تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
کردکوی بهشت گمشده
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

 

درخانه ننه همیشه بروی مان باز بود . خانه ننه دو تا اتاق داشت در یک حیاط نقلی ، با درخت توتی در گوشه آن و حوضی در وسط حیاط . دور تا دور حوض گلهای شمعدانی تو گلدانهای گلی  چیده شده بود .  خانه ننه دو اتاق داشت با پستویی که به اوان دله ( هال) چسبیده بود . پستویی که برای ما راز آمیز بود. گوشه پستو چند عدد کدو کنار هم بود بالاش غربال و الک آویزان بود کیسه آرد در گوشه ای بود و نصف کیسه نیمدانه . تمام ظرف و ظروف ننه دو تا تابه مسی بود و دیگی و چند بشقاب لعابی با گلهای ریز . ننه ما را که می دید قربان صدقه مان می رفت صورتمان را می بوسید که من همیشه بدم می آمد  و نمی گذاشتم ننه می خندید و می گفت الهی داماد شوید که ناراحت میشدیم . کف اتاق نشیمن ننه زمستانها با نمدی کهنه اما تمیز و تابستانها با کوب (حصیر )  مفروش می شد.گوشه اتاق رفی چوبی قرار داشت و زیرش چوب لباسی آویزان بود روی چوب لباسی همیشه پارچه تمیزی  بود که ننه با دست خودش روی آن گلدوزی کرده بود. و شعری را روی آن پس دوزی کرده بود که از بس آن را خواندم فراموشم نمی شود :

الهی صاحب این زنده باشد         دلش شاد و لبش پر خنده باشد

روی تنها پنجره اتاق ننه پرده ای آویزان بود با عکسهای از سی و سه پل . هردفعه از ننه مپرسیدم اینجا کجاست  می گفت اصفهان ننه .  و من دلم می خواست اصفهان را و سی و سه پل را ببینم . ده دوازه  سال بعد وقتی روی سی و سه پل ایستادم فریاد زدم ننه . وننه نبود که ببیند عزیزش روی سی و سه پل ایستاده و دارد از رنج دوری ننه مهربانش اشک می ریزد.

ننه اموراتش با کارگری سر زمین مردم و با فروش تخم مرغ می گذشت با همه تنگدستی هروقت پیشش می رفتیم یک دهشاهی یا یک قرانی درجیبمان می گذاشت.نمی دانم اگر ننه نبود چه کسی به غم و غصه هایمان گوش می کرد همیشه موقع تنهایی و غم سروقت ننه می رفتم و سر روی زانوی مهربانش گریه می کردم . یادم نمی رود کلاس پنجم را که تمام کردم پدر گفت درس بس است از امسال وقت کار است و من غصه دار خانه ننه رفتم یک گوشه بالش برداشتم و خوابیدم یک وقت غصه دار بیدار شدم دیدم ننه بالای سرم است پرسید چه شده زدم زیر گریه . ننه دست روی سرم کشید وگفت بابات غلط کرده . آنوقت چارقد سفیدش را سرش گذاشت همانی که موقع نماز به سرش می بست گفتم می خواهی بابا را نفرین کنی گفت نه تو همینجا با ش تا برگردم . نمی دانم چه به با با گفت و بین شان چه بگو مگویی شد اما پدر جا زد و من ادامه دادم وبه شهر رفتم در بازگشت اول خانه ننه می رفتم و ننه همیشه کمکم می کرد سر خرید تخته رسم یک خروس و دو تا مرغ حنایی مورد علاقه اش را برایم فروخت.

این اواخر ننه تنهای تنها شده بود . پیر و تنها با این وصف کارهایش را خودش انجام می داد کم خیلی کم به خانه ما می آمد وقتی هم می آمد همش عذر می خواست که مزاحم بچه ها شده چشمهاش تلویزیون را نمی د ید فقط به صدایش گوش می کرد کلمات را غلط ادا می کرد و بچه ها به او می خندیدند یک گوشه می نشست و مزاحم هیچ کس هم نبود موقع نماز نشسته نماز می خواند و حداکثر غروب روز دوم میگفت مرا به خانه ببرید هرچه اصرار می کردم اقلا یکهفته بمان قبول نمی کرد با که غریبی می کرد نمی دانم .

خیلی کمرو بود ننه و ما این را نمی دانستیم . این اواخر شده بود که بارها دارو نداشت پرهیز انه نداشت یکبار نگفت و به روی کسی نیاورد.

این اواخر به او که سر می زدم زیر لب زمزمه داشت سخت هوای پدر بزرگ و پسر جوان مرگش را کرده بود . همیشه تشکر می کرد که وقتم را گرفته ام و به او سرزده ام . انگار نه انگار که زندگیم را به او و خوبیهای او مدیونم .

نصف شب بود که تلفن زنگ زد بیا و رفتم پیرزن زیر چادر نماز سفیدش آرام گرفته بود و چه غریب و تنها مرد در میان دهها فرزندو نوه و نتیجه .

عزیزان رسم جوانمردی نیست که ننه هایمان بعد از عمری کار و تلاش اینگونه غریب دنیا را ترک کنند جوانمردی نیست که با دست خود ریشه مان را بخشکانیم

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

   کوچه

   واي از شب مهتابي !

     واي از شوق ديدار...

     بي تو مهتاب شبي كوچه را ساختم...

     سر اين كوچه نشستم...

     از غم دوري تو شعر سرودم...

     شوق ديدار تو بود، ديدار نبود!

     عطر صد خاطره بود، ياد تو بود...

     يادم آيد كه شبي، از اين كوچه گذر كردي!

     شعر خواندي و نوشتي!

     تو به من گفتی: حذر کن!

     از این عشق، گذر کن!

     وای... وای که بی تو

     به چه حالی در اين کوچه نشینم...

     به چه حالی بنویسم!

     گر که خواهی خبر از عاشق آزرده بگیری،

     سر این کوچه بیا!

     شعر این کوچه بخوان!

                          شعرهایم همه تقدیم تو باد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 
 

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز.............
....................
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک فرو ريخت زچشمان سياهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم.
تو برفتی  تو برفتی
نگهت هيچ نيافتاذ به چشمان غمينم.
چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم.
نشنيدم دگر از کوچه صدايی،

برنخيزد دگر از مرغک پربسته نوايی.

يادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتيم،

لحظه ای با تو لب جوی نشستيم،

چه صفايی ، چه وفايی .

عکس مهتاب فرو ريخته در آب ،

قلبم از عشق تو بی تاب ،

دلم از جام تو سيراب .

با من غمزده از عشق بگفتی.

من که از عشق شنيدم ،

دل ديوانهّ خود را به تو بخشيدم و گفتم :

از تو بهتر نه بديدم ، نه شنيدم ،

و بگفتم که تحمل نتوانم ، که ببينم ، تو از اين عاشق ديوانه جدايی.

چه صفايی ، چه وفايی .

بی تو من در همه شهر غريبم،

بی تو من با دل تنها و غريبم چه حزينم .

تو همه بود و نبودی ،

تو همه عشق و سرودی ،

تو همه روح و وجودی .

بی تو من طوفانزدهّ دشت جنوبم ،

صيد افتاده به خونم .

بی تو من زنده نمانم .

دوری از چشم تو هرگز نتوانم.

قلبم از جای فرو ريخت.

شاپرک پر زد و بگريخت .

من و يک لحظه جدايی ، نتوانم ، نتوانم .

بی تو من زنده نمانم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 
کوچه
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید بچشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،
دگر از پای نشستم،
گویا زلزله آمد،
گویا خانه فروریخت سر من،

بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بودونبودی
توهمه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من؟
که ز کویت نگریزم.
گر بمیرم ز غم دل،
بی تو هرگز نستیزم.
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم،نتوانم
بی تو من زنده نمانم
(هما میر افشار)
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

کوچه ای دگر

بی تو من نیز دگر بار از آن كوچه گذشتم

زار و نالان همه جا در پی تو گشتم و گشتم

شب و مهتاب و كواكب همه دیدند

  كه چه سان مات وغمین

   در به در و خانه به خانه

در پی نام و نشانت در زدم هیچ نشانی نگرفتم

لحظه ای بر لب آن جوی نشستم

   ماه در آینه رخسار تو را داشت

مرغ شب ناله كنان خبر از رنج تو می داد

جای جای قدمت را جست و جو كردم و بوئیدم و رفتم

  یادم آمدتو به من گفتی  از این عشق حذر كن

  به تو گفتم ولی از راز دلم هیچ نگفتم

تو ندانستی اگر عهد فراموش كنی

اگر از كوی دل من بروی

  من به دنبال تو مجنون من به یاد تو غریب

   كو به كو شهر به شهر

چون كبوتر بنشستم لب هر بام كه بیابم تو و شب را

كه روم با تو دگر بار از آن كوچه شبی مهتابی

   ماه و كیوان و ستاره همه دیدند

   بی تو با یاد تو در ظلمت شب

های های من و دل گم شد و گم شد

بی تو رفتم بی تو از كوی دلم كوچیدم

      بی تو اما چه غریبانه از آن كوچه گذشتم؟!...

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

بسمت درازنو

 

خیس عرق بودم پاهایم توان گام برداشتن نداشتند بالا را نگاه کردم درازنو بالای سرم زیر نور آفتاب تلالو داشت از کوره راه به جنگل زدم چند قدم جلوتر آبشاری از کوه سرازیر می شد و به سمت پایین دست حرکت می کرد . کنار آبشار روی تخته سنگی نشستم قطره های آب از بالا روی سرم می ریختند و از گردنم سرازیر شده پیرهنم را خیس می کردند. یکی از همرهانم غریب بود ظاهرا بچه ... و دانشجوی پزشکی ،مهربان و شاد. جلو آمد و گفت اینطوری که سرما می خورید .خندیدم و گفتم یادم نبود دانشجوی پزشکی هستید . گفت در هر حال با این حال و روزتان خیلی دوام نخواهید آورد . گفتم بی خیال عادت دارم . گفت یعنی چی که عادت دارید دستی دستی خودکشی می کنید که عادت دارید . راست می گفت و حرفی نداشتم . راستش خجالت هم کشیدم . گفتم خوب خودت چی ؟ چکاره ای . فکر کردی اسمت شد دانشجو رسالتت تمام است . گفت نه می خوانم ، می نویسم با همه مشکلات حتی یه مقاله هم نوشتم تو نوبت... گفتم شبی چند ساعت می خوابی گفت شش تا هفت ساعت گفتم زندگیت را هدر می دهی حتما چند ساعت هم ... شبی چهار ساعت بخواب بقیه اش را مطاله کن، مرا ببین کم آورده ام و برای فتح دوباره قله باید جان بکنم و معلوم نیست برسم . خوب چند تا کتاب غیر درسی که اساتید معرفی کرده اند خواندی گفت این ترم گفتم نه این هفته . گونه هایش قرمز شدند . از خودم بدم آمد همیشه با همین صراحت حرف می زدم و اینان ، بچه هایم رنج می کشیدند . گفت آخه غریبیم خانه باید برویم شستشوی لباسها و ... گفتم بهانه بهانه . تو با دیگرانی که می شناسم فرق داری هم خوب می فهمی هم خوب می نویسی هم ... شاید تا آبشار برسی اما فتح قله دشوار است وتو حتما به مدرک پزشکی عمومی قانع نیستی ، هستی گفت نمی دانم سخته گفتم اگه هستی ما دیگه با هم کاری نداریم من دنبال آدمایی هستم که بتونند تا نک قله همراهیم کنند . یکی گفت حالا می خواهید از شما ببره گفتم نه دیدم یه جایی نوشته بود من دوست دارم همیشه اول باشم برام مهم نیست که یه گردان بعد از من باشن برام مهمه که خودم اول باشم و یه جورایی همه از روم الگو برداری بکنن  باید یاد بگیره که برای اول شدن باید کور بشه یعنی نه که کور بشه عینکی بشه یعنی نه که عینکی بشه چشاش قرمز باشه تا من بفهم که چه رنجی میبره تا مطمئن باشم در کنکور دستیاری نفر اول تا سومه .گفت اوووه بیچاره تازه ترم سومه .گفتم باید یاد بگیره که اگه الان شروع نکنه دیر می شه اگه الان کنفرانس نده اگه الان مقاله ننویسه بعدها مشکل خواهد داشت.... نگاهم کرد رنجیده بود رنجیده می نمود اما می دانستم زندگی شوخی بردار نیست و برای روزهای بهاری باید جنگید. گفتم دیگه راه بیفتید دیر می شه دانشجوی مهربان پزشکی  گفت شما چی ؟ گفتم خسته ام شما برید من هم خواهم آمد حالا دیگه خودتان یه پا کوهنوردید و راه افتادند در کوره راهی که به سمت قله می رفت و قبل از گم شدن در دل جنگل برگشت ونگاهم کرد ومن داشتم برایشان دعا می کردم شاید دیگر همدیگر را ندیدیم ...

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 
کوچه
مطلب وارده)
 
با تو گفتم : حذر از عشق نه دانم نه توانم،
و تو گفتي من از اين شهر سفر خواهم كرد
عاقبت هم رفتي، و چه آسان تو شكستي دل غمگين مرا
تو سفر كردي از اين شهر ولي اي گل خوبم، جانم
من هنوزم « حذر از عشق ندانم، سفر از پيش تو هرگزنتوانم، نتوانم
***
روزها طي شد و رفت
تو كه رفتي منِ دلخستهء پاك
با همه درد در اين شهر غريب
باز عاشق ماندم
همهْ فكرم، همهْ ذكرم، آرزوهاي دلِ دربدر و خسته ز هجرم، وصل و ديدار تو بود
تا كه باز از نفست، روح در من بدمد، زنده باشم با تو، ولي افسوس نشد
***
ماه‌ها هم طي شد
بارها قصه آن، كوچهْ مهتاب مشيري خواندم
باورم شد كه جهان، زندگي، عشق، اميد
سست و بي‌بنياد است
ولي انگار كه عشقت، يادت، هيچ فكر سفر از اين دل و اين سينه نداشت
***
راستي محرم دل، كوچهء خاطره‌هاي تو و من، يادت هست
كوچه‌اي مثل همان، كوچهْ مهتاب مشيري
كوچهء مهر و صفا، كوچهء پنجره‌ها
پاي آن تير چراغ، وه چه شبهايي بود
خنده‌ها مي‌كرديم، قصه‌ها مي‌گفتيم
از اميد، عشق، محبت كه در آن نزديكي، در صميميت و پاكي فضا جاري بود
و سخن از دل ما، كه به دريا زده بود
حيف از آن همه اميد دراز
حيف از آن همه اميد دراز
***
در خيالم، با خودم مي‌گفتم : كوچهْ مهتاب مشيري شعريست، عشق برتر باشد
و به اين صحبت كوتاه خيالم خوش بود
ولي افسوس كه ديگر رفتي، رفتني بي‌پايان، بي‌عطوفت، بي مهر
و در اين قصهء تلخ، باز من ماندم و من
***
ديگر امروز گذشت
هرچه بود آخر شد
ولي از عادت اين دل، دلِ تنها، دلِ مرده، شبْ شبي، روشن و مهتاب شبي
باز از آن كوچه گذشته زير لب مي‌خوانم
« بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم»
(از وبلاگ آن روزها طمورث)
+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

مثل کفتر حرم پر میزنم پر میزنم پرمیزنم امشب

داشتم به تصویر گنبد آقا نگاه می کردم و اظهار دلتنگی .... دلم برا کبوترای حرمش تنگ شده بود. تنها بودم نه که تنهای تنها ،حضورت را احساس می کردم .اهنگ به مناسبت ایام خیلی غمگین بود از کجا برش داشته بودم نمی دانم . تو حال مرا در این ایام درک نمی کردی مثل من در اون زمونا که از شادی بال در آورده بودم و از غصه او متعجب بودم ... تو حال خودم بودم که فریادت منو ترساند. این روزا چه با قدرت فریاد می زدی حساب اعصاب خراب مرا نمی کردی این چه اهنگیه!؟دلتنگی.دلتنگی.دلتنگی.اینه اخر....مگه میاد روزی که دلتنگ نباشی؟ تو بودی که گفتی و حق داشتی . فرصت نکردم خیلی داستانها را یادت بدهم .دیگه حوصله هیچکس حتی مرا هم نداشتی دوباره گفتی که: اخر اون که به گفته های شما گوش بده وعمل کنه همینه .وهمین، یعنی جنون. یعنی دلتنگی . داشتم به گلدسته های نورانی مسجد گوهرشاد نگاه می کردم معمولا از مسجد گوهر شاد مشرف می شدم . یعنی اون اول اولش از صحن شیخ بهایی می رفتم اما این چند وقته از داخل مسجد می رفتم . گنبد طلایی را از هرجا که می دیدی دلتنگیهایت تمام می شد و بدیش این بود که فرصت نکرده بودم، امسال هنوز فرصت نکرده بودم بشینم و سیر تما شایش کنم . ننه اگه بود الان ازم گله می کرد.گندما درو شده بودند ننه اگه بود الان یه دستمال گندم تمییز سهم کبوترای آقا را جدا کرده بودواین روزا را بی تابی می کردبطوریکه حتی همسایه ها هم متوجه بیتابیش می شدند.حواسم به فاصله گنبد طلایی تا مسجد گوهرشاد خاتون بود که گفتی چه بدبختم.نه؟بدیش اینه که خوشبختی و بدبختی را برایت معنی نکرده بودم .و در اوج خوشبختی احساس بد بختی می کردی.راست می گفتی آهنگ خیلی غمگین بود . اشکم را در آورد و راست گفتی که ته عاشقی جنونه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

امشب دلم چقدر برات تنگه آقا.غصه دیدارت... امشب دلتنگ کبوترای حرمت ،دلتنگ صدای نقاره،دلتنگ شنیدن اذان از گلدسته های منورت و دورکعت نماز...امشب چه دلتنگم آقا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

كجاي اين سفر بايد تو رو پيدا كنم

 

اين غم بي حيا مرا               باز رها نمي كند

از من و ناله هاي من            هيچ حيا نمي كند

 

حال كه ديوانه شدم مي روي

بي سرو سامانه شدم مي روي

مي روي افسانه شدم مي روي

 

مي روي جانم بفدايت مرو

سوختم از جور و جفايت مرو

تشنه پيمانه شدم مي روي

 

ميروي افسانه شدم مي روي

حال كه ديوانه شدم مي روي

بي سرو سامانه شدم مي روي

 

نيست كسي مونس تنهاييم

واي بحال سر سوداييم

حيف كه بيگانه شدم مي روي

 

ميروي افسانه شدم مي روي

حال كه ديوانه شدم مي روي

بي سرو سامانه شدم مي روي

 

ساربان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

مقتدا

 

گر به تو افتدم نظرچهره به چهره رو به رو     شرح دهم غم تو را نكته به نكته مو به مو

با اسم امام از دوره دبيرستان آشنا شدم پدر بزرگ از اعلاميه هايش و شجاعتش و سخنرانيش صحبت مي كرد . ما عاشق امام بوديم  بخاطر امام وارد انقلاب شديم .جنگ كه شد بخاطر رضايت امام به جبهه رفتيم انقلاب و اسلام و ميهن مهم بودند اما نگاه ما به امام و مقتدايمان بود . بخاطر لبخند رضايت او روي مين هم مي رفتيم . نمي توانستيم به جماران برويم كه تاب نگاه او را نداشتيم و از شدت هيجان و عواطف و احساسات مي مرديم . بچه هايي كه رفته بودند نه جماران را ديده بودند و نه فرمايشات او را شنيده بودندفقط غرق چهره نوراني امام بودندو اشكهايي كه بي اختيار جاري مي شدند. اين بود كه صبح روزي كه راديو خبر رحلت آمام را اعلام كرد، شدم و شديم مثل مستها مثل دیوانه هاو تلوتلو خوران به محل كار رفته و گريه بي امان ، متعجب بودم كه چرا زنده ايم كه چطوري مي شود امام برود و ما بمانیم و گلايه مي كردیم از خدا كه چرا با ما چنين مي كند .و... اينك ۱۹ سال از آن روز تلخ مي گذردوما بي امام نفس مي كشيم . غريب و تنها و چشم انتظار روزهاي وصل و .....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

لب پرتگاه نشسته بودم و پاهایم به سمت پایین آویزان بود . آبشار با غرش به سمت دره زیر پایم سرازیر می شدو قطرات آب از شدت فشار مثل پودر به هوا می پاشید طوریکه پیرهنم وسرو صورتم خیس آب بود. میلیونها قطره آن پایین دوباره به هم می پیوستند و در قالب رودی عظیم در دره جریان می یافتند وشتابان راه دریا را جستجو می کردند . خسته بودم خسته شده بودم از خودشکستنهای متوالی و راه رفتن بر لبه دره های عمیق و اینک خود را به صدای غرش آبشار جهنده و رود رونده سپرده بودم . اگه می شد پرید پریده بودم اما هنوز باید تا رسیدن به سرچشمه راه زیادی طی می کردم و حوصله کوهنوردی دوباره را نداشتم . تنگ غروب و غلاغ پر بود وسردم شده بود . دیگه حتی حوصله روشن کردن آتش را نداشتم که در این ستیغ ممکن بود میهمانانی ناخوانده گرد آتش جمع شوند و انبان قصه های من نه که تمام شده باشد که من دیگر حوصله قصه گویی نداشتم .حوصله آدمایی که قصه نمی دانند و قصه نمی فهمند . یادمه یه دفعه یکی با من همسفر شده بود و ظاهر ش شبیه آدمای دیگر نبود و من فکر کردم چه خوب حالا همه دیوانها همه کتابا را براش می خوانم یا که اصلا لازمشان ندارم می بخشمش به او و مثل همیشه با شکستنم.... فقط یکی بود که بار اولی که دیدمش نه بار چندمی که دیدمش اولین دفعات ندیدمش بار چندمی که دیدمش یه لباس پوشیده بودیکسره سپید و من متعجب که این چگونه لباس پوشیدنیست و دیدم عاشق است و اهل راه و رفتیم ...ورفتیم در نیمه های راه سر که برگرداندم باورم نشد یکسره سیاه پوشیده بود وفرصتم کم بود و گمش کردم و در پایان ،لب همین پرتگاه دیدمش دوباره یکسره سپید پوش و فرصت نشد بنشینیم و گپی بزنیم و تازه نفس بود و رد شد ومن فراموش کردم که بگویم  که بگویم ، راستی چه را باید می گفتم .آهان قطرات آب را به او نشان دهم که برای رسیدن به دریا چه شتابی داشتند و اینکه نباید از دریا ترسید و دریا آغاز است برای رسیدن و پیوستن به اقیانوس . و من چه تب کرده ام و شاید اثر هذیان است که افکارم اینسان مغشوش است. و آن پوشیده در سپیدی مدتی است که گم شده از دیروز با قطرات آب همراه شده و اینک همرا ه رود در دره به سمت دریا جاری است ومن بر لب پرتگاه خیره به آبشار اولین شعری را که به ذهنم راه می یابد مترنم می شوم :

ای بی خبر از سوخته و سوختنی       عشق آمدنی بود نه آموختنی....

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 7:43 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 
تقدیم

من و سید احمد مدتی همسفر بودیم در کوچه های پر پیچ و خم ...و اینک پیام او در پایان یک سفر:

يارا ببين هجران ما‌ اين دردبي درمان ما اين خار در چشمان ما

وين ديدهُ گريان ما اين كوه برجان ما ديگرچه باشد آن ما

اي غايب از چشمان ما

اي جلوهُ درطورما اي نوراندر نورما نوردوچشم كور ما

عيساي هررنجورما درغربت ومستورما پردرداز هجران ما

اي غايب از چشمان ما

مستي عالم مست تو هستي عالم هست تو هست همه دردست تو

دست همه پيوست تو پيوسته جان پابست تو گريان تو چشمان تو

اي غايب از چشمان ما

موسي به قربان شما عسيي به فرمان شما يعقوب گريان شما

يوسف پريشان شما جان علي جان شما دستم به دامان شما

اي غايب از چشمان ما

مولازمان شيداييت جان جهان سوداييت پيوسته دل ارزانيت

مجنون تو صحراي تو عالم همه قربانيت يك گوشه چشمي حاليا

اي غايب از چشمان ما

يارا سلامت ميكنم چشمم به راهت ميكنم ديده سرايت ميكنم

هرشب صدايت ميكنم اين جان فدايت ميكنم اي نازنين پنهان من

اي غايب از چشمان ما

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

کنار پنجره به انتظار نشسته بودم و خط افق را می نگریستم . کنار پنجره رو به دریا جاده های بی انتها را می نگریستم . گردوغباری جاده را فرا گرفته بود به مصداق شعر :

 آن گرد شتابنده که در دامن صحراست

گوید چه نشینی که سواران همه رفتند.

چشمانم خوب نمی دیدند و افق مه آلود و دریای مواج محو بودند . از تولد دوباره شان با آنها آشنا بودم از تاتی تاتی راه رفتنشان تا سوارکاری و لحظات عبور مستحکم و چهار نعلشان از زیر پنجره ام و اینک خط غباری از آنان باقی مانده بود .و با چشمان کم فروغم دیده بودم که یکی شان بیرق پیروزی بر افراشته شاید تعداشان بیشتر بود اما من حداقل یکی را متوجه شدم . ندیدمشان چهره هیچکدامشان و بخصوص آونی که پرچم را بر افراشته بود . آنقدر در سواری ماهر شده بودند و آنقدر سریع می تازاندند که من فرصت دیدارشان را نداشتم آنان هم که جوان بودند و هنوز دنیا برایشان نگشوده، حساب خستگی و دلتنگیم را نمی کردند . اینک اما بر فراز دریا برستیغ کوهها می تازاندند و آرزو می کنم که همواره موفق وهمیشه خوش باشندبه امید فتحی دوباره و....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط ا.ش |