![]() |
![]() |
|
| بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و..... |
|
وقتی كه شانه هايم در زير بار حادثه مي خواست بشكند يك لحظه از خيال پريشان من گذشت بر شانه هاي تو مي شد اگر سري بگذارم وين بغض درد را از تنگناي سينه بر آرم به هاي هاي آن جان پناه مهر شايد كه مي توانست از بار اين مصيبت سنگين آسوده ام كند
گاهي كه دلم خيلي مي گيره ياد حرف دكتر شريعتي مي افتم كه مي گه:" اگه تنها ترين تنها هم شوي باز خدا هست." |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 فروردین1387ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
(مدیریت محترم سایت کردکوی بهشت گمشده در صورت امکان این پست را در ادامه مطلب گمشده درج فرمایید.با تشکر) از شدت تب از شدت لرز تمام بدنم می لرزید .کابوس دیده بودم .سیاهی دوباره به خوابم آمده بود و تهدیم کرده بود. چهره اش را ندیدم هیچوقت ندیدم همیشه نقاب داشت و همیشه از قول یکی دیگه حرف می زد .بی قرار بودم .بخاری را روشن کردم و در آن گرما زیر پتو رفتم تبم بالا بودم و از دهانم آتش می بارید اما می ترسیدم چشمانم را روی هم بگذارم چشمانم می سوخت اما نباید می خوابیدم . می ترسیدم دوباره خواب آشفته ببینم . وکابوس به سراغم بیاید. خواب ببینم که تو کوچه گم شده ام و کوچه انتها ندارد آدرس دستم است و پلاکها را نگاه می کنم و یکی به رنگ سیاه مثل شبق بیایدو آدرسم را پاره کند. می ترسیدم که خواب ببینم یک پروانه دور خودش پیله تنیده و با وزش نسیم بیدار نشود. ومن غمگین شوم. نباید می خوابیدم .آخه تو خواب دیده بودم رنگم مثل رنگ مرده ها سفید شده بود و سیاهی بلند بلند می خندید... خوابم بردو خوابیدم عمیق .خواب دیدم واعظ شده ام وبالای منبری هشت پله از جهنم صحبت می کنم و بهای سخت بهشت و خطاب به جمعیت می گویم بخت برگشته ها به رستگاری نخواهید رسید و یکی عصبانی ،بی قراری می کرد ومن اندر آداب رسیدن به جنت ،روضه می خوانم و آخرش یک دهن مصیبت . و جمعیت آن پایین بعضی می خندند بعضی عصبانی و بعضی تو دلشون گریه می کنند و بعضی بلند شیون و پیش خودم می گویم این چه منبری است هر کس یه جور احساس نشان می دهد بلند می شوم و از بالا سقوط می کنم و سرم به لبه منبر می خورد و از پیشانیم خون سرازیر می شود .یکی آرام بلندم می کند و میگه آقا نوار روضه خوانی های قدیمی تون و نوار را بدست من می دهد ومن متعجم از این همه محبت و اون می گه آقا ببخشید بیشتر ش مصیبته ما مثل همیم ویادم می آید گه او هم مصیبت دیده و من خیس عرق از خواب بلند می شود . پیش خودم می گویم این دفعه که دیدمش برایش مصیبت عروسی قاسم را می خوانم شاید آرام شود .... تبم کم شده بود اثر گل گاو زبان ننه بود یا مویه های تو خواب رو نمی دانم .اینک آرام گرفته ام تنگ غروب است وقت کلاغ پر ،از شیشه پنجره ام خورشیدرا می بینم که آرام در دل دریا فرو می رود آسمان و دریا خونرنگ شده اند دوباره شب می شود و اول بیداریها ،در کوچه ها تاریک و بی نشان گم نشوم خوبه . دستم را بگیرید..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
اقاقیا
شب بود و مهتاب و زمزمه نسیم . روز بود و امید و میل رفتن . شب بود و بوی شب بو های وحشی و صدای خش و خش آرام برگهای اقا قیا . روز بود و عطر دل انگیز اطلسی های و حشی رنگ برنگ روی پرچین های حیاط پدر بزرگ. شب بود و نور زحل و عطارد و مشتری و شاخه های لرزان نی های وحشی برکناره نهر. و زمان بود که از دست می رفت و زمان با سرعت نور و شایدبیشتر می گذشت و نشد که سر فرصت زیر نور مهتاب یا بر کنار مرغزارهای وحشی سرزمینم ؛قصه ی شب و مستی و رویا های سپید و روز و دریا ی مواج و آسمان آبی را مترنم شوم . قصه دشتهایی که آهو دارند و چشم آهوانش همانند چشم یار می باشند قصه قمری های که چرخشان به چرخ یار می ماند . ... قصه تنهایی چوپانی که در نی لبک خود روجا را می نوازد و از سرگشتگی امیر نوحه سر می دهد . قصه شادی و زیبایی رنگهای شاد گبه های عشایری و یورتمه اسبان ترکمنی یله در دشتهایی فراخ . شب فرا می رسد با شاخه هایی که دست برآورده به مهتابند و روز رنگ گندمزارهای سبز و خوشه هایی طلایی گندم .رنگ قناری و رنگ چشمان زیبای اهو و چوپان می نوازد و پرستو ها کی بر می گردند؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
شاید هم تقصیر من نبود دلم پر خون بود وارد که شدم مشتریان همیشگیم نشسته بودند و بعضی هم با تاخیر آمدند از راه دور آمده بودند . بعد از مدتها فضا پرو پیمان بود بی کم و کاستی و شاید هم مهمان داشتیم . دلم از زمانه پر بود شلاق را کشیدم به روی آدمهایی که عزیز ترینهایم بودند و چیزی جز محبت در دل نداشتند . شلاق را کشیدم و در حالی که خود می گریستم به سر و صورتشان فرود آوردم.بعضی می خندیدند . بعضی عصبانی شدند و بعضی تو دلشان می گریستند . بعدا خودشان به من گفتند . از جمعی پنجاه و چند نفره همین هفده نفر باقیمانده بودند و با وجود تمام کاستی ها تمام تلاششان را می کردند .اما من زیاده خواه بودم و می خواستم از شدت کار بمیرند . ویا همه کار هایی را که خواسته بودم مو بمو انجام دهند و آنان فرصتش را نداشتند . سیستم نمی گذاشت زندگی نمی گذاشت روزمرگیها نمی گذاشت .ومن در پایان چهار سال انتظارم زیاد بود .و گوش کردند و عرق ریختند و اشک و خون و من بی رحمانه بی مجالی می کوبیدم . اما کاش می گفتم که چقدر برایم عزیزند و چقدر دوستشان دارم از ت تا ه و ف و ط و ه و ع و ط و ا و ق و ن و م و.... . بهم عادت هم کردیم دیگه .چهار سال یه عمره . روزهای وداع نزدیک است و برای همه شان آرزوی موفقیت می کنم .اوضاع آنفدرها هم بدک نیست . وای بحال ادمهای که در منزل نهم با اینها رودرو شوند .همه شان چیز فهم و با سواد وکسی نمی تواند بی مطاله در محضرشان حضور یابد و همین منو خوشحال می کنه . یه وقت دکتر نوایی خدایش رحمت کند از شاهان صفوی پرسیده بود و کسی در کلاس ارشد ترتیب را نمی دانست و بچه هایم از تاریخ بر تخت و به تخته شدن آنها هم باخبرند . وچنین ادمهایی حق دارند که در منزل نهم رحل اقامت اندازند و خیلی زود نور بپراکنند و هریک راهنمایی باشند برای خیل مشتاقانی که پا منبرشان خواهند نشست . به امید آینده ای نزدیک.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 فروردین1387ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط ا.ش |
|
استاد پس کی به اسمون میرسیم؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 10:57 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد...
می توان کاسه آن تار شکست می توان فرمان داد: (های! ای طبل گران زین پس خاموش بمان!) به چکاوک اما نتوان گفت : مخوان ! (فریدون مشیری) خیلی وقت بود که بریده بودم . روی کنده بزرگی نشسته و تنم خیس عرق بود . پانزده روزی می شد که به شهر نرفته بودم . یه چند روزی را بیمار بودم . چند روزی را هم سخت مشغول کار بودم آخه از برنامه عقب بودم .چند روزهم صرف تعمیر کومه شده بود . سطح زمین پر از علفهای سبز و بنفشه بود ومن نشسته روی کنده منتظر بودم که آب جوش بیاید . از کوره راه یکی می آمد .میهمان بود و حبیب خدا . تبر را به کنده زدم و تعارف کردم غریبه نبود چند وقتی بود که آشنا شده بودیم گاه گاهی به جنگل سر می زد و به خلوت من . نشستیم به گپ زدن وبه انتظار دم کشیدن چایی… گفتم این بار آخر را که خرد کردم رفتنیم. گفت کجا ؟گفتم نمی دانم خودم هم حیرانم . این خستگی بیچاره ام کرده . اینجا هم همزبانی ندارم خسته شدم از بس با گنجشکا از بس با بنفشه ها از بس با درختها حرف زدم . شاید هم مجنون شدم و خودم خبر ندارم گفت خوب بیا اون پایین با آدما صحبت کن . گفتم جات خالی دیروز با یه زنبور حرف زدم میدونی زنبورای عسل خیلی وقت حرف زدن ندارند اما با یکی از دیروز دوست شدم خندید و گفت باز از این حرفها زدی . گفتم راستی عید تمام شد؟ ادما خریدهاشنو کردند ؟پرده های نو .مبلها .ظروف و… گفت یعنی چه ؟ گفتم یعنی عید برا همین ها بود برا چشم همچشمی ها ؟ اینجا ندیدم سهره ها ،بلبلا و کفترا چیزی خریده باشن . ننه ما دم عید که می شد فرشا را می شست .پرده ها را لباسا را و خانه از تمیزی برق می زد . رو ایوان ردیف گلدونا ادمو به وجد می آورد پدر قسط نداشت و شب عیدی غصه قسط ها و خریدهای جور واجور دلتنگشان نمی کرد . عید راستی راستی شادی به خانه می آورد . بابا بزرگ از در که وارد می شد یه دسته کوچولو گندم سبز دستش بود که به میخ دیوار آویزان می کرد تا سیزده بهش دست نمی زدیم … گفت زمانه شما فرق می کرد . گفتم زمانه ما زمانه فتحعلی شاه که نبود . خندید که حالا ما زندگیمان همینه قسط و قسط و قسط . ما برای بانک زحمت می کشیم بی آن هم نمی شه… گفتم یه بازی درست کردند به اسم فارمزی .شما درنقش یه کشاورز بازی می کنی .اولش یه الونک داری یه غاز و تخم غازا را جمع می کنی و می فروشی یواش یواش غازات زیاد می شند گوسفند می خری گاو می خری کارخانه کیک سازی و پنیر سازی و نخ بافی و پارچه بافی تاسیس می کنی و هی باید بدوی شیرات فاسد نشند کارخانه بی مواد نمانند خانه هم می سازی اما فرصت استراحت نیست و در حال دویدن بازی تمام می شود و تو استراحتی نکردی . تنهایی نداشتی . زندگی نکرد ی وام گرفتی و دویدی قسط بدهی. و زندگی تمام شد چه شد را نفهمیدی … نگاهم کرد و پرسید حالا که چی؟ گفتم باید بروم من مرد این زندگی نیستم … گفت آسمان همه جا همین رنگه . گفتم پشت کومه ام یه برکه است پر اردک . این روزا پر از آب شده مرغابیهای وحشی هم اونجا پر می گیرند . الان دور و بر برکه پر بنفشه های وحشیه . گفتم این شبا آسمان بالای برکه پر از ستاره است و این همه ستاره بی تابم کرده . گفت راستی راستی تب داری بازم هذیان ؟ گفتم کوله ام به دیرک کومه میخ شده من همیشه مسافرم اینو نفهمیدی ؟ من این روزا غیر تو حوصله حرف زدن با کس دیگه ای رو ندارم . اما خیلی وقته که طاقتم طاق شده . کاشکی این عیدو شلمچه می رفتم اما نرفتم یعنی همراه نداشتم آخه دوست داشتم پیاده برم اما این همه کار نکرده این همه کار مانده . باید بدوم یه عمره که می دویم هنوز فرصت نکردم بنفشه های بهاری را سیر ببینم ببین پرستو ها هم هنوز نیامدند نکنه با ما قهر کرده باشند . باران . امسال باران چرا نیامد ننه چشمش به آسمانه برا یه چیکه بارون . کاهوها تلخ شدند از بی بارانی . بلبل مستی که هر ساله رو درخت نارنج حیاطمان چهچه می زد حتی بو بهار نارنج حیاطمان امسال نیستند . درخت نارنج حیاطمان را سرما خشک کرده ومن مدتهاست غصه دار بلبل سرگشته هستم . اینا رو به کسی که نمی شود گفت .می شه ؟ گفت عجب حرفهایی می زنی . اونقدر گرفتاری داریم که به اینا نمی رسیم . گفتم راست می گی زندگی که اینا نیست . پول تلفن پول گاز ، آب ، برق موبایل قسط ماشین ،مبل ، مایکرویو و… مانده . … کی غصه بلبل شوریده کی غصه بنفشه ها کی غصه عطر بهار نارنجی که در کوچه ها جاری نیست را می خورد کی حوصله دارد که بداند بوته گل شب بوی سر دروازه محمد آقا خشک شده و این شبا بویش تو کوچه نمی پیچد . کی حوصله دارد ساعت چهار صبح از بالای ایوان، شهر به خواب رفته را بنگرد . و نگران ستاره شمالی و دب اکبر باشد …. این شبا ماه هاله دارد به چه زیبایی و کی حوصله دیدن هاله ماه دیدن زهره درخشان را دارد . باید خوابید اندازه خرگوش و کار کرد و قسط داد و …و زندگی را تمام کرد … مردم سیزده هم که می رند بفکر کباب ظهر و اتمام روزند تا هر چه زودتر برگردند . میدونی ما سیزده تو جنگل قارچ جمع می کنیم . نهال می کاریم و سبزه ها را تکریم می کنیم . خنده داره، اما من سبزه ها را گلها را قارچها را ،درختها را می بوسم اگه نبودند اگه نباشند ؟ من از دنیا بی درخت بی سبزه بی گل بی پرنده می ترسم . خیلی وقته با آدما صحبت نکردم یعنی همزبان نداشتم نکنه تکلم فراموشم بشه . یکی از همین روزا یه مسافر از بین شما کم می شه و… نگاهم کرد …چای دم کشیده بود پیاله های گل سرخ یادگار ننه را از کومه در آوردم و کنار ظرف عسل کندوی خودم گذاشتم و دو تا چای وصدای چکاوکی که جنگل را غرق ترنم کرده بود …. وخواندم : راست گویند اینکه من دیوانه ام در پی اوهام یا افسانه ام زانکه بر ضد جهان گویم سخن یا جهان دیوانه باشد یا که من.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
کردکوی خیابان شهید بهشتی .سینما سعید یادگار دوران نوجوانی .حسرت یک دو تومانی و تماشای فردین و ...امروز اثری از سینما و مغازه های اطراف نمانده است .سینما در حریق سوخت و کسی متولی ساخت آن نبود و... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
به آسمان نگاه می کنم تا شاید شاهد پرواز پرستو ها باشم . چند روزی است که نگاهم به تیر برقهای سر کوچه و سیمهای برق است تا شاید پرستویی بیابم . امسال وقت کوچ پرستوها دیر شده است. امروز دیدم آشیانه پرستوها در خانه پدری خالی است.نکند وقت کوچ بگذرد.صدای چلچله ها همیشه نوید شادمانی می داد.وبه انتظار می نشینم تا یکی از همین روزهابه صدای چلچله ای پنجره را باز کنم و تمام خانه از شادی پر شود... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 6:26 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
آدرس نداشتم نه که نداشتم گم کرده بودم و حالا شب بود و من باید می گشتم .تو کوچه های خاکی کنار شهر دنبال خیابان هشتم کوچه اول .نوری نبود مدتها در تاریکی راه می رفتم . دهمین روز گشتنم بود و سراپایم خاکی و پر غبار .سفر سختی داشتم نفسگیر و خسته کننده رمقم تمام شده بود کنار دیواری گلی نشستم و پاهایم را جمع کردم سردم بود هوا سرد بود و من تنها وغصه دار. از جیبم تکه ای نان خشک در آوردم و گاز زدم چشمانم می سوخت از زور خستگی و بستم .... خواب دیدم خواب دریا ، آبی و مواج و قایقی که در دل امواج به هر سو خم می شود به آب زدم تا نجاتش دهم و دریا مرا بلعید. خواب دیدم دن کیشوت شده ام سانچو پشت سرم و صف لشکریان پشت سر سانچو ویلا و من اشاره به قله دارم و خود نیزه بدست بسمت دیو حمله کردم سرم با شاخ دیو برخورد و از خواب پریدم .کوچه تاریکتر شده بود و من تنها پشت به دیوار گلی ،ادرسم را گم کرده بیتاب بودم از سرما می لرزیدم خوابم برد خواب دیدم تو کوچه ایستاده ام و یکی آدرس را از دستم گرفت و پاره کرد نشناختمش .یعنی شاید قبلا می شناختمش امادر هیبت جدید نشناختمش .غریبه بود و اونی که من می شناختم نبود رنگم سفید بود شبیه مرده ها و او سیاه شبیه شب و تو تاریکی دیده نمی شد ادرس را که پاره کرد گمش کردم .حالا شب بود و باید برمی گشتم هزار کار نکرده باقی بود تو کوچه اونوری سگها پارس می کردند و گدای کوری عصا زنان تو دل شب به سمت من پیش می آمد . چشمانم را بستم و خواب آفتاب را دیدم خورشید طلوع می کرد ومن سر کوچه نهم به انتظار نشسته بودم.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 فروردین1387ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
حتی در باغچه کوچک حیاطمان میزبان بهار شدیم .آغاز سالی جدید با همه امیدها و آرزوهای زیبایش... از جنگل که بیرون می آیی کلبه ای را نظاره گر خواهی شد زمینی که شخم می خورد، مردی که شخم می زند زنی که نظاره گر شخم زدن زمین است، کوزه آب در بغل، انگشتانی که سایبان صورت سفید و گونه های سرخ است منتظر خستگی مردی است که با اسب سپید زمین را شخم می زند تا آبی خنک از چشمه تازه سر زده زمین به او بدهد با لبخندی که خستگی، از تن مرد بیرون برود؛ کودکی که به دورش می چرخد در میان چین های دامن گلدارش بازی می کند و صدای قهقهه ی خنده اش را به بهار هدیه می دهد. تیک، تیک، تیک؛ قطره های آب، زمین عاشق تر از هر روز، رقص شکوفه ها و بارانِِِِ رنگ و صدای آب، دستانی نورسته، زمینی شخم زده، دانه های پاشیده شده با دستانی به وسعت آسمان؛ باران شکوفه های سیب و انار؛ بهار است.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
یاد نگرفته بودیم تا محبت نثار هم کنیم ، در عین این که از شدت دوست داشتن برای هم می مردیم . یه جور حجب و حیای خاص اهل دهات یه جور دوست داشتن سنتی ، که اظهار محبت و بی تابی می ماند برای زمان جدایی و مرگ . .پدر ابهتی داشت که نمی شد به او گفت که دوستت دارم و برایت می میرم و مادر مثل همه مادران آن زمان ضعیف و مظلوم ، برایمان می مرد اما هیچوقت تو رویمان قربان صدقه مان نرفت و پدر که اظهار محبت را بد می دانست و عارش می آمد ... زندگی مان چون زندگی علفهای وحشی بود پر تلاطم و چشم انتظار باران که اگر ببارد آخ اگر ببارد . امسال گندمهایمان چه خواهند شد . اخ اگر ببارد خوشحالی و شادی پهنای صورت پدر را پر می کند و غروبها که خسته از کار بر می گردد می نشیند پای بساط چای و عصرانه و چه شیرین صحبت می کند . اما هوا و آسمان و زمین هم گویی با ما قهر بودند . و ما چشممان به آسمان بود و ابرها که کی می بارند و نگاه مضطرب و غمگین پدر که امسال هم سال بدی است مثل همه سال مان . و پدر کم حوصله و عصبی و این گونه بود که پدر هر روز تکیده تر میشد و مادر از دست رفت و روز خوش ندید مثل همه زنان ما ، اما عید که می آمد نثار محبت بود و شادی و شادی و شادی . عید که می آمد نوع بازیها ، نوع غذاها ، نوع شادیها و حتی گریه ها عوض می شد . با صفا ترین جا سبز پوش بود با نرگسهای زردی که سر تا سر آن را می پوشاند . رو به چماز کوه ، با درختهای انار سایه افکن در زمینی پر شیب . حالا الزوها رشد کرده بودندو زمینها پوشیده از اسفناج بودند . عید فصل کاهو بود .کاهو ترشی سر جالیز با ترشی های انار آبکی و پر نمک که سفیدی نمک روی آن شتک می زد . این ایام فصل بازیهای بهارانه بود که به بازیهای زمستانی داخل اتاق شباهت نداشت . ما بودیم و صحرای پر از گندمزارهای سرسبز و زمینهایی که با علف پوشیده شده بود و روزهایی که بلند شده بودند و آدم از بازی سیر می شد و غروبها در واقع نعشمان را به خانه می کشیدیم و شام نخورده مثل مرده می افتادیم . رخت کهنه ها به گوشه پستو پرتاب می شدند و ما همراه باد بهاری آوازهای عاشقانه مان را زمزمه می کردیم و این گونه بود که ناگهان دیدیم که بچه گی ها تمام شد و تمامی عمر را بدنبال لقمه نانی باید دوید و ما شدیم پدر ، مثل او خسته و عبوس به انتظار باران ، آخ اگر ببارد . عید بر شما مبارک |
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 فروردین1387ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط ا.ش |
|
|
پدر بزرگ صدر مجلس می نشست با عینکی ته استکانی به شماره 5/13 روی بینی و ما را با رضایتی تماشا میکرد . ، قدک را می کند و با ژاکتی قهوای که از جلو دکمه می خورد و عرقچین به سر ،سرسفره می نشت و مادر بزرگ کنارش باچارقد سفیدی که زیر گلو سنجاق کرده با پیرهنی سبز با گلهای ریز و عطر گل محمدی ، عینک بر چشم ما را نگاه میکرد . پدر و عمه ها اطراف و ما پایین تر آنقدر زیاد که در اطاق هشت در چهار جا نمی شدیم و دو ردیفه می نشستیم ، پدر بزرگ کیف خود را در می آورد یکی یکی جلو می رفتیم و دست پر مهر ش را می بوسیدیم و عیدیمان را می گرفتیم . و من البته در اولویت بودم نوه بزر گ از تنها پسرش . و در پایان پدر بزرگ با افتخار می گفت که خدا را شاکر است که نبیره و نتیجه خود را دیده است و یک نفر به دهها نفر بالغ شده است . سخاوتمندانه عیدی می داد و من نگران به دستهایش نگاه می کردم که هر سال لرزشش بیشتر می شد . نبیره کوچولوی دختریش می نشست کنار پدر بزرگ و محزون می خواند که : بابا بزرگ پیره الهی هیچوقت نمیره، عینک داره با عصا قصه میگه با ادا هرچند که بابا پیره الهی هیچ وقت نمیره وهمه برای طول عمر پدر بزرگ و مادر بزرگ دعا می کردند و من با نگرانی به چشمهای بابا بزرگ نگاه می کردم که خیس شده بودند و پیش خودم ناراحت بودم که چرا این شعر را درحضورشان می خوانند . بچه ها اما بی خیال بالا و پایین می پریدند و من در ابهت حضور بابا بزرگ و ننه آرام نشسته و سیر تماشایشان می کردم . ومواظب بودم بچه ها عمامه بابا بزرگ را خراب نکنند. ..... پنجشنبه آخر سال به هوای همه ساله به زیارت اهل قبور رفتم . حالا همه آشنایان اینجا بودند و من اصلا احساس غریبی نمی کردم ، همه بودند آرمیده در خاک با آرزوهایی که به گور رفته بودند ، پدر بزرگ ، مادر بزرگ ، عمه ها که زود رفته بودند ، دایی پدر ، ننه و .... آکثر بزرگان اتاق شش در هشت خانه پدری به اینجا منتقل شده بودند در کنار یکدیگر ، و من اصلا احساس غریبی نمی کردم ، این روزها نگران چشمان بی تاب بچه ها هستم و.... دیر یا زود جمع خانوادگی تکمل خواهد شد و ما برای فرزندانمان چه میراثی گذاشته ایم از عشق و شورو .....سال نو مبارک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط ا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا کردکوی است قطعه ای از بهشت . بی نشان شده است . اما منتظریم که روزهای بهتر فرا رسند . امید به روزهای آینده روزهایی بهتر ما را زنده نگه داشته است ...
|
| آرشیو موضوعی |
|
تاریخی اجتماعی شعروادب مشکلات شهر شخصیت شناسی مذهبی واگویه |
| پیوندها |
|
طبرستان کردکوی کانون فرید سورچمن خفته شیر خاتم ناگفته های تاریخ نیایش تاشه یادداشت های یک کردکویی شمالیها کردمحله فناوری اطلاعات دانشگاه من(طنز) ارشتيش سیستانیها در گلستان |
|
RSS
|