تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
کردکوی بهشت گمشده
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

 

ای حرمت قبله حاجات ما                    نام تو تسبیح و مناجات ما

 

محصول که جمع می شد ، قرضها که ادا می شد ، گندمها که آرد می شد و برق شادی در چشمهای مادر و پدر می درخشید ، دیوانه می شدیم ، همه ساله، دیوانه دیدار آقا ، کم نبودند آدمهایی بی قرار مثل ما ، عاشق گنبد زرد و طلایی آقا ، ما با نام امام رضا (ع) بزرگ شدیم و با عشق به دیدار ش همه ساله و گاهی دو بار در یک سال . اقا همه چیز مان بود ، طبیب مان ، سنگ صبورمان ، کعبه امال ما و... و این گونه بود که قرار سفرمان گذاشته می شد برای مشهد ، این که شلوغ بود یا خلوت ، جا بود یا نه مهم نبود بالاخره مسافرخانه ای ، حسینه ای یا مسجدی گیر می آمد ما غریب بودیم در آنهمه ازدحام مثل خود آقا ، اما دلهایمان مالامال از عشق بود و قلبهای خسته و جسم بیمارمان با دیدن صحن و سرای با صفایش آرام می گرفت و آداب دیدار آقا چقدر زیبا بود ، آب خوردن از کاسه های چهل قل اسماعیل طلایی ، بوسیدن درب ورودی ، احترام به کفشدارها ، بوسیدن زمین و درخواست اذن دخول و نشستن روبروی ضریح آقا ، و گفتن از غریبی و بی کسی و تنهایی و غم نان و دعا برای ننه که همیشه سخت سفارش می کرد . ضریح آقا را که می دیدیم دلهایمان آرام می گرفت و چشمهای پر از اشک راز درونی را افشا می کرد .ضریح را که می دیدیم بی تابی تمام می شد . چشم در ضریح دعا می خواندیم . برای بیماران ، همسایگان، گرفتاران ، هیچ کسی از یاد نمی رفت خود را مدیون می دانستیم و در عالم بچگی دعا می کردیم دعا دعا .....

دیدن کبوتران حرم آقا تماشایی بود، ننه همیشه یک پاکت گندم میداد که برای کفترای حرم آقا بریزیم . گندمهایی که خود جمع کرده بود و پولی که داخل ضریح بیندازیم و همیشه در انتظار تکه پارچه سبز تبرک ضریح آقا بود . و در سالی در ازدحام بار مسافران پاکت گندمهای ننه پاره شد و من مردم و زنده شدم و خودم را کشتم تا آخرین دانه گندمها جمع شدند و با دست خودم جلوی کفترای آقا ریختم در حالیکه اشک پهنای صورتم را پر کرده بود .....و ننه همیشه ممنونم بود و ....

شبهایی بیست و هشتم صفر غوغایی بود ما از ترس گم شدن چشم از مادر بر نمی داشتیم و مبهوت این همه آدم بودیم که گویی از زمین می جوشیدند و سر بر می آوردند. کبوترهای حرم اقاروح ما را نیز با خود پرواز می دادند به اسمان آبی . دست به ضریح آقا که می زدیم دیگر هیچ آرزویی در دنیا نداشتیم وروضه  خوانهای حرم ما را می کشتند وقتی از غریبی آقا می خواندند و بیماریش ما هم می خواستیم بمیریم . آرزو داشتیم در ارض اقدس مشهد مقدس بمیریم .و در جوارآقا آرام بگیریم .

یکی از سالها در نیمه شبی برادر کوچک مریض شد و ناگهان مرد مادر و پدر بی تاب به خیابان دویدند . اما بچه خود مرده بود و سرش روی بازوی مادرآویزان ، مادر و پدر دو مسافر غریب و مستاصل که پزشکی نبود و هردو درمانده و آخرین علاج ..... ایستادند رو به گنبد اقا و از غربت و تنهایی گفتند و گلایه و گلایه از میهمان نوازی و ....و ناگهان بچه جیغ زد و سر بلند کرد و مادر هنوز مبهوت آن لحظه...... و ما مبهوت روح بلند اقا ....  امشب چقدر دلم گرفته است .به قول عزیزی  گانادیم یوخدی اوچام کلگ سالام سن گورسن
ای کاش پرو بالی داشتم برای پرواز تا روی سرت سایه بندازم وتو ببینی که....

 

امشب مانده ام تنها با دلی بی قرار ، یاد کبوترهای آقا ، گنبدطلایش ، ضریح نورانی  .... مرا می کشد . آقا دستم بگیر

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 اقاقیا

 

چقدر چشمانت نگران بودند در وقتی که باید آرام می بودند و من چقدر خسته و بیمار بودم این چند روزه . وذهنم آشفته . چشمانم بسته نبودند اما در ذهنم دنبال حل مسائل بودم همین خردو ریزهای دور و بر . گنجشکی  از شاخه پرید و ممکن است بر نگردد . لاستیک مینی بوس پنچر شده فلانی فلان گفته و...  حتما گاهی چشمانم را می بستم یا به نقطه ای خیره می شدم که نگرانت کردم . این روزا آشفته ام درخت اقاقیای دوست داشتنی وسط جنگل خشک شده ، زمینها چند وقته باران نخورده اند و هیچکس قصه ناپلئون و مجنون و ... را نمی داند. باید شرمنده آدمهایی باشم که نگرانم می شوند و نگرانیم نگرانشان می کند و من این همه محبت را بی پاسخ می گذارم یعنی راستش یاد نگرفته ام تشکر کنم و همینطور خیره به آدمها نگاه می کنم و در ذهنم دو را در دو ضرب می کنم و می ترسم چهار نشود باور می کنی که یه بار( ر ) از کنار چهار فرار کرد و هر کاری کردم چهار جور نشد و جمع چها شد و خجالت کشیدم و چشمانم را بستم و حتما همون موقع بود که پرسیدی :به چه فکر می کنی و من چشمانم را باز کردم و گفتم که آشفته ام و تو خندیدی و گفتی این روزا فرق کرده ای ومن نمی شناسمت و من چشمانم را بستم و فکر کردم اگه لیلی زشت بود بیسواد بود بد اخلاق بودو... مجنون چرا عاشقی می کرد و مجنون را دیدم که زیر سایه درخت نشسته و به صحرا نگاه می کند و آن قدر غرق تفکر شده که متوجه نیست که جهت سایه عوض شده و آفتاب دارد سرش را می سوزاند . و گفتی فکرات به نتیجه نرسید و دوباره یادم افتاد که نباید چشمانم را می بستم . اما نور مهتابی چشمانم را اذیت می کرد چند وقتی بود که گوشه چشمانم سرخ شده بودند و خوب نمی شدند و چشمانم می سوخت پلکهام را که روی هم می گذاشتم خوب می شدند . فکر کردم روز معلم هم تمام شد و دوباره شدیم همان آدمهای یه لاقبا و فکر کردم کلاس فردا باید امتحان بگیریم و نمی دانم دستگاه تکثیر درست شده یا نه . بچه ها امسال نهایی دارند و درس... صدایت در گوشم نشست که گفتی خداحافظ   مثل اینکه گرفتارید و فراموش کردم که بگویم من  نگران شماها هستم چشمم می سوخت و سرم درد می کرد پلکهایم را بسته و در ذهنم نامه ناپلئون را یک بار دیگر خواندم و....

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

گوشه حیاط به عمق دو متر و عرض چهار متر زمین را کنده بودند ودیوار و کف آن را  سیمان کرده بودند . رویش را با آجر طاق زده و گوشه آن را دریچه آهنی گذاشته بودند . این مخزن آب انبار خانه بود . لوله ناودانی تا جوی آب امتداد داشت یک لوله زاپاس هم برای اتصال به آب انبار وجود داشت باران که شروع می شد اندکی صبر می کردند تا خاکهای حلب سقف شسته شود و داخل جوی آب خالی شود . سپس لوله یدکی به آب انبار وصل می شد و آب باران به داخل آب انبار سرازیر می شد بارانهای بهاری و پاییزی زود آب انبار را پر می کردند. تلاق ( چوب انار به ارتفاع حدود یک و نیم متر که انتهای آن حدود بیست سانت به سمت مخالف چوب رشد کرده بود و جای نگهداری دسته دلو بود) و دلوو اگر تلاق نبود ریسمان و دلو وسیله آب کشی از آب انبار بود . کردکوی هنوز لوله کشی نشده بود و معمولا از آب انبار برای آشامیدن آب بر می داشتیم . آبی شیرین و گوارا . سالی یک بار هم آب انبار تمییز می شد.  اگه باران نمی آمد آب اب انبار تمام می شد اونوقت چشم براه وجیه غب بودیم که با ارابه و مخزن آب رویش از صبح تو کوچه ها روان بود و فریاد آب سطلی دو زار سر می داد، و خرید چند سطل آب به امید باران. ننه این روزا چشمش به آسمان بود و دیدن لکه های ابر و باران نمی آمد و گویی با ما قهر کرده بود . وسط حیاط کردکوییها چاه آب قرار داشت که به آن چلو می گفتیم زمین چهار پنج متر کنده می شد و به آب می رسید . استاد چاه کن ا ز پایین دور چاه را سنگ چین می کرد و بالا می آمد محل چشمه های آب را خالی می گذاشتند و جاپاهم در نظر می گرفتند . دهانه چلو شصت هفتاد سانتی از زمین بالاتر بود و محلی بود برای نشستن . با ریسمان و دلو از آن آب می کشیدند . آب چلو سنگین بود و معمولا برای آشامیدن استفاده نمی شد اما بر ای شستشوی لباس و ظروف و ... مورد استفاده قرار می گرفت .البته گاهی در وقت بی آبی از آب چلو هم برای آشامیدن استفاده می کردیم . باران که می آمد چلو ها پر آب می شدند و آبشان زلال و سبک می شد آما در سالهای بی بارانی چلو ها هم خشک می شدند و خانواده عطش زده و بی تاب باران را آرزو می کردند . چه تعداد بچه ها داخل چلو آفتادند و مردند را نمی دانم باید از افراد مسن کردکوی پرسید وخود شرح غم انگیزی دارد. ...باران که نمی آمد و چلو ها که خشک می شدند . روی چلو را با تخته می پوشاندندوبه انتظار باران چشم به آسمان ....

آب ششدانگ برای برنجکاری بود از داخل جنگل به سمت مزرعه جاری می شد سالهای پر باران آب هم فراوان بود و دهها هکتار مزرعه زیر کشت می رفت . در خشکسالی ها میرابها صخره های رسی کنار جنگل را به داخل رودخانه تخریب می کردند تا آب گل آلود و حجم آب زیاد شود . مزارع بالا دست حق استفاده از آب را نداشتند و نزاعهای خونینی سر آب درمی گرفت و اغلب رنگ آب با خون عزیزی مخلوط می شد . مزرعه خشک می شد و خانواده ها بی رزق و روزی می ماندند. چشمها به آسمان بود و اشکها ...کاش اشکها بجای باران در مزرعه سرازیر می شدند .....

یه شاعر مازندرانی سروده بود :

 آسمان عرش عقیم

لکه ابری هم نیست

 مزرعه خشک و عبوس  

مادرم می پاشد آب چهل تاس

سر شالیزار

تا ببارد باران تا بروید شالی

وای از این خشکسالی

وای از این بد سالی

این روزا چشم به آسمان داریم و لکه های ابر ، باران گویی با ما قهر کرده است . یکی چهل تاس ننه را پیدا کند....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

اي ساربان آهسته ران كارام جانم مي رود     وآن دل كه با خود داشتم با دلستانم مي رود

كه بود اين درويش شوريده كه تكيه بر ديوار خانه ، اين سان محزون مي خواند و آشفته ام مي كرد . نشسته بر كنج ديوار دست بر روي سر مي خواند :

 من مانده ام مهجور از او...

آشفته بودم آشفته تر شدم چرا چنين مي خواند و شروه مي كرد . خودم هم مسافر بودم و قرار بود كه به سفري طولاني بروم و تنها وداع با دوستان مانده بود و اينك درويش شوريده مي خواند :

كارام جانم مي رود كارام جانم مي رود ... محمل بدار اي ساربان ...

 كي شروع شده بود که اینک وقت وداع....و چه زود گذشت اين ايام .ودر وقت وداع دل چه زود مي شكند و  درويش شوريده حالا مي خواند:

 چه سازم بوقت جدايي ....

 ومن تنها وشب طولانی که تا سحر عمری باقی است وخسته چشمهایم را بستم و هنوز صدايش بگوشم مي نشست كه مي خواند:

پي ناقه اش چنان زارو گريم ....

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

نمي دانم پريدم يا نه . اما سبك شده بودم . چشم باز كردم شب بود . تا طلوع چقدر مانده بود ؟ كي خورشيد مي دميد؟ چقدر غصه آدمها را خورده بودم  .ياد ننه افتادم. بعد از مرگ آبجي كوچيكه ننه پير شده بود .اولش تا شد مثل اينكه كمرش شكسته بود . پوستهاي صورتش چروك خورد بعد پير شد . يعني نمي دانم اول ديوانه شد يا اول پير شد . شبها مي نشست تو ايوان ستاره مي شمرد . مي ترسيد ستاره ها كم شوند . مي گفتم سرما مي خوري ننه و ننه به من مي خنديد . نمي دانم اندوه را مي شود تقسيم بندي كرد يا نه  .نمي دانم اصلا اندوهي مانده يا همه سهم او شده و از اوبه من ارث رسيده . تا طلوع چقدر مانده بود ستاره ها را مي شمردم يكي انگار كم امده بود . خورشيد چرا طلوع نمي كرد . صبح شده بود حتما صبح شده بود . الان ننه سكينه پشت در خانه ها در مي زد و كارگران مزرعه را صدا مي زدبايد اول خروسخوان راهي شد و گرنه صاحب مزرعه ناراحت مي شد . تمام مزرعه پر شقايق بود . شقايق هاي وحشي . تو دلم يواشكي مي گفتم آخ اگه الان سعدي اينجا بود يا حافظ چقدر شعر مي گفتند . اما براي صاحب مزرعه اينا علفهاي هرز بودند و بايد مي كنديم . و ما بيرحمانه مي كنديم بايد نسل هرچه شقايق بود مي كنديم و من تو دلم برايشان مويه مي كردم برايشان مي خواندم و بلند بلند شيون مي كردم و صداي صاحب مزرعه بلند مي شد كه باز اين ديوانه را چرا اورديد و ديوانه مي خواند كه : سايه تون سنگينه مولا ... شايد مي خواندم : نوايي نوايي ....  مي خواندم مي خواندم آنقدر كه دهنم كف مي كرد و آنها شقايقها را ريشه كن مي كردند و زير افتاب دسته مي كردند تا خشك شوند تا نسلشان ور بيفتد. اين روزا مثل وقت امتحان بچه ها بود نه همديگر را مي ديديم نه حوصله هم را داشتيم استرس امتحان ما را مي كشت و تنهايي ديگه نگران نگاهاي نگران نبوديم آينده ما مهم تر بود . گويي ما بوديم و تمامي دنيا در مقابل ما .... آسمان را نگاه كردم كي طلوع مي كرد شب زنده داري خسته ام كرده بود . باد مي آمد نسيم . تنهايي ديوانه ام نكند خوب است . نميدانم كه تا پايان فصل وجين دوام مي آورم يا بايد مثل ننه به زنجيرم بكشند . تو تاريكي چشم دراندم يكي مي آمد بايد مي آمد خيلي وقت بود منتظرش بودم .انتظار مرا بيش از داغ شقايقها كشته بود يكي مي آمد سرم را رو كپه شقايقهاي خشك شده گذاشتم و خواندم نوايي نوايي .... چشمانم را بستم اخرين شقايق كنار چشمهايم مي لرزيد . حالا مي توانستم طلوع خورشيد را حس كنم نور مرا احاطه كرده بود....

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

به آسمان بالاي سرم نگاه مي كردم آبي بود و خورشيد با تلالو مي درخشيد . آن دورها البرز بلند واستوار سر به آسمان مي ساييد چند لكه ابر سفيد بالاي كوه منظره زيبايي به آن بخشيده بود هوا ي ارديبهشت معطر بود از عطر گلها . چند ارديبهشت ديگر فرصت نگاه كردن به آسمان لاجوردي و البرز زيبا فرصت بود . كاش مي شد همچون نجار كنار دستگاه خراطي آرام بود و شكل گرفتن چوب را نظاره كرد و همراه دوران دستگاه آوازهاي بيقراري دل را سر داد . يا همچون چوپاني كه در گرماي بعد از ظهر زير درخت گردويي به نظاره دشت ني لبك مي نوازد آسوده بود . اما دغدغه هاي زندگي معلمين فزونتر از تصور است . از غم پر پر شدن دانشجویی در تصادف جانكاه اتومبيل تا پريشاني و بي تابي صدها چشم نگران . چند ارديبهشت ديگر مي توان زندگي را اين چنين سخت به به نظاره نشست....

گاهی فکر می کنم که چه جان سختیم که توان نگاه به این همه چشم منتظر را داریم وچقدر مظلوم . رنج نداری ،رنج بیماری ، رنج تنهایی و ذوب شدن در کلاس و اتمام زمان و زندگی در پای تخته های سیاه و سفید وسبز و خوردن خاک کلاس . ومگر می شود از عشق از عاشقی تجلیل کرد . ما را نه نیاز که عاشقی به سر کوچه و بازار کشاند و رنجها مان به خاطر عاشقی تحمل می شد و اینک در پایان یک زندگی :

 

آن که دائم هوس سوختن ما می کرد    کاش می آمدو از دور تماشا می کرد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

با یادت

 

 

آرام چشمهايم را باز كردم نور از لابلاي درختان عبور مي كرد و فضا را روشن كرده بود . بلند شدم لباسهايم را مرتب كردم زير پايم پر بود از بنفشه هاي وحشي . نسيم مي وزيد و لطافت هوا را دو چندان كرده بود بايد عجله مي كردم منتظرم بودند شش هفت نفري منتظرم بودند . وارد كه شدم سرفه كردم هنوز نفس كشيدن برايم سخت بود تو سالن سرفه كردم و وارد شدم . بايد از فلاني در فلان سال مي گفتم و مرگ فلاني و معاهده فلان . خيره نگاهم مي كردند و من بي تاب كه زمان هر چه زودتر بگذرد . فكر پرواز بودم و در واقع ساعات وداع بود . خسته بودم و شتاب داشتم براي رفتن و آنها نمي دانستند . به حكايت فلان مي خنديدند و من خسته بودم و فكر وداع و فكر رفتن راحتم نمي گذاشت دستمال را يواشكي جلو دهنم گرفتم و سرفه كردم و يواشكي نگاهش كردم. ظاهرا خوب شده بودم خدا را شكر كردم كه جلوي آنان ابرويم را نبرد . سير نگاهشان كردم . ظاهرا يكي شان سردرد داشت و قرصي نبود . خبر نداشت كه من سالهاست نمي توانم قرص بخورم برايم ممنوع است و بايد درد را تحمل كنم دردهاي سخت را مرگ آوررا اما مسكن ممنوع . از پنجره يواشكي به البرز نگاه كردم با لكه هاي ابر بالاي آن چه زيبا بود .جان مي داد براي پرواز از بالاي آن . چه كيفي مي كردند كايت سواران. يكبار ديگر نگاه كردم فضا اتاق  آنقدر كوچك بود كه نمي توانستم نفس بكشم . بايد مي رفتم . شتابان بيرون آمدم . ياد يه دختر سيده افتادم كه دانشجو بود و كاميون به ما شينش زده بود و  رفته بودو ما را داغدار كرده بودياد مصيبت حضرت زهرا افتادم كه شهيد تورجي براي شهيد خرازي مي خواند كه : از بين آن ديوار و در زهرا صدا مي زد پدر. نمي دانم او هم مثل فاطمه اطهر در لحظات آخرين پدر را صدا زده بود يا نه ... دوباره حالم بد شده بود راه گلويم بسته شد  تف كردم دوباره خون پاشيد تو هوا . باز مجنون شدم سرم سنگيني مي كرد .شروع كردم به خواندن غزل. يكي سر غزل با من كل كل مي كرد و من ميخنديدم . گرم بود كتم را كندم . دكمه هاي پيرهنم باز نمي شد پاره اش كردم .پيرهنم جر خورد نشستم كنار جوي آب و شروع كردم به خنديدن . بچه ها دورم جمع شدند و مي خنديدند . بچه ها جمع شده به من اشاره مي كردند. يكي با چوب به سرم زد . هيچي نگفتم چه بايد مي گفتم آنان از جنون از درد هاي كشنده سر از تركيدن شقيقه چه مي دانستند . سردرد  ناراحتم مي كرد دراز كشيدم اما افتادم داخل جوي آب .دور و برم آدما جمع شده بودند صدايشان گنگ بود چه مي گفتند؟فقط صداي يكي برايم مفهوم بود كه از ديدن حالم ترسيده بود و مهربان مي گفت هر چه مي خواهي غزل بخوان و من  خنديدم و گفتم چشم و او با تعجب نگاهم مي كرد. از گوشه چشمم به آسمان نگاه كردم آبي بود صاف بدون لكه اي ابر جان مي داد براي پرواز. خسته شده بودم تحملم طاق شده بودتنهايي مرا كشته بودچه جان سخت بودم اين سالها دست زدم زير گوشم و شروع كردم به خواندن سرفه اما امانم نمي داد. گریه کردم وپیش خودم گفتم این اشکهاخونبهای عمر رفته من است. صداي بال مي آمد نمي دانم كسي ديگر هم شنيد يا نه  چشمانم را بستم و پريدم ......

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

مزرعه کلزا و شکوفه های هلو والبرز  

 (سایت ابوالحسن نظر نوکنده)

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 
میل رادکان کردکوی
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 با یادت

 

 

 سر به ديوار كوبيدم دو بار شايد هم سه بار نمي دانم شايد هم تا صبح . خون از پيشانيم از كناره گوشهايم از لابلاي موهايم سرازير بود . بالشم خيس بود از خون و شمد هم . دستمال را روي چشمهايم انداختم خيس شد . دستمالي دوباره . بي تابي كردم بيتابي . شروع كردم به خواندن .چه مي خواندم نمي دانم آوازي گنگ بود در وصف هجران. بلند شدم خسته بودم خسته ومانده و راه افتادم تلو تلو خوران . نفسم بزور مي آمد .لب مزرعه كنار جوي اب نشستم . سرد بود هوا خيلي سرد بود شايد باران مي آمد شايد هم خون روي سرم بود كه چكه مي كرد پيرهنم خيس بود نمي دانم از باران بود يا رد خون خيسش كرده بود. چشمهام نمي ديد خيلي وقت بود كه نمي ديد .سرم را داخل جوي كردم گل روي سرو صورتم نشست . صداي شيهه اسب مي آمد . صبورانه نشستم . لرز كرده بودم . دور مي شدم از شهر از آدمها . جلويم سر بالاي بود و من ضعيف و بي رمق . راه ليز بود ومن بي كفش . سرد بود و من بي لباس . تاريك بود و من كور . يكي بايد مي آمد يكي بايد دستم را مي گرفت ولي مدتها بود كه راه مي رفتم و هيچكس دور و برم نبود . من بودم و تنهايي .يكي هم نبود كه برايش در اين دم آخر درد دل كنم . يكي هم نبود حرفهايم را بشنود . زير درختي نشستم نارون بود شايد هم نمدار بوي گلهايش را حس مي كردم . ان دورها نوري كورسو ميزد اگر بهش مي رسيدم . آخ اگه بهش مي رسيدم . خسته بودم مدتها بود خسته بودم تنها بودم سالها بود خو كرده بودم به تنهايي . خو كرده بودم به اينكه شبيه آدمهاي دور و برم حرف بزنم . بيچاره آدمها نمي دانستند كه من لالم مدتهاست كه لال شده ام . خنده ام مي گرفت تو دلم مي خنديدم از اينكه فكر مي كردند من هم يكي از اونام . داشتم مي گريستم تو دلم مي گريستم و آنها فكر مي كردند كه مي خندم با آنها همزبانم . با دستهايم چنگ مي زدم به علفهاي دور و برم .شب چه تاريك بود و آدمها به  نور چراغهاي نئون عادت كرده بودند . هيچكدام نور را نديده بودند همان كه چشمهايم را سوزانده بود . فكر مي كردند چشمهام بخاطر بيماري كور شده نمي دانستند نور چشمهايم را اذيت كرده بود.سينه ام مي سوخت گوشه ريه ام سوراخ شده بود و با هر نفسي مي سوخت و خون به دهنم مي پاشيد شور بود و بد مزه . از گوشه لبم سرازير مي شد و روي گردنم روان مي شد . بوي گل مي آمد بوي گل بنفشه . روي زمين دست مي كشيدم تمام زمين پر بود از بنفشه ارغواني رنگ يا آبي . نمي ديدم فقط تصور مي كردم اما بويش را حس مي كردم . روي بنفشه ها شبنم نشسته بود دستم خيس شد بوي خون با بوي گل مخلوط شده بود دراز كشيدم سر روي بنفشه ها و جشمانم را بستم . صداي سم اسب مي آمد . تنهاييم تمام مي شد. چشمانم را بستم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

مبارک باد

 

عتبه بوس آستان فرشتگان زمینی

 

مرا عهدیست با جانانکه تا جان در بدن دارم

 

هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

 

در گذر ایام و گردش شب و روزچه شتابیست گویی که باید دو روزه عمر را هر چه سریعتر طی کرد و رفت و خوش به حال کسانی که یاد ایام را گرامی می دارند و نسل پس از خود را به آنچه گذشت آگاه می سازند معلمان را می گویم و 12 اردیبهشت که سالهاست با نام و یاد آنان عجین شده است .

علاقه به پیشرفت و توسعه در کردکوی همیشه ایام تداوم داشته است و برگهای زرین تاریخ کردکوی نشانه عشق این مردم به امر فرهنگ بوده است .

سال 1306 نخستین قدمها در راه تاسیس معارف جدید در کردکوی برداشته شد اداره معارف و صنایع مستظرفه به اهالی کردکوی اعلام نمود که در صورت تامین محل مدرسه نخستین دبستان در کردکوی احداث خواهد شد . وسیمای کردکوی در این زمان چگونه بود ؟ تعدادی خانه گالی پوش یا با پوشش سفال  که عموما دو یا سه اتاق بیشتر نداشتند بنا بر این باید ساختمانی در خور مدرسه پیدا می شد . در محل فعلی اداره ارشاد کردکوی دو ساختمان چوبی مربوط به حسینیه قرار داشت که در ماه محرم ، عزاداران حسینی مانند همیشه تاریخ کردکوی به عشق سرور و سالار شهیدان در آن به عزاداری می پرداختند . و مردانی که امروزه یادی از آنان نیست اما اهل فرهنگ وامدار آنانند یعنی مرحومین حاج لطف اله بنی عقیل و حاج ابوالقاسم عقیلی این دو ساختمان را در اختیار اداره معارف قرار دادند و به این ترتیب اولین دانش آموزان کردکویی وارد مدرسه شدند با چه صفایی و چه ابهتی .

دو برادر از روستای بالاجاده مصدر دو پست مهم در کردکوی شدند حبیب اله خان و نعمت اله خان که یکی ریاست تلگراف خانه و دیگری مدیریت مدرسه را بر عهده داشت . و آنچه که امروز یاد آنان را زنده نگه می دارد خدمت به فرهنگ این مرز و بوم است .

و این گونه کردکوی در ردیف شهرهای متجدد قرار گرفت و به مدت ده سال دو دوره مدرک کلاس پنجم به دانش آموختگان اعطا گردید. در حالی که مدرک پایانی دوره ابتدایی تصدیق کلاس ششم بود که مدرسه فاقد آن بود .

پاییز سال 1316 هجری شمسی نقطه عطفی در تاریخ کردکوی بود پس از سالها مجاهده نخستین سنگ بنای مدرسه نظامی گذاشته شد رضا شاه در اوج قدرت بود و دستور ساخت و ساز صادر شده بود پس از یکسال در مهر ماه 1317 مدرسه نظامی کردکوی با نام حکیم نظامی افتتاح شد . ساختمان مدرسه همچون نگینی در کردکوی می درخشید . دانش آموزان از دبستان پنج کلاسه وارد مدرسه شش کلاسه نظامی شدند که تصدیق کلاس ششم می داد و می توان گفت که با مدراک دانشگاهی امروز برابری می کرد . و چه دیدنی بود صفهای  دانش آموزان با یقه های سفید آهار زده و سرهای تراشیده و منظره غلامرضا خان فراش که دانش آموز گریز پای را بر شانه به مدرسه می آورد .با تصدیق کلاس ششم می شد معلم شد یا کارمندی عالی رتبه ، یاد سید احمد عقیلی از نخستین معلمان بخیر و د رود بر اولین فارغ اتحصیلان ششم ابتدایی کردکوی جناب اقایان سید نجم الدین بنی فاطمه ، نورعلی منوچهری که در تهیه  این نوشتار یاریم نمود و هرندی مردی از روستای کفشگیری . که بنی فاطمه زی معلمی برگزیدو نمی دانم که ایا معلمان امروز یعنی شاگردان دیروز ایشان در چنین روزهایی از این پیر نشسته در خانه تجلیل می کنند یا نه ؟

از آن روزها سالها می گذرد ، اما نسل امروز وامدار مردان و زنانی همچون  محمدعلی و سیف اله خان شهریاری , سید ابراهیم بنی فاطمه ، علی کیانی ، صفیه کیانی ، خانم تاج کیانی  خانم زرگران و ..... می باشند که در پستی و بلندیهای روزگار مردانه ایستادند و شانه های نحیف خود را زیر بار سنگین فرهنگ این مرز و بوم گذاشتنمد زنان و مردانی که بی ادعا گچ خوردند و فریاد کشیدند و سوختند و قامت مردانه اشان در کنار تخته سیاه خمید ، انسانهای شرافتمندی که در گذشت ایام در برابر فخر فروشی های دیگران تحقیر شدند اما هیچگاه شرافت انسانی خود را از دست ندادند و به فکر کم فروشی نیفتادند. آنانی که هر روز بغضهای خود را از ناملایمات فرو خوردند و همچون پدری مهربان به کلاس وارد شدند کلاسهایی با 40 نفر دانش آموز  چهل نگاه آسمانی با چهل تفکر مختلف ، دارندگان غمها و شادیها که هر یک معلم خود را سنگ صبوری می دانستند و ..... مردانی که غم نان زانوانشان را لرزان و کمرشان را خم کرد اما دلهای دریای شان فراتر از زمان و مکانی بود که در آن حضور داشتند .

بی شک اگر نبودند معلمان این مجاهدان صحنه های علم و فرهنگ جامعه امروزی شکل نمی گرفت ....

آیا کسی هست که تلاشهای شبانه روزی این قشر مظلوم را پاسخی شایسته دهد ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

امامزاده ای غریب 

با  لب  دمساز خود گر جفتمي                 همچو  ني   من گفتني ها گفتمي

هر كه او از هم زباني شد جدا                  بي زبان شد گر چه دارد صد نوا

 

اقا وارد كه مي شد از جا بلند مي شديم به احترامش و تا نمي نشست نمي نشستيم . ما در او ذوب بوديم و او اين را نمي دانست و شايد هم مي دانست و به روي خود نمي آورد و ما متعجب بوديم . حالتي عجيبي داشت بي اعتنا به ما ، و دنياي اطراف ، بيمار گونه بود و ما نمي دانستيم كه چرا ، البته خوب نمي شناختيمش ، تازه به مكتب رفته بوديم ، يعني اين سومين ملايي بود كه به محضرش رسيده بوديم .ملاهاي پيشين خوب درس ميدادند . البته فقط درس و اصول دين و ديگر بزرگ مي شديم و توان پاسخ به سئو الات ما و تدريس كتابهاي مشكل تر را نداشتند . اين بود كه به اين مكتب خانه آمده بوديم . احساس غريبي مي كرديم اما آقا از ابتدا به گونه اي درس داد و به نوعي برخورد كرد كه ترسمان ريخت و علاقه مان به خواندن بيشتر شد . حال بخشي از حضور مرتبمان را مديون او بوديم . اما بي قراري او ما را نيز بي قرار كرده بود . و بي تابيش مارا نيز بي تاب كرده بود . شرح منظومه را كه شروع كرديم از حاج ملاهادي نويسنده منظومه گفت و حالاتش . از ملاهادي گفت و شاگردانش و از دست رفتن بسياري در شوق و جذبه حاجي . و نمي دانست كه ما را بي قرار مي كند . حالا ما هم مي خواستيم ملاهادي شويم و .... و نمي دانم كه چرا او بي قراري ما را نمي فهميد و اين كه حالا نگاه ما نيز عاشقانه شده و ما نيز شوق رفتن داريم و ... و نمي دانم كه اينها را نمي دانست يا ميدانست و به روي خود نمي آورد . اين بود كه گاهي احساس بي اعتنايي مي كرديم از جانب كسي كه ما را ديوانه كرده بود . و در عين دوست داشتنش گاهي احساس نفرتي در ما پيدا مي شد و .....

حالات عجيب و غريبش ما را كشته بود . و غمي كه هميشه با خود داشت . نمي دانم شايد مسافري بود كه بايد سالها پيش در غباري از مه گم مي شد و اشتباهي مانده بود . نزديك ترين دوستاني كه از آنان ياد مي كرد سالها پيش رفته بودند و او خاطرات آنها را با چه عشقي تعريف مي كرد . گاهي مبهوت حرفهاي ما مي شد و دلبستگيهاي كوچك ما كه او را به خنده مي انداخت . غريب بود اين را مي شد از حرفهايش از رفتار ش فهميد . تنها و غمگين . و ما البته دوستش داشتيم و مي دانستيم كه سخت بوي رفتن مي دهد . جلسه دعاي ندبه او را مي كشت و نام اقا امام زمان ديوانه اش مي كرد . روزگار چه زود سپري مي شد وما خوشحال از در كنار هم بودن . بي خبر از فردايي كه زود مي آيد . يه بار دسته جمعي به پيك نيك رفتيم به جنگل كه ديدني بود.اواخر ارديبهشت و بوي گلهاي محمدي و دوستاني كه از شادي قدم زدن در لابلاي گلهاي وحشي در پوست خود نمي گنجيدند و امامزاده اي گمنام در ميان درختان و زيارت دسته جمعي ، كه اقا نيامد و مشغول درست كردن غذا بود . و بعد تنها به زيارت رفت و ..... و عبوس بود در تمام پيك نيك و نفهميديم كه چرا. و كاش مي فهميديم . حيف كه اون زمونا دوربين نبود وگرنه شايد مي شد روزگار را دوباره بازخواني كرد . و پرسيدم كه، منظورش چه بود از شعري كه خوانده بود :

 

 

عشق ما را به سر كوچه و بازار كشيد                 ديدي آخر به كجا عاقبت كار كشيد

اخرين بار كه ديدمش جنگل بود و جاده و مه غليظي كه در آن گم مي شد و .... ايا مي شود دوباره .....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

زیر شاخه های پهن و گسترده درخت نمدار نشسته بودم .آخه نمدارو خیلی دوست دارم . هم بلنده و سایه افکن هم وقت گل دادن مثل یه بته گل میده یه درخت سی متری سر تا پا پوشیده از گل . گلهای خوشبو و پر شهد که زنبورای عسل را دیوانه می کند. وقت تنهایی هایم می نشینم  زیر سایه سار نمدار و اجازه می دهم که شکوفه ها غرقم کنند و خیره می شوم به سبزینگی جنگل و بوته های بنفشه وحشی و پامچالها و شاخه های تازه رسته پلم . زنبورا تو وزوزشادمانه شان وقت جمع کردن گرده و گل شکوفه های رسیده را روی سرم می ریزند و بوی گلهای وحشی نمدار را می گیرم. دلم تنگ بود برا مسافری که خیلی دوستش داشتم و بی خبر رفته بود بی خداحافظی و پیامی . و ناگهان دیدمش از کوره راه بالا می آمد تک وتنها . بی همرهان دور و برش . ظاهرا مثل من تنها شده بود. ونشستیم وگفتی چه خبره لباسات چقدر کثیف شده اند خندیدم گفتی  چرا می خندی گفتم گل که آدم را کثیف نمی کند تازه خنده ام از سرخوشی دیدار توست . گفتی اما من ناراحتم ببین اونایی روکه دوست داشتم زود گم کردم!چقدر کم حواس بودم!هنوزهم همینم اما خیلی دلم میخواد اونا رو ببینم و بهشون بگم که چقدر دوستشون دارم . گفتم باور نمی کنم دل اونایی را که دوست داشتند شکستی و می دونی دلهای شکسته دیر ترمیم می شوند گفتی نمیدونم روزا چرا اینقدر زود می گذرندوادمها روچه زود ازدست میدیم خندیدم گفتی چرا می خندی و من پاسخی نداشتم نمی تونستم بگم از سر خوشی دیدار توست .چشمانم را بستم شکوفه ها بی امان روی سرم می ریختند می خندیدم و چشم که باز کردم نبودی  فراموش کرده بودم که آدرست  را بگیرم و تو هم مثل همیشه خداحافظی نکرده رفتی، حالا آنقدر زیر بارش گلها باید بنشینم تا دوباره به دیدارم بیایی . زیر بارش شکوفه های نمدار غرق نشوم ،گم  نشوم خوبه....

شکوفه های نمدار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

باغ نارنج

 

این روزها با صدای جیر جیر چلچله ها بیدار می شدیم . از طلوع خورشید چلچله ها یک بند و بی امان می خواندند. و ما باور داشتیم که قران می خوانند . چلچله ها بالای ستونها لا نه می ساختند . و از صبح گل می آوردند و دو سه روزه لا نه را می ساختند . سپس نشستن روی تخم آغازمی شد و ما بی صبرانه منتظر بودیم که بچه ها کی متولد می شوند . و ناگهان یک روز صدای جیر جیر بچه ها را می شنیدیم و شاهد تلاش مضاعف چلچله های مادر بودیم برای تغذیه بچه ها . ما عاشق چلچله ها و پروازشان بودیم .زیر لانه می نشستیم و ساعتها ذگاه می کردیم . پرواز و اوج و فراز و فرود چلچله ها دلهایمان را پر از شوق می کرد این بود که کوچ پرستوها ما را غمگین می کرد . وقت کوچ وقت وداع بود حالا بچه پرستوها بزرگ شده بودند و ساعتها روی سیم برق می نشستند و می خواندند گویی با ما خدا حافظی می کردند. و ما غمگین می خواندیم : چلچلا بو کربلا      قران بخوان             تسبیح بیار

ما میخواستیم پرستوها سال دیگر حتما برگردند به این خاطر لانه را خراب نمی کردیم پدر با سلیقه تکه حلبی را زیر لانه نصب کرده بود که ایوان کثیف نشود.

این روزها تمامی فضای خانه و حیاط و روستا را عطر بهار نارنج و پرتقال پر کرده بود . با بوی خوش بهار نارنج  بیدار می شدیم . تمام حیاط خانه شکوفه بود و ما مست و مسحور روی بهار نارنج ها قدم می زدیم . شکوفه های نارنج رقص کنان روی سرمان می ریختند و ما لابلای درختان قهقهه می زدیم فصل شادی بود و از بهار لذت می بردیم .

صبح یکی از همین روزها با چهچهه بلبلی مست که روی درخت سیب گوشه حیاط نشسته بود بیدار می شدیم . زمین و زمان ساکت می شد و گوش به نغمه سرایی بلبل مست می سپردیم . صدا آنقدر گوش نواز و آن قدر زیبا بود که جرئت خروج از اتاق را نداشتیم و می نشستیم و ساعتها  به نغمه سرایی و شیدایی بلبل سرگشته گوش فرا می دادیم ... و پرنده هر روزمی خواند تا وقتی که شلمی های زرد روی سفالها گل داشتند.

این شبها کنار پنجره زیر نور مهتاب ، در فضای عطرآگین اردیبهشت در سکوت و تاریکی به ماه خیره می شدیم که ارام در پس لکه های ابر حرکت می کرد و ما حرکت ماه را در پهنه آسمان تعقیب می کردیم به چهره نورانی  ماه نگاه می کردیم و از شیداییش می پرسیدیم . ماه این شبها چقدر زیبا ، چقدر نورانی و چقدر نجیب بود برایش یواشکی غصه می خوردیم که به وصال معشوقش خورشید خانوم نرسیده بود یواشکی که آقای ماه نفهمد و بیشتر غصه دار شود . در نورافشانی ماه و خیره به ماه خوابمان می برد خوابی به لطافت گلهای بهار نارنج و نور ماه . خواب پریان را می دیدیم و قصه های هزارو یک شب را و ....

این روزها مزرعه دیدن داشت با رودخانه پر از اب در کنارش . مزرعه یکسر سبز بود مثل دل ما . با شقایقهای وحشی قرمز که به زیبایی همچون تابلویی نقاشی در میان سرسبزی گندمهای مواج وزردی شلمی های زیبا خود را می نمایاندند. دل هایمان پر از شادی بود . وقت پامچال بود و شیر پنیر و حشی و.....

 این روزها وقت نشستن زیر درختان آلوچه بود وقت گذر از میان مزارع سر سبز باقلا ....

اردیبهشت بود وقت شادی . بهار در گلستان دیر چهره می نمایاند به خاطر بارانهای فروردین که اجازه خروج از خانه را نمی داد. اما چه خوش می آمد . نزدیک تعطیلی مدرسه . زمان فراوانی .تمیزی ، با آفتاب درخشان اما لطیف . مهر در خانه ها و کوچه ها جاری بود . وما با نگاههایی پر امید و دلی شاد چشم به آینده ای زیبا ،     می بالیدیم و زمان را در می نوردیدیم . یه وقتی فرخی سیستانی سروده بود که :

زباغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید

کلید باغ ما را ده که فردامان  به کار آید .....

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی

ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی  

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

مردان سرزمین من سرخوش و شاد بر شقایق زارهای قرمزو دامنه های پر

گل و عطر آلود زاگرس ، رها از تعلقات گویی که از کوچه های رمز آلود تاریخ

فرود آمده اندو چه خوش و سبکبار می تازندو...

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

زندگی

صدای تاخت اسبان وحشی لای درختان جنگل؛

قرمزی بوته های تمشک جنگلی،

حال گلها به بار نشسته اند

و سرخی سیب های سر از غلاف گلها بر آورده جنگل را جلوه ای از حیات بخشیده.

رقص نور از لابه لای شاخه و برگهای سر به آسمان برده جنگل سبز

و گرما و آبی خنک

که تن خسته گنجشک ها را خنک می کند

خستگی آهوان را از چریدن و سنجاب ها را از چیدن بلوط ها به در می برد

گویی نقاش تمامی رنگ هایش را ناگهان روی زمین ریخته

چون قوس و قزح می درخشد

و کلبه به رنگ، رنگین کمان و مزرعه سبز از دانه های گندم

صدای آواز پرندگان در جنگل طنین می اندازد.

کودک گویی کمی قد کشیده

آب روانه زمین می کند

پای می کوبد بر روی خاک گل شده

خوشحال تر از بهار،

بوی خاک نم زده و نسیمی آرام

درخشندگی خورشید همراه با بوی گندم و سیب های سرخ

شمعدانی های قرمز و صورتی رنگ در رنگ، سبز در رنگ،

زمین جشن گرفته

و خدا گویی تمامی زیبایی ها را به زمین هدیه داده . 

زن در میان گندمزار ایستاده لبخند بر لب،

موهای گندمزار را شانه می زند و دانه هایش را نوازش می دهد،

دامنش همرنگ سبزی گندم است،

از شادی با باد و آفتاب و آفتابگردان می چرخد و می رقصد؛

و مرد استوار ایستاده بیل به دست؛ بیل تکیه داده به او آسمان را مینگرد .

ا رقص زن در باد و استواری مرد،

گندمزار تازه سر از غلاف خاک برآورده می داند

در برابر باد چگونه محکم بایستد و برقصد بدون آنکه ساقه اش خم شود؛

آفتاب سوزان و سیب چینی و بوی عطر شیرینی سیب،

زمینی سبز شده و بوی گندم زار،

جوی روان و آب خنک،

زندگی ادامه دارد....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 8:47 قبل از ظهر  توسط ا.ش | 

 

 

بوی خوش گندمزارهای سر سبز . رنگ زرد مزارع کلزا سرمستی می آورد . این روزها باید زیر سایه درخت گردوی مزرعه نشست و از عطر دل انگیز شقایق های وحشی که لابلای گندم زارهای سر سبز و مواج روییده اند استشمام کرد و طبیعت سرزنده و شاداب را نگریست . خم شدم ساقه جوان گندمی را به دست گرفتم نیامدن باران باعث شده که خوشه ها دانه نگیرند و تو پرسیدی  که همیشه می گفتی که آدما باید با یکی حرف بزنند . ومن گفتم درسته ما ادما یه بخش مان اجتماعی بودنه و اگه نتونیم حرفا مونو به یکی بگیم دلمان خواهد ترکید گذشت دوره داش آکل . اما کی تحمل حرفهای ما تحمل غصه های ما تحمل قصه های ما رو داره؟ و تو اشاره به کوله ام کردی که کوله ات را چرا بستی و من خندیدم . هر بار همین داستان بود .حدیث رفتنم و حدیث بی قراری هایت . گفتم آخه ببین طبیعت را ، سرسبزی را ، کوره راههای خشک و آفتابزده را .اگه الان راهی نشم تحمل گرمای تابستان و بارانهای پاییزی و سرمای زمستان را ندارم و تو بی قراری کردی که بد عادت شده ام وپس سنگ صبورم.... و من خندیدم و گفتم ما آدما زود به هم عادت می کنیم . عمده اینه که حرف زدن را یاد بگیریم . اونور کوهها که بودم یکی بجای حرف زدن شعر می سرود از پرواز اما امروز دلش برای خودش  می سوزه. منم دلم می سوزه اما باید زندگی را یاد بگیرد و می دونی رو راستی را . اگه دلمان پر نفرته یا پر عشق نمی شود که جابجایش کرد و... و تو گفتی دلم خواهد شکست . وگفتی لال خواهم شد و گفتی سکوتم طولانی خواهد شد و میدونی بیمار بودم چشمانم سالها بود که کم فروغ شده بود چشمانم درد می کرد و تازه خوب شده اند و از دیدن سر سبزی بهار و طبیعت لذت می برم و می ترسم از بی همزبانی ومن خندیدم حکایت همیشه همین بود و چشمانم را به افق دوختم انجا که کوره را ههادر دل کوهها گم می شد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط ا.ش |