستان بدتر بود دستهای مادر سرخ می شد و باد می کرد بالا که می آمد خواهش می کرد که هیزم در بخاری بگذاریم و ما نمی گذاشتیم که وظیفه ما نبودو ما مرد بودیم . این بود که خود آتش را روبراه می کردبا دستانی کرخت و... . فقط همین نبود پخت نان در تنور 60 تایی، کار در مزرعه ، چیدن انارهای وحشی و.... واین گونه بود که جوانی های مادر و مادران ما سوخت . در پنجاه سالگی چروکهای صورت و دستانشان 70 ساله نشانشان می داد و در هفتاد سالگی فرتوت و زمینگیر....و ما زمانی رنج مادرانمان رافهمیدیم و درک کردیم که نبودند ... کاشکی می شد زمان را به عقب برگرداند کاش می شد دوباره سر بر زانوی مادر گذاشت و صدای محزون لا لا یی را یکبار دیگر از میان لبان خشکیده مادر شنید ... دلم برای شروه های مادر ،مادران رنج کشیده سرزمینم تنگ شده ، سخت تنگ شده ، کی میرویم ؟ روز مادر مبارک |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 تیر1387ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) باران ارشتيش |
|
RSS
|