تبليغاتX
کردکوی بهشت گمشده
کردکوی بهشت گمشده
بی نشان و بیمار و تبدار در انتظار. انتظار روزهایی بهتر و.....

 

بی تاب بودیم در حال و هوای تعطیل مدرسه ، گرمای آفتاب و هوای صاف این روزها ما را به سر شوق می آورد.شبها گوشمان به صحبتهای پدر و مادر بود در حال و هوای عید ، خرید لباسهای نو و ... این روزها ما هم در رفت و روب خانه شریک بودیم . از آوردن پهن اسب برای مخلوط کردن با گل رس جهت گل کردن خانه تا هرس کردن درختان و نظافت کلی فضای خانه و حیاط . پدر اما مشغول زمین بود و شخم و کاشتن و در شادی ما شریک نبود . ما بودیم و همراهی با مادر در نظافت یا خرابکاری و ... فکر می کردیم که بزرگ شده ایم و گاهی در بحثهای بزرگتر ها فضولی می کردیم که عتاب می شدیم .

شهر داری نیز این روزها مشغول بود. لامپهای سوخته عوض می شدند خیابانهاجارو ، شیرینی فروشیها از این روزها شروع می کردندبه پخت ، اما وای از سالی که یکی از آشنایان مرحوم می شد  عمو وعمه و دایی پیری و...سال سال عزا بود، و ما این روزها غمگین بودیم ، نه از لباس نو خبری بود نه شیرینی  و رفت و روب ، عید سیاه بودو ظرفی خرما و کاسه ای حلوا .

این روزها  بوی چهار شنبه سوری می داد . بوی دود و آتش و جمع شدن آدمها و سرود سرخی تو از من و ...این روزها از شادی سرشار بودیم بوی تعطیلات ، بازی  و. ...ما را به شوق  می آورد بی خبر از دنیا ، سختیها و رنجها . شب را به امید نوروز به صبح می آوردیم و صبح را به شب می رساندیم . تا زمانی که خود پدر شدیم و سنگینی زمان برشانه هامان فرسوده مان کرد .

این روزها نظاره گر شور و شوق بچه هاییم و به امید لبخند گرم آنها غمهای دلمان را پنهان می کنیم . پدر هم همین کار را می کرد ؟

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

طوقی خسته بود بال شکسته و تنها . هوا هنوز گرمای بهاری را نداشت. چطور شد پشت پنجره اتاقم نشست را نمی دانم . اما نکش را به شیشه مالید . حالت نگاهش مرا ترساند گرفته بودو غمگین . به چشاش نگاه کردم قرمز بود از التهاب . نان را ریز کردم و کف دستم را به سمتش دراز کردم عکس العملی نشان نداد. گفتم طوقی ، طوقی قشنگم چت شده ؟شاپرت چرا زخمیه ؟ طوقی نگاهم می کرد  یادم نبود که نمی تواند حرف بزند . گفتم بپر ، ببین آسمان آبی منتظر توست . بوی بهار در فضا پیچیده ، راستی جفتت کو؟طوقی نگاهم می کرد . هفت رنگ دور گردنش کم رنگ شده بود . گفتم طوقی پرشکسته زخمی شدی ؟ چرا تنهایی ؟من هر وقت دلم می گرفت به آسمان نگاه می کردم یادم میاد اون بچه گیها می خواندیم :کفتر کاکل بسر های های .این خبر از من ببر های های….

بدیش اینه که طوقی زبان نداشت ،تا من سنگ صبورش شوم . بدیش این بود که طوقی بالش شکسته بود و نمی توانستم پروازش دهم . … گفتم هی طوقی ببین عید نزدیکه حالا عیبی نداره من این روزا بیکار می شوم زخمتو تیمار می کنم و تو دوباره اوج می گیری .می پری به آسمان آبی . انقدر اوج می گیری تا نقطه شوی ومن و همه آدما برا دیدنت کلاه از سرمان بیفته . عیبی نداره روزگار تو هم می رسه .خوب خواهی شد با جفتت خواهی پرید .جفتت کجاست؟ .حتما تو لانه. اخه این روزا فصل نشستن رو تخمهاست . حتما جفتت کرچه و عصبانی .اما صبر کن بچه ها از تخم در بیان اون وقت چن تایی می پرین و صدا بالهاتون به گوش همه می رسه .اون وقت همه به آسمان نگاه می کنند تا طوقی را ببیند که در زیر گنبد لاجوردین اوج می گیره و…

آهای طوقی ،آهای طوقی غمگین نباش ،کشتی مرا …

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

سفره پهن شده بود.نان محلی و پنیر گوسفندی وشیر و سرشیر  داخل دوری های مسی بر سفره قرار گرفتند. بسمه اله زده شد.محمد حسن ده تیر روسی را کنار زانوی خود گذاشته بود.ممدو بیرون روی مدرو(تراس) کشیک می کشید . صدای زنگ گاوهایی که از کوچه به سمت جنگل روان بودند به گوش می رسید . آنسوی پرچین گله های گوسفند با صدای چوپانان به سمت مزارع روان می شدند و بزودی خیل ها خالی می شدند. ...

محمد حسن گفت :حاجی تا شب مهیمانیم .و حاجی گفت :پسر گوسفند سر ببرید.گت محمد حسن گفت بی زحمت دلاک خبر کنید باید اصلاح کنیم به آق علی حمامی هم بگویید امشب حمام باز باشد...

 

شوکا لاغر بود. حسین قوش پای شوکا را با کل به درخت بست و آویزان کرد و شر وع به پوست کردن شوکا نمود . شکمبه و پوست را چال کرد و لاشه را داخل چنته انداخت و راهی رزدله شد. خمیر ورز آمده بود و کنده ذغال انداخته بود. کف اجاق را جارو کرد و تکه های خمیر را روی اجاق قرار داد و رویش را با خاکستر داغ پوشاند . سپس به کار تکه تکه کردن دل و جگر شوکا مشغول شد . صدای غاره(غرش) پلنگی از دور دستها از پلنگ کرس به گوش می رسید ...

خورشید بالا آمده بود . حالا باد بوی خوش مرغزارهای بالده را با خود داشت بطوریکه ادم را سرمست می کرد . دو طرف نهر را شلمی های زرد و شیر پنیر احاطه کرده بود . سهراب از درون کومه دشت را زیر نظر داشت. از صدای شروشر آب خوشش می آمد. از پایین دست روستایی به طرف بنده بن می رفت دنگاله های آویزان دو طرف الاغ نشان می داد که قصدش جمع آوری هیزم است . حالا صدای پارس سگهای گله از روی سوز دار بگوش می رسید تا غروب خیلی راه بود .....

یک تنور نان محلی ، دو خیک پنیر ، یک خیک روغن ،نصف کیسه آرد،دومن جو،قدری کشک یک تخته چوخای نو یک لمه(نمد)نو و.... هدایای حاج میر محمد بودند. محمد حسن گفت حاجی مشکلی که نداری خورد محمد حسن اذیتت نمی کند که؟ . حاجی تشکر کرد ومحمد حسن گفت به آق ابوالحسن بگو شب سال نو میهمان اوییم . قبل از حرکت پنج تومان در جیب محمد حسن قرار گرفت...

شب روی روستا پهن شده بود یاغیها هدایا بر دوش از خیل خارج شدند. کوچه خلوت بود . اینبار از پل یزدی خل که رد شدند به سمت منتظری خیل حرکت کردند و رو به جنوب از کنار مهدیان خیل گذشتند . صدای پارس سگها روستا را پر کرده بود اما کلندها بسته و نوری از داخل خانه به بیرون نفوذ نمی کرد فقط دود دودکشها نشان می داد که زندگی در کلبه ها جریان دارد  گاهی فریاد خواب آلودی  ها سگ می کرد و دوباره پارس سگ بود و کاروان کوچکی که به سمت بالده روان بود . اول بالده ممدو شپل (سوت) زد و جوابش را گرفت . وسایل روی اسب بار شد و دسته به سمت خرس کشی حرکت کرد ...

حسین قوش تبر را برداشت و تنه خشک درختی را تکه تکه کرد .ان شب جلوی کومه آتش بزرگی درست کرد . یاغی ها هر وقت که می رسیدند خسته بودند و گرسنه .تکه های خرد شده گوشت شوکارا داخل دیگ مسی ریخت و دیگ را روی اجاق بار گذاشت . فانوس را به تیرک بیرونی کومه آویزان کرد و به انتظار نشست . صدای زنگ گردن گاوها از بنه سری گالشها زیر قره سو کول تا اینجا می آمد . گالشها هنوز به بالا سرخویی کوچ نکرده بودند باید مواظب می بود تا غافلگیر نشود میانه گت محمد حسن و خورد محمد حسن خراب بود و اینجا محل اسکان اصلی آنها نبود . اگر چه تردد در رزدله سخت بود اما خورد محمد حسن هم همه جای جنگل را بلد بود و حداقل ده نفر با خود داشت و او تنها بود . قدر آب جوش از پارچ بر داشت و داخل لوله تفنگ سرپر ریخت و دنگی را خوب شست و وارونه کنار آتش گذاشت تا خشک شود . تفنگ خوش دستی بود با پستانک روسی که در انفجار چاشنی حرف نداشت ....

 

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

 

 باد سردی از سمت درازنو می وزید و در گذر از چکل سر و زردگلی و قره سو کول سرد تر شده و روی سفالها و گالی ها ی روستا را حصار سفیدی گرفته بود . مشهدی که عازم مسجد بود تا بر گلدسته چوبی آن اذان بگوید از دیدن غریبه ها ترسید و با شتاب سلام بلندی گفتُ یاغی ها پیچیده در شولا و چوخا علیکی گفتند و رد شدند.از پل سنگی یزدی خیل رد شده از کنار پرچین عشرستاقی ها گذر کردند . عشرستاقی ها خوش نشین بودند و حیاط آنها یکی دو سگ بیشتر نداشت حیاط ساکت بود .ممدو دست برد چوبی از داخل پرچین بیرون کشید . حالا صدای اذان موذن در روستا پیچیده می شد. مردی پوشیده در لباس ،سارغ حمام به دست عازم حمام بود بادیدن دسته گامهای تندی برداشت و لااله گویان خود در کوچه  گم کرد .محمد حسن به دو نفر اشاره کرد که  از کوچه جنوبی نزدیک منزل آق احمد بالای دیوار کمین کنند . دونفر هم از دیوار علی گالش بالا رفتند و یکنفر جلوی کلند غربی قرار گرفت و محمد حسن و دو نفر دیگر جلوی کلند روبروی خانه سید حسن خیاط ایستادند .ممدو با چوبدست شروع به ضربه زدن به کلند کرد. سگها داشتند خود را می کشتند .بخصوص پلنگ سردسته سگها هجوم می آورد تا از کلند بپرد و به افراد حمله کند . دوسگ هم کنار دیوا ر آق احمد پارس می کردند و یکی هم رو به دیوار علی گالش زوزه می کشید...

جنگل انبوه بود . سپیده می دمید و شغالها کال می کشیدند. حسین قوش از کنار شیواری مرطوب آرام به سمت افرا لاکه حرکت کرد . دردو طرف کوره راه که در واقع خو راه بود بوته های تمشک قرار داشتند و کوره راه لیز بود وارد قسمتی از جنگل شد که پر از الزو بود با دقت به نک شاخه های جوان تمشک نگاه کرد برخی از آنها چریده شده بودند .پشت درختی کمین کرد. دنگی را از دوش به دست گرفت و با دقت چاشنی را روی پستانک گذاشت . سپس دودست را به دهان برد و صدای زیپ شوکا را در آورد سه با زیپ داد و با دقت گوش کرد صدای خش و خشی ازبالا دست به گوش می رسید . دوباره زیپ داد صدای بچه شوکای گمشده از دستانش خارج می شد. حالا صدای پاها و خش و خش نزدیکتر به گوش می رسید این با ر  صدای زیپ، صدای بچه شوکای ترسیده بود . ابتدا شوکای ماده ای وارد محدوده دید شد و سپس یکی دیگر و پشت سر این دو، شوکای نر بزرگی پیش می آمد . هر چند قدم می ایستاد و هوا را بو می کشید . شوکاهای ماده بی پروا بودند به صدای بچه شوکای ترسیده . حسین قوش زیپ کوتاه دیگری کشید و دنگی تفنگ  را سر دست گرفت . پشت درخت و بوته ها خوب استتار کرده بود . حالا شو کاهای ماده در هفت قدمی او بودند و نر حدود ده قدم با او فاصله داشت . تفنگ را قراول رفت سینه شوکا، کنار دستش را نشانه گرفت نفس را در سینه حبس کرد و ماشه را چکاند…

 

حاج میر محمد بالای تلار خوابیده بود سرو صدابیدار ش کرد در رختخواب نشست و بانگ زدآروس چه خبره . سید خیل از پارس دیوانه وار سگها آشفته شده بود نور فانوسها بالا رفته زنها به شتاب به کار روشن کردن لامپا مشغول شدند . آدمها یکی یکی از کلبه ها بیرون ریختند اول حاج میر اصغر و سپس بقیه وارد حیاط شدند . حاج میر اصغر قور چماق سنگین خود را برداشت و سوت زد تا سگها ساکت شوند . حالا ماچه خر گله هم شروع به عر عر کردوآشوبی خیل را فرا گرفت . حاج میر علی اصغر وارد حیاط که شد دونفر روی دیوار آق احمد را دید و ترسید . به سمت کلند رفت و محمد حسن را دید . اول با سرو صدا سگها را ساکت کرد . محمد حسن پرسید سلام مهمان نمی خواهید ؟. حاج میر علی اصغربا اخم داد زد قدیر به حاج میر محمد بگو مهمان داریم و شروع به باز کردن کلهای کلند کرد….

حوصله سهراب در بالده سر رفته بود و خلقش تنگ شده بود . محمدحسن یاغی و بقیه تا شب بر نمی گشتند . و دقایقی دیگر سپیده می دمید. اسب را برداست و به طرف لرگی رفت . کنار لر گی کومه دشتبانی قرار داشت که رویش با شاخه های پنبه و کانجی عایق شده بود پالان و خورجین را از روی اسب برداشت و کنار کومه گذاشت .واسب را اول لرگی بست و طناب را بلند گرفت تا خوب بچرد و خود داخل کومه شد چنته را به دیوار کومه آویزان کرد و یک بغل چوب خشک کنار کومه را کنار کانده نیم سوزی گذاشت و آتش را گیراند . سه چهار سیب زمینی از چنته در آورد و زیر خاکستر آتش گذاشت  ومنتظر ماند تا صبحانه روبراه شود ….

ادامه دارد….

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

دود سپیدی از دودکش سی چهل خانه روستا به آسمان می رفت بخاریهای هیزمی در روزهای آخر زمستان بشدت و با چرق وچروق هیزمهای خشک گرما تولید می کردند. صدای پارس سگها لحظه ای قطع نمی شد آسمان مهتابی بود اما سوزی در هوا جریان داشت که باعث می شد ان دسته هفت نفری خود را در چوخا بپیچند . سردسته شان محمد حسن بود . معروف به محمد حسن یاغی . از بالا قبرستانی (اولین منزل ورودی روستا از سمت جنگل) پایین آمدند و پایین قبرستانی (دومین منزل ورودی) را رد کرده در بالده (زمینها کشاورزی حاشیه جنگل که روزگاری روستایی در آنجا قرار داشت)ایستادند . این وقت سال چوپانها در صحرا نمی ماندند و شب را به روستا برمی گشتند .

 بالا جاده در حاشیه جنگل بود و مردمش مالدار. از پایین محله سید خیل بود محله بسته ای با بیش از ده خانوار و پرچین دورا دورش و کلندهای قوی که هر شب با کل بسته می شدند، غروبها که مالها وارد حیاط می شدند کلندهای چوبی بسته می شدند و خیل همانند قلعه می شد و سپس یزدی خیل با حیاطی کوچکتر و تک کلندی  بر کنار رودخانه که از سمت تکیه در رو هم داشت . بعد اسبو خیل بود با حیاطی بزرگ و بیش از ده خانوار . اما مالدار نبودند و گاو در حیاط نگه می داشتند که هر روز صبح با باز شدند کلندها ،پس از دوشیدن گاوها آنها را هی کرده راهی جنگل می کردند تا غروب سیر برگردند .سپس شهریاری خیل بود که ارباب بودند و آخر همه بهرام خیل بودخانواده ای بزرگ بیش از بیست خانواروبعدش مهدیان خیل.شرقی ترین قسمت روستا هم منتظری خیل بود  و بعد پایان روستا . پایین وبالای محل هم محل سکونت غربتیها و گودارها بود...

محمدحسن سردسته یاغی ها گفت : علی شمر امروز مهمان حاج میر محمدیم یادت باشد . صبر می کنیم تا اذان صبح را بگویند ...

 شب اما آبستن حوادث بود . روستاییان قبل از اذان از خواب بیدار می شدند . تو خیلها نیمه شبها و دمدمه صبح کلندهاراچک می شدند و کلهابازدید می شد . اگر چه سگها جلو کلندها می خوابیدند . اما روستاییان از سگ نمی ترسیدند.....

حسین قوش در رز دله (جنگل انبوه و پر از دره های عمیق و پر آب قبل از قره سو کول) منتظر بازگشت دسته بود . یاغی ها رفته بودند که آذوقه فراهم کنند و تا شب بر نمی گشتند . حسین یاغی که حالا تقریبا پیرمرد شده بود خوابش نمی آمد بلند شد و اتش را که رو به خاموشی می رفت هم زد و مقداری چوب روی آن ریخت تا گر بگیرد . سپس فتیله فانوس را بالا کشید و بلند شد . خوابش نمی برد و از سمت قره سو هوا روشنایی می زد . مقداری آرد از کیسه درآورد و داخل لاک ریخت و شروع به خمیر کردن نمود . سپس با چوخا لاک را پوشاند باید در این هوای سرد ساعتی صبر می کرد تا خمیر ورز می آمد . پس تفنگ را برداشت از کومه خارج شد....

محمد حسن چاییش را هورت کشید و پیاله را پرت کرد و بلند شد وگفت می رویم ،تا درب خیلها بسته است باید برویم تا سگها اذیتمان نکنند ...

 دسته قدم به آبادی گذاشت . حمام قدیمی روشن بود و حمامی منتظر اولین مشتریها سر بینه چرت می زد و متوجه گذر یاغی ها نشد که همگی کاله چرم پوشیده و پاتو داشتند . ناگهان پارس دهها سگ همراه با خروسخوان دها خروس در فضای روستا پیچید . بسیاری از بهرامیها بد خواب شده سری به حیاط زده و با دادو بیدا د سگها را ساکت کردند . ...

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

عیدمبارک

 

این روزها شادی و امید در دل ما موج می زد . از دهم اسفند به بعد منتظر رسیدن عید بودیم . این روزها روزهای سفال گردان بود . استاد خبر می کردند با دو شاگرد که تمامی سفال بام را جمع می کردند و در گوشه حیاط می چیدند . سپس اگر تخته ای زیر سفال بر اثر رطوبت پوسیده بود عوض  می کردند و از اول سفالهارا که جارو و تمیز شده بود سر جایش می چیدند. ته سفالها را نیز آهک اندود می کردند بنا بر این نرسیده به عید سقف خانه ها برق می زد. این روزها ننه هامان دنبال گل رس خوب بودند . گل فروشان گل ها را بار خورجین الاغ می کردند و در کوچه های خاکی داد می زدند آی عروس گل . ته گل از گل رس خوب و پهن گاو ساخته می شد و سر گل از گل رس خوب ورز داده ونرم اگر یک ذزه آهک نیز در آن می ریختند گل روی دیوار متمایل به سفید می شد که سلیقه کدبانو را نشان می داد. اگر چه در طول سال بارها خانه را گل می کردند اما گل عید صفا و تازه گی دیگری داشت.و ما مواظب بودیم که آن را لک نکنیم.

این روزها زیر آفتاب آخر زمستان نمدها جمع و کوبها (حصیر) و جاجیم به جای آن پهن می شد.روکش بالشها،پردها،و.... دوباره شسته می شدند شمعدانیهای دور حوض تکثیر می شدند. این روزها فصل تی تی (شکوفه) بید مشکها، آلو گوجه هاو گل های پامچال بود جنگل و حیاط خانه پر از شکوفه های سفید می شد و وزووز زنبورهای عسل فضا را پر می کرد. یک دنیا عشق و مهربانی در فضا موج می زد . این روزها ما منتظر خرید عید بودیم . پارچه چلواری که مادر برایمان پیرهن می دوخت بیژامای نو شلوار و شاید از سر کرامت پدر کتی ، مادر سبزه می ریخت در ظرف در کوزه و...

این روزها منتظر نوروز خوان بودیم با اشعار زیبای:

باز بمو بهار بمو    بلبل در افغان بمو

محمد یا محمد یا محمد برس فریاد امت یا محمدو....

این ایام پدر بزرگ با شادی سوار الاغ به جنگل میرفت و بار بار هیزم را با دقت و وسواس در گوشه حیاط می چید. الیس توله مان با شادی ورجه وورجه می کرد وگاهی سر به سر الاغه می گذاشت که الاغ به او لگد میزد و الیس زوزه کشان نزد بابا بزرگ شکایت میکرد و پدر بزگ با چوب دو سه ضربه به الاغ میزد و الیس از شادی به سوی آسمان می پرید .این روزها پشت بام طویله درمیان دسته های کاه می شد دهها تخم مرغ پیدا کرد که مرغها یواشکی می گذاشتند و هی جای تخم را عوض می کردند که کرچ شوند و جوجه کشی کنند.

روی سفال خانه ها، شلمی های زرد سبز می شدند نه فقط در بالای بام بلکه تمامی مزرعه پر از شلمی می شد . گویا این گلها را با دست کاشته اند.

 

 

صبحها را با نشاط از خواب بیدار شده و در راه مدرسه خود را به باد گرم به  بوی خوش گلهای اطلسی می سپردیم حتی ناظم مدرسه هم این روزها مهربان بود. قبل از مدرسه به انار رکم و بوته زار پشت مدرسه میرفتیم و جیبهایمان را پر از گلهای شیر پنیر تازه و پامچال میکردیم و با لذت آن را می خوردیم.غمهای شبهای سرد زمستان و روزهای کوتاه و کم فروغ و بارانی زمستان تمام شده بود . و ما از نداری و غصه پدر خبر نداشتیم و فقط شادی را می دیدیم.

سر سفره عید هم با یک جعبه نون قندی و یک کاسه شکلات و سمنوی پخت مادر و پرتغال درخت حیاطمان عرش را سیر می کردیم. یک کاسه بزرگ پر از تخم مرغهای رنگ شده سر سفره بود و به همه دیدو باز دید کنندگان می رسید. عیدیهامان یک قرانی بودو دو هزاری و...

این ایام مغازه هاهم در کردکوی ما نو نوار شده بودند.همه با جارو مغازه را روفته بودند.حالا در تاقچه ها وسایل بیشتری پیدا می شد. تنگهای ماهی جلوی همه مغازه ها بود و ..

 

اینروزها ما با شادی منتظر رسیدن عید بودیم و بازی و بازی و بازی و آرزوی اینکه این عید تمام نشود .

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

درعالم بچه گی دلمان نمی خواست محرم تمام شود محرم شبهای فانوس کشی بود و زنجیر زنی در زیر نور فانوسها ، هشت فانوس را روی چوبی (بعلاوه + ) آویزان می کردند در هر طرف دو فانوس و چه کیفی داشت در زیر نور فانوسها در کوچه های تاریک و گلی زنجیر زدن . بزرگتر که شدیم چراغ زنبوری جای فانوس را گرفته بود و بلندگو دستیها صدا را در کوچه های ساکت روستا می پراکندند و ما در عالم با صفای خود به عشق آقا و مصیبتش زنجیر میزدیم به گونه ای که تا یک هفته نمی توانستیم به دیوار تکیه کنیم پشت هامان زخم شده و ناسور بود. حالا چراغ زنبوریهای 4 توری امده بودند و بلندگو و آمپلی فایر و ... ما در زیر نور چراغها می کوبیدیم و می کوبیدیم و ارزو می کردیم که کاش در روز عاشورا حضور داشتیم  تا جان  بی مقدارمان را تقدیم می کردیم , عاشورا را به عشق شام غریبان زنجیر می زدیم و می دانستیم که ظهر عاشورا عزاداری تمام نمی شود .بعد از  شام غریبان خسته و کوفته به خانه می رفتیم و فردا شب سوم امام بود و باز عزاداری هنوز با زنجیر هایمان  کار داشتیم اربعین در پیش بود و ما عاشق اربعین . اربعین که می رسید علاوه بر زنجیر زنی روضه خوانی هم شروع می شد روزی 15 الی  20 مجلس را پا به پای مداحان و روضه خوان می رفتیم . احادیث و روایات و در پایان ذکر مصیبت ,  اربعین زمان ثبت نام بود برای مسافرت مشهد ، هیات در مشهد مسافر خانه می گرفت و کوچ دسته جمعی به مشهد ، و قهر و آشتی ها و ....  در سر و صدای مشهد گم می شدیم و آنجا می دیدیم که هیات عظیم ما چه حقیر است و بلندگوی ما چه کم صدا و صف ما چه کوچولو در مقابل صفهای 8 ردیفه یک کیلومتری دیگران . اما ما این حرفها حالیمان نبود عشق به آقا بود و ما در مصیبت او جلوی حرم هشتمین امام خود را می کشتیم . محرم را به عشق اربعین تمام می کردیم و اربعین را به عشق چهل و هشتم و... همیشه عاشق بودیم و این گونه بود که به اشاره ای   در ذکر مصیبت امام می مردیم و فریادمان از شدت تاثر گوش فلک را کر می کرد . .....

در اربعین دیگر به همه عاشقان اهل بیت تسلیت می گویم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط ا.ش | 

 

نمی دانستم گذرم دوباره به خوزستان خواهد افتاد. از بعد تسخیر فاو توسط دشمن کوله ام را بسته بودم و راهی ولایت شده بودم . نمی دانستم که گذر زندگی دوباره مرا به شلمچه خواهد کشاند و بار دیگر برآن خاک مقدس سجده بجا خواهم آورد و یاد شهیدان ناجی ، سلیمانی ، جنگعلی ، فولادگر و.... مرا خواهد کشت . یاد همرزمانی که هریک یادگاری از شلمچه دارند و ترکشی در بدن، مشرقیان ، محمدعلی ، سعید و...و حسرت به روزهای عطش و آتش و خون . ماه شلمچه بدر بود و نورانی .به مهتاب نگاه کردم دست نیافتنی بوداگر به حرف می آمد خاطرات زیادی از شلمچه داشت از شهید خرازی و... . شلمچه هیچ فرقی نکرده بود جز اینکه منطقه عملیاتی ما آنسوی مرز بود و غیر قابل دسترسی ومن نتوانستم پتروشیمی بصره را دوباره ببینم. خرمشهر چه غریب بود و آبادان هم . یاد روزهای کربلای چهار و لشکر امام حسین و شورو شوق عملیات . مقر لشکر بیمارستان نیمه کاره ای بود که نمی دانم تکمیل شد یا نه . دو شب قبل از عملیات و سیل لشکریان خدا در خرمشهر و پرواز بی امان هواپیماهای دشمن . شب وداع و گمشدن بسیاری از یاران و دلشکستگی و زخم شیمیایی و .چه زود گذشت بیست سال گذشته و اینک آمده بودم که شهادت دهم بر روزهای ایثار و شهادت . اما دستانم چه خالی بود ... یاد کربلای پنج و مثلثی های عراق و جنگ مردانه و شهادت حاج حسین که لشکر را عزا دار کرد...

خیابانهای اهواز هنوز هم هوای تو را داشت نادری ، سیمتری ، لب کارون و من لحظه ای تنها نبودم . نمی توانستم باشم .هیچ احساس غربت نداشتم . انگار نه انگار که در دستهای من شهید شده بودی . بعد بیست سال دوباره با هم بودیم و من قصه گوی این بیست سال شده بودم چند بار مصاحبه ومن هر بار از تو گفتم و از بچه ها و کلمات جوابگوی قصه ها نبودند  ....

کاش می شد در شلمچه ماند . کاش می شد از شلمچه بر نگشت . این روزها چه دلتنگم . کی می رویم ؟.....

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط ا.ش |